سميرا شير مردى
|
|
|
حدود نيم ساعت انتظار كشيدن در لابى هتل براى گفت وگو با على دايى كافى بود تا زندگى يكساله اش را تا جايى كه علنى و آشكار پيش روى جامعه فوتبال قرار گرفته، مرور كنيم. سال ۸۶ براى او چگونه آغاز شد؟ يك افول اوليه در ليگ همراه با سايپا. بعد اوج گرفتن و قهرمانى. آويختن كفش ها و به ثمر رساندن گل دهم در آخرين روز عمر بازيگرى اش. على دايى از فوتبال كنار رفت، اما در قامت يك قهرمان! عدم نتيجه گيرى در جام ملت هاى آسيا، دايى را بيش از گذشته در جامعه فوتبال مقبول كرد. مسلماً در موردش با زياده روى اشتباه مى كرديم.على دايى سال را با ناكامى سايپا در ليگ آغاز كرد و خيلى دير دوباره قامتش راست شد. روى دو پا ايستاد و با سايپا در ليگ زنده ماند. خاطرات يكى پس از ديگرى مرور مى شود. دايى را پيش روى خود مى بينيم و با اسطوره بى مثال فوتبال ايران وارد فضاهاى تاريك و ناشناخته اعماق زندگى اش مى شويم. عضويت در كميته فنى فيفا افتخارى است براى فوتبال ايران كه او به ما هديه داد. سال ۸۶ را قدم به قدم مرور مى كنيم.// مو به مو، جزء به جزء، از پستى و بلندى، فراز و نشيب و.// على دايى تغيير كرده! آرام و متين شده و خيلى دير به درجه عصبانيت مى رسد. روى گفتار و حتى واكنش ها، كنترل بيشترى دارد. شاخصه هاى مثبت او نسبت به گذشته بيشتر و بيشتر مى شود و وقتى از او مى پرسيم آيا به تيم ملى فكر مى كنى، او با خونسردى هرچه تمام تر و بى مكث مى گويد: «به هيچ وجه./.» چند روزى بعد، در حالى كه تمام گزينه هاى فدراسيون فوتبال ميان قطبى، قلعه نويى، ذوالفقارنسب، جلالى و مايلى كهن مى چرخيد، ناگهان حكم به نام على دايى خورد!گفت وگوى نوروزى ايران با على دايى، پيش از انتخاب و انتصاب اش به عنوان سرمربى تيم ملى انجام شد. بى ترديد مى توانيم پس از اين حكم، سال ۸۶ را با قاطعيت سال على دايى بناميم. مردى كه با سايپا در اولين فصل مربيگرى اش به قهرمانى رسيد، كفش ها را به نشانه خداحافظى با زمين سبز آويخت، سقوط كرد، كمرش را دوباره راست كرد و ايستاد و سرانجام سرمربى تيم ملى ايران شد.محصول گفت وگو با على دايى پيش روى شما است. شايد پس از مرور جملات رد و بدل شده ميان يك خبرنگار و يك اسطوره، شما هم به يك نتيجه برسيد: «خدا او را دوست دارد!»
مى خواهم با هم برگرديم به لحظه تحويل سال ۸۶ ... زمانى كه هر ايرانى پاى سفره هفت سين مى نشيند و مثل يك رسم چند هزار ساله، انتظار مى كشد، قرآن باز مى كند، دعا مى خواند و بعد دهانش را شيرين مى كند. على دايى حالا سر همان سفره نشسته و مى خواهد دعا بخواند. چيزى كه مى دانيم اين است كه على دايى اول براى روح پدر مرحومش دعا كرد، بعد سلامتى خانواده اش را از خدا خواست و براى بقاى سايه مادرش بر سقف زندگى اش دعايى خوانده. حال مى خواهم از آن چيزى بپرسم كه نمى دانم.// يعنى خواسته اى كه شما لحظه تحويل سال براى روزهاى سرد و گرم ۸۶ پيش خداى خود برديد!
- آن لحظه خيلى چيزها به ذهن آدم مى رسد ولى مطمئناً مهمترين آرزوى من و دعايى كه كردم براى وضعيت اجتماعى مملكتم بود، يا بهتر است بگويم دعا كردم وضعيت معيشتى مردم كشورم بهتر شود.
يعنى در يكى از مهمترين لحظاتى كه هر ايرانى براى زندگى اش دعا مى كند، شما براى وضعيت جامعه از خدا درخواست كرديد؟
- من فكر مى كنم دعا كردن يا حتى تلاش كردن براى جامعه، درست مثل دعا كردن يا تلاش كردن براى خود شخص است. من مى خواستم وضعيت معيشتى اين مردم بهتر شود، دوست داشتم چهره فقر را نبينم.// اما گفتم كه، بهتر نشد!
شما مى گوييد «چهره فقر»! على دايى كجا اين چهره را مى بيند؟ به هر حال وضعيت اجتماعى شما در موقعيتى است كه نمى توانيد مثل يك شهروند عامى در خيابان قدم بزنيد، راه برويد، به مراكز خريد متعدد برويد! على دايى مثل هر چهره برجسته اجتماعى ديگر شايد وكلايى دارد كه حتى وضعيت روزمره زندگى اش را كنترل مى كنند.
- نيازى نيست در كوچه و خيابان قدم بزنم. وضعيت نابسامان اقتصادى خانواده ها را از نامه هاى مردم مى فهمم. متأسفم كه دعاى من مستجاب نشد.// امسال تعداد نامه ها خيلى بيشتر شد. نامه هايى كه پر از درد است.
نامه ها ناراحت كننده نيستند؟
- چرا، خيلى زياد! بدترين اتفاق اين است كه هر روز هم تعداد اين
نامه ها بيشتر و بيشتر مى شود.
نامه ها به كجا مى رسند؟
- به باشگاه يا مغازه هايم. هر روز كارم اين است نامه ها را جمع كنم و يكى- يكى بخوانم.
نويسنده ها در چه رده سنى هستند؟
- از نوجوان تا پيرمرد و پيرزن، ولى بعضى از نامه ها را تا مى خوانم مى فهمم صد در صد دروغ است. متأسفانه يكى از سوژه هايى كه خيلى مرسوم شده اين است كه همه آدم را در خواب مى بينند! شايد طى اين چند سال حدود ۳ هزار نفر براى من نوشته اند كه يكى به خواب شان آمده و گفته براى حل مشكل ات برو پيش على دايى! خب.// مطمئنم كه دروغ مى گويند.
نامه اى بوده كه وقتى خوانديد منقلب شده باشيد؟ چيزى كه هنوز در ذهن تان باقى مانده!
- از اردبيل آمد. فكر كنم همين چند ماه پيش به دستم رسيد. يكى نوشته بود زندگى و سلامتى اش را مديون پدرم است. نمى توانستم نامه را بخوانم. اوايل اشك مى ريختم ولى بعد به هق هق افتادم.// نوشته بود به مريضى سختى گرفتار شده بود و پدرم تمام هزينه هاى درمانش را داده! مى خواست تشكر كند و پسر آن مرحوم يعنى پدرم را ببيند. آنقدر منقلبم كرد كه نامه اش را نخوانم!
يعنى هيچ وقت تمامش نكرديد؟
- چرا.// همان شب خواندم. هنوز هم يادگارى نگه اش داشتم.
مردى بود كه در زندگى فوتبال على دايى حضورى چندين و چندساله داشت. نمى دانم نيازى هست اسم اش را هم پيش روى شما بگذارم يا نه.// ولى به يادم هست روابط دو جانبه بسيار محترمانه و نزديكى با هم داشتيد. مى گفت به چشم خود ديده كه شما به خانواده هايى كه براى طلب كمك مى آيند تا جايى كه مى توانيد كمك مى كنيد. جهيزيه دختر، هزينه درمان بيمار، آزاد كردن زندانى بدهكار.//
- چه كسى گفته؟
برانكو ايوانكوويچ!
- (چند لحظه مكث مى كند)
برانكو دروغ نمى گفت.// قسم مى خورد! اما على دايى هرگز چنين مسائلى را مثل بسيارى ديگر علنى نكرد!
-على دايى يك نفر است، تنها! من على دايى، به تنهايى چه كارى مى توانم براى اين همه خانواده نيازمند بكنم؟ خيلى وقت ها شرمنده مردم شدم.// خيلى روزها خجالت كشيدم كه نمى توانم جواب اين همه خواسته را بدهم. بارها با خودم حساب كردم كه اگر بخواهم تمام نيازهايى كه پيش من مى آورند را برآورده كنم، روزى ۱۰۰ ميليون تومان بايد كنار بگذارم. شما فكر مى كنيد من قدرت چنين كارى را داشته باشم؟
تا به حال شده نامه اى به دست على دايى برسد، او نتواند كمكى بكند؟
- خيلى زياد.// خيلى زياد! من دوست ندارم زياد در مورد اين مسئله صحبت كنم. اگر كارى كردم يا كمكى مى كنم، براى نوشته شدن در روزنامه ها نيست.
پس دوباره برمى گرديم به لحظه تحويل سال ۸۶/ همان سفره هفت سين و قرآنى كه در دستان على دايى قرار گرفته. اين جمله على دايى هميشه در ذهن مان هست كه مى گفت در زندگى من چيزى به نام فوتبال اولويت دهم است. اما يك كشور شما را به واسطه فوتبال تان مى شناسد. آن لحظه، چه دعايى براى زندگى خودتان كرديد؟
- به جز سلامتى هيچ چيز نخواستم. چون خدا هميشه مى داند در دل من چه مى گذرد. ديگر به زبان آوردن آرزوها چه فايده اى دارد؟ من دوست دارم ديگران برايم دعا كنند.// خانواده، دوستان يا كسانى كه به نظر من ارزش زيادى پيش خدا دارند.
از كسى مى خواهيد برايتان دعا كند؟
-قبل از هر بازى با مادرم صحبت مى كنم و بدون اينكه به او بگويم، خودش برايم دعا مى خواند.
... و سال تحويل شد. به يك ۳۶۵ روز جديد سلام كرديد. سال ۸۶ براى شما يك ظرف بزرگ است كه همه چيز را يكجا داشت. اشك و لبخند، شكست و پيروزى، فراز و فرود، عرش و فرش! ما مى گوييم سالى پرتضاد بود و حالا مى خواهيم على دايى به اين سال نگاه كند. چه چيزى مى بينيد؟
- دقيقاً سال پرفراز و نشيبى بود. همه چيز را ديدم، طعم هر تلخى و شيرينى را چشيدم. با سايپا قهرمان شدم، بازيگرى ام را كنار گذاشتم. با همين سايپا پايين رفتم و قعرنشينى را تجربه كردم. سال ۸۶ براى من همه چيز داشت. دوستان و اطرافيانم را خيلى بهتر از قبل شناختم. من شايد در يك سال به اندازه ۱۰ يا ۱۲ سال مربيگرى تجربه كسب كردم.
يكى از همين تجربه ها شايد اين بود كه متوجه شديد بازيگرى و مربيگرى در كنار هم قرار نمى گيرند. همان اوايل سال ۸۶ خودتان را از تركيب تيم كنار گذاشتيد و به عنوان بازيكن ذخيره وارد زمين مى شديد.
- من نگفتم يك مربى نمى تواند بازيكن باشد. ولى اين را به چشم ديدم كه وقتى در زمين مسابقه هستم نمى توانم جريان بازى را درست بفهمم. براى همين بيرون آمدم تا فقط به نيمكت و جريان بازى مسلط شوم. تجربه خيلى خوبى بود. من به يك موفقيت بزرگ رسيدم.
همان قهرمانى هم با نوسان به دست آمد. سايپا تا رده چهارم پايين آمد و دوباره به صدر برگشت و قهرمان شد.
- روزى كه به من گفتند جانشين لورانت شو، فقط براى قهرمان كردن تيم مسئوليت را پذيرفتم اما وقتى به هفته هاى آخر رسيديم حتى مسئولان باشگاه هم نمى توانستند باور كنند كه تيم شان قهرمان خواهد شد. يك فضاى سنگين و فراوان از نااميدى روى سر تيم قرار گرفته بود. من مى گويم خدا كمك مان كرد، من مى گويم خدا دوست مان داشت.
بعد از خدايى كه على دايى را دوست داشت چه عواملى باعث شدند تيم دوباره برگردد؟
- بازيكنان، باشگاه (چند لحظه مكث مى كند و با حالتى تأكيد) و دوستان خوبم!
دوستان خوب.// خيلى وسوسه كننده است كه بدانيم اين دوستان خوب كه هيچ وقت نه آنها را ديديم، نه از سوى شما معرفى شده اند چه كسانى هستند!
- مطمئناً فوتبالى نيستند. من هيچ وقت مرد دوست بازى نبودم. علاقه اى هم نداشتم از جامعه فوتبال كسى را به عنوان يك دوست خيلى صميمى وارد زندگى ام كنم. شايد تا حدودى يحيى گل محمدى خيلى به من نزديك باشد يا جواد منافى ولى كسانى كه من با آنها مشورت مى كنم اصلاً فوتبالى نيستند.
دوست داريم مهمترين يا بهترين يا شايد بهتر است بگوييم ماندگارترين كمكى كه همين دوستان در آن روزهاى ناكامى به
على دايى كردند يا بهترين جمله اى كه به زبان آوردند را بشنويم.
- اولين كمك زندگى ام جمله پدر بود. وقتى خيلى بچه بودم گفت تو تلاش خودت را تا جايى كه توان دارى بكن، اگر نشد مطمئن باش خدا نخواسته ولى اگر به نتيجه رسيدى بفهم كه لياقتش را داشتى. آن روزها من سخت كار كردم. گفتم اگر قهرمان شويم لياقتش را داريم و اگر هم نشديم، خداى ما نخواسته! ولى حتماً بهترين كمكى كه از دوستانم گرفتم اين بود كه زود عصبانى نشوم.
مطمئناً هدف اوليه دايى از حضور در سايپا با آنچه به دست آورد هم راست نبود. يعنى شما به عنوان يك بازيكن و با قرارداد بازى در سايپا با اين تيم قرارداد بستيد، اما به عنوان مربى و بازيكن قهرمان شديد. اگر ورنر لورانت از سايپا نمى رفت تا شما سرمربى اين تيم شويد به چه هدفى مى رسيديد؟
- باز هم قهرمانى! من دنبال موفقيت بودم.// حالا چه به عنوان يك مربى و چه در لباس يك بازيكن.
وقتى قرارداد بستيد به چه چيزى مى خواستيد برسيد؟ پول نمى توانست در زندگى على دايى آنچنان نقش پررنگى داشته باشد. شايد جانشينى لورانت در پايان فصل يكى از اهداف على دايى بود.
- در آن مقطع خيلى ها دنبال اين بودند كه على دايى ديگر در هيچ تيمى بازى نكند. بعضى جاها دخالت كردند يعنى مى خواستند ثابت كنند براى على دايى در فوتبال ايران جايى نيست. سايپا براى من فرصت ابراز وجود بود مى خواستم خودم را براى آخرين بار ثابت كنم. انگيزه هاى بزرگى داشتم.
اما جدايى لورانت زندگى على دايى را در سايپا و فوتبال ايران متحول كرد!
- نه! فقط يك پروسه را جلو انداخت.
سال ۸۶ براى على دايى سالى ويژه بود. بازى با مس كرمان را به ياد بياوريم. روزى كه سايپا با مربيگرى على دايى بازى آخر فصل را آغاز مى كند. على دايى به زمين مى آيد و گل قهرمانى تيمش را مى زند. توپ از دست دروازه بان رها مى شود و زير پاى شما مى افتد، گل مى زنيد، قهرمان مى شويد.
- مطمئناً روز ويژه اى در زندگى من بود اما من از خيلى قبل تر تصميم داشتم بازى را كنار بگذارم. اين تصميم فقط در ذهن من بود.// هيچ كس از آن خبر نداشت، هيچ كس! حتى نزديك ترين عناصر زندگى ام هم از اين تصميم هيچ اطلاعى نداشتند.
حتى خود على دايى هم اطلاع نداشت! چه كسى فكر مى كرد گل قهرمانى سايپا را شما بزنيد، همان روز وقتى جام را بالاى سر برده ايد با فوتبال و بازيگرى اش وداع كنيد؟ حتى خود شما هم چنين تصورى نداشتيد!
- نه، چون من هيچ وقت به گل زدن در بازيهاى خاص فكر نكردم. هيچ مسابقه اى را به ياد نمى آورم كه از قبل براى گلزنى يا شادى گل برنامه ريزى كرده باشم. آن روز هم مثل تمام روزهاى ديگر!
آن توپى كه شما گل كرديد را فقط بايد على دايى گل مى كرد. اشتباه عجيب آن دروازه بان.//
- من توپ را نديدم. چه زمانى كه سانتر شد و چه زمانى كه زير پاى من افتاد. آن توپ مى خواست به پاى على دايى بخورد و گل شود. هيچ چيز در آن صحنه در دست من نبود. حتى ديديد كه توپ روى پاى من ننشست و راحت وارد دروازه شد.// راحت تر بگويم خدا مى خواست آن روز من گل بزنم.
بهترين گلزن تاريخ فوتبال جهان، بدون بازى خداحافظى از فوتبال ملى كنار رفت. تأسف بار نبود؟ لطفاً نگوييد قبل از شما براى ديگران بازى خداحافظى نگذاشته بودند چون هيچ كس در عرصه بين المللى نام على دايى را نداشت. نه احمد رضا عابدزاده، نه حميد استيلى، نه جواد زرينچه و ديگران!
- مى دانستم هيچ وقت بازى خداحافظى نخواهم داشت، چون هميشه سعى كردم با واقعيت ها زندگى كنم. آدم خودفريبى نيستم.
بايد بازى خداحافظى داشته باشيد؛ اين منصفانه نيست!
- ما نمى توانيم آدم هاى موفق را ببينيم. يك احساسى در وجودمان هست كه اجازه نمى دهند دوستمان را از خودمان بالاتر ببينيم. يك همكار، يك دوست، يك آشنا يا حتى عضوى از خانواده اگر پيش ما رشد كرد و بزرگ شد، سعى نمى كنيم خودمان را به او برسانيم. آنقدر توى سرش مى زنيم تا دوباره هم قد ما شود. چرا بايد براى على دايى بازى يادبود مى گذاشتند؟ من سامى الجابر نبودم كه برايم منچستريونايتد را دعوت كنند.
اتفاق بدتر شايد اين بود كه امير قلعه نويى پيشنهاد داد على دايى در بازى با جاماييكا از فوتبال ملى خداحافظى كند! سامى الجابر مقابل منچستر و على دايى، بهترين گلزن تاريخ جهان فوتبال برابر جاماييكا.//
- من براى على دايى متأسفم كه امير قلعه نويى به خودش اجازه
مى دهد برايش بازى خداحافظى تعيين كند. امير قلعه نويى كيست؟ امير
قلعه نويى كجاست؟ اين آدم يك دهم من هم بازى ملى ندارد و اصلاً در اين حد نيست كه بخواهد در مورد بازى خداحافظى من اظهار نظر كند. مشكل اينجا است كه در فوتبال ايران، هيچ چيز سرجاى خودش قرار نگرفته. اگر همه چيز روى اصول انتخاب مى شد، حالا چنين اتفاقاتى نمى افتاد. نمى توانم بگويم به آن چيزهايى كه در زندگى ام مى خواستم رسيدم چون خدا خيلى بيشتر از انتظارم به من داد. همين برايم يك دنيا ارزش دارد كه در سايت فيفا بدون اينكه به من اطلاع دهند، عضويت كميته بين المللى فيفا را برايم صادر مى كنند. امثال قلعه نويى مى توانند از مملكت خارج شوند و هرجايى خواستند بروند تا ببينيم چه كسى آنها را مى شناسد! چند نفر در فوتبال آسيا و اروپا تا امروز اسم قلعه نويى را شنيده؟
يك بار هم رفت و با دوربين تلفن همراه كنار مربيان اروپايى و آمريكايى عكس يادگارى انداخت!
- اين اندازه آدم ها را نشان مى دهد. من وقتى وارد آخرين جلسه كميته بين المللى فيفا شدم كنار آدم هايى مثل پله، اوزه بيو، بكن باوئر و سپ بلاتر نشستم. يعنى بايد مى رفتم كنار آقاى بكن باوئر و مى گفتم لطفاً با من يك عكس يادگارى بيندازيد؟ و بعد گوشى تلفنم را دست سپ بلاتر بدهم و بگويم عكس ما را بگير؟! آدمى كه مى داند براى اولين و آخرين بار تراپاتونى را مى بيند مطمئنا كنارش عكس يادگارى مى اندازد! دوست ندارم اين افراد در موردم اظهار نظر كنند چون حتى وقتى از من تعريف و تمجيد مى كنند هم احساس بدى به من دست مى دهد. فكر مى كنم هرچقدر اين دست آدم ها بيشتر در مورد على دايى حرف بزنند شخصيتم كوچكتر مى شود. دروغ گفتن آنقدرها هم كار ساده اى نيست ولى همين آقا آمد تلويزيون و ادعا كرد ۲ ماه كلاس مربيگرى گذرانده! اگر هيچ كس نداند، من كه يادم هست آمدى آلمان و مينيسك پايت را عمل كردى. گفتند بيكار نباش، بيا و تمرينات لوركوزن را ببين. او هم ۲ ماه از پشت فنس و كنار تماشاگران، تمرينات را ديد! كدام مدرك مربيگرى را به او دادند كه ادعا مى كند بهترين دوره مربيگرى را در لوركوزن ديده است؟
ما در مورد سال ۸۶ بحث مى كنيم. سالى كه به قول خود شما فراوان از فراز و نشيب بود. بعد از جام جهانى، جو سنگينى عليه على دايى به وجود آمد اما در سال ۸۶ تا حدود زيادى همه چيز تغيير كرد! نگاه مردم دوباره برگشت و على دايى محبوبيت از دست رفته اش را پس گرفت.
- من مى خواهم بدانم چه كسى گفته سال ۸۵ و بعد از جام جهانى جايى بين مردم نداشتم؟ خداى من شاهد است كه حتى يك بار برخورد تندى از سوى مردم نديدم.
اين خبر خيلى سر و صدا كرد كه شب بعد از بازى با مكزيك فروشگاه على دايى در يوسف آباد را آتش زده اند!
- مطمئنم مردم ما خيلى باشعورتر از اين حرف ها هستند. وكيلم مى گفت در يكى از روزنامه ها خواندم على دايى بعد از شكست ايران در جام جهانى به سواحل لاس وگاس رفته و استراحت مى كند.
مى گفت اولاً خودم ديدم تو بعد از جام جهانى فقط ۳ روز در آلمان ماندى و بعد به تهران برگشتى. دوم اينكه خودم براى يك مأموريت كارى به لاس وگاس رفتم و ديدم آنجا وسط يك دشت كوير است. لاس وگاس كه اصلاً ساحل نداشت! براى بعضى ها نوشتن و گفتن اين چرت و پرت ها عادى شده! وكيلم مى گفت اين نويسنده يك بار اگر نقشه را نگاه مى كرد چنين مزخرفى نمى نوشت. مردم ما بيش از حد احساسى هستند. وقتى يك گزارشگر در طول جام جهانى بر عليه من حرف مى زد، طبيعى بود يك جو سنگين برايم به وجود بيايد.
به هر حال همه چيز به سود على دايى رقم خورد. قهرمانى با سايپا و ناكامى منتقد هميشگى شما و برانكو به آن شكل تحقيرآميز در جام ملت هاى آسيا! وقتى جام ملت ها را نگاه مى كرديد، حسرت نمى خورديد كه اگر در زمين بازى باشيد چقدر ورق به سود ايران برمى گردد؟!
- نه! من مطمئن بودم اگر هر كس ديگرى بالاى سر اين تيم قرار مى گرفت، صد در صد قهرمان آسيا مى شد.
قبول داريد كه اين بهترين تيم بعد از انقلاب ما بود؟
- مى پذيرم كه بهترين بازيكنان آسيا را جمع كرده بوديم اما «تيم» نداشتيم. ما هيچ نظم تيمى در بازى بازيكنان نمى ديديم. قهرمان كردن تيم ملى با آن همه ستاره كار سختى نبود. قهرمان كردن يك تيم پرطرفدار با آن ستاره هايش كارى نداشت.// اگر توانستند يك تيم بى هوادار با بازيكنان بى اسم و رسم را قهرمان كنند ادعا داشته باشند. ما جام ملت هاى آسيا را مفت از دست داديم.
على دايى از تيم ملى رفت و بعد از حدود يك سال و نيم در مقدماتى جام جهانى، مردم و هواداران در ورزشگاه اسم على دايى را فرياد مى كشند. وقتى مقابل سوريه به گل نمى رسيديم چه احساسى داشتيد؟
- عذاب مى كشيدم. من نمى فهمم مربيان تيم ملى چرا فقط از گل نزدن مهاجمان ايران شكايت مى كنند. وظيفه مهاجم گل زدن است ولى گل زدن فقط وظيفه مهاجم يك تيم نيست. زمان برانكو ايوانكوويچ، مدافعان و هافبك هاى ما بيشتر از مهاجمان گل مى زدند. آن روزها صداى همه درآمده بود كه محمد نصرتى بايد جور على دايى را بكشد، رحمان رضايى بايد جاى وحيد هاشميان گلزنى كند! قبول.// ايراد از من بود اما چرا امروز همان مدافعان و هافبك ها هم گلزنى نمى كنند؟! چيزى كه عذابم مى دهد نداشتن نظم تيمى است. مقابل سوريه ما برنامه اى براى باز كردن دروازه حريف نداشتيم. من فقط تعجب كردم چرا وقتى تماشاگران مرا تشويق كردند گزارشگر صدا و سيما گفت اينها همان مردمى هستند كه روزى به على دايى توهين مى كردند!
اين واقعيت بود!
- من هم حرفى ندارم. وقتى تيم من جلوى استقلال و پرسپوليس بازى مى كند، هر تماشاگرى به من توهين مى كند چون مى خواهد تيم محبوبش پيروز شود. على دايى هيچ وقت حاضر نشد مقابل اين تماشاگران عكس العملى نشان دهد. فرق من با سايرين اين است.
سايپا يك بخش ديگر از زندگى على دايى در سال ۸۶ بود. شما قهرمان شديد و ستاره ها همه يكى يكى تيم را ترك كردند.
- من به باشگاه گفته بودم اجازه جدايى بازيكنان اصلى ام را ندهيد. الان از حرف زدن نمى ترسم چون با كسى تعارف ندارم. داريوش يزدانى در ليست من بود، محسن خليلى جزو اصلى ترين گزينه هاى خط حمله ام محسوب مى شد.
هر وقت با محسن خليلى حرف مى زنيم او با افسوس در مورد جدا شدن از على دايى حرف مى زند.
- محسن مثل برادر من است. هرچند هر وقت احساس كردم نبايد بازى كند روى نيمكت نشست و حرفى هم نزد. محسن تا دقيقه آخر صبر كرد تا با ما قرارداد ببندد. شايد من كوتاهى كردم.// اگر مى رفتم در باشگاه و مى گفتم او را مى خواهم بى ترديد قبول مى كردند ولى براى اينكه كسى نگويد على دايى از بازيكن محبوبش حمايت مى كند سكوت كردم.
... و سقوط كرديد!
- البته خدا كمك كرد كه حالا با يك گروه بازيكن جوان به شرايط ايده آل برگشتيم.
روزهايى كه شكست مى خورديد، باشگاه به تكاپو افتاده بود. همان زمان اين بحث پيش آمد كه مديريت سايپا گروهى از اهالى مطبوعات و بخصوص منتقدان اصلى شما را دور هم جمع كرده تا با آنها مشاوره كند و كمك بگيرد.
- اصلاً و ابداً /// بعيد مى دانم.
ما از زبان خود آنها شنيديم!
- اگر چنين چيزى صحت داشته باشد حتى يك دقيقه، نه يك دقيقه زياد است، يك ثانيه هم نمى مانم. فاتحه آن باشگاهى كه امثال آقايان.// و /// بيايند و مشاوره بدهند را بايد خواند!
وقتى اين خبر را از دل باشگاه شما شنيديم، يك نتيجه گرفتيم. اينكه وقتى على دايى باختن را شروع كرد، روى تمام عقايدش پا گذاشت.
- من باختم و ماندم.// ماندم تا خودم را به همين آقايان ثابت كنم. حالا چطور ممكن است با اينها ائتلاف كنم؟
... و بحث ديگر همان روزها، سوژه جادوگر بود. يك پيام كوتاه به دست على دايى رسيد كه خبر از جادو شدن تيم سايپا توسط يك جادوگر داشت.
- اين عين واقعيت بود. يك روز تلفن همراهم را روشن كردم و ديدم از يك خط اعتبارى تاليا برايم پيام كوتاهى فرستاده شده. بيشتر اوقات اين جور پيام هاى ناشناس را پاك مى كنم وسوسه شدم كه اين يكى را بخوانم. ديدم نوشته پسر يك رمال و دعانويس است كه به حج و زيارت خانه خدا مى رود، نوشته بود كه حلاليت بگيرد. گفته بود پدرش دعانويس است كه از طرف يك نفر مأمور شده تا تيم ما را طلسم كند. حلاليت خواست چون مى گفت نان اين پدر را خورده! ما خيلى دنبال فرستنده گشتيم.// تمام آن نوشته ها عين واقعيت بود.
چه كسى سفارش اين جادو را مى داد؟
- مى دانم، ولى نپرسيد! اين يكى را نمى گويم. به هر حال تيم ما به آسيا رفته بود. مربيان زيادى براى مربيگرى سايپا دندان تيز مى كردند. ما به خيلى چيزها اعتقاد داريم ولى قرآن براى همه ما سند است. در همين قرآن آمده كه از سحر و جادو بترسيد. همان كسى كه پيامك فرستاد گفت در بازى بعد چه اتفاقى مى افتد. جلوى پگاه همه چيز مو به مو اجرا شد. ما باختيم.// چون بايد شكست مى خورديم!
چطور باطلش كرديد؟
- با دعا، با توسل
و البته در محضر و با كمك دعاى خير آيت الله العظمى بهجت.
- ايشان اصلاً مرا نمى شناخت. يك بار رفتم دفتر ايشان و حاضرم زندگى ام را فدايش كنم. من فقط ۳۰ ثانيه روبروى آيت الله العظمى بهجت نشستم. سرشان را بلند كردند، چند توصيه كوتاه كردند و در آخر هم گفتند تو آدمى هستى كه زياد در چشم مردم قرار مى گيرى. بعد پشت سر ايشان نماز خواندم. هر زمان به ياد آن نماز آيت الله العظمى بهجت مى افتم مو به تنم راست مى شود.
روى نيمكت هم ذكر مى گوييد.
- صلوات مى فرستم.
با على دايى از هر درى وارد شديم از ابتدا تا انتهاى سال ۸۶ خورشيدى را پيش رفتيم و حال چند سؤال پايانى. شما چقدر اين فوتبال ايران را آلوده به دلالى و.// ديده ايد؟
- خيلى! همه جاى اين فوتبال باندبازى و مافيايى شده. استخدام مربى، بازيكن، تبليغات و.// همه چيز فرو رفته در وجود اين مافيا.
چقدر به پرسپوليس فكر مى كنيد؟ جواب صادقانه مى خواهيم.
- شما خدا را قبول داريد؟ خدا وكيلى هيچ!
تيم ملى چطور؟
- دوستش دارم. درست مثل هر ايرانى!
كمى جلوتر برويم. لحظه سال تحويل است و قرآن را دوباره دست مى گيريد و بازش مى كنيد. اول سلامتى مى خواهيد و بعد.// شايد دوباره براى جامعه تان دعا كنيد. مى خواهم آرزويى كه على دايى لحظه تحويل سال ۸۷ نزد خداوند مى برد را بدانم.
- اجازه بدهيد آن زمان برسد.// من براى دعا كردن برنامه ريزى نمى كنم. بايد شرايطش بيايد. نمى دانم! واقعاً نمى دانم.
و بحث آخر چند اسم است كه مى گذاريم پيش روى شما و يك واكنش نشان بدهيد. يك واكنش شفاهى كوتاه!
- بفرماييد.//
برانكو ايوانكوويچ.
- استاد واقعى، هميشه برايش احترام قايلم.
مهندس على آبادى.
- يك مدير ورزشى.
امير قلعه نويى.
- (مكث بسيار طولانى)
به جز مربى تيم ملى يا مربى مس كرمان!
- (باز هم سكوت مى كند) مربى فوتبال، همين و بس.