چهارشنبه ۱۴ فروردين ۱۳۸۷ - ۲۵ ربيع الاول ۱۴۲۹
Wed, Apr 2, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
ايران زمين
ديپلماتيك
شهرى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
سياسى
دانش
دانشگاه
ماجرا
قاب عكس۱
خانواده
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند؛ «پيرمرد و دريا» [ارنست همينگوى]
«نهنگ سفيد» همينگوى
يزدان سلحشور
354213.jpg
* يك
«پيرمردى بود كه تنها در قايقى در گلف استريم ماهى مى گرفت و الان هشتاد و چهار روز مى شد كه هيچ ماهى نگرفته بود. در چهل روز اول پسربچه اى با او بود. اما چون چهل روز گذشت و ماهى نگرفتند پدر و مادر پسر گفتند ديگر محرز و مسلم است كه پيرمرد «سالائو» است، كه بدترين شكل بداقبالى است و پسر به فرمان آنها با قايق ديگرى رفت كه همان هفته اول سه ماهى خوب گرفت. پسر غصه مى خورد، چون مى ديد پيرمرد هر روز با قايق خالى برمى گردد و هميشه مى رفت چنبر ريسمان يا بنتوك و نيزه و بادبان پيچيده به دكل را براى پيرمرد به دوش مى كشيد. بادبان با تكه هاى گونى آرد وصله خورده بود و پيچيده ، انگار كه پرچم شكست دائم بود.
پيرمرد لاغر و خشكيده بود و پشت گردنش شيارهاى ژرف داشت. لكه هاى قهوه اى رنگ سرطان خوش خيم پوست كه از بازتاب آفتاب بر درياى گرمسير پديد مى آيد روى گونه هايش بود. لكه ها هر دو سوى چهره اش را تا پائين پوشانده بود و از كشيدن ريسمان ماهى هاى سنگين بر كف دست هايش خط هاى ژرف افتاده بود. اما هيچ كدام از اين خط ها تازه نبود. مانند شيارهاى بيابان بى ماهى كهن بود.
همه چيز پيرمرد كهن بود، مگر چشم هايش و چشم هايش به رنگ دريا بود و شاد و شكست نخورده بود.
وقتى از ساحلى كه قايق را آنجا به خشكى رانده بودند بالا مى رفتند، پسر گفت: «سانتياگو، من بازم مى تونم باتو بيام ها. حالايه خرده پول داريم.»
پيرمرد ماهيگيرى را به پسر آموخته بود و پسر دوستش مى داشت. پيرمرد گفت: «نه، قايقت رو شانسه. با هموناباش»
- «مگه يادت نيست، هشتاد و هفت روز هيچ ماهى نگرفتيم، بعدش سه هفته هر روز ماهى هاى درشت درشت گرفتيم.»
پيرمرد گفت: «يادم هست. مى دونم رفتنت از روى بى اعتقادى نبود.»
- «بابام مجبورم كرد. من هم بچه ام، بايد حرف بابامو گوش كنم.»
پيرمرد گفت: «مى دونم. خيلى هم طبيعى يه.»
- «بابام زياد اعتقاد نداره.»
پيرمرد گفت: «آره. ولى ما كه داريم. غير از اينه »
پسرك گفت: «نه. مى خواى توى كافه يه چيزى برات بگيرم، بعدش اين چيزارو ببريم خونه »
پيرمرد گفت: «باشه . صيادا باهم رودرواسى ندارن.»
باهم در كافه «تراس» نشستند و خيلى از ماهيگير ها سر به سر پيرمرد گذاشتند و پيرمرد به دل نگرفت. پاره اى از ماهيگيرهاى سالخوره تر هم به او نگاه مى كردند و دلشان برايش مى سوخت، اما به روى خود نمى آوردند و از روى ادب درباره جريان آب و ژرفايى كه در آن قلاب انداخته بودند، حرف مى زدند و درباره دوام هواى خوش و چيز هايى كه ديده بودند.
همينگوى و اسطوره اش! اين آن چيزى است كه از وى به ياد مى آوريم با ريش توپى اش، اقامت در كوبايش، شركت در جنگ اسپانيا، شركت در جنگ اول جهانى، حضور در ميادين گاوبازى، حضور در پاريس پس از جنگ اول - جايى كه تعداد شاعران و نويسندگان و هنرمندان آن از تعداد مردم عاديش بيشتر بود! [اين افسانه اى است كه همه كمابيش باورش مى كنند!] ، مردى زود خشم كه به نماد «مردانگى» عصر خود بدل شد و هم در آمريكاى كاپيتاليست و هم در شوروى سوسياليست علاقه مندان بسيارى داشت. نويسنده اى كه بيش از يك نويسنده بود. يك نماد بود كه مى شد با استفاده از آن، حوادث قرن بيستم را كشف رمز كرد [افسانه اى ديگر كه باز باورش مى كنيم!] تا يك نويسنده منحصر به فرد داستان هاى كوتاه كه راه اين «ژانر» را از شيوه چخوفى به شيوه «همينگوى» اى تغيير داد و مهر خود را بر «استاندارد قرن بيستمى» آن حك كرد. رمان نويسى كه بسيارى از او تأثير گرفتند و شيوه اش را مورد تقليد قرار دادند و بعدها البته، اساساً او را به عنوان نه تنها يك رمان نويس موفق كه يك «رمان نويس» محل ترديد قرار دادند! او جمع اضداد بود و همه مى گويند به همان راحتى كه آتشى مى شد، مى شد با او رفاقت كرد. اورسن ولز - كارگردان «همشهرى كين» و يكى از مظاهر نبوغ هنرى در قرن بيستم - مى گويد: «يك فيلم مستند از جنگ داخلى اسپانيا سر و سامان داده بود و به دوستان گفته بود كه مى خواهد نظر مرا درباره فيلم بداند. دونفرى در يك اتاق كوچك نشستيم و پروژكتور روشن بود و فيلم روى پرده اى كوچك به نمايش درآمد. فيلم خسته كننده اى بود كه تدوين درست و حسابى هم نداشت و همينگوى هى زيرچشمى به من نگاه مى كرد كه تعريف و تمجيد را شروع كنم. شنيده بودم كه از انتقاد ديگران بدش مى آيد و بدم نمى آمد كه حد اين بدآمدن را امتحان كنم! فيلم رسيد به جايى كه دوربين چهره هاى آفتاب سوخته جنگجويان جمهوريخواه را يك به يك نشان مى داد و بعد نماهاى متوسطى از اسلحه هاشان را كه با دو دست محكم به سينه فشرده بودند و يك صداى خشك و انعطاف ناپذير روى اين صحنه مى گفت: «-و اينان مردانى هستند كه براى آزادى مى جنگند و از هيچ چيز نمى هراسند.» همينگوى كه ظاهراً خيلى تحت تأثير اين صحنه بود، طاقت نياورد و پرسيد: «نظرت چيه به نظرت شاهكار نيست » و من با لحنى كه ملال از آن مى باريد جواب دادم: «شاهكار مزخرف تر از اين نمى شه!» همينگوى شوكه شده بود و چون شنيده بود كه مدتى با گروه هاى تئاترى آوانگارد كار كرده ام و «آوانگارديسم» در نظرش معادل «نفهميدن مردانگى جنگجويان» بود با كج خلقى گفت: «شما بچه مزلف ها چه مى دانيد كه مردانگى چيست!»
من هم صدايم را نازك كردم و گفتم: «نه! نگو! آقاى همينگوى شما يك مرد واقعى هستيد!» - با اين لحن حرف زدن با «همينگوى كبير» خيلى خطرناك بود!- و آن مرد واقعى، ميز را كه فاصله من و او بود برگرداند و از روى صندلى اش بلند شد. به گمانم يك دقيقه هم طول نكشيد كه هردو پايه هاى چوبى صندلى هايمان را شكسته و آماده بوديم كه همديگر را جلوى مردانى كه از هيچ چيز نمى هراسيدند، له و لورده كنيم! ده دقيقه بعد صلح شد!
با هم رفيق شديم و او پذيرفت همانقدر كه او از ادبيات مى داند، من هم از سينما سرم مى شود. ارتباط ما از آن به بعد ارتباطى دوستانه بود و البته ديگر سعى نكردم از او انتقاد كنم!»
زندگى همينگوى هميشه غرق در افسانه بود، افسانه هايى كه خودش از زندگى خودش مى ساخت و افسانه هايى كه ديگران دوست داشتند از زندگى او بسازند. داستان سرايى درباره مردى كه تجسم عينى «داستان قرن بيستم» است، به نظر بسيار جذاب مى رسد. اين شيوه را پس از او نويسندگان ديگرى هم ادامه دادند، اما نتوانستند موفقيت او را كسب كنند. كسى برايشان در روسيه، قصيده نگفت و در كوبا ترانه نساخت. كسى در اسپانيا، از خاطراتى كه در ميادين گاوبازى با آنان داشت، خاطرات راست و دروغ نيافريد. همينگوى كه هيچ گاه يك «چپ» با معيارهاى قرن بيستمى نبود، بارها از سوى «فيدل كاسترو» به عنوان «استاد» و «استاد همينگوى» مورد ستايش و استناد قرار گرفت. به كسى نگوييد، اما او همان «پيرمرد» رمان «پيرمرد و دريا» بود!
* دو
«با آن كه سال ها در قايق هاى صيد لاك پشت كار كرده بود، به هيچ خرافاتى درباره لاك پشت ها اعتقاد نداشت. دلش براى همه شان مى سوخت، حتى براى خرطومى هاى سبزرنگى كه به درازاى قايق بودند و يك تن وزن داشتند. بيشتر مردم دلشان براى لاك پشت نمى سوزد، چون دل لاك پشت تا ساعت ها پس از آن كه شكمش را شكافتند و گوشتش را پاره پاره كردند، باز هم مى تپد. ولى پيرمرد با خود گفت كه من هم يك چنين دلى دارم و دست و پايم هم مثل دست و پاى لاك پشت است. پيرمرد تخم سفيد لاك پشت ها را مى خورد تا قوت بگيرد. در بهار تخم لاك پشت مى خورد تا در پائيز كه موسم ماهى هاى بزرگ بزرگ است، قوت داشته باشد.
همچنين هر روز از آن بشكه بزرگ در كلبه اى كه بسيارى از ماهيگيران وسايل خود را در آن مى گذاشتند، يك فنجان سل، روغن جگر بمبك، سر مى كشيد. هر ماهيگيرى كه مى خواست، مى توانست از اين روغن بخورد. بيشتر ماهيگيران از طعمش بيزار بودند، اما خوردن اين روغن از برخاستن در آن ساعت صبح سخت تر نبود و براى زكام و چايمان بسيار خوب بود و براى سوى چشم هم خوب بود.
اكنون پيرمرد بالاى سرش را نگاه كرد و ديد كه پرنده باز دارد چرخ مى زند. به صداى بلند گفت: «ماهى ديده» هيچ ماهى پرنده اى از سطح آب بيرون نجست و دسته هاى طعمه ماهى هم پخش نشدند. اما همچنان كه پيرمرد دريا را ديد مى زد، يك گباب كوچك كه به هوا جست و چرخيد و با سر در آب فرو رفت. گباب در آفتاب مانند نقره مى درخشيد و پس از آن كه باز در آب افتاد، چندين گباب يكى پس از ديگرى بيرون پريدند و در هر جهت جست و خيز كردند و آب را به هم زدند و با خيزهاى بلند دنبال شكار رفتند. دور شكار مى چرخيدند و آن را به پيش مى راندند.
پيرمرد گفت كه اگر اينها زياد تند نروند، من به ميانشان مى روم...»
«پيرمرد و دريا» گرچه بارها در تلويزيون و سينما به تصوير كشيده شد و حتى بر اساس آن انيميشن نيز ساخته شد، اما داراى يك نسخه منحصر به فرد سينمايى است كه تماشاگران كهنسال ايرانى آن را با بازى فراموش نشدنى «اسپنسر تريسى» مى شناسند. نسخه اى كه به كارگردانى جان استرجس [كارگردان آثار برجسته اى همچون هفت دلاور، قطار نيمه شب گان هيل و فرار بزرگ] در ۱۹۵۸ ساخته شد. موفقيت اين نسخه گرچه مديون رمان و فيلمنامه غير ارژينال آن [از پيتر ورتل] نيز هست، اما جهان نگرى استرجس در آثارش كه بر حضور «مرد تنها» تأكيد دارد و آن را بدل به يك «ايدئولوژى هنرى» كرده و بازى اسپنسر تريسى كبير كه سال ها در جست و جوى چنين نقشى بود [و در واقع نقش «پيرمرد» خلاصه تمام تلاش هاى هنرى وى در كارنامه اش محسوب مى شود] از اين اثر، يك فيلم منحصر به فرد ساخت. تريسى در واقع اين نقش را از همفرى بوگارت ربود. بوگارت كه مى خواست به زنجيره نقش هاى غير بوگارتى خود [گنج هاى سيرامادره، ملكه آفريقا و...] يك نقش طلايى ديگر را بيفزايد، سعى كرد فيلمى را با كارگردانى نيكلاس رى [كارگردان برجسته سينماى آمريكا] سر و سامان دهد، اما اجل مهلتش نداد. كسى نمى داند كه اگر اين فيلم با بازى بوگارت و كارگردانى «رى» ساخته مى شد، چه سرنوشتى داشت، شايد اثرى ماندگارتر مى شد و شايد هم چون «وحشى ساده دل» [ديگر ساخته رى و با بازى آنتونى كويين] يك فاجعه تمام عيار بود!
در فيلم استرجس، تركيب گفت و گوهاى درونى و رؤياها و خاطرات «سانتياگو» به فيلم انرژى عميقى بخشيده و مخصوصاً تدوين كارآمد آن در به تصوير كشيدن همزمان زورآزمايى «سانتياگو» با ماهى در زمان حال و زورآزمايى او با ملوان سياهپوست در زمان گذشته، هم به فيلم غناى شكلى و معنايى بخشيده و هم سبك همينگوى را در «روايت تصويرى» از رمان وى پاس داشته. اين نوع تدوين البته در داستان هاى كوتاه همينگوى قابل ردگيرى است و بر تسلط گروه سازنده بر اين «متن» و متون ديگر همينگوى گواهى مى دهد.
تماشاگران ايرانى با دو نسخه سينمايى ديگر هم از اين رمان آشنايى دارند. نخست نسخه ۱۹۹۰ با بازى «آنتونى كوئين» در نقش «پيرمرد» و كارگردانى «جودتيلور» كه فيلمنامه اقتباسى اش را «راجر.اُ.هريسون» نوشته است و به رغم بازى «كوئين» [كه بيشتر شبيه يك زورباى كهنسال در فيلم ظاهر شد تا يك شخصيت همينگوى اى!] و استفاده از امكانات پيشرفته فيلمبردارى در ،۱۹۹۰ چندان چنگى به دل نمى زند و قدرت تبديل «واقعيت سهل و ممتنع» [چنان كه در رمان و فيلم استرجس شاهد آنيم] به «استعاره هاى تفسيرگر تقدير آدمى» را فاقد است. به نظر مى رسد بازى «كوئين» در چنين نقشى همزمان است با دوران بازنشستگى عملى او - چنانكه پيشنهادهاى زيادى براى او ديگر موجود نبود - و شايد راحت ترين روش، رفتن به دنبال آثار ارزان قيمتى نظير اين نسخه «پيرمرد و دريا» بود كه بازيگران محدود و همچنين محوريت نقش يك پيرمرد، كاملاً با سن و سال «آنتونى كوئين» جور در مى آمد!
نسخه بعدى ساخته الكساندر پتروف است كه فيلمنامه آن نيز توسط كارگردان نوشته شد و در ۱۹۹۹ به اكران عمومى درآمد. اين فيلم البته نقدهاى مثبتى نيز دريافت كرد نه به دليل نمايش «پيرمرد و دريا» كه به دليل تركيب زندگى همينگوى با اين رمان كه بدل به يك زندگينامه حماسى شده بود! اين زندگينامه نيز همچون ديگر زندگينامه همينگوى كه با بازى «گريگورى پك» به نمايش درآمد [تصور كنيد گريگورى پك را در نقش همينگوى! واقعاً خجالت آور است!] حرف چندانى براى گفتن نداشت. اگر «برف هاى كليمانجارو» تركيبى بود از چند داستان كوتاه همينگوى، مصاحبه هاى او، گزافه گويى هاى او، افسانه هاى او و مطالبى كه در «زندگينامه شگفت انگيزش» - به قلم خودش - [عيش مدام] نوشته بود، اين نسخه «پيرمرد و دريا» نوعى مرثيه سرايى بود براى اوليس قرن بيستم! آيا واقعاً افسانه همينگوى حقيقت داشت
* سه
گفت: «اى ماهى، خيلى پيش من عزيزى، خيلى هم محترمى. اما تا اين روز تمام نشده كارت رو مى سازم، مى كشمت.»
و با خود گفت اميدوارم.
پرنده كوچكى از شمال به سوى قايق آمد. چلى بود و خيلى پائين روى آب پرواز مى كرد. پيرمرد ديد كه پرنده خيلى خسته است.
پرنده به پاشنه قايق رسيد و نشست. سپس دورسر پيرمرد پريد و روى ريسمان نشست كه برايش راحت تر بود.
پيرمرد از پرنده پرسيد: «تو چند سال دارى سفر اولته »
پيرمرد كه حرف زد پرنده به او نگريست. آنقدر خسته بود كه ريسمان را هم ديد نزد و همچنان كه پنجه هاى ظريفش ريسمان را گرفته بود روى آن خم و راست شد. پيرمرد به او گفت: «ريسمونش محكمه. خيلى هم محكمه. ديشب كه باد نبود، تو چرا اين قد خسته اى مرغا هم ديگه اون مرغاى قديم نيستن.»
واقعيت آن است كه پيش از نوشتن «پيرمرد و دريا» و حتى بعد از آن، ديگر همينگوى آن همينگوى قديمى نبود. چند كار نيمه كاره در كشوى ميزش داشت كه هيچ كدام به سرانجامى نرسيده بود و از بين آنها، تنها «عيش مدام» كه در ۱۹۶۴ - پس از مرگش - منتشر شد و خاطرات جوانى اش در پاريس بود به عنوان يك اثر درخشان به قلم همينگوى شناخته مى شود. «باغ عدن» [رمانى با محوريت زوج جوانى كه به جنوب فرانسه مى روند] «تابستان خطرناك» [گزارش سفر آخر او به اسپانيا كه پاره هايى از آن در ۱۹۶۱ در مجله لايف منتشر شد] يك گزارش بى نام از سفر پرحادثه اش در ۱۹۵۴ به آفريقا كه در آن همينگوى دو بار دچار سانحه سقوط هواپيما شد و خبر مرگش در جهان پيچيد؛ و «جزيره هايى در جريان» [كه در واقع «بخش دريايى» رمان جنگى او بود كه در۱۹۷۰ منتشر شد] از جمله آثار در كشو مانده او بودند. «آن دست رود و در ميان درختان» كه در ۱۹۵۰ - دو سال پيش از «پيرمرد و دريا» منتشر شد - نه با استقبال منتقدان روبه رو شد تا با لبخند رضايت خوانندگان!
354249.jpg
همينگوى كه هميشه هراسى غريب از شكست در جانش بود مقهور افسانه خود شده بود و احتمالاً مى پنداشت كه به آخر خط رسيده. داستان «سانتياگو»ى ماهيگير كه مدت هاست ماهى درست و حسابى نگرفته - اصلاً ماهى نگرفته! بدترين شكل بداقبالى! - محملى بود براى روايت حال و روز خود همينگوى. شايد به همين دليل است كه اين قدر واقعى و اين قدر تفسير پذير به نظر مى رسد. اين رمان كوچك، طرح ساده اى دارد: ماهيگير پيرى كه مدت هاست ماهى نگرفته آخرين شانس اش را امتحان مى كند و دورتر و دورتر مى رود و عاقبت ماهى رؤياهايش را پيدا مى كند اما ماهى، او را به آب هاى عميق مى كشد و هنگامى تسليم مى شود كه تا ساحل، راه درازى است. پيروزى پيرمرد موقتى است و كوسه ها بوى خون را مى شنوند و هجوم مى آورند. در نهايت او نمى تواند ماهى را سالم به ساحل برساند و در واقع، بازنده اين بازى است.
«دسته سكان را زير بغل گرفت و هر دو دستش را در آب خيس كرد و قايق پيش رفت. گفت: «خدا مى دونه اون آخرى چه قدر بود. اما قايق حالا خيلى سبك تر شده.» دلش نمى خواست درباره آن پهلوى ريش ريش ماهى بينديشد. مى دانست هر تكان بمبك يك تكه گوشت بود كه از ماهى كنده مى شد، و حالا ماهى ردپايى به پهناى يك شاهراه براى همه بمبك ها به جا مى گذاشت.
با خود گفت اين ماهى نان تمام زمستان مرا مى داد. فكر اين را نكن. فقط آرام بگير و سعى كن دست هات را رو به راه كنى تا بتوانى از آنچه باقى مانده است دفاع كنى.»
طرح «پيرمرد و دريا» با گزارش يك شكست تمام عيار آغاز مى شود و بعد «شخصيت سرسخت»، اميد يك پيروزى را با ابرام و اصرار از خاك اين شكست مى روياند. اميد با ظهور ماهى و به دام افتادنش بالنده مى شود. پيرمرد ياد ايام جوانى اش مى افتد و در رؤيا و واقعيت ماهى را به دام مى اندازد. شكست به پيروزى منجر مى شود اما او هنوز وسط درياست. كوسه ها سر مى رسند و شخصيت اصلى رمان مى خواهد به هر قيمتى كه شده «لااقل» سهمى اندك از پيروزى خود را به ساحل بكشاند و به ديگران نشان دهد؛ اما پايان ... غم انگيزتر از آن است كه در آغاز پيش بينى مى كرد. «روايت شكست» كه از نخستين اثر داستانى همينگوى [در زمان ما] به بخشى از جهان نگرى او بدل شد در واپسين اثر درخشانش، به جوهره اين جهان نگرى تغيير صورت داد. اگر در «وداع با اسلحه»، مشكل او «جنگ اول جهانى» بود اگر در «زنگ ها براى كه به صدا در مى آيند» مشكل اش «عدم درك متقابل انسان ها» بود در «پيرمرد و دريا» مشكل همينگوى ذات طبيعت است كه با سرنوشت بشرى يكى مى شود. همينگوى از «مكان» خارق العاده داستان هاى «هرمان ملويل» سود مى برد تا واقعيت و استعاره را در يك باز آفرينى مدرن «موبى ديك»، يكى كند. عشق و نفرت متقابل ميان كاپيتان آهاب و نهنگ سفيد، در رمان همينگوى بدل به عشق متقابل پيرمرد و ماهى مى شود. ماهى مى خواهد با ماهيگير بماند اما هر دو داراى دشمنى مشترك اند دريايى كه مى خواهد هر دو را ببلعد! شايد اين نوميدى فلسفى است كه همينگوى را به چكاندن آن ماشه سرنوشت ساز رهنمون مى كند. هنوز كسى نمى داند كه او صرفاً بر اثر اشتباه در هنگام تميز كردن تفنگ شكارى اش به خودش شليك كرد يا افسردگى مدام اش، كار دستش داد. حتى دريافت نوبل ادبى هم نتوانست تلخى درك «شكست» را از مذاق رؤياهاى او بيرون برد. او كه سمبل مرد تنهاى قرن بيستم بود، پايانى متناسب با اين افسانه را براى خويش رقم نزد؛ نه در جنگ دوم جهانى بدرود حيات گفت نه در جنگ داخلى اسپانيا، نه به عنوان يك قهرمان گاو باز در ميدان گاو بازى نه در كسوت يك خبرنگار جنگى نه... او افسانه خويش را در تپه هاى سرسبز آفريقا نيز به پايانى قابل انتظار نرساند.
آن روز بعد از ظهر يك دسته توريست به كافه «تراس» آمده بودند و زنى كه قوطى هاى خالى و لاشه هاى زهر ماهى را در آب دريا تماشا مى كرد چشمش به يك تير پشت بزرگ و سفيد افتاد كه دم عظيمى در انتهاى آن بود. باد شرقى موج هاى سنگين را پى درپى به آستانه بندرگاه مى راند و دم ماهى با آب بلند مى شد و لنگر برمى داشت.
زن از يك گارسون پرسيد: «اين چيه » و به تير دراز ماهى غول پيكر اشاره كرد، كه اكنون زباله اى بود در انتظار آنكه با جزر آب از ساحل برود. گارسون گفت: «بمبك. كوسه.» منظورش اين بود كه بمبك چنين كرده است.
- «هيچ نمى دونستم كوسه دمى به اين خوشگلى و خوش تركيبى داره.»
مردى كه با او بود گفت: «من هم نمى دونستم.»
آن سر كوچه، پيرمرد در كلبه اش باز به خواب رفته بود. همچنان روى صورت خوابيده بود و پسر كنارش نشسته بود و او را مى نگريست.
پيرمرد خواب شيرها را مى ديد.
و كسى كه در پاريس ناهار نمى خورد تا پول كافى براى نوشتن داشته باشد و با شكم گرسنه به ديدار گرترود استاين مى رفت كه از او مى خواست به جاى ولخرجى تابلوهاى پيكاسو را بخرد! در درياى داستان هايش، تا ابد با ماهى اش ماند.

|   ايران زمين   |   ديپلماتيك   |   شهرى   |   اجتماعى   |   بين الملل   |   گزارش   |   فرهنگ وانديشه   | 
|   فرهنگ و هنر   |   اقتصادى   |   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   سياسى   | 
|   دانش   |   دانشگاه   |   ماجرا   |   قاب عكس۱   |   خانواده   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |