چهارشنبه ۱۴ فروردين ۱۳۸۷ - ۲۵ ربيع الاول ۱۴۲۹
Wed, Apr 2, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
ايران زمين
ديپلماتيك
شهرى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
سياسى
دانش
دانشگاه
ماجرا
قاب عكس۱
خانواده
رؤياى باران
354222.jpg
] بهارك مبشر [

سه ماهى بود كه روى نمايشنامه اى به عنوان پايان نامه تحصيلى كار مى كرديم. اعضاى گروه حسابى خسته شده بودند. پنج روز به آنها استراحت داده بودم و فقط با مهشيد جلسات فشرده اى براى طراحى صحنه و لباس داشتيم. مهشيد رنگ ها و تصاوير را خيلى خوب مى شناخت. فكرهاى قشنگى هم براى دكور نمايش با امكانات محدودمان داشت. اما گاهى اوقات خيلى لجبازى و يكدندگى مى كرد و حسابى انرژى آدم را مى گرفت. خدا را هزار مرتبه شكر كه ديگه درتمام موارد با هم به توافق رسيده بوديم و قرار بود پنجشنبه دو روز ديگر نخستين اجرا مقابل استاد صورت گيرد. نمى دانم چند ساعت بود در سالن نمايش خوابيده بودم. بعد از رفتن بچه هاى صحنه كه دكور را چيديم، روى سكوى تماشاچيان دراز كشيدم تا كمى استراحت كنم اما انگار خوابم برده بود. تا اين كه با صداى قهقهه و خنده بچه ها از خواب پريدم. صداى افسانه، على و محمد را مى شناختم اما بين آن هياهو و سروصداها يك صداى بسيار گرم و گوش نواز نا آشنا توجهم را حسابى جلب كرد. صدا كاملاً پرورش يافته و خاص بود.
يك لحظه افسوس خوردم كه اگر اين صدا را يك ماه پيش شنيده بودم...
روز ديگر اجرا داشتيم و تمام دكلمه ها و صداهاى صحنه را با صداى شادى ضبط كرده بوديم.
به هر حال اين مسئله باعث نشد بتوانم حس كنجكاوى ام را كنترل كنم به همين خاطر تا پشت در دفتر رفتم. اما هيچ كس را نديدم. بوفه هم تعطيل بود. گوشم را به در نزديك كردم. دروغ چرا، چسباندم. او داشت ماجراى خنده دارى كه در محل كارش پيش آمده و به اخراجش انجاميده بود را با آب و تاب تعريف مى كرد. آنقدر تصويرى تعريف مى كرد كه پلان به پلان آن را مى توانستم از پشت در ببينم. او تعريف مى كرد و بقيه بچه ها از خنده ريسه مى رفتند. ديگر طاقت نداشتم بايد صاحب اين صداى مخملى را مى ديدم. چه بهانه اى بهتر از اين كه براى خداحافظى وارد اتاق مى شدم. گرچه مطمئن بودم افسانه بلافاصله پاپيچم مى شود ولى آن صدا ارزشش را داشت. به همين خاطر مجبور بودم لا اقل اين دفعه روى خوش نشان دهم.
افسانه مدير داخلى آموزشگاه بازيگرى ما بود كه دانشجوى فوق ليسانس تئاتر بود و از طريق كلاس هاى دانشگاه هنر با استاد آشناشده و به آموزشگاه آمده بود. افسانه معمولاً درباره هر پسر دم بختى به عنوان شوهر آينده فكر مى كرد. البته ظاهر بدى نداشت، يك بازيگر خوب تئاتر با بيانى محكم. خيلى خوب حرف مى زد و دختر با جسارتى بود. اطلاعات خوبى هم در مورد تئاتر و هنر داشت. او از همه بچه هاى آموزشگاه هفت سال بزرگتر بود. به هر حال دل را به دريا و دستم را به در زدم و وارد شدم. در اتاق فقط افسانه، على، محمد و مهشيد بودند. اثرى از صاحب صدا نبود. انگار توهم بود.
به همه سلام كردم افسانه با لبخند شيطنت آميزش گفت: «ساعت خواب» اين باران بيچاره را يك ساعت و نيم اينجا نگه داشتيم كه جنابعالى از خواب بيدار شويد. همزمان كه به پشت سرم نگاه مى كردم من هم چرخيدم. براى لحظاتى به او خيره ماندم. با صدايش به خود آمدم. خدا را شكر استاد نبود. چه شانسى آورديم. قلبم داشت مى آمد تو حلقم. ويژگى خاصى نداشت ولى با اين حال چهره اش بسيار جذاب و گيرا بود. قد متوسط ، پوست سبزه، بينى قلمى عمل كرده و چشمانى عسلى. در چهره و كلامش مهربانى موج مى زد. در همان اولين برخورد به دلم نشست. افسانه قول داده بود در آموزشگاه برايش كارى دست و پا كند. سال دوم رشته نمايش بود. ساعاتى در هفته هم به عنوان گوينده در راديو كار مى كرد. تمام هزينه تحصيل و زندگى اش را خودش تأمين مى كرد. به همين خاطر به كار نياز داشت. او يك دوره قبل از ما به آموزشگاه آمده بود. آن روز هم براى دريافت گواهينامه بازيگرى و احوالپرسى از دوستان آمده بود. براى صبح روز بعد در شركت با او قرار گذاشتم، آن روز حتى فكرش را هم نمى كردم كه اين شروع يك ارتباط صميمى و عميق باشد.
طبق قرار رأس ساعت ۱۱ آمد. يك مؤسسه فيلمسازى و تبليغاتى داشتم با حدود ۱۷ نفر كارمند. درگير ساخت يك فيلم بودم. آن روز هم تمام عوامل توليد در دفتر مشغول كار بودند. همه جا خيلى شلوغ و به هم ريخته بود. من در اتاق گريم سرگرم بررسى تست نهايى بازيگران بودم كه صدايش را شنيدم. بى اختيار از اتاق بيرون آمدم. به قدرى بى مقدمه و سريع كه همه متوجه دستپاچگى ام شدند. پس از احوالپرسى او را به اتاقم دعوت كردم. فهرست كارهاى شركت را در اختيارش گذاشتم تا مطالعه كند. پس از عذرخواهى او را دقايقى تنها گذاشتم. فكر كنم يك ساعت گذشت و من آنقدر سرگرم كارهايم شده بودم كه به كلى حضور باران را فراموش كرده بودم. به همين خاطر بى مقدمه در را باز كرده و وارد اتاق شدم. ابتدا جا خورد و كمى دستپاچه شد. با كمى خجالت عروسك هاى انگشتى را از انگشتانش درآورد. دنبال جايى مى گشت كه بتواند آنها را مخفى كند. آخرش هم عروسك ها را در جيب مانتوش پنهان كرد. به رويش نياوردم و پس از عذرخواهى بابت تأخيرم روبه رويش نشستم. چند ساعتى از هر درى صحبت كرديم. اصلاً متوجه گذر زمان نبودم. بسيار خوش صحبت بود. در صدايش آرامش و سحرى افسونگر آدم وجود داشت. خوب حرف مى زد و خوب هم گوش مى داد. دست آخر هم قرار شد به صورت موقت، نيمه وقت در شركت مشغول به كار شود تا ترم آينده واحد هاى درسى اش رو طورى انتخاب كند كه بتواند منظم و تمام وقت سركار حاضر شود.
اعتماد به نفسش كم بود. هميشه دست هاش مى لرزيد و كارها را با وسواس زيادى انجام مى داد. چندين بار همه چيز را كنترل مى كرد. از طرف ديگر بسيار با هوش، مطمئن، دلسوز و صميمى بود. به همين خاطر خيلى زود با بچه ها انس گرفت. بچه ها هم همه دوستش داشتند اما من از همه بيشتر. سعى مى كردم كمكش كنم. بنابراين كارهاى متفاوتى به او مى سپردم كه آزاد باشد و جرأت به خرج دهد. مى خواستم ترس او از كار بريزد. او هم شاگرد خوبى بود.
نمى توانم بگويم عاشقش بودم اما برايم خيلى مهم بود. با همه فرق داشت. اصلاً تا به حال دختر اين مدلى نديده بودم. هر وقت درباره زندگى خصوصى اش صحبت مى شد به بهانه اى مسير صحبت را عوض مى كرد. من هم يك دروغ بزرگ را در نگاهش حس مى كردم. ولى هيچ وقت حس بدى نداشتم. بعضى اوقات آنقدر جدى و مصمم بود كه جرأت نمى كردى هيچ فكرى درباره اش بكنى. بعضى مواقع هم آنقدر مهربان و صميمى بود كه فكر مى كردى انگار سال هاست عاشقته. آدم تكليفش را با او نمى دانست. تا مى آمدم كمى به او نزديك شوم و درد دل كنم طورى رفتار مى كرد كه بين ما فرسنگ ها فاصله مى افتاد. وقتى حسابى دور مى شدم با صداى بلند مرا به طرف خودش مى كشاند. شايد همين رفتار دوگانه اش باعث شده بود نتوانم حس خودم را درباره اش بدانم. دليل علاقه مندى ام نيز همين خصوصيت او بود. به نظرم دخترى دست نيافتنى بود و من اين موضوع را دوست داشتم. يك سال از همكارى مان مى گذشت. باران هر روز به كارها مسلط تر مى شد. ديگر دستانش نمى لرزيد و مصمم بود كه پيشرفت كند. نقطه عطف زندگى و كار من هم شكل گرفته بود. قرارداد بسيار بزرگى با يك توليد كننده لوازم خانگى خارجى بسته بودم. همگى شبانه روز كار مى كرديم. فعاليت شركت ۲۰ ساعته شده بود. به همين دليل ساعت هاى بيشترى را با باران مى گذراندم. او هم اغلب شب ها تا صبح پا به پاى بچه هاى شركت و من كار مى كرد. شركت حسابى معروف شده بود. فضاى كار و دوستانه هم فوق العاده بود و همه شاد و خوشحال بوديم. حالا به ثبات رسيده بودم و مى خواستم آجر بعدى زندگى ام را روى ديوارى كه با زحمت چيده بودم بگذارم. تصميم گرفتم تا با باران حرف بزنم. ساعت چهار صبح تلفن خانه زنگ زد و از خواب پريدم. گوشى تلفن را كه برداشتم، اون طرف خط صداى هق هق گريه سعيد را شنيدم كه حتى فرصت نمى داد بپرسم چه شده. سعيد برادر بزرگم بود. هشت ماهى بود كه من و او در صادرات و واردات فعاليت مى كرديم. با اين حال همه مسئوليت اين كار با سعيد بود. كار بسيار خوبى بود و زندگى هر دو نفرمان را حسابى متحول كرده بود. سعيد كه چهار ماه قبل ازدواج كرده براى رسيدن به آرزوهايش چند برابر گذشته كار مى كرد. درست پس از بازگشت از ماه عسل يك سفارش بزرگ داده بود. من هم درغياب او مقدمات ارسال كالا را فراهم كردم. بخشى از جنس را نقدى و بقيه را با چك خريدم. معامله سنگين بود ولى سعيد از نتيجه اش اطمينان داشت. برادرم جنس ها را به يك تاجر خارجى با چك دو ماهه فروخته بود. ما هم نگرانى خاصى نداشتيم. تمام تلاشم را كردم تا سعيد را آرام كنم. تازه فهميدم كه چه اتفاقى افتاده، مرد تاجر فرارى شده و زندگى ما هم شده بود سه تا چك غير قابل وصول. دنيا رو سرم خراب شد. همه چيز از بين رفت و من حالا مى بايست تا يك ماه ديگر پانصد ميليون تومان تهيه مى كردم. آرام و قرار نداشتم. ساعت ۷ صبح به شركت رفتيم. همه بچه ها را جمع كرده و ماجرا را برايشان تعريف كردم. بعد هم در تصميم گيرى براى ماندن يا رفتن آزادشان گذاشتم. موجودى شركت را هم جمع كردم و به آنهايى دادم كه در همان جلسه به اتفاق گفته بودند تا آخر براى كمك به من ايستاده اند. ولى هر روز به بهانه اى به دفتر مى آمدند و تقاضاى تسويه حساب مى كردند.
ظرف كمتر از ده روز همه چيز تمام شد. من ماندم و پانصد ميليون تومان بدهى. ديگر هيچ كس حتى به من تلفن هم نمى زد. همكاران و دوستان همه رفته بودند . مجبور شدم براى تأمين بخشى از بدهى، وام با بهره سنگين بگيرم. خانه، ماشين و همه دارايى ام را فروختم، دفتر را هم پس دادم و خانه نشين شدم. هر روز فقيرتر و تنهاتر از ديروز. اما در اين ميان باران تنها كسى بود كه تمام اين روزها كنارم بود و كارهاى بزرگى برايم انجام داد كه هيچ گاه فراموش نمى كنم. رابطه عاطفى زيبايى بين من و او شكل گرفته بود. رابطه اى با تكيه بر اصول احساسى ومنطقى. خيلى خوب همديگر را مى فهميديم. اصلاً شبيه اون عشق هاى آتشين اساطيرى نبود. بسيار دوستش داشتم. با حضور و عشق او ايستادم و دوباره آرام گرفتم. احساس اميد و امنيت را در خودم بيدار كرده و به خود قول دادم دوباره حركت خواهم كرد. آپارتمان ۳۰ مترى ام بهترين خاطره زندگى ام شد. تصميم هاى بزرگى گرفتيم. ما مصمم بوديم و موفق مى شديم. آن روز به هم قول داديم كه مسير مشخصى را انتخاب كنيم و تا حل شدن تمام مشكلات كنار هم باشيم. اما من تصميم ديگرى نيز گرفتم كه آن را به باران نگفتم و تا چند سال بعد هم آن را مانند رازى در قلبم نگه داشتم.
مدتى بعد دفتر كارى اجاره و با چنگ و دندان حفظش كرديم. چند ماه گذشت و ما هنوز هيچ موفقيتى كسب نكرده بوديم هر دو احساس خستگى مى كرديم. البته كمى هم نااميد تا اين كه صبح سرد يك روز پنجشنبه از خانه پياده به طرف شركت حركت كردم. فكرم خيلى مشغول بود. به هم ريخته بودم. چند روزى به پرداخت اجاره دفتر نمانده بود. قسط و هزار هزينه و بدهى ديگر هم داشتم. با اين حال موجودى حسابم فقط يكصد و ده هزار تومان بود. در راه احساس كردم كسى صدايم مى زند. وقتى برگشتم مرد ميانسالى را در يك خودرو ديدم كه برايم دست تكان مى داد. صدايم كرد. قيافه اش برايم آشنا بود. ولى هر چه فكر كردم اسمش را به خاطر نياوردم. گفت مدت زيادى است كه دنبال من مى گردد. به دفتر رفتيم و چند ساعت با هم صحبت كرديم. باران هم پس از پايان كلاس به ما ملحق شد. باران او را مى شناخت و من تازه به يادم آمد كه حسين از طرفداران تئاترهايم بود و از تهيه كنندگان تلويزيون. او يك طرح داستانى براى سريالى تلويزيونى داشت و اصرار مى كرد كه من آن را بسازم. تمام پنجشنبه و جمعه همراه باران فيلمنامه را نوشتيم. چند روز بعد هم به دفتر شبكه رفتيم. تهيه كننده جلوى اتاق آقاى مدير منتظرم بود. پس از عقد قرارداد بيست ميليون تومان پيش پرداخت گرفتيم. ما كه صاحب يك پروژه سيصد ميليونى شده بوديم خدا را شكر كرديم. آرام آرام رشد كرديم. دفترمان رونق گرفت و دوستان رفته يك به يك بازگشتند. دوباره نشاط و آرامش به زندگى مان برگشت. حالا ديگر وقت داشتيم كمى از زندگى لذت ببريم. باران نيز شريك همه اين خوشى ها و موفقيت ها بود. تقريباً همه جا با هم بوديم. ديگر درنگ جايز نبود بايد تصميم سه سال پيش خود را با باران در ميان مى گذاشتم. به رستورانى رفتيم. آن شب تولد باران بود همه چيز را از قبل تدارك ديده بودم. ميز دو نفره در بهترين نقطه رستوران، كيك تولد و گل و غذاى مورد علاقه او. خلاصه هر آنچه او دوست داشت ساعت ها از عشق گفتيم از آينده و هر چه اميد و انرژى و آرامش بود كادويش را هم دادم. بامكث بازش كرد. بعد از سال ها دوباره لرزش دستانش را ديدم. بعد هم در مقابل تقاضاى ازدواجم كه چند بار تكرار شد فقط سكوت كرد و بلند شد. خداحافظى كرد و رفت. اصلاً نمى فهميدم شايد آمادگى شنيدن اين پيشنهاد را نداشت. خواستم دنبالش بروم. اما تازه فهميدم پس از پنج سال آشنايى حتى نشانى خانه اش را نيز بلد نيستم. به تلفن جواب نمى داد.
پاك گيج شده بودم. درست زمانى كه همه چيز خوب بود و شروع يك زندگى مشترك مى توانست نقطه اوج من و او باشد ناگهان همه چيز به هم خورد. تا ساعت چهار صبح نتوانستم با او تماس بگيرم. تا اين كه ناگهان تلفن خانه زنگ زد. ناخودآگاه به ياد تلفن آن شب سعيد افتادم كه تمام زندگى ام را دگرگون كرد. گوشى را با ترس برداشتم. مطمئن بودم خبر بدى از آن سوى خط در راه است. بغض را در صدايش حس مى كردم. بسيار بريده و پراكنده حرف مى زد. يك ساعتى طول كشيد تا توانستم او را آرام كنم. شاهين من نمى توانم با تو ازدواج كنم. در تمام مدت آشنايى هميشه از اين لحظه مى ترسيدم كه باعث جدايى مان شود. كه امشب اين اتفاق افتاد. من مشكل بزرگى در زندگى دارم كه در تمام اين سال ها از تو پنهان كردم. هيچ گاه به تو دروغ نگفتم ولى مى ترسيدم درباره اش حرف بزنم. كلمات آخرش را نمى فهميدم از كدام مشكل و چه دروغى حرف مى زد. او كه براى من مظهر صداقت بود. بايد تصميم مى گرفتم، او در دوران مشكلات كنارم ايستاده بود. حالا نوبت من بود كه به هر قيمتى در كنار او بايستم. مطمئن بودم هرچه هست مربوط به زندگى خصوصى اوست. حرفش را قطع كردم و گفتم باران من موضوع ازدواج قبلى تو را مى دانم و در تمام اين سال ها منتظر بودم خودت برايم در اين باره حرف بزنى. اين موضوع از نظر من هيچ اشكالى ندارد. و من عاشقانه و استوار در كنارت ايستاده ام. باران شوكه شد. نمى توانست حرف بزند. سكوت و حيرتش مرا مطمئن كرد كه حدسم درست بود. باران از زندگى اش گفت كه با اصرار پدرش از پانزده سالگى با آن مرد چه زجر ها كشيده و چه شكنجه ها شده بود. او بعد از تولد فرزندش از شوهرش جدا شده و به تهران آمده بود. به تازگى و پس از هفت سال با پدرش آشتى كرده بود. حالم خيلى بد بود از يك طرف دچار عذاب وجدان شدم و از طرف ديگه حق را به او دادم. رفته رفته با پسر باران آشنا شدم. ميانه مان بد نبود. سعى كردم ارتباط خوبى بين مان برقرار شود. دوران سختى بود ولى بايد تمام مى شد كه شد. روزى كه حضانت اميد را گرفتيم انگار كه باران دوباره زنده شده بود. شاد و سرحال به نظر مى رسيد. حالا بايد مشكلات آخر را حل مى كرديم و آن متقاعد كردن خانواده من بود. ما يك خانواده سنتى بوديم كه افكار و عقايد خاصى هم بر خانواده مان حاكم بود. فكر كردم آنها بايد اول با باران بدون هيچ پيش زمينه اى آشنا شوند و بعد آرام آرام موضوع را برايشان تعريف كنم. بنابراين يك سريال ترتيب داديم كه باران بازيگر اول آن بود. قرار شد بخشى از كار در شهر محل زندگى خانواده ام ضبط شود. به همين خاطر بدون حضور خودم باران را چند روز زودتر به جنوب فرستادم و از مادرم خواستم از او در خانه نگهدارى كند. باران حدود يك ماه در خانه ما بود و بعد از فيلمبردارى به تهران بازگشت. همانطور كه فكر مى كردم باران در دل مادرم و خانواده ام نشسته بود. همه چيز خوب پيش مى رفت حالا وقت آن بود كه دوباره با باران صحبت كنم. حالا ديگر هيچ مشكلى در كار نبود. آن شب باران زيبايى مى باريد. تا كنار ماشينش قدم زديم. وقتى باران داخل ماشينش نشست سرم را از پنجره بردم داخل و تقاضايم را دوباره تكرار كردم. مثل روز اول آشنايى به من نگاهى كرد. من در چشمانش غرق شدم. لبخند زد و اين بار هم بدون آن كه كلامى بگويد در باران رفت.
صبح روز بعد راهى دفتر بودم كه ناگهان تلفن همراهم به صدا درآمد. از آن سوى خط صداى مردى را شنيدم كه خودش را مأمور پليس معرفى مى كرد. بعد هم از من خواست هر چه زودتر خودم را به بيمارستانى در غرب تهران برسانم. وقتى به آنجا رسيدم به سراغ مأمورانى كه داخل حياط ايستاده بودند رفتم. پس از دقايقى گفت وگو آنها مرا به سردخانه بيمارستان بردند. در كمال ناباورى با پيكر بى جان و غرق در خونش مواجه شدم.
او آن شب پس از خداحافظى از من هنگام بازگشت به خانه با يك كاميون تصادف كرده بود و ...
حالا سال هاست كه باران رفته است. و من و اميد با ياد و داغ او زندگى مى كنيم.
حشره شناس راز جنايت را گشود
354207.jpg
] عباس خانه زاد [

«آلتون كلمن» قاتل بى رحم و درنده خويى بود كه قربانيانش را براحتى كشتن يك مگس به قتل مى رساند. اما دست بر قضا يك «خرمگس» درشت، اعدام او را همراه داشت. دانش شناسايى و كاوش چرخه حياتى حشرات، چند روز پس از قتل يكى از قربانيان به كشف زمان واقعى مرگ اين قربانى انجاميد.
او با ظاهرى آرام و معقول به طور موذيانه افراد را به سوى خود جلب مى كرد و سپس با سوءاستفاده از اعتماد آنها بى رحمانه طعمه هايش را مورد آزار و اذيت قرار مى داد.
براى او مرد، زن يا كودك تفاوت نداشت. همه به يك اندازه برايش جذاب بودند. او در عين حال قربانيانش را چنان ترسانده بود كه آنها حتى جرأت شهادت دادن عليه او را نداشتند. به اين ترتيب اغلب اوقات از چنگ قانون گريخته بود.
در تابستان سال ۱۹۸۴ تكرار و گستره جرايم كوچك و بزرگ و قتل هاى او يكباره افزايش يافت. او همراه نامزدش، «دبرا براون» با خوشگذرانى هاى جنون آميز، به آزار و اذيت و قتل در بيش از پنج ايالت آمريكا پرداخت تا اين كه سرانجام در جولاى همان سال پليس اين زوج را به اتهام هشت فقره قتل، هفت مورد آزار و اذيت زنان و چهارده فقره سرقت مسلحانه بازداشت كرد.
طبق قوانين محكوميت قطعى اين زوج كار ساده اى به نظر مى رسيد، اما «كلمن» هر بار براحتى توانسته بود با انكار موارد آشكار قبلى، خود را از مجازات نجات دهد. او مى دانست كه چگونه در دادگاه با رفتارى مطمئن خود را بى گناه جلوه دهد. بنابراين زمانى كه تيم دادستانى طرح محاكمه او را پياده كرد در مرحله اول به جرايمى توجه نشان داد كه شواهد محكم ترى برايشان وجود داشت. بنابراين سراغ ايالت هايى رفت كه براى اين جرايم اشد مجازات را در نظر مى گرفتند.
يكى از مواردى كه مأموران روى آن انگشت گذاشتند، قتلى بود كه در ايالت «ايلينوى» رخ داده بود. در اين ايالت مجازات مرگ در انتظار جنايتكار بود. اين قتل نيز مانند هر يك از جنايت هاى ديگر وى، وحشيانه و بى رحمانه صورت گرفته بود. او يك ماه تلاش كرد با زن مطلقه اى به نام «كنوث» طرح دوستى بريزد. سپس در ۲۹ مه او با چربزبانى زن جوان را ترغيب كرد تا به او اجازه دهد دختر ۹ ساله اش «ورنيتا» را همراه خود به خريد ببرد تا هديه روز مادر تهيه كنند. بعد هم به يك كارناوال محلى بروند.
جسد «ورنيتا» سه هفته بعد در حمام يك خانه متروكه در «ايلينوى» پيدا شد. حال آن كه جسد او محل تخمگذارى مگس ها شده بود. از سوى ديگر بازرسان حمام را براى به دست آوردن مدرك زير و رو كردند. حتى در آن را براى كشف اثر انگشت از چارچوب درآورده و به آزمايشگاه بردند. آنها يك اثر انگشت از «كلمن» روى در پيدا كردند. اما اين دليل به تنهايى براى محكوم كردن او كافى نبود. بنابراين فقط لازم بود كه ثابت كنند دخترك در فاصله بين بعد از ظهر روزى كه ربوده شده و اوايل صبح روز بعد به قتل رسيده است. «براون» - نامزد مرد جنايتكار- تأييد كرد كه «كلمن» تمام شب را بيرون به سر برده و وقتى ساعت هشت صبح به آپارتمان مشتركشان بازگشته به او گفته كار بسيار بدى انجام داده است.
قضات دادگاه درباره همدست كلمن - دبرا براون- به اين نتيجه رسيدند كه او داراى عقب ماندگى ذهنى بوده به همين خاطر هم تحت كنترل نامزدش قرار داشته است. اما با اين وجود به مرگ محكوم شد. هرچند هنوز مشخص نيست آيا اعدام خواهد شد يا نه.
مأموران «اف .بى. آى» كه در تحقيقات خود به بن بست رسيده بودند به يك حشره شناس جنايى به نام برنارد گرينبرگ مراجعه كردند تا ارتباط زمان قتل با هجوم حشرات را پيدا كند. آنها براى شروع كار، جسد «ورنيتا» كه مخزن پرواز، لوليدن و وزوز مگس ها بود- را در اختيار وى قرار دادند. بررسى ها نشان مى داد توده اى از مگس هاى نوزاد، جسد دخترك را احاطه كرده بود. مأموران اميدوار بودند «گرينبرگ» بتواند زمان وقوع مرگ را برايشان مشخص كند. چراكه اين سرنخ طلايى براى اثبات جنايت بود اما اين كار بسيار پيچيده بود. پيله هاى خالى خرمگس هاى سياه تازه متولد شده بسرعت پس از وقوع مرگ روى جسد نشسته بودند. چرخه زندگى اين مگس ها در زمانى حدود دو هفته كامل مى شود. بنابراين اطلاعات دقيقى كه «گرينبرگ» به آن نياز داشت از اين طريق به دست نمى آمد. از اين رو او سراغ پيله هاى باز نشده و نامشخصى رفت كه مأموران «اف. بى.آى» آنها را از كف حمام جمع آورى كرده بودند.
بالاخره يك ماه و چند روز پس از ربوده شدن ورنتيا، گرينبرگ به آنچه كه مى خواست دست يافت. صداى وزوز نسبتاً بمى كه از قفسه ها به گوش مى رسيد، علامت داد كه يك لشكر از خرمگس هاى درشت، از پيله ها سردرآورده اند.
حدود نيمه شب سى ام ماه «مه» بود. از آنجا كه خرمگس ها نيمه شب فعاليت نمى كنند «گرينبرگ» وقتى به عنوان شاهد متخصص در جلسه دادگاه آلتون كلمن حضور يافت، توضيح داد كه مگس ها بايستى در نخستين ساعات صبح روز بعد تخمگذارى كرده باشند. اين دلايل براى قانع كردن هيأت منصفه كافى بود. بدين ترتيب «آلتون كلمن» به جرم قتل دختر كوچولو به مرگ محكوم شد. پس از آن جلسه دادگاه ديگرى به اتهام قتل «مارلن واتر» ۴۴ ساله برگزار و محكوم به اعدام شد.
سرانجام ۲۶ آوريل ۲۰۰۲ جانى خونسرد در «اوهايو» اعدام شد.

|   ايران زمين   |   ديپلماتيك   |   شهرى   |   اجتماعى   |   بين الملل   |   گزارش   |   فرهنگ وانديشه   | 
|   فرهنگ و هنر   |   اقتصادى   |   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   سياسى   | 
|   دانش   |   دانشگاه   |   ماجرا   |   قاب عكس۱   |   خانواده   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |