] حميدرضا صفار ]
از مدتى قبل سريال «يك مشت پرعقاب» به نويسندگى فرهاد توحيدى و كارگردانى اصغر هاشمى روى آنتن شبكه يك سيما رفت. اين سريال در مركز سيما فيلم تهيه و توزيع شده و جزو پروژه هاى (الف) اين مركز محسوب مى شود. وقتى تيتراژ سريال پخش مى شود، نام توحيدى به عنوان فيلمنامه نويس بر پيشانى آن حك شده، نامى كه سال هاست در ابتداى سريال ها و فيلم هاى مختلف و متفاوتى نقش بسته است. اين بار توحيدى سريالى را به رشته تحرير درآورده كه حوادث انقلاب و پيرامون آن را بازگو مى كند. وقايع انقلاب و حوادث تاريخى سال ۵۷ كه حوادث مورد علاقه توحيدى هستند. وى در طول اين گفت وگو از علايق خود نسبت به ماجراى پيروزى انقلاب اسلامى سخن به ميان آورد و اين كه هنوز آرزوى نگارش سريالى دارد كه تاريخ چند دهه اخير ايران را به نمايش گذارد. وى با سابقه نگارش سريال هايى چون «آپارتمان»، «بچه هاى خيابان» و فيلم هاى سينمايى «مجردها»، «گاهى به آسمان نگاه كن» و... اين بار به پيشنهاد مركز سيما فيلم سريال ۱۶قسمتى «يك مشت پر عقاب» را به رشته تحرير درآورده است. اين گفت وگو در حالى با توحيدى انجام گرفت كه طى چند روز قبل از آن اصغر هاشمى، كارگردان اين سريال از جرح و تعديل هاى بى مورد تلويزيون، كاستى هاى موجود در هنگام پخش، بى مهرى هاى تلويزيون نسبت به سريال و... و مواردى از اين دست با مطبوعات و سايت هاى مختلف سخن به ميان آورده بود. توحيدى هم با صراحت لهجه به همه پرسش ها صادقانه پاسخ داد. جالب اين كه بين صحبت هاى فيلمنامه نويس و كارگردان شباهت هايى ديده نمى شود.
|
|
|
* آقاى توحيدى از ابتداى ماجراى «يك مشت پر عقاب» بگوييد. خوش رزم (تهيه كننده) گفته بودند كه ماجراى اصلى سريال، مربوط به قصه آقاى دادگر (بازپرس) است.
ببينيد! آقاى رضابالا كه در آن زمان مدير بخش فرهنگى سيما فيلم بودند، گفتند كه براساس ماجراى «دادگر» مى خواهيم سريالى تهيه كنيم. من هم خودم دورادور دادگر را مى شناختم و ماجراهايش را مى دانستم.
در جريان اين كار با آقاى دادگر چند جلسه داشتيم. البته اين نكته را هم اضافه كنم كه برخى از آدم ها را بايد از دور ديد. از نزديك كه مى بينيد تمام تصويرى كه از او در ذهن داريد، فرومى ريزد. داستان آقاى دادگر اين بود كه وى در بحبوحه انقلاب اسلامى وقتى مبارزه با فساد در رژيم پهلوى همراه امواج انقلاب اسلامى شدت مى گيرد، چند نفر از دولتمردان آن رژيم را دستگير و زندانى مى كنند. يكى از اين پرونده ها پرونده شركت آمريكا يى EDS بود. اين شركت با سازمان تأمين اجتماعى درخصوص ماشينى كردن اين سازمان قرارداد بسته بود. البته سازمان موردنظر ماشينى شده بود ولى شركت EDS براى به روز كردن آن خدمات، قرارداد بسته بود. اين شركت براى انعقاد قراردادها با پسرخاله شاه شراكت داشت. جريان عقد قرارداد نيز به خاطر رشوه دادن هاى اين شركت جريان درستى نبود. شركت EDS حتى برخى از مهندسين ناظر را نيز استخدام كرده بود و عملاً صورت وضعيت ها بدون هيچ مانعى تأييد مى شد.
طبق تحقيقات بسيارى از صورت وضعيت ها به عمل آمده بود، متوجه شده بودند كه همگى صورى هستند. پرونده به آقاى دادگر داده شده بود. ايشان نيز مديرعامل شركت و يك فرد ديگر از اعضاى هيأت مديره را احضار كرده بودند. بعد از جلسه بازجويى، برايشان قرار بازداشت صادر مى كند با وثيقه ۹۰ هزار دلارى، منتهى چون در آن زمان تأمين وثيقه به خاطر اعتصاب بانك ها، كار ساده اى نبود، در نهايت آن دو نفر به زندان قصر فرستاده مى شوند.
از همين زمان لابى ها شروع مى شود. سفارت آمريكا وارد قضيه شده و با اردشير زاهدى تماس مى گيرند اما واسطه ها نتيجه نمى گيرند. آقاى دادگر هم تن به مصالحه نمى دهد و به نظر او آن دو نفر گناهكارند.
اين شركت متعلق به يك سرمايه دار آمريكايى بود كه حتى چند بار هم به صورت مستقل كانديداى رياست جمهورى آمريكا شده بود. مالك شركت براى آزاد كردن مديران خودش چند كهنه سرباز جنگ ويتنام را استخدام مى كند تا آنها براى آزادى اين دو نفر از زندان قصر اقدام كنند.
* چيزى مثل واقعه طبس...
تقريباً. تمام اين داستان در كتابى كه «كنى فالر» نوشته، درج شده است. اين نويسنده بيشتر اكشن مى نويسد. در اين گير ودار، مردم در جريان درگيرى با رژيم شاه اند.
درهاى زندان قصر باز مى شود. اين دو نفر فرار مى كنند و گروهى كه از آمريكا آمده بودند آنها را از مرز كردستان فرارى مى دهند.
* آيا شرايط آن روز بود كه نتوانستند كارى براى آنها بكنند يا اعمال نفوذ به جايى نمى رسيد. چون اعمال نفوذ آمريكايى ها جورى بود كه بتوانند آنها را آزاد كنند.
روزهاى پرالهتابى بود. كسى نمى توانست با اين قضايا شوخى كند. چرا كه انقلاب با تمام توان به پيروزى نزديك مى شد. رژيم پهلوى در حال عقب نشينى بود. مردم حساس بودند و... شايعاتى نيز كشتار خيابان ژاله را به آمريكايى ها نسبت مى داد. در چنين شرايطى كه وقتى بازپرسى چنين اقدامى مى كند، مورد توجه قرار مى گيرد. دادگر هم يك آدم متدين و معتقد است و از طرفى خودش را قهرمان ملى مى داند چون بعد از اين جريان، شركت EDS به دادگاه لاهه شكايت كرد ولى در نهايت با حضور دادگر و گودرز افتخار جهرمى در آمريكا رأى دادگاه لاهه به نفع ايران صادر شد و ايران حتى غرامت هم گرفت. از اين جهت ايشان خدمات بسيارى كرده است. ماجرا اين بود و ما هم براساس گفت وگو ها و حوادث، داستانى تهيه كرديم.
*در زمانى كه آقاى رضابالا اين داستان را مطرح كردند، قرار بود كه شما به عنوان فيلمنامه نويس، فقط فيلمنامه را بنويسيد و بعد گروه توليد اضافه شوند، يا اين كه...
من تنها دعوت شدم. قرار شد ابتدا فيلمنامه نوشته شود و بعد كار انجام گيرد. حضور خوش رزم، پيشنهاد من بود. فكر مى كنم حدود سه ماه بعد از من با او قرارداد بستند.
* شما فيلمنامه را آماده كرديد
سيناپس آماده شد. به هر حال درباره يك شخصيت زنده مى نوشتيم، موظف بوديم كه فيلنامه را بدهيم تا ايشان هم تأييد كنند. آقاى دادگر فيلمنامه را خواندند ولى نپسنديدند.
* فيلمنامه شما شخصيت محور بود يا واقعه محور
واقعه محور.
*محل اشكال ايشان هم احتمالاً اين بوده كه مى خواستند شخصيت محور باشد.
بله.
*تأييد فيلمنامه از آقاى دادگر را بايد به لحاظ قانونى مى گرفتيد يا اخلاقى
اخلاقاً بايد مى گرفتيم. من خودم در همان ديدارهاى اولم با آقاى دادگر متأسفانه آن سمپاتى كه نسبت به قضيه داشتم، از بين رفت. خودم هم زياد مايل به ادامه كار نبودم.
* واقعاً فكر مى كرد كه قهرمان ملى است
بله. فكر مى كرد كه يك تنه با آمريكا جنگيده است. اما چون براساس شخصيت ايشان بود ما بايد تأييد يه مى گفتيم. دليل ديگر مخالفت ايشان شايد مربوط به اين مى شد كه مى خواست، پسرش تهيه كننده باشد. پسر آقاى دادگر پزشك بود ولى دفترى داشت كه وسايل فيلمبردارى نيز اجاره مى داد.
ولى سيما فيلم تأكيد داشت كه تهيه كننده معتبرى بايد اين كار را تهيه كند. من طى جلسه اى نظراتم را گفتم و اين كار عملاً متوقف شد. البته از طرفى چون من قرارداد داشتم و پول گرفته بودم، تهيه كننده قرارداد بسته بود و محقق پروژه پول گرفته بود، در نهايت آقاى رضابالا پيشنهاد دادند كه در همين حال و هوا يك قصه طراحى شود.
* يعنى «يك مشت پر عقاب» از دل آن داستان بيرون آمد
در واقع يك جورى از بستر انقلاب اسلامى.
* براى فرهاد توحيدى فيلمنامه نويس اين سريال يك سريال پليسى- معمايى- جنايى است يا سريالى برپايه يك حادثه انقلابى چيزى كه آقاى اصغر هاشمى اصرار دارند و مى گويند اين است كه اين سريال، يك سريال پليسى- معمايى است در دل يك قصه مربوط به حوادث انقلاب. مى خواهم بپرسم اين بستر براى شما اولويت داشت يا قصه اى كه مى تواند در هر جا و هر زمانى اتفاق بيفتد
من سال هاست كه قصد دارم درباره انقلاب فيلمنامه اى بنويسم. انقلاب، مقطعى است كه روى ما خيلى تأثير گذاشته. من از نزديك شاهد آن بودم. در آن زمان دانشجو بودم. روز ۱۷ شهريور به همراه چند دانشجوى ديگر كه در سال آخر دانشكده درس مى خوانديم قرار شده بود در آزمون مصاحبه ورودى كمك كنيم. در حال برگزارى آزمون مصاحبه بوديم كه اتفاقات ۱۷ شهريور رخ داد. امتحان را نيمه كاره گذاشتيم و آمديم بيرون.
ما با بچه هاى دانشكده كار گروهى مى كرديم. نمايشگاه عكس شهدا برگزار مى كرديم. به استقبال بچه هايى مى رفتيم كه از زندان آزاد شده بودند و ... شهيد قشقايى كه سالنى هم در تئاتر شهر به نام ايشان است از همدوره اى هاى ما بود. انقلاب در زندگى ما خيلى تأثير داشت. از طرفى هم خيلى خوشبخت بوديم، چرا كه در زندگى، كمتر چنين امكانى به آدم دست مى دهد كه اين همه اتفاق را از نزديك شاهد باشد. من پر از قصه هستم و براساس آن دوران رمانى را آماده چاپ دارم كه اميدوارم سال آينده چاپ شود. گرچه كارهاى انجام شده درباره انقلاب را قبول ندارم. به نظرم آميخته با شعار و مرزبندى است.
* مسئله سرباز بودن اميرحسين از كجا وارد داستان شد
از اول كه اين ماجرا در ذهنم آمد، اميرحسين را سرباز ديدم؛ چون با اميرحسين شروع كرده بودم.
* يكى از نقاط قوت يك مشت پرعقاب اين است كه ما به يكباره وارد قصه مى شويم. برخلاف برخى از مجموعه هايى كه مى بينيم، در اين سريال زود وارد قصه شده ايم. من خودم به عنوان يك مخاطب حرفه اى برايم جالب بود كه يك دفعه وسط قصه رفتيم. اين طور نيست
شيوه كار من اين طورى است. حتى در كلاس هايم به دانشجويان مى گويم كه هر سكانسى، را از وسط شروع كنيد. يعنى سلام و عليك و احوالپرسى وقت تلفن كردن است. تماشاگر مى داند كه هر آمدنى، سلام و عليكى هم داشته است. ريتم خيلى مهم است، شايد بايد تماشاگر را درگير كنيد. به نظر من اين سريال بايد از حادثه محرك آغاز مى شد. البته داستان دادگر يك ايده اصلى داده بود كه در اين بستر نورث هم متولد شد.
* نورث چقدر بر پايه واقعيت است. اصلاً اسم نورث از كجا آمد
اسم نورث ماجراى جالبى دارد. من چون اهل سياست هستم، دائماً در حال جست وجو و مطالعه و تحقيق درباره اتفاقات سياسى ام. اسم نورث مربوط به سرهنگى است كه در ماجراى «ايران كنترا» دست داشته است. اسم اين سرهنگ اليور نورث بود. نورث مسئول فروش اسلحه هاى آمريكايى بود. البته ماجراى اين سريال كاملاً تخيلى است. مى تواند تخيلى هم نباشد. چرا كه وقتى اسناد سفارت آمريكا چاپ شد، مى شد فهميد كه اخبار را چگونه و چطور درمى آوردند. ما روابط گسترده اى با آمريكا داشتيم. آنها سرمايه گذارى هاى بسيارى كرده بودند. من معتقدم جهان داستان بايد باوركردنى باشد. شما براى نوشتن قصه يا بايد با آن قصه زندگى كرده باشى يا تحقيق و يا هر دو با هم. يعنى زندگى و تحقيق كرده باشى.
*در حين كار تعامل تان با كارگردان چگونه بود
من اصولاً اگر از كارگردان خوشم بيايد، سرصحنه و مراحل توليد حضور پيدا مى كنم، ولى اگر دوست نداشته باشم، حضور نخواهم داشت. من در تمام مراحل توليد همراه اين گروه بودم. تنها موردى كه آقاى اصغرهاشمى سليقه اش را اعمال كرد و من از اين بابت گله مند هستم، مربوط است به سكانس هاى استوار شه پرست؛ كه به نظرم لزومى براى كميك كردن اين شخصيت نبود.
* در جايى آقاى هاشمى عنوان كرده بودند كه ما به اتفاق آقاى خمسه ديالوگ هاى اين بخش را نوشتيم.
اشتباه كردند. نبايد اين كار را مى كردند. بايد امانتدارى مى كردند. البته در جاهايى هم وفادار بودند. اما من شخصاً نمى پسندم كه در آن فضا ما شخصيت كميك داشته باشيم.
* اين خيلى مشهود است و نقطه قوت سريال است. در جايى مثل سيما فيلم كه اقتضائات دولتى چنين سريالى شناخته شده و اين به نظرم يك اتفاق خوب و نادر است.
من از اين بابت واقعاً تشكر مى كنم هم از رضا بالاى عزيز و هم از اسلامى مهر عزيز كه پشت اين سريال ايستادند. از نقاش زاده و همه كسانى كه كمك كردند و از مهندس ضرغامى و ميرباقرى كه ديدند و تأييد كردند. گرچه به ناچار مجبور به جرح و تعديل هم شدند.
من با مهندس ضرغامى يك ماه در حج زندگى كردم و اين آدم را در خلوتش ديدم. با دغدغه هايش آشنا شدم. ديدم كه دروغ نمى گويد. گرچه حركت رسانه كند است ولى رو به جلوست. رسانه آيينه زندگى ماست.
* آقاى اصغر هاشمى در يكى از گفت وگوهايشان اشاره كرده بودند كه به خاطر تغيير مديريت ها مجبور شديم با فيلمنامه ناقص كار را شروع كنيم. ولى من خودم شخصاً بعيد مى دانم كه فرهاد توحيدى با فيلمنامه ناقص اجازه شروع كار را بدهد.
خدمت شما عرض كنم كه كار در واقع در مرحله پيش توليد بود، البته اگر اشتباه نكنم، ۱۰ قسمت حاضر شده بود.
وقتى رضا كيانيان، حبيب رضايى و امير اثباتى هم اضافه شدند، در خصوص شخصيت ها و فيلمنامه خيلى صحبت مى شد؛ در جهت تقويت كار، ايده هايى داده مى شد، فكر مى كرديم و تغييراتى به نفع كار در آن اعمال مى نموديم. من و اصغرهاشمى حدود دو هفته به شمال رفتيم و از صبح تا شب روى فيلمنامه كار مى كرديم. ۱۰ قسمت نوشته شده را دوباره خوانى و مواردى بدان افزوده يا از آن كم مى كرديم. در شمال سيناپس ۱۶ قسمت را بستم ولى ۱۳ قسمت نوشته شد. هنگام پيش توليد، سه قسمت باقى مانده را نيز نوشتم.
* قبل از شروع كار، فيلمنامه را تحويل داديد
بله. بعد از اين كار تصويربردارى شروع شد، عملاً چيزى براى متن نداشتيم. تا يك ماه بعد از تصوير بردارى، روى قسمت هاى اضافه شده بحث مى كرديم. در يك مورد هم ما براساس يك لوكيشن خاص، صحنه اى را نوشته بوديم كه لوكيشن مورد نظر پيدا نشد و ناچار شديم متن را با مشخصات لوكيشن جديد، بازنويسى كنيم. تقريباً تا يك ماه درگير كار بودم. البته كارى با اين حجم دور از انتظار نيست.
* عنوان شده كه ۲۰ درصد از قصه اين سريال حذف شده، درست است
درصدش را نمى توانم بگويم ولى اين طور به نظر نمى آيد.
* مطابق اين گفته در يك سريال مثلاً ۱۶ قسمتى ۴۰ دقيقه كه ۲۰ درصد آن حدود سه قسمت از كل سريال را شامل مى شود حذف شده، همين طور است
نه، اينقدر نبوده. البته از آقاى خوش رزم بايد پرسيد. چون من يادم نمى آيد. مگر برخى از سكانس ها كه در خاطرم مانده است. حذف ۲۰ درصد غيرمنطقى است.
* شما اصولاً در نوشتن فيلمنامه چگونه عمل مى كنيد
من ابتدا ايده و خلاصه طرح را مى نويسم و بعد يك نسخه حدود ۲۵ صفحه مى نويسم كه داستان را تعريف مى كنم و بعد فصل بندى مى كنم.
* يعنى سكانس بندى مى كنيد
بله. سكانس ها را مى نويسم. در اين سكانس بندى تمام اتفاقات و برخى از گفت وگوهاى ضرورى را نيز روى كاغذ مى آورم. از آن پس مى توانم شروع به نوشتن فيلمنامه كنم. قبل از سكانس بندى محال است كه فيلمنامه را شروع كنم. مثلاً حدود دو ماه براى سريال «بچه هاى خيابان» با آقاى اسعديان گفت وگو كرديم، فصل بندى را درآورديم و بعد شروع كردم به نوشتم.
* شما فيلمنامه نويس پركارى هستيد. چطور با همه قصه هايتان كنار مى آييد و شخصيت هايتان اصطلاحاً شبيه به هم نمى شوند
من يك كليد روشن و خاموش براى هر پروژه اى دارم. از يك پروژه به پروژه بعدى مستلزم يك وقفه كوتاه است تا وارد جريان آن كار بشوم. البته ممكن است كه دير وارد جريان كار بعدى بشويد. فيلمنامه نوشتن مثل حل معادله رياضى است؛ يك حالت مكانيكى دارد و در آن هنگام مى توانيد در يك روز حتى روى چند طرح كار كنيد. وقتى سيناپس مى نويسيد، در مرحله مكانيكال هستيد. سكانس چگونه رشد مى كند سكانس بعدى چيست ريتم چگونه بايد باشد از اين مرحله يعنى تبديل سيناپس به فيلمنامه كه بگذريم، كار ديگرى را انجام نمى دهم تا فيلمنامه اش تمام شود و بعد سيناپس بعدى ام را برمى دارم. سيناپس ها را به طور موازى پيش مى برم به اين ترتيب شايد در يك ماه درگير دو يا سه پروژه باشم.
* وقتى چند كار را با هم مى نويسيد، آيا شده كه بطن اين كارها به هم نزديك باشد. يعنى به نوعى روح آثار يك جور دربيايد
ممكن است اين اتفاق بيفتد. اول اين را بگويم كه هر نويسنده يك قصه بيشتر ندارد. بايد مراقب بود اگر اين اتفاق افتاده، كار را متوقف كرد و بين آن فاصله انداخت.
* نگارش يك فيلمنامه سينمايى چقدر طول مى كشد مى خواهم به يك نتيجه اى برسم. روزانه چقدر كار مى كنيد و چه موقعى دست از نوشتن مى كشيد
عموماً از صبح تا شش عصر كار مى كنم. اما شب از كار دست مى كشم. از غروب به بعد با خانواده ام سرگرم هستم. صبح زود از خواب بيدار مى شوم تا عصر كار مى كنم. سعى مى كنم هر چه كه در ذهنم است در يك روز تمام نكنم، يعنى به اندازه اى كه براى روز بعد هم كار داشته باشم، مى نويسم.
وقتى فيلمنامه را مى نويسم و نقشه كار يا همان سيناپس مقابلم است، كارم راحت تر است و مى دانم كه به كجا مى روم.
* نمايشنامه هم نوشته ايد
تا اوايل دهه ۶۰ ، نمايشنامه هم مى نوشتم ولى از همان ابتدا دوست داشتم كه در سينما بنويسم. از اول تكليفم با خودم روشن بود كه مى خواهم بنويسم. نه كارگردان بشوم و نه بازى كنم.