سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۶ -
Tue, Mar 18, 2008
فرهنگ و انديشه (۳)
ويژه نامه نوروز ۱۳۸۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
سياسى (۱)
سياسى (۲)
سياسى (۳)
سياسى (۴)
سياسى (۵)
سياسى (۶)
سياسى (۷)
سياسى (۸)
سياسى (۹)
سياست۱
بين الملل (۱)
بين الملل (۲)
بين الملل (۳)
بين الملل (۴)
حوادث۱
حوادث۲
حوادث۳
اجتماعى (۱)
اجتماعى (۲)
اجتماعى (۳)
اقتصادى (۱)
اقتصادى (۲)
اقتصادى (۳)
اقتصادى (۴)
اقتصادى (۵)
اقتصادى (۶)
هنرى (۱)
هنرى (۲)
هنرى (۳)
هنرى (۴)
هنرى (۵)
پايدارى (۱)
پايدارى (۲)
فرهنگ و انديشه (۱)
فرهنگ و انديشه (۲)
فرهنگ و انديشه (۳)
فرهنگ و انديشه (۴)
تاريخى (۱)
تاريخى (۲)
تاريخى (۳)
ورزشى (۱)
ورزشى (۲)
قاب عكس۱
ورزشى (۳)
ورزشى (۴)
ورزشى (۵)
ورزشى (۶)
نقش انقلاب اسلامى در مقابله با تمدن تاريخى مادى
قواعد فلسفى
در فهـــــــــــــــم هويت ملى
001209.jpg
دكتر داوود مهدوى زادگان

مقوله «هويت ملى» بيش از آن كه مفهوم تاريخى - جامعه شناختى باشد؛ مفهوم فلسفى است. زيرا پرسش از حقيقت ملت در ميان است و بحث از حقيقت چيزها هم مطالعه اى فلسفى است. گرچه ساير علوم نيز از هويت ملى سخن مى گويند و پيرامون آن مباحث مفصلى را طرح مى كنند؛ ليكن مباحث آنها عمدتاً درباره نمودهاى هويت ملى است، نه حقيقت آن. هيچ يك از علوم غيرفلسفى خود را مكلف به تعريف موضوع خود نمى دانند و اين مسئله را به فلسفه واگذار مى كنند. به همين دليل قواعد فلسفى در ساير علوم به مثابه «اصول موضوعه» تلقى مى شود. پس، بحث از حقيقت چيزها اولاً و بالذات در فلسفه است و علوم غيرفلسفى به تبع قواعد فلسفى است كه در مباحث خود استفاده مى كنند.با اين بيان، ارزش قواعد فلسفى تا اندازه اى معلوم مى گردد. هرگاه كه در صدد فهم حقيقت چيزها باشيم، گريزى از به كارگيرى قواعد فلسفى نيست. اين قواعد در حكم مبانى نظرى مطالعات هويت كاوانه است. آنها شالوده هرگونه مطالعات پسينى پيرامون مقوله هويت است. قواعد فلسفى نظم دهنده اينگونه مطالعات است و زواياى آشكار و پنهان معلومات گردآورى شده پيرامون موضوع را فهم پذيرتر مى سازند. به عبارت ديگر، قواعد فلسفى معناى مطالعات پسينى را عميق تر مى سازد. از اين رو، به نظر مى رسد، قواعد فلسفى در فهم موضوع «هويت ملى» كمك زيادى به پژوهشگر خواهد كرد. در اين گفتار، سعى شده پاره اى از قواعد فلسفى كه در بحث «هويت ملى» به مثابه مبانى نظرى كاربرد دارد، استخراج نماييم. بى ترديد، اين قواعد بيش از آن چيزى است كه در اينجا آمده است. ليكن، اين اندازه مى تواند مقدمه اى براى كاربردى كردن فلسفه باشد. بدين ترتيب، مى توان ميان دو حوزه مباحث نظرى و عينى آشتى داد و ارتباط وثيقى ميان آن دو برقرار كرد.
قاعده اول - هر ذاتى چيزى غير از خودش نيست.
به طورى كه از نفى خودش نفى ذات لازم مى آيد. مثلاً اگر با نفى تجدد از هويت ايرانى، نفى ذات ايرانى لازم نيايد؛ نمى توان گفت تجدد از ذاتيات هويت ايرانى است. بنابراين، حقيقت هر چيزى در مقام ذات چيزى جز خودش نيست.
قاعده دوم - حقيقت چيزها در مقام ذات، تنافر و تضاد درونى ندارند.
نفى درونى مانع از تحقق ذات مى شود، بنابراين، هيچ حقيقتى در مقام ذات، جامع اضداد و امور متنافى نيست. نمى توان هويت ملى را به گونه اى تعريف كرد كه مجموعه اى از عناصر متضاد در آن ديده مى شود. از اين رو، تعريف هويت ايرانى به مجموعه اى از فرهنگ استبدادى و ضداستبدادى نادرست است. پس، واقعيت تضاد و تنافر، همواره امر بيرونى است. در حقيقت آفرينش هيچ گونه تنافرى نيست.
قاعده سوم - ذوات اشيا يا حقيقت چيزها داراى قوه دافعه و جاذبه اند.
هر ذاتى در آن واحد تنها نفى غيريت ها را نمى كند بلكه امور ذاتى (خودى) را نيز اثبات مى كند. پس ذات هم دفع مى كند و هم جذب، غيريت ها عبارت از هر آنچه از ذات نباشند، يعنى بتوان از ذات نفى كرد. مثلاً اگر عنصر «ديندارى» را نتوان از «ذات ايرانى» نفى كرد؛ چنين عنصرى ذاتى هويت ملى ايرانيان خواهد بود. در نتيجه ذات ايرانى، هر امرى را كه متعلق به ديندارى باشد در خود جذب مى كند و هر آنچه را كه دينى نباشد، از خود دور مى كند.
قاعده چهارم - هر ذاتى سلسله اى از امور مخصوص به خود را اقتضاء مى كند
از هر حقيقتى اقتضاى هر امرى را كه نمى توان داشت. حقايق اشياى مقتضى امور ملايم با خود مى باشند نه امور متنافر، هويت ايرانى مقتضى «تمدن معنوى» است، چنانكه هويت اروپايى مقتضى «تمدن دنيوى» است. نه از هويت ايرانى مى توان انتظار دنيويت داشت و نه از هويت اروپايى مى توان انتظار معنويت داشت. معنويت و دنيويت مقتضاى ذات واحد نيست.
قاعده پنجم - هر عرضى كه مقتضى ذات نباشد، غيرلازم ذات است.
عرض لازم ذات در اثر تغيير وضعيت و شرايط، از ذات تفكيك نمى شود. اگر «برهنگى» از اقتضائات هويت ايرانى نباشد، «فرهنگ برهنگى» از عوارض غيرلازم ايرانيان است. لذا، با تغيير وضعيت و شرايط سياسى و اجتماعى در ايران، فرهنگ برهنگى كنار گذاشته مى شود.
قاعده ششم- مقتضيات يا عرضياتِ لازم ذات جزو امور اعتبارى نيست.
عرض لازم قائم به ذات و مستقل از معتبر يا فاعل شناسايى است. نژاد و محدوده جغرافيايى (مرزها) از امور اعتبارى است. زيرا وابسته به اعتبار فاعل شناسايى است نه قائم به ذات هويت ملى. اما تاريخ، مقتضاى ذات هويت ملى است. براى همين است كه هرگز نمى توان تاريخ يك ملت را از آن ملت جدا كرد. همچنين است زبان، فرهنگ و آداب و سنن اجتماعى.
قاعده هفتم - شناخت لوازم و مقتضيات هر حقيقتى لزوماً شناخت آن حقيقت نيست.
لذا نبايد در لازم ذات توقف كرد. همه اين امور معبرى براى فهم حقيقت است. بنابراين، براى فهم هويت ملى بايد از سطح زبان شناسى، فرهنگ و تاريخ (امور عرضى) گذر كرد. زبان  فارسى، مقتضاى هويت ايرانى است، اما نه خود هويت ايرانى. بايد به آن حقيقتى كه اقتضاى چنين زبانى را داشته نظر كرد.
قاعده هشتم - هر حقيقت اين جهانى در مقام ذات، تكاپوى شدن را دارد.
زيرا حقايق اين جهانى در آغاز ماده محض مى باشند و براى فعليت يافتن خود تكاپوى شدن دارند. مشاركت هويت هاى ملى در ساخت تمدن نشانه حركت تكاملى آنهاست. تمدن نقطه عطف در تكاپوى هويت ملى مى باشد. چنانكه مشاركت ايرانيان در پايه گذارى تمدن اسلامى، تكاپويى براى فعليت يافتن هويت ايران بوده است.
قاعده نهم- هر تمدنى مقتضاى هر حقيقتى نيست.
زيرا حقيقت چيزها مقتضى هر امرى نيستند (قاعده چهارم) بنابراين هويت هاى ملى در تمدن هايى مشاركت جدى دارند كه همسو با حقيقت آنها باشد. مشاركت ايرانيان در تمدن اسلامى به دليل همسويى آن با هويت ايرانى است. چنانكه عدم مشاركت اروپائيان در تمدن اسلامى (واقعه اندلس) به ناهمنجس بودن ذات غربى با تمدن اسلامى بازمى گردد.
قاعده دهم - هر حقيقت اين جهانى در مقام ذات به امرى بيرونى محتاج است.
زيرا به فعليت نرسيده تا بى نياز از شدن باشد، لذا هر هويتى براى فعليت  يافتن خود (تكاپوى شدن) به آواز خوش همسو با حقيقت خود نياز دارد. عامل غير همسو در جهت غنى شدن و فعليت يافتن ذات عمل نمى كند. بايد موافق و همسوى با آن ذات موعظه كند. نداى اسلام با هويت ايرانى هم آواز بوده و موعظه اش بر دل نشست و در تكاپوى شدن ايرانيان مؤثر بوده چنانكه ماكياولى و توماس هابز و دكارت نيز همسو با حقيقت هويت غربى موعظه كردند و تأثير گذار شدند.
قاعده يازدهم- هر هويتى آنگاه  كه ازتكاپوى شدن باز مى ماند، دوره افول و انحطاط آن آغاز مى گردد.
جامعه ايستا براى فعليت هويت و حقيقت خود تلاش نمى كند. فقدان عوامل همسو و ملاطم با هويت يا تحميل عوامل متضاد و منافر با هويت، عامل ايستايى هويت هاى ملى است.
قاعده دوازدهم - هرگاه هويتى سير قهقرايى تكاپوى شدن خود را طى مى كند، رو به فساد خواهد بود.
فساد به معناى تحليل رفتن ذاتيات هويت است. بنابراين، ميان انحطاط هويت و فساد ذات تفاوت اساسى وجود دارد. انحطاط دوره «ايستايى» است و فساد دوره «پس  روى» هويت ها است. هويت هاى ايستا، هنگامى احساس خطر مى كنند كه خود را در دوره فساد ذات ببينند. زيرا دوره فساد، مرحله نفى ذات است. در اين مرحله، هر هويتى از ناحيه عصبيت احساس خطر مى كند. ايرانيان در تاريخ معاصر، در دو مقطع «نهضت مشروطيت» و «انقلاب اسلامى» چنين احساسى را كردند. لذا بر مبناى عصبيت ايرانى درصدد خروج از انحطاط و فساد برآمدند.
قاعده سيزدهم- در دوره انحطاط آنچه از ذات باقى مى ماند، همان ذاتياتش است.
پديده هاى تمدنى در اين مرحله از ميان مى روند. زيرا ذات تكاپوى شدن را ندارد تا مقتضى عرضيات خود باشد. به عبارت ديگر ذات فعال نيست تا در مقام توليد مقتضيات خود باشد. پس، چه بسا در دوره انحطاط بهتر از هر دوره ديگرى بتوان حقيقت هويت ملى را مشاهده كرد. ليكن چنين مشاهده اى كار هر كس نمى تواند باشد، تنها افراد بصير و معتقد، قدرت درك آن را دارند.
قاعده چهاردهم- هويت ها از يكديگر تأثير پذيرند.
زيرا اين جهان، عالم تزاحم و تكافو ميان حقايق چيزهاست. اگر هويت ملى در دوره تكاپوى شدن باشد؛ بر ديگر هويت ها تأثير گذار است و اگر در دوره انحطاط باشد، تأثير پذير است. زيرا ذات در دوره انحطاط، در موقعيت انفعال به سر مى برد. بر اين اساس، هويت هاى ايستا تنها در صورت همسو بودن هويت هاى فعال با آنهاست كه مى توانند مجدداً از دوره انحطاط خارج شوند و در مسير تكاپوى شدن قرار گيرند. هويت هاى فعال غير همسو مانع گذار هويت ملى از دوره انحطاط هستند. بنابراين، اگر تجدد يا حقيقت سرمايه دارى جديد متنافر با هويت ايرانى باشد، مرحله گذار توسط هويت غربى براى ايرانيان اتفاق نمى افتد. تمناى محالى است كه به انگيزه  فعال سازى و احياى تكاپوى شدن، هويت معنويت گرا را از راهى عبور داد كه هويت دنيوى از آن گذر كرده است.
قاعده پانزدهم - حركت طبيعى هر ذاتى «بنيادگرايانه» است.
در مقابل حركت قسرى (غيرطبيعى) كه «غيرزنده» است. زيرا هر ذاتى در حركت طبيعى تكاپوى شدن خود را دارد. اما ذات در حركت قسرى بالاجبار معطوف به غير مى شود و از تكاپوى شدن خود باز مى ماند. لذا در حركت طبيعى هويت هاى ملى، مسئله اصلى ذات ملى يا خويشتن ملى است. اما در حركت قسرى مسئله اصلى هويت ديگرى يا هويت غيرخويشتن است. براين اساس، حاكميت كليسا در قرون وسطى بر اروپائيان نشانه حركت قسرى ذات غربى است. چنانكه حاكميت فرهنگ غربى در دوره حكومت پهلوى نشانه حركت قسرى ذات ايرانى است. مخالفت هر دو حاكميت (كليسا و حكومت پهلوى) با بنيادگرايان (پروتستانتيسم در غرب و ايرانيان مسلمان) نشانه ديگرى از همين حركت قسرى است. از اين رو، بنيادگرايى مانعى بزرگ بر سر راه جريان هاى غيريت سازى هويت ملى است، شعار بنيادگرايى «به خود آمدن» است. حال آنكه جريان هاى غيريت ساز خواهان خود فراموشى و ديگربينى است. بنيادگرايى با پديده «از خود بيگانگى» سرستيز دارد. ولى جريان هاى غيريت ساز عامل تشديد «از خودبيگانگى» است. پس، طبيعى است كه بنيادگرايى، از سوى جريان هاى غيريت ساز به انواع درشتى و دشنام و ناسزاهاى ناروا متهم مى گردد.


نقش انقلاب اسلامى در مقابله با تمدن تاريخى مادى
انقلاب اسلامى عليه تاريــــــخ مدرن
001236.jpg
حجت الاسلام و المسلمين سيدمحمد مهدى ميرباقرى

از اين واقعيت نيز نمى توان چشم پوشى كرد كه «انقلاب اسلامى»، مرحله اى از تكامل تفكر شيعى است و نقطه مقابل آن، تمدن مادى است كه از زمان رنسانس تا زمان معاصر، تا اوج خود پيشرفت كرده است.
عصر رنسانس، عصر نوزايى تمدن مادى است؛ به گونه اى كه اين تمدن توانست خود را بازيابى كند وبه مرحله اى از بلوغ دست يابد به يقين، نقش كليسا را در ايجاد نهضت رنسانس نمى توان ناديده گرفت و از ضعف آن چشم پوشيد. البته نكته اصلى اين است كه اين جريان در مقابل نهضت جهان گير پيامبران توانست به بازسازى و بازپرورى در خطه مغرب زمين همت گمارد و با در اختيار گرفتن تمامى مظاهر قدرت، دين را منزوى كند. اساس روح و تمدن غربى نيز تنها در يك كلمه خلاصه مى شود و آن «اومانيزم» است. اين مكتب «انسان محور»، همه ارزش ها را از برون انسان به درون مى آورد و نوعى چالش درونى در او ايجاد مى كند. در اين حال، عقل انسان، خود را ميان پذيرش ولايت حضرت حق و رد كردن آن، مختار مى بيند و در نهايت، با پذيرش انسان محورى، تمامى ارزش ها را بر محور خواهش هاى نفسانى تعريف مى كند. در اين صورت، محور بايسته  ها و نبايسته  ها چيزى جز خواهش هاى نفسانى نيست و اين همان نقطه مقابل ارزش هايى است كه اديان به بشر عرضه مى كنند.
به هر حال، اين تمدن در عصر رنسانس توانست به تدريج، سخت افزار و پيش از آن نرم افزار لازم را در قالب شعارهايى همچون «جدايى دين از سياست» طراحى كند. آن گاه «ليبرال دموكراسى» و «سوسياليسم» (يا كمونيسم) به عنوان دوبال تمدّن مادّى رخ نمودند. نقطه اشتراك هر دو جريان مادى با محور جدايى دين از سياست، تنها در منزوى كردن دين خلاصه مى شود. در اين حال، نه تنها نماز، روزه و ديگر مناسك توحيد، بلكه اصل توحيد و خداپرستى در هاله اى از ترديد و انكار قرار مى گيرد و اصل كلمه توحيد تحقير مى شود. اين تحقير از صد ها سال پيش تاكنون به بدترين شكل تكرار شده و انديشه هاى متفاوتى را در قالب انديشه هاى علمى مغرب زمين به بشر ديكته كرده است. براساس اين انديشه ها، دين را افيون ملت ها و زاييده سرمايه سالارى و نظام بورژوازى مى دانستند و اصحاب دين را به عنوان طرفداران تزوير نقد مى كردند. آن ها با طرح شعارهايى در محكوميت «زر و زور و تزوير»، مطرح مى كردند دين را نماينده حداقل يكى از اين اضلاع مثلث مى ناميدند. اين اعتقادات در قالب سوسياليزم رخ نمود، در جبهه مقابل نيز وضعيت بهتر از اين نبود و دين به معلول جهالت يا ترس و عقده هاى روانى بشر قلمداد مى شد. از اين رو، گرايش به معنويت، به نشانه نبود تعادل روانى سركوب مى شد و تمدن مادى با كمك اين دو جريان، دامنه نفوذ خود را از مغرب زمين به مهد پيدايش اديان الهى در مشرق زمين توسعه داد و بدين ترتيب، بسيارى از مراكزى را كه خاستگاه پيامبران بود، زير سيطرة فرهنگ غربى درآورد. پيش از انقلاب، در دانشگاه تهران به عنوان شاخص ترين نهاد علمى كشور و در مهد جهان تشيع، از انديشه هاى كمونيسم دفاع مى شد و انديشه هاى وحيانى به عنوان خرافه مورد هجوم قرار مى گرفت. اين تفكر و تفكرهاى مشابه براى ايجاد تنازع ميان اسلام و دنياى كفر پديد آمد و بسيارى از سنگر ها را يكى پس از ديگرى فتح كرد و با ساخت نرم افزار و سخت افزار مورد نياز خويش، بر زندگى بشر اثرگذاشت. آن ها با طرح اين شعارهاى به ظاهر علمى، به محورى ترين شعار اديان هجوم بردند و اين اوج تمدن مادى است.
انقلاب اسلامى و تغيير فضاى سياسى روز جهان
در همين شرايط، نهضت بزرگ معنوى به نام انقلاب اسلامى ايران، اتفاق افتاد و به سرعت از مرزهاى جغرافيايى خود گذشت. همين امر، نشانه اين واقعيت بود كه اهداف عالى اين نهضت معنوى از همان اوان تولد به صورت ايده هاى فراملى مطرح شده است. هدف اصلى انقلاب اسلامى در آزادسازى منابع اقتصادى ايران از وابستگى يا مبارزه ضداستعمارى خلاصه نمى شد؛ انقلاب اسلامى، حركتى بسيار عميق بود كه ظرفيت هاى فراوانى دارد. به طور كلى، يك حركت ملى در مرزهاى خود محدود مى ماند و يك حركت ضداستعمارى نيز در نهايت نمى تواند فرهنگ جديد ايجاد كند، حال آن كه با گذشت بيش از ربع قرن از عمر انقلاب مبارك اسلامى، شاهد هستيم كه انقلاب توانسته است مرزهاى خود را در نوردد و مبدأ شكل گيرى و احياى هويتى جديد از يك تمدن الهى باشد؛ تمدن رقيب را به چالشى عظيم فراخواند و در پايان قرن گذشته ميلادى، يكى از جناحهاى تمدن رقيب را از ميدان به در كند و زمينه تنازع جدى با جناح دوم تمدن مادى را فراهم آورد.
بدون شك، شكست سوسياليزم و كمونيسم در دهه گذشته هم معطوف به ضعف هاى درونى اين نظام خودساخته بود و هم برنامه ريزى نظام ليبرال دموكراسى در نابودى آن بى تأثير نبود. با اين حال، مهم ترين عنصر در اين ميان، وجود انقلاب اسلامى است كه پرچم عدالت خواهى را جابه جا كرد و از دست مدعيان تمدن مادى گرفت و به بانيان كانون تشيّع سپرد. به همين دليل، انقلابهاى رخ داده بعد از نهضت اسلامى ايران از صبغه دينى و معنوى برخوردارند. اين امر به معناى جابجايى قدرت در حوزه سياسى است. مگر غير از اين است كه از مهم ترين عوامل فروپاشى نظام سوسياليسم، ضعف اقتدار سياسى بود و اگرچه ضعف اقتصادى نيز مزيد بر علت شد، ولى اين امر تنها در قالب يك عامل تبعى، قابل تحليل است. همان ضعف سياسى بود كه شدت و حدت روحى جامعه سوسياليستى را در هم شكست و پراكندگى و تنازع اجتماعى را ميان شهروندان اين جامعه رقم زد. تا زمانى كه آن ها از اقتدار سياسى بهره مند بودند، هماهنگى روحى در جامعه شان ديده مى شد و ايده  ها و نظريه هاى سوسياليستى را به عنوان محور هماهنگى مطرح مى كردند.
از اين جاست كه مى توان ادعا كرد عامل اصلى فروپاشى نظام سوسياليسم، انقلاب مبارك اسلامى است؛ چه اين كه امروز شاهديم بيش تر كانونهاى درگيرى و عدالت خواهى در سراسر جهان به كانون هاى اسلامى مربوط است. اين جايگاه نهضت اسلامى را نمى توان انكار كرد. البته پس از فروپاشى نظام سوسياليسم، نظريه هاى ديگرى نيز مطرح شد. آن ها كه دل در گرو تمدن ليبرال دموكراسى داشتند، تصور كردند با فروپاشى شوروى، اين نظريه بر سراسر جهان حكمفرما شده است و تاريخ به مرحله پايانى خود نزديك مى شود. آن ها در انتظار جامعه آرمانى بشر در قالبى مادى بودند. كسانى مانند هانتينگتون با طرح نظريه «برخورد تمدن ها» در دوران جنگ سرد، فضايى جديد از درگيرى ميان دو حوزه تمدن مادى ترسيم كردند. آن ها قائل بودند كه هويت يك تمدن بر محور فرهنگ شكل مى گيرد و جنگ بين تمدن ها و برخورد ميان آن ها امرى اجتناب ناپذير است. آن ها اگر چه شبيه اين نظريه ها را در زمان جنگ سرد مطرح مى كردند، به خوبى مى دانستند و اكنون نيز بر اين امر واقفند كه مهم ترين تمدنى كه مى تواند آن ها را به چالش بكشاند، تمدن اسلام است.
به هر حال، انقلاب اسلامى، حركتى برخاسته از لايه هاى معنوى و درونى انسان است كه در نهايت، برپايى تمدن دينى را در سر مى پروراند. گرچه اين هدف بزرگ است، ولى ما نيز نبايد نقاط قوت خود را ناديده بگيريم. انقلاب اسلامى مى تواند با تكيه كردن بر فطرت خداجوى انسان ها زمينه كامل ترى از درگيرى تاريخى ميان دو جريان حق و باطل را فراهم آورد. اگر در احاديث شيعه از «امتلاى عالم از جور» سخن گفته مى شود، شايد مهم ترين مصداق آن را بتوان در شيوه برخورد تمدن مادى با ارزش هاى الهى دانست. زمانى كه نظريه پردازان مادى، اصل توحيد را به عنوان يك عقيده جاهلانه و عقده ناشى از نبود اعتدال روانى يا معلول وضعيت نابسامان اقتصادى معرفى مى كنند، آيا نمى توان عالم را آكنده از جور و جفا دانست؟ هرچند انديشمندان مسلمان، متناسب با هجوم فرهنگى تمدن مادى، در برابر آن به پاسخگويى نپرداخته اند، ولى همچنان شاهديم كه تفكر مادى در حال افول است. آيا همين امر گوياى اين واقعيت نيست كه حركت بزرگ ترى از باطن جهان عليه جريان مادى آغاز شده است و انقلاب اسلامى ايران، نماينده واقعى اين حركت باطنى است؟ شايد بسيارى از مردم ايران، زمانى كه اين پرچم مقدس را بلند كردند، به خوبى از عمق و گستره اين حركت آگاه نبودند، ولى هر چه هست، از اين واقعيت نمى توان چشم پوشى كرد كه اين جريان همواره رو به گسترش و در حال جهان گير شدن است. در اين ميان، نقش ما چيست و چگونه مى توان از اين مرحله سخت و مهم گذر كرد؟
به نظر مى رسد كه مهم ترين وظيفه ما در فضاى آكنده از مدرنيسم بايد حركت به سوى ايجاد يك تمدن الهى و طراحى نرم افزار و سخت افزار لازم براى برپايى اين تمدن باشد.
رئيس فرهنگستان علوم قم]




|   شناسنامه   |   آرشيو   |