|
پاى صحبت دانى يل دى لوييس، برنده جايزه اسكار «برترين بازيگر مرد سال»
اين يك ريسك بزرگ بود
|
|
|
] وصال روحانى /منبع: Daily Telegraph]
دانى يل دى لوئيس در ۵۱ سالگى نماد مسلم بازيگرى است و دومين اسكار عمرش كه اخيراً به خاطر بازى استادانه اش درباره يك مالك بزرگ و طماع نفت در «خون به پا خواهد شد» كار اپيك جديد پل تامس اندرسون نصيب وى گشت، سندى تازه بر صحت اين گفتار است. اما دى لوئيس بريتانيايى و غيرمتعارف (و با روحياتى به شدت روحى و روانى و ظريف) از همان اولين فيلم هايش بارقه نبوغ را در خود آشكار ساخته بود و كمتر كسى شك دارد كه از مستعد ترين بازيگران نسل خود- نسلى كه از اواسط دهه ۱۹۸۰ ظهور كرد و تا امروز پايدارى داشته- بوده است و در دوران معاصر فقط اندك بازيگرانى از او قوى تر و بهتر بوده اند. شروع درخشش ماليخوليايى دى لوئيس با «اتاقى با يك منظر» و «رختشويى زيباى من» بود و او اولين اسكارش را در ۱۹۸۹ به خاطر بازى شگرف و روانى اش در رل حقيقى كريستى براون در فيلم «پاى چپ من» كسب كرد و بهتر بگوييم «مجسمه طلايى» را از زير بينى تام كروز كه تصور مى كرد با بازى در «متولد چهارم جولاى»اوليور استون بهترين بازى سال (۱۹۸۹) را ارائه داده است، بيرون كشيد. از آن پس دى لوئيس گزيده گوتر و به تبع آن حاضر در كارهايى غنى و غايب در بسيارى از سال ها بوده است. «آخرين موهيكان» (۹۲)، «به نام پدر» (۹۴)، بوكسور (۹۷) و «گنگسترهاى نيويورك» (۲۰۰۲) كارهاى بارز دى لوئيس در اين ايام بوده است، اما همان طور كه دى لوئيس در اواخر دهه ۱۹۹۰ و ابتداى دهه جارى به مدت پنج سال ناپديد شد و در هيچ فيلمى بازى نكرد، در بين فيلم هاى «گنگسترهاى نيويورك» و «ترانه جك و رز» با «خون به پا خواهد شد» (۲۰۰۷) نيز سه چهار سال بيكارى و ناپديد بودن براى اين بازيگر كلاسيك شكل گرفت. اما بازگشت هاى او هميشه ارزش اش را داشته زيرا در كار عظيم و تاريخى اندرسون در رل يك مرد طالب ثروت و قدرت و آدمى كه مى خواهد غول ديرپاى نفتى باشد (اما كارش به جنون مى كشد) بازى شگفت انگيز تازه اى را عرضه مى كند. يك بازى از سبك دانى يل دى لوئيس اما آيا قضيه به همين سادگى است وقتى سناريو را خوانديد و مطلع شديد كه در اوايل فيلم و سكانس هاى آغازين صحنه هاى زيادى وجود دارد كه بدون ديالوگ و مكالمه بين كاراكتر ها است، چه احساس و نظرى داشتيد از نظر من ايرادى نداشت و برعكس جذاب نشان مى داد. ارتباط من با زبان هاى مختلف طى سال هاى عمرم هميشه ارتباطى وسيع و خاص بوده، به خصوص كه از خانواده اى مى آيم كه در آن زبان و نوع تكلم و گويش بسيار مهم بوده است. صفحات (فيلمنامه) را ورق زدم و ديدم كه پى درپى بدون ديالوگ و فاقد محاوره اند و از خودم پرسيدم كه اين روال تا كى مى خواهد ادامه پيدا كند. بله، تعجب كرده بودم، اما به همان اندازه برايم جالب بود. شما بايد در اين فيلم از زندگى مردى سردربياوريد كه دوران پرماجرايى را گذرانده است و بايد از يك نقطه خاصى در فيلم تمام اطلاعات لازم و بنيادين را درباره وى داشته باشيد. بنابراين سؤالى كه از خودم مى كردم اين بود كه با كم حرف زدن يا اصلاً حرف نزدن در بخش هايى از فيلم، چنان چيزى چطور ممكن است و آيا به روند آن لطمه وارد نمى شود سكانس هايى كه با اين اوصاف و مشخصات گرفتيم، مجموعاً از ۳۰ دقيقه هم فراتر مى رفت و بعداً نشستيم و راجع به آن بحث كرديم تا ببينيم شرايط چگونه است و چه بايد كرد. اين يك مانور و ريسك بزرگ بود. با تمام ويژگى و نكات خطير عجين با چنين اقداماتى. تا چه ميزان با مسير قصه همسو و آشنا بوديد به اندازه كافى بودم. من يك كتاب مرجع («نفت»، نوشته اپتون سينكلر) را خوانده بودم تا ببينم ماجراى حوزه هاى نفتى به خصوص در حول و حوش چنان زمانى (اوايل قرن بيستم / اواخر قرن نوزدهم) چه بوده است و در آن جزئيات و اطلاعات زيادى را درباره نحوه كشف چاه هاى نفت و راه هاى تخليه آن و كار مهندسان آمده بود. بخش دوم آن كتاب، بيشتر توضيحاتى را در خصوص تضاد منافع كارگران و كارفرمايان در اين حرفه دارد و هر چند ادارى تر و خشك تر است اما اهميت و جذابيت نسبى خود را دارد. اپتون سينكلر فردى فعال در زمينه هاى اجتماعى بود و در نتيجه جاى تعجب دارد كه چطور وى در آن زمان در آمريكايى كه مثل امروز سرشار از خشونت و وحشيگرى بود، زنده ماند و او را سر به نيست نكردند. از طرف ديگر به مطالعه زندگى ادوارد داهنى كه غول صنايع نفتى آمريكا در اوايل قرن بيستم بود، پرداختم تا نه فقط از زندگى او بلكه از روند وقايع آن زمان مطلع شوم. لس آنجلس به واقع بر روى چاه ها و معادن نفت بنا و ساخته شد و عكس هاى آن زمان نيز نشانگر همين مسئله بود. در آن عكس ها، چاه هاى كوچك نفت را اينجا و آن جا مى بينيد و در ضمن خانه هايى هم طى مسير به چشم مى خورند كه در مكان هايى از منطقه به طور پراكنده قرار دارند. اگر در چنان خانه هايى مى بوديد و در را باز مى كرديد، با يكى از آن چاه ها روبه رو مى شديد و يا با جوى كوچكى از نفت كه بر روى سطح زمين ريخته و جارى بود. لس آنجلس از چنان دنيايى بيرون آمد و طبعاً برچنان ثروتى تكيه داشت. ظاهراً يك خيابان را هم به نام داهنى كرده بودند. ما چنان فضايى را از نو ساختيم و به مكانى هم رفتيم كه عمارت داهنى نامگذارى شده است و بخشى از فيلم را در آن جا گرفتيم. آيا بر سر چاه هاى نفت هم رفتيد تا اوضاع را از نزديك ببينيد و خودتان حسى از قضيه پيدا كنيد نه. اين كار را نكردم. البته شايعه و خبر جالبى را در مطبوعات خواندم راجع به اين كه در ملك متعلق به خودم و نزديك به منزل ام يك چاه كوچك نفت زده ام و وقتى آن را خواندم تازه به اين نتيجه رسيدم كه چندان فكر بدى هم نيست و شايد بهتر باشد آن را امتحان كنم! نمى دانم چه رازى در كار است كه بارها حرف ها و نظرات و چيزهايى كه مى خواسته ام بگويم به شكلى بد در مطبوعات منعكس شده است. به هر حال مردم دوست دارند تمام جزئيات كار تدارك و مقدمه چينى و آماده سازى يك فيلم را بدانند و از آن كسب اطلاع كنند. اين كه ما به كجا رفته و مثلاً از كدام كلينيك و زندان سر درآورده ايم. با اين حال براى من به رغم تمام اهميتى كه كار بررسى امور از نزديك و تحقيق و مطالعه روى سوژه مطروحه دارد، همه چيز در تفكر بازيگران و در قوت فكر آنان مى گذرد. به اين معنا كه يك هنرپيشه قادر به پردازش امور در ذهنش باشد و همه چيز را تجسم كند. مهمترين اتفاقات در ذهن و قوه تخيل يك بازيگر شكل مى گيرد و آنجاست كه يك اثر هنرى تحقق مى يابد و چيزى مى شود كه بايد باشد. بارها اتفاق مى افتد كه با ضمير ناخودآگاه خود به بررسى امور مى پردازيد، بدون آن كه بدقت و بوضوح بدانيد كه چنان كارى را انجام داده ايد. اين امر كمك مى كند كه با هر واقعه غيرمنتظره اى كه از راه مى رسد، به طور صحيح و مناسب ارتباط برقرار كنيد. اين خصلت و مسئله در ساخت فيلم «خون به پا خواهد شد» بسيار به كار ما آمد زيرا اجازه داد بر يك ماجراى سركش و شلوغ تا حدى مهار بزنيم. راستش را بخواهيد پل تامس اندرسون از آنهاست كه اگر بخواهد كاملاً روى لبه آشوب و هرج و مرج حركت مى كند و ناگهان محيطى را به وجود مى آورد كه هيچ چيز در آن به طور صددرصد مشخص و واضح نيست و خطر حرف اول را مى زند. اين چنين وادى هايى سخت ترين جاهايى است كه امكان دارد يك بازيگر براى جا انداختن خود با آن ( و كار و فعاليت در آن) مواجه شود. در «خون به پا خواهد شد» مراوده و ارتباطى مستمر با كاراكتر پسرتان داريد و بهتر بگوييم كوششى پيوسته براى برقرارى چنين ارتباطى را شاهد هستيم. آيا چنان قضيه اى و مشابه آن را در روابط تان با پدر و پسر خود نيز داشته ايد و وضعيتى يكسان با آن را در زندگى خصوصى تان نيز تجربه كرده ايد نمى دانم چه شنيده ايد، اما رابطه من با پدرم بسيار آسان تر از چيزى بود كه تصور مى كنيد و يا در مطبوعات جنجالى خبرش را خوانده ايد. او كسى بود كه من به درستى نتوانستم بشناسم و ارتباطى طولانى بين ما برقرار نشد و بنابراين پيچيدگى هم در روابط ما به وجود نيامد. ما عادت داريم هميشه خودمان را با پدرهايمان قياس و براساس آن ارزش گذارى و بررسى و تجزيه و تحليل كنيم ولى هر چه هست آرزو مى كنم براى هيچ كس رابطه اى همچون ارتباط كاراكتر دانى يل پلين ويو (غول نفتى فيلم «خون به پا خواهد شد») با پسرش در اين فيلم شكل نگيرد و همگان از چنين قضيه اى مصون بمانند. اگر مى پرسيد چرا بايد بگويم كاراكتر من در فيلم آن قدر هواى پسرم را در متن قصه دارم كه او حتى نمى تواند نفس بكشد و هويت خود را از دست داده است، وى لابد بدش نمى آيد كه همان جا بر سر من بكوبد و از شر من راحت شود. در اين فيلم برخى دكور صحنه ها و وقايع پرشكوه و بزرگ مرتبط با قصه را مى بينيم و اتفاقاتى شكل مى گيرند كه به طرز عجيبى نشأت گرفته از موضوع بزرگ كلى قصه و تأثير گذارند. آيا اين قضايا تصادفى به وجود آمد و يا واقعاً برنامه داشتيد صحنه اى داريم كه در آن چاه نفت آتش مى گيرد و از آنجا در لوكيشن همان يك چاه را داشتيم، به اين فكر افتاديم كه چه انجام بدهيم تا به كلى مصدوم نشود زيرا اگر عمل آتش سوزى به طور كامل صورت مى پذيرفت و اندرسون مى گفت كه راضى نيست و صحنه بايد مجدداً گرفته مى شد آنگاه مجبور بوديم چاه ديگرى را پيدا كنيم و بهتر بگويم چاه ديگرى را در آنجا داير نماييم و اين اصلاً كار آسانى نبود. جك فيسك (طراح صحنه فيلم) روى آن چاه و دوروبر آن بسيار كار كرده بود و نه خود او و نه هيچ كس ديگر راضى نبود كه آن چاه بدان شكل از دست برود. كلاً مى توانم به شما بگويم كه ما يك دوره فيلمبردارى سه ماهه بسيار دشوار را سپرى كرديم و هر روز كارهاى فراوانى براى انجام دادن داشتيم. داستان بزرگ و خاصى را طى فيلم شرح مى داديم و اين مسئله نيز دست و پاى ما را مى بست و اگر بخواهم به شما بگويم كه بالاخره سرنوشت آن چاه نفت موجود در صحنه فيلمبردارى چه شد، بايد تأكيد كنم كه ما به لطف وجود مردى به نام استيو كره مين در جمع كارمندان و طراحان صحنه هم توانستيم آن صحنه را بگيريم و هم به گونه اى باشيم كه چاه بعد از آتش گرفتن به كلى از دست نرود و براى ادامه فيلم در اختيار ما بماند. او واقعاً كارش را خوب انجام داد. پل دانو همبازى شما در اين فيلم سابقه كار كردن با شما در فيلم «ترانه جك و رز» را هم داشت. لابد «خون به پا خواهد شد» فرصت خوبى براى تجديد آن همكارى به شما بخشيد. بله. از همان زمان او را شناختم و ارتباط كارى خوبى بين ما داير شد و اميدوارم كه در آينده نيز به همين شكل بماند. در فيلم قبلى (با كارگردانى ربه كا ميلر) از كار و نحوه حضور دانو بسيار لذت برده بودم. در آن زمان به دليل كمبود وقت مان كمتر توانستيم با يكديگر صحبت كنيم و در پايان كار روزانه نيز هر كس به خانه و نزد خانواده اش مى رفت. پس از آن ارتباط كارى ما قدرى بيشتر شد در نتيجه وقتى امكان حضور مشترك مان در فيلم اندرسون پيش آمد هر دو از آن استقبال كرديم. معتقدم او از بااستعدادترين بازيگران نسل جديد سينماى جهان است. در بين جوانان بازيگر، كار كدام ها را مى پسنديد چند نفر واقعاً خوب داريم. اميل هرش و رايان گاسلينگ از آن جمله اند. شايد گاسلينگ قدرى مسن تر از هرش باشد، اما هر دو به نسل جديد بازيگران سينما تعلق دارند و هنرپيشه هايى قوى هستند. با اين حال همان طور كه قبلاً گفتم من پل دانو را ترجيح مى دهم. وقتى ساخت «خون به پا خواهد شد» را شروع كرديم، در ابتدا بازيگرى به جز پل دانو براى ايفاى رل الى انتخاب شده بود و دو سه هفته اول را نيز با همان بازيگر گرفتيم و به پيش رفتيم، اما به دلايلى كارمان نگرفت و كمبودهايى را حس مى كرديم. مجبور شديم آن فرد را كنار بگذاريم و به سراغ دانو برويم. دردسر زيادى داشت، زيرا بايد كل صحنه هاى آن سه هفته را از نو مى گرفتيم و اين چيزى بود كه قبلاً در زندگى من شكل نگرفته و براى من رخ نداده بود. البته پل دانو قرار بود رل ديگرى را در فيلم بازى كند، اما وقتى مطلع شد كه طى يك انتقال و تغيير رل الى به او سپرده شده است، تعجب كرد. فقط دو سه روز وقت داشت كه خودش را آماده كند، ولى از عهده كار برآمد، به طورى كه انگار سال هاست الى است. او همانى بود كه بايد مى بود. تا قبل از اين فيلم، پل تامس اندرسون را تا چه ميزان مى شناختيد اصولاً براى شما كارگردانان مهم هستند و يا خوب بودن سناريو براى قبول بازى در يك فيلم كفايت مى كند خب. سناريو سهم بيشترى دارد. ولى بايد تأكيد كنم كه از قبل اندرسون را مى شناختم و با كارهايش آشنا بودم و تحسين اش مى كردم و بخصوص كار آخرش را كه «punch love» نام داشت، بسيار مورد تأييد من بود. بنابراين وقتى ابتدا به من پيشنهاد همكارى با وى شد، برايم بسيار جالب و متمايل به آن بودم به جز اين، سناريوى او را خوانده و به سمت آن كشش پيدا كرده بودم. من كلاً علاقه مند به همكارى با وى بودم. بنابراين شما رخدادهاى سينما را حتى وقتى به رسم و سياق خودتان ناگهان براى ۴ ، ۵ سال ناپديد مى شويد و در هيچ فيلمى شركت نمى كنيد، تعقيب مى كنيد و از آن غافل نيستيد همين طور است. مگر مى توانم پيگيرى نكنم اين حرفه و زندگى من است.
|