|
نقش انقلاب اسلامى در مقابله با تمدن تاريخى مادى
انقلاب اسلامى عليه تاريــــــخ مدرن
|
|
|
حجت الاسلام و المسلمين سيدمحمد مهدى ميرباقرى
از اين واقعيت نيز نمى توان چشم پوشى كرد كه «انقلاب اسلامى»، مرحله اى از تكامل تفكر شيعى است و نقطه مقابل آن، تمدن مادى است كه از زمان رنسانس تا زمان معاصر، تا اوج خود پيشرفت كرده است.
عصر رنسانس، عصر نوزايى تمدن مادى است؛ به گونه اى كه اين تمدن توانست خود را بازيابى كند وبه مرحله اى از بلوغ دست يابد به يقين، نقش كليسا را در ايجاد نهضت رنسانس نمى توان ناديده گرفت و از ضعف آن چشم پوشيد. البته نكته اصلى اين است كه اين جريان در مقابل نهضت جهان گير پيامبران توانست به بازسازى و بازپرورى در خطه مغرب زمين همت گمارد و با در اختيار گرفتن تمامى مظاهر قدرت، دين را منزوى كند. اساس روح و تمدن غربى نيز تنها در يك كلمه خلاصه مى شود و آن «اومانيزم» است. اين مكتب «انسان محور»، همه ارزش ها را از برون انسان به درون مى آورد و نوعى چالش درونى در او ايجاد مى كند. در اين حال، عقل انسان، خود را ميان پذيرش ولايت حضرت حق و رد كردن آن، مختار مى بيند و در نهايت، با پذيرش انسان محورى، تمامى ارزش ها را بر محور خواهش هاى نفسانى تعريف مى كند. در اين صورت، محور بايسته ها و نبايسته ها چيزى جز خواهش هاى نفسانى نيست و اين همان نقطه مقابل ارزش هايى است كه اديان به بشر عرضه مى كنند.
به هر حال، اين تمدن در عصر رنسانس توانست به تدريج، سخت افزار و پيش از آن نرم افزار لازم را در قالب شعارهايى همچون «جدايى دين از سياست» طراحى كند. آن گاه «ليبرال دموكراسى» و «سوسياليسم» (يا كمونيسم) به عنوان دوبال تمدّن مادّى رخ نمودند. نقطه اشتراك هر دو جريان مادى با محور جدايى دين از سياست، تنها در منزوى كردن دين خلاصه مى شود. در اين حال، نه تنها نماز، روزه و ديگر مناسك توحيد، بلكه اصل توحيد و خداپرستى در هاله اى از ترديد و انكار قرار مى گيرد و اصل كلمه توحيد تحقير مى شود. اين تحقير از صد ها سال پيش تاكنون به بدترين شكل تكرار شده و انديشه هاى متفاوتى را در قالب انديشه هاى علمى مغرب زمين به بشر ديكته كرده است. براساس اين انديشه ها، دين را افيون ملت ها و زاييده سرمايه سالارى و نظام بورژوازى مى دانستند و اصحاب دين را به عنوان طرفداران تزوير نقد مى كردند. آن ها با طرح شعارهايى در محكوميت «زر و زور و تزوير»، مطرح مى كردند دين را نماينده حداقل يكى از اين اضلاع مثلث مى ناميدند. اين اعتقادات در قالب سوسياليزم رخ نمود، در جبهه مقابل نيز وضعيت بهتر از اين نبود و دين به معلول جهالت يا ترس و عقده هاى روانى بشر قلمداد مى شد. از اين رو، گرايش به معنويت، به نشانه نبود تعادل روانى سركوب مى شد و تمدن مادى با كمك اين دو جريان، دامنه نفوذ خود را از مغرب زمين به مهد پيدايش اديان الهى در مشرق زمين توسعه داد و بدين ترتيب، بسيارى از مراكزى را كه خاستگاه پيامبران بود، زير سيطرة فرهنگ غربى درآورد. پيش از انقلاب، در دانشگاه تهران به عنوان شاخص ترين نهاد علمى كشور و در مهد جهان تشيع، از انديشه هاى كمونيسم دفاع مى شد و انديشه هاى وحيانى به عنوان خرافه مورد هجوم قرار مى گرفت. اين تفكر و تفكرهاى مشابه براى ايجاد تنازع ميان اسلام و دنياى كفر پديد آمد و بسيارى از سنگر ها را يكى پس از ديگرى فتح كرد و با ساخت نرم افزار و سخت افزار مورد نياز خويش، بر زندگى بشر اثرگذاشت. آن ها با طرح اين شعارهاى به ظاهر علمى، به محورى ترين شعار اديان هجوم بردند و اين اوج تمدن مادى است.
انقلاب اسلامى و تغيير فضاى سياسى روز جهان
در همين شرايط، نهضت بزرگ معنوى به نام انقلاب اسلامى ايران، اتفاق افتاد و به سرعت از مرزهاى جغرافيايى خود گذشت. همين امر، نشانه اين واقعيت بود كه اهداف عالى اين نهضت معنوى از همان اوان تولد به صورت ايده هاى فراملى مطرح شده است. هدف اصلى انقلاب اسلامى در آزادسازى منابع اقتصادى ايران از وابستگى يا مبارزه ضداستعمارى خلاصه نمى شد؛ انقلاب اسلامى، حركتى بسيار عميق بود كه ظرفيت هاى فراوانى دارد. به طور كلى، يك حركت ملى در مرزهاى خود محدود مى ماند و يك حركت ضداستعمارى نيز در نهايت نمى تواند فرهنگ جديد ايجاد كند، حال آن كه با گذشت بيش از ربع قرن از عمر انقلاب مبارك اسلامى، شاهد هستيم كه انقلاب توانسته است مرزهاى خود را در نوردد و مبدأ شكل گيرى و احياى هويتى جديد از يك تمدن الهى باشد؛ تمدن رقيب را به چالشى عظيم فراخواند و در پايان قرن گذشته ميلادى، يكى از جناحهاى تمدن رقيب را از ميدان به در كند و زمينه تنازع جدى با جناح دوم تمدن مادى را فراهم آورد.
بدون شك، شكست سوسياليزم و كمونيسم در دهه گذشته هم معطوف به ضعف هاى درونى اين نظام خودساخته بود و هم برنامه ريزى نظام ليبرال دموكراسى در نابودى آن بى تأثير نبود. با اين حال، مهم ترين عنصر در اين ميان، وجود انقلاب اسلامى است كه پرچم عدالت خواهى را جابه جا كرد و از دست مدعيان تمدن مادى گرفت و به بانيان كانون تشيّع سپرد. به همين دليل، انقلابهاى رخ داده بعد از نهضت اسلامى ايران از صبغه دينى و معنوى برخوردارند. اين امر به معناى جابجايى قدرت در حوزه سياسى است. مگر غير از اين است كه از مهم ترين عوامل فروپاشى نظام سوسياليسم، ضعف اقتدار سياسى بود و اگرچه ضعف اقتصادى نيز مزيد بر علت شد، ولى اين امر تنها در قالب يك عامل تبعى، قابل تحليل است. همان ضعف سياسى بود كه شدت و حدت روحى جامعه سوسياليستى را در هم شكست و پراكندگى و تنازع اجتماعى را ميان شهروندان اين جامعه رقم زد. تا زمانى كه آن ها از اقتدار سياسى بهره مند بودند، هماهنگى روحى در جامعه شان ديده مى شد و ايده ها و نظريه هاى سوسياليستى را به عنوان محور هماهنگى مطرح مى كردند.
از اين جاست كه مى توان ادعا كرد عامل اصلى فروپاشى نظام سوسياليسم، انقلاب مبارك اسلامى است؛ چه اين كه امروز شاهديم بيش تر كانونهاى درگيرى و عدالت خواهى در سراسر جهان به كانون هاى اسلامى مربوط است. اين جايگاه نهضت اسلامى را نمى توان انكار كرد. البته پس از فروپاشى نظام سوسياليسم، نظريه هاى ديگرى نيز مطرح شد. آن ها كه دل در گرو تمدن ليبرال دموكراسى داشتند، تصور كردند با فروپاشى شوروى، اين نظريه بر سراسر جهان حكمفرما شده است و تاريخ به مرحله پايانى خود نزديك مى شود. آن ها در انتظار جامعه آرمانى بشر در قالبى مادى بودند. كسانى مانند هانتينگتون با طرح نظريه «برخورد تمدن ها» در دوران جنگ سرد، فضايى جديد از درگيرى ميان دو حوزه تمدن مادى ترسيم كردند. آن ها قائل بودند كه هويت يك تمدن بر محور فرهنگ شكل مى گيرد و جنگ بين تمدن ها و برخورد ميان آن ها امرى اجتناب ناپذير است. آن ها اگر چه شبيه اين نظريه ها را در زمان جنگ سرد مطرح مى كردند، به خوبى مى دانستند و اكنون نيز بر اين امر واقفند كه مهم ترين تمدنى كه مى تواند آن ها را به چالش بكشاند، تمدن اسلام است.
به هر حال، انقلاب اسلامى، حركتى برخاسته از لايه هاى معنوى و درونى انسان است كه در نهايت، برپايى تمدن دينى را در سر مى پروراند. گرچه اين هدف بزرگ است، ولى ما نيز نبايد نقاط قوت خود را ناديده بگيريم. انقلاب اسلامى مى تواند با تكيه كردن بر فطرت خداجوى انسان ها زمينه كامل ترى از درگيرى تاريخى ميان دو جريان حق و باطل را فراهم آورد. اگر در احاديث شيعه از «امتلاى عالم از جور» سخن گفته مى شود، شايد مهم ترين مصداق آن را بتوان در شيوه برخورد تمدن مادى با ارزش هاى الهى دانست. زمانى كه نظريه پردازان مادى، اصل توحيد را به عنوان يك عقيده جاهلانه و عقده ناشى از نبود اعتدال روانى يا معلول وضعيت نابسامان اقتصادى معرفى مى كنند، آيا نمى توان عالم را آكنده از جور و جفا دانست؟ هرچند انديشمندان مسلمان، متناسب با هجوم فرهنگى تمدن مادى، در برابر آن به پاسخگويى نپرداخته اند، ولى همچنان شاهديم كه تفكر مادى در حال افول است. آيا همين امر گوياى اين واقعيت نيست كه حركت بزرگ ترى از باطن جهان عليه جريان مادى آغاز شده است و انقلاب اسلامى ايران، نماينده واقعى اين حركت باطنى است؟ شايد بسيارى از مردم ايران، زمانى كه اين پرچم مقدس را بلند كردند، به خوبى از عمق و گستره اين حركت آگاه نبودند، ولى هر چه هست، از اين واقعيت نمى توان چشم پوشى كرد كه اين جريان همواره رو به گسترش و در حال جهان گير شدن است. در اين ميان، نقش ما چيست و چگونه مى توان از اين مرحله سخت و مهم گذر كرد؟
به نظر مى رسد كه مهم ترين وظيفه ما در فضاى آكنده از مدرنيسم بايد حركت به سوى ايجاد يك تمدن الهى و طراحى نرم افزار و سخت افزار لازم براى برپايى اين تمدن باشد.
رئيس فرهنگستان علوم قم]
|