شنبه ۱۷ فروردين ۱۳۸۷ - ۲۸ ربيع الاول ۱۴۲۹
Sat, Apr 5, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
دانشگاه
ماجرا
خانواده
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند: «ده سياه كوچولو» [آگاتاكريستى]
گفت وگو با فرهاد توحيدى نويسنده مجموعه «يك مشت پر عقاب»
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند: «ده سياه كوچولو» [آگاتاكريستى]
و ديگر هيچ كس آنجا نبود!
] يزدان سلحشور]
354702.jpg
* يك
آقاى قاضى وارگريو كه به تازگى از مسند قضا بازنشسته شده بود در گوشه اى از واگن درجه يك... نشسته بود و... نگاه مشتاقانه اى به اخبار سياسى روزنامه تايمز مى انداخت.
روزنامه را پائين گذاشت و از پنجره به بيرون نگريست. حالا داشتند از سامرست مى گذشتند. به ساعتش نگاهى انداخت. هنوز دو ساعت به پايان سفر مانده بود. در ذهنش تمام چيزهايى را كه روزنامه ها درباره جزيره نيگرآيلند نوشته بودند مرور كرد. اول ميليونر آمريكا يى كه عاشق قايق سوارى بود آن را خريد و خانه باشكوهى در آن، كه در نزديكى ساحل دون قرار داشت، ساخت. اين واقعيت شوم كه جديدترين همسر ميليونر آمريكايى -كه سومينشان محسوب مى شد - قايقران خوبى نبود، باعث شد تا او بخواهد جزيره و خانه را بفروشد. چند آگهى تبليغاتى هيجان انگيز در روزنامه ها به چاپ رسيد.
بعد رك و راست گفته شد كه آقاى اوون نامى آن را خريده است. از آن پس بود كه نويسندگان شايعه پرداز به شايعه پردازى پرداختند: «جزيره نيگرآيلند را دوشيزه گابريل تورل خريده است، همان ستاره فيلم هاى هاليوود! مى خواهد سالى چند ماه آنجا به دور از جنجال تبليغات زندگى كند! «بزى بى» با ظرافت اشاره كرده بود كه جزيره قرار است محل اقامت خانواده سلطنتى باشد... جوناس به ضرس قاطع دريافته است كه وزارت دريادارى آن را خريده است و قرار است آزمايشاتى كاملاً سرى در آنجا انجام شود!»
نيگرآيلند بى بروبرگرد خبرساز بود!
آقاى قاضى وارگريو نامه اى از جيبش بيرون آورد. نوشته، عملاً غيرقابل خواندن بود، اما اينجا و آنجا كلماتى به وضوح ديده مى شد:
«لاورنش عزيز... سال هاست كه از تو خبرى نشنيده ام... بايد به نيگرآيلند بيايى... جذاب ترين مكان... خيلى حرف داريم كه بزنيم... گذشته ها... ارتباط با طبيعت... لميدن در آفتاب... ۱۲‎/۴۰ از پادينگتون... در اوك بريج تو را مى بينم...»
و نويسنده با خطى پرپيچ و تاب امضا كرده بود: كنستانس كوليمنگتن...» آقاى قاضى وارگريو مغزش را زير و رو كرد تا به ياد بياورد كه واقعاً آخرين بار نويسنده نامه را كى ملاقات كرده است. بايد هفت... نه، هشت سال پيش باشد. و او داشت به ايتاليا مى رفت تا در آفتاب لم بدهدو با محلى ها يكى شود. بعد شنيده بود كه از سوريه سردرآورده است، حتماً به اين دليل كه ميل داشت در آفتابى داغ تر لم بدهد.»
آگاتاكريستى در ايران نام بسيار آشنايى است چه در دورانى كه ترجمه هاى مختلفى از آثار وى بسيار خريدار داشت [تا آنجا كه خودش اعلام كرد كه ترجمه هاى فارسى آثارش از تعداد آثارى كه خودش نوشته بيشتر است!] در دوران پس از انقلاب نيز تلويزيون ايران با پخش دو سريال پربيننده از آثار وى[هركول پوارو و خانم مارپل] بازار فروش كتاب هايش را داغ تر از گذشته كرد.
كريستى را در انگليس «ملكه جنايت» مى خوانند و احتمالاً مشهورترين جنايى نويس قرن بيستم در نزد عامه خوانندگان است. [ در پنج قاره جهان] او خالق يك زوج كارآگاه، يك كارآگاه مرد و يك كارآگاه زن است كه مخاطبان كتاب ها و سريال ها و فيلم هاى كريستى در ايران تنها با دو شخصيت كارآگاه مرد و كارآگاه زن يعنى پوآرو و مارپل آشنايى دارند و شايد علاقه مندان به رمان هاى پليسى كه كمابيش حوالى هفت دهه از عمرشان گذشته باشد زوج تامى برسفورد و همسرش تاپنس كاولى را بشناسند آن هم براساس يكى، دو ترجمه مهجور اواسط دهه ۲۰ و اواخر دهه ۳۰ شمسى. اين دو شخصيت از نخستين سوپراستارهاى رمان هاى جاسوسى جهان بودند كه توانستند به سينما راه يابند و نخستين اثرى هم كه از كريستى مورد توجه سينما واقع شد براساس يكى از رمان هاى اين دو شخصيت بود به نام دشمن مخفى (۱۹۲۲) كه در آلمان و به كارگردانى «فردريك سائور» در ۱۹۲۸ ساخته شد. اين اثر نخستين رمان آگاتا كريستى با محوريت اين دو شخصيت بود كه در شمايل يكى از آخرين آثار صامت سينما و با بازى كارلو آلدينى ايتاليايى و ايوگرى انگليسى به پرده نقره اى راه يافت و آغازى بى پايان را براى استقبال هنر هفتم از آثار ملكه جنايت كليد زد.
كريستى، غير از آثار «مجموعه» اى اش، رمان هاى ديگرى هم نوشت كه برخى از آنان از شاهكارهاى ژانر خود محسوب مى شوند. «ده سياه كوچولو» كه پس از انقلاب به نام «ده بچه زنگى» ترجمه شد، بى گمان برجسته ترين آنهاست.
اسكات پالمر - منتقد، پژوهشگر و وقايع نگار سينمايى - مى نويسد: «قطعه «ده سرخپوست كوچولو» را سپتيمون ويز در فيلادلفيا در ۱۸۶۸ سرود. يك سال بعد در لندن، فرانك گرين، نويسنده و غزلسراى عهد ويكتوريا اين قطعه را با تغيير جزيى به صورت ترانه اى ماندگار در بين مردم درآورد. او واژه سياهپوست يا كاكاسياه را به جاى سرخپوست انتخاب كرد. به طور حتم در آن دوران شمار سياهپوستان انگليس آنقدر زياد نبود كه بتوان تعويض اين واژه را يك جور مغرضانه قلمداد كرد. اگرچه اين تغيير، به خصوص در آمريكا ممكن بود مسئله ساز باشد. آگاتا كريستى داستانش را براساس قطعه شعرى سرو سامان داد كه در انگلستان مورد علاقه چند نسل بود. او اين قصه را (كه بارها و بارها به عنوان شاهكار وى خوانده اند) در ۱۹۳۹ با عنوان «ده سياه كوچولو» نوشت. كريستى جايى گفته است: «نوشتن اين داستان با آن مايه اى كه مرا افسون كرده بود، خيلى سخت بود. داستان با اقبال عمومى و نقدهاى خوبى رو به رو شد، اما به گمانم كسى كه بيشترين رضايت را از آن داشت خود من بودم، زيرا بهتر از هر منتقدى دانستم كه انجام آن چقدر دشوار بود.»
ناشران آمريكايى چون براى عنوان كتاب يك تلقى نژادپرستانه قائل شدند، نام آن را در انتشار عمومى به اين ترتيب تغيير دادند: «و ديگر هيچ كس آنجا نبود» داستان براى اجراى تئاترى توسط خود كريستى تنظيم شد و برخلاف متن اصلى بزرگترين تغييرى كه در آن داد اين بود كه دو تن از شخصيت هاى نمايشنامه (و متعاقباً در همه نسخه هاى تلويزيونى و سينمايى) در پايان داستان نجات يافتند. بايد همواره به خاطر داشت كه فقط خود كريستى - و نه كسى ديگر- مسئول اين تغيير فاحش در انتهاى قصه است.
برخى از هواداران او كه كتاب را خوانده اند و نمايشنامه يا يكى از نسخه هاى فيلمى آن را ديده اند، به خوبى بر اين نكته واقف اند پايان خوشى كه كريستى براى قصه اش رقم زد با اين جمله ختم مى شود: «... او ازدواج كرد و ديگر هيچ كس آنجا نبود.» در حالى كه در نسخه قبلى نوشته بود: «... او رفت، خودش را رها كرد و ديگر هيچ كس آنجا نبود.»
نمايشنامه در هفدهم نوامبر ۱۹۴۳ در تئاتر خيابان جيمز لندن به روى صحنه رفت. با اين كه انگلستان در كوران جنگ دوم جهانى بود ولى با ازدحام هر شب مردم و استفاده از حداكثر ظرفيت گنجايش سالن، قريب به يك سال اجرا شد. احتمالاً بيشتر از يك سال هم دوام مى يافت اگر يكى از بمب افكن هاى آدولف هيتلر سالن نمايش را متلاشى نمى كرد (خوشبختانه در زمان حمله هوايى كسى داخل سالن نبود).»
براساس اين رمان، لااقل پنج اقتباس سينمايى و تلويزيونى ساخته شد كه تا حد زيادى به طرح اوليه وفادار بودند و تعداد بيشمارى اقتباس آزاد نيز موجود است كه از سرى فيلم هاى «مكعب» گرفته تا نسخه جديد «شكارچى انسان» تا كليه آثارى كه محور موضوعى شان محبوس كردن يك گروه كوچك انسانى در فضايى غيرقابل خروج است به منظور مجازات كردنشان، همچنان در حال تكثير و تداوم است و نه تنها در كشورهاى انگليسى زبان كه در كشورهاى فرانسه زبان، روسى زبان، آلمانى زبان و... ساخته مى شود.
ايده اوليه اين رمان بسيار درخشان است: «توده گناهكار دارى و يك نفر كه مى خواهد سرانجام، عدالت درباره آنان اجرا شود پس همه را در يك جزيره جمع مى كند - با ارسال دعوت نامه اى براى آنان به منظور گذراندن تعطيلات- و بعد يكى، يكى آنها را مى كشد. ايده تبديل يك شوخى به يك كشتار تمام عيار - كه بعدها به «شكل روايى غالب» سينماى وحشت بدل شد- احتمالاً به شكل مستقيم زاده اين رمان است گرچه مى توان در آثار «آلن پو» ردپاهايى از آن يافت يا به شوخ طبعى المپ نشينان اساطير يونان و به بازى گرفتن سرنوشت انسان ها اشاره كرد.
* دو
پنج اقتباس وفادار به اين اثر به ترتيب در سال هاى ۱۹۴۵ (و ديگر هيچ كس آنجا نبود ‎/ And Then There Were None) و ۱۹۴۹ (ده سياه كوچولو ‎/ Ten Little Niggers)، ۱۹۶۵ (ده بومى كوچولو Ten Little Indians)، ۱۹۷۵ (ده بومى كوچولو) و ۱۹۸۹ (ده بومى كوچولو) ساخته شدند كه غير از نخستين اثر، هيچ كدام كارگردان صاحبنامى نداشتند: ۱۹۴۵ (رنه كلر)، ۱۹۴۹ (كوين شلدون)، ۱۹۶۵ (جرج پولاك)، ۱۹۷۵ (پيتر كولينسون)، ۱۹۸۹ (آلن بيركين شو)، اما غير از نسخه ۱۹۴۹ كه نسخه اى تلويزيونى محسوب مى شد (ساخته BBC)، باقى نسخه ها از گروه بازيگرى نام آور و گاه رشك برانگيزى برخوردار شدند: ۱۹۴۵ (بارى فيتز جرالد، والتر هيوستون، لوئى هيوارد، رولند يانگ، جون دوپرز، سرسى. آبرى اسميت و حتى هرى تورستون در نقش مرد قايقران كه يك نقش فرعى به حساب مى آمد)، ۱۹۴۹ (بروس بلفراگ، جان استوارت، جان بنتلتى، آرتور وونتنر، كمپبل سينگز، سالى راجرز و...)، ۱۹۶۵ (ويلفرد هايد - وايت، دنيس پرايس، استنلى هالووى، هيوابراين، لئوگن، شرلى اتيون، ماريو آدورف، داليا لاوى، ماريان هوپ، فابيان)، ۱۹۷۵ (سر ريچارد آتن بورو، اوليور ريد، اكله زومر، هربرت لوم، گرت فروبه، آدولف چلى و... اورسن ولز كه با صدايش كه صداى ضبط شده مرد صاحبخانه بود، در فيلم حضور داشت!)، ۱۹۸۹ (دونالد پليسنس، هربرت لوم، فرانك استالونه، سارا مورتورپ، برندا واكارو، وارن برلينگر، نيل مك كارتى و...)
حضور آتن بورو كارگردان پلى در دوردست، گاندى و چاپلين يك افتخار بزرگ براى نسخه ۱۹۷۵ است [گرچه آن هنگام هنوز دو فيلم آخر را نساخته بود، اما به عنوان بازيگر و كارگردان داراى اعتبارى جهانى بود] همچنين حضور اوليور ريد [كه بازيگرى صاحب سبك بود و تماشاگران جوان ايران وى را در نقش ژنرال فاشيست فيلم «عمر مختار» به ياد مى آورند] همچنين حضور آلكه زومر و هربرت لوم و البته اورسن ولز كه آن هنگام در هر فيلمى بازى مى كرد تا با دستمزد بازى در آنها پروژه هاى ناتمام خود را در حوزه كارگردانى سر و سامانى دهد كه متأسفانه اين چاه يا چاه هاى ويل همه را مى بلعيد!
حضور «فرانك استالونه» در نسخه ۱۹۸۹ نيز جالب توجه است، نه به دليل ارزش بازى وى يا جايگاهى كه در تاريخ سينما دارد، بلكه به دليل نسبت خونى اش با ستاره اى چون سيلوستر استالونه!
در نسخه ،۱۹۸۹ ماجراى رمان كه در جزيره اى خوش آب و هوا مى گذشت، به آفريقا انتقال يافت تا «مكان» جذاب تر شود! اين نسخه كه در پنج دقيقه نخست خود، نويد يك اثر ماندگار را مى داد، در ۹۵ دقيقه بعد، تنها اشتباهات كارگردانى را به نمايش گذاشت كه نه بر شيوه بيانى اين ژانر تسلط كافى داشت و نه زبان اقتباس هاى سينمايى از روى آثار ادبى را مى فهميد. اين فيلم را مى توان تنها به عنوان يك فيلم حادثه اى كه مى خواهد كمى هم متفكرانه به نظر برسد (ويژگى تأسف برانگيز اكثر آثار حادثه اى در دهه هشتاد) ارزيابى كرد و به آنها كه فيلم را نديده اند، توصيه كرد كه كاپيتان لومبارد (فرانك استالونه) را در شكل و شمايل يك تارزان ملبس به لباس اروپايى تصور كنند!
اما نسخه ۱۹۴۵ ساخته رنه كلر [سينماگر صاحب سبك فرانسوى كه زمانى كوتاه را در هاليوود گذراند] اثرى بى شك تأمل برانگيز است كه نگرش آئينى رمان را به نگرشى فلسفى تغيير داد، اما شخصيت هاى ماندگارى خلق كرد كه در بازى شگفت انگيز بارى فيتز جرالد [در نقش قاضى] و والتر هيوستون [در نقش دكتر] از مرز هاى تعريف شده رمان فراروى كردند و پس از ،۱۹۴۵ بارها و بارها مورد تقليد قرار گرفتند [چه در شيوه بازى، چه در ارائه شخصيت]. فيتز جرالد پيش از بازى در اين فيلم يك جايزه اسكار براى فيلم «به راه خود مى روم» در كيسه داشت و والتر هيوستون كه بارها كانديداى اسكار شده بود، سه سال بعد با بازى مقابل «بوگارت» در گنج هاى «سيرامادره» [ساخته جان هيوستون، پسرش!] بالاخره به اين جايزه دست يافت. رولند يانگ كه نقش آقاى بلور را بازى كرد، بازيگر موفق سريال هاى سينمايى كاسموتاپر بود [مردى كه با ارواح در ارتباط بود]. سر سى. آبرى اسميت كه نقش يك ژنرال ناشنوا و خيالپرداز به نام ژنرال ماندارك را در فيلم بازى كرد، در واقع ناشنوا بود! او قهرمان جنگ بود و در ۱۹۴۴ از جورج چهارم مدال افتخار دريافت كرد.
ريچارد هيدن و كويينى لئونارد دو بازيگر مشهور نمايش هاى وودويل بودند كه در نقش هاى آقا و خانم راجرز ظاهر شدند. هرى تريستون - در نقش مرد قايقران - در اين يگانه نقش كوتاه خود، بازى اش به يادماندنى است.
«رنه كلر» در واقع يك كمدى ساز بود كه آثار فرانسوى اش - از لحاظ جهان نگرى كمدى - با آثار فرانك كاپراى آمريكايى [كه در ايران وى را با «معجزه سيب» مى شناسيم]، قابل مقايسه است. عنصرى كه اين نسخه سينمايى از رمان «ده سياه كوچولو» را به اثرى ماندگار بدل كرده است، اضافه كردن ايده هاى طنزآلود است كه از همان آغاز فيلم با آن روبه روييم و حتى به تماشاگر اين تصور دست مى دهد كه با يك فيلم «كمدى» رودرروست [كه كمابيش هم همين طور است، اما نه از گونه كمدى هاى «برادران ماركس» يا «باب هوپ» يا حتى دنى كى يا جك لمون!] يعنى همان نماهاى آغازين فيلم كه در قايق مى گذرد و رنه كلر با ظر افت و با استفاده از وزش باد، بخش هايى از شخصيت بازيگران صحنه را افشا مى كند و بعدتر، در صحنه هاى مرگ و وحشت، به اين جنبه هاى شخصيتى رجعت مى كند و «كلر» با ساخت اين اثر ثابت كرد كه در آثار انگليسى زبان خود به همان اندازه آثار فرانسه زبانش موفق است.
354705.jpg
[او گرچه در سال هاى پس از جنگ و در اوج ظهور «سينماى موج نو»ى فرانسه مورد بى مهرى منتقدان «نگره ى مؤلف» قرار گرفت، اما بعدها كه آب ها از آسياب افتاد و راديكال ها، عاقل شدند، دوباره ارزش هاى آثارش مورد مكاشفه قرار گرفت.] همچنين در اين نسخه، فيلمنامه اقتباسى داولى نيكلز بسيار هوشمندانه است، حتى سبك و سياق موسيقى عنوان بندى آن كه با سوت نواخته مى شد، براى يك دوره طولانى به عنوان الگو، مورد تقليد و تأثير قرار گرفت. [كسى چه مى داند كه آن سوت هاى شگفت انگيز آثار موسيقايى «موريكونه» از كجا آمده است! يا حتى موسيقى بافته در فيلمنامه و تصوير «پل رودخانه كوآ» كه با سوت نواخته مى شد و «ديويد لين» در مصاحبه اى گفته بود: «هميشه مى خواهم در هر صحنه اى با يك عنصر، آشنايى زدايى كنم و رژه رفتن يك گروهان منضبط انگليسى درحالى كه سرودى نظامى را با سوت مى زنند، يكى از همان آشنايى زدايى هاست!»]
* سه
«ده سياه كوچولو بيرون رفتند شام بخورند،
يكى خود را خفه كرد و سپس نُه تا باقى ماندند.
نُه تا ديروقت نشستند،
يكى به خواب رفت و سپس هشت تا باقى ماندند.
هشت تا به دون رفتند،
يكى گفت همين جا مى مانم و سپس هفت تا باقى ماندند.
هفت تا هيزم مى شكستند،
يكى خودش را تكه تكه كرد و سپس شش تا باقى ماندند.
شش تا با لانه زنبورها بازى مى كردند،
يك زنبور پشمالو يكى را نيش زد و سپس پنج تا باقى ماندند.
پنج تا مى رفتند پيش قاضى،
يكى رسيد به دادگاه و سپس چهار تا باقى ماندند.
چهار سياه كوچولو رفتند به دريا،
ماهى قرمز يكى از آنها را بلعيد و سپس سه تا باقى ماندند.
سه سياه كوچولو در باغ وحش گردش مى كردند،
خرس بزرگى يكى از آنها را بغل كرد و سپس دو تا باقى ماندند.
دو سياه كوچولو زير آفتاب نشسته بودند،
يكى از آنها جزغاله شد و سپس فقط يكى باقى ماند.
يكى باقى ماند.
او رفت و خودش را دار زد و سپس هيچ سياه كوچولويى باقى نماند.
ورا لبخند زد. بله! در نيگرآيلند بود! جزيره اى كه شبيه سر سياهپوستان است!»
كريستى براساس اين شعر مشهور، ۱۰ جنايت را طرح ريزى كرد كه هر ۱۰ جنايت، در واقع عقوبت گناهانى بود كه ۱۰ مقتول رمان، با ارتكاب آنها البته از دست عدالت گريخته بودند. آنها يك به يك طبق توصيف هاى شعر از ۱۰ سياه كوچولو، كشته شدند و داور اين بازى، خود، يكى از مقتولان بود! بعدها دو ايده اصلى شكل گيرى اين رمان يعنى قتل براساس يك متن آيينى يا ادبى يا اثر هنرى [در يك اثر فرانسوى «شام آخر» داوينچى مورد استناد براى نقشه جنايت قرار گرفت!] و مجازات گناهكارانى كه از دست عدالت انسانى گريخته بودند، دست مايه آثار زيادى قرار گرفت كه شايد مشهورترين اثر متأخر با چنين انديشه اى [كه در پايان، قاضى اين دادگاه خودانگيخته نيز به عنوان مجرم خود را محكوم به مرگ مى كند] فيلم «هفت» ديويد فينچر باشد. كريستى در اين رمان، به شيوه به جا مانده از عهد «موپاسان» هنوز وفادار است [شيوه اى كه به عنوان يك زيرمجموعه مهم داستان جنايى هنوز كارآمد است: شيوه «معما بگو و در پايان داستان، خواننده را شگفت زده كن!»]
قتل هاى پى در پى - براساس گناهان مقتولان - و در يك مكان محدود و تعريف شده، بعدها به اشكال گوناگون در صحنه ادبيات تكرار شد. شاهكار «آمبرتو اكو» [نام گل سرخ] بر همين اساس طراحى شده است. در كارهاى آگاتاكريستى نيز اين شيوه پى گرفته شد مثلاً در سرى پوآرو يا مارپل و شايد مشهورترين اين آثار «قتل هاى الفبايى» باشد اما كريستى يك بار نيز اين شيوه را وارونه كرد يعنى به جاى چند مقتول و يك قاتل، يك مقتول و چند قاتل را وارد داستان كرد [روشى كه از يك فيلم مشهور فرانسوى اخذ شده بود] «قطار سريع السير استانبول» كه به روايت «سيدنى لومت» و با حضور گروه بازيگرى رشك برانگيزى [آلبرت فينى، لورن باكال، مارتين بالزام، اينگريدبرگمن، ژان پيركاسل، جان گيلگاد، آنتونى پركينز، ونساردگريو، مايكل يورك، شون كانرى، ريچارد ويدمارك و...] در ۱۹۷۴ روانه پرده نقره اى شد. در واقع چندين قاتل و يك مقتول داشت. [فيلم لومت و فيلم كلر، بى ترديد تا امروز بهترين آثار اقتباسى از آثار كريستى در سينما هستند.]
در «۱۰ سياه كوچولو» ما با همان شيوه مشهور داستان هاى جنايى - معمايى روبروييم؛ صحنه اى تاريك كه در آن قتلى با انگيزه اى نامشخص اتفاق مى افتد [تاريكى صحنه در چنين رمان هايى با استيليزه كردن نماى قتل و استريزه كردن آن از هر فرد ديگرى مگر قاتل و مقتول اتفاق مى افتد و ما قاتل را نمى بينيم يعنى نويسنده مشخصاتى از وى به دست نمى دهد يا اين كه اصلاً ما با صحنه پس از جنايت روبروييم] بعد اندك اندك جست وجو براى كشف سرنخ ها شروع مى شود كه اين كار كارآگاه داستان است [در «۱۰ سياه كوچولو» اين نقش را «لومبارد» و «ورا» بر عهده مى گيرند كه قربانيان آينده اند و گناهكاران اين داستان! گرچه در نسخه سينمايى «كلر»، براى رسيدن به پايان خوش، «ورا» تنها متهم غيرگناهكار داستان است و لومبارد هم يك كارآگاه است كه جانشين شخصيت اصلى گناهكار شده تا سر از اين دعوت عجيب و غريب به اين جزيره درآورد!] به نظر مى رسد پايان رمان، على رغم شگرد نخ نما شده آن در گره گشايى معما [سند دست نوشته اى كه توسط صاحب قايق ماهيگيرى «اماجين» به اسكاتلند يارد فرستاده شد!]، اين اثر را از باقى آثار كريستى متمايز كرده است. اگر رمان هم مى خواست مثل فيلم پايان خوشى داشته باشد داستان «جنايت و مكافات» كاملاً از مسير آيينى اش بيرون مى رفت و حضور «كيفر الهى» وارد بافت داستان نمى شد؛ گرچه سخن گفتن قاضى در حال مرگ با ورا [در فيلم] طبيعى تر از فرستادن وصيتنامه اى براى اسكاتلنديارد توسط قاضى است! [در رمان]... در فيلم، آن نگاه مدرن و به شدت فلسفى كريستى در بهترين آثار معمايى اش [مثل قتل راجر آكرويد يا آخرين رمانى كه با شخصيت پوآرو نوشت و او را نيز به جرگه جنايت پيشگان آثارش وارد كرد!] خودى نشان مى دهد و بعد لحن «رنه كلر» بر اثر غالب مى شود. «۱۰ سياه كوچولو» نشان مى دهد كه كريستى اگر مى خواست، مى توانست به جاى يك نويسنده مشهور و مقبول عامه، به يك نويسنده تأثيرگذار بر ادبيات انديشمند قرن بيستم بدل شود اما نخواست؛ [يا شايد... مى ترسيد!]
«از جا برخاست و به خانه نگريست.
ديگر از خانه وحشتى نداشت! ترس انتظارش را نمى كشيد! خانه اى بود مدرن و معمولى. با اين همه اندكى پيش نمى توانست بى آنكه از ترس بر خود بلرزد به آن بنگرد... ترس، ترس چه چيز عجيبى بود!...»
گفت وگو با فرهاد توحيدى نويسنده مجموعه «يك مشت پر عقاب»
تصوير روزهاى پرالتهاب
] حميدرضا صفار ]

از مدتى قبل سريال «يك مشت پرعقاب» به نويسندگى فرهاد توحيدى و كارگردانى اصغر هاشمى روى آنتن شبكه يك سيما رفت. اين سريال در مركز سيما فيلم تهيه و توزيع شده و جزو پروژه هاى (الف) اين مركز محسوب مى شود. وقتى تيتراژ سريال پخش مى شود، نام توحيدى به عنوان فيلمنامه نويس بر پيشانى آن حك شده، نامى كه سال هاست در ابتداى سريال ها و فيلم هاى مختلف و متفاوتى نقش بسته است. اين بار توحيدى سريالى را به رشته تحرير درآورده كه حوادث انقلاب و پيرامون آن را بازگو مى كند. وقايع انقلاب و حوادث تاريخى سال ۵۷ كه حوادث مورد علاقه توحيدى هستند. وى در طول اين گفت وگو از علايق خود نسبت به ماجراى پيروزى انقلاب اسلامى سخن به ميان آورد و اين كه هنوز آرزوى نگارش سريالى دارد كه تاريخ چند دهه اخير ايران را به نمايش گذارد. وى با سابقه نگارش سريال هايى چون «آپارتمان»، «بچه هاى خيابان» و فيلم هاى سينمايى «مجردها»، «گاهى به آسمان نگاه كن» و... اين بار به پيشنهاد مركز سيما فيلم سريال ۱۶قسمتى «يك مشت پر عقاب» را به رشته تحرير درآورده است. اين گفت وگو در حالى با توحيدى انجام گرفت كه طى چند روز قبل از آن اصغر هاشمى، كارگردان اين سريال از جرح و تعديل هاى بى مورد تلويزيون، كاستى هاى موجود در هنگام پخش، بى مهرى هاى تلويزيون نسبت به سريال و... و مواردى از اين دست با مطبوعات و سايت هاى مختلف سخن به ميان آورده بود. توحيدى هم با صراحت لهجه به همه پرسش ها صادقانه پاسخ داد. جالب اين كه بين صحبت هاى فيلمنامه نويس و كارگردان شباهت هايى ديده نمى شود.
354660.jpg


* آقاى توحيدى از ابتداى ماجراى «يك مشت پر عقاب» بگوييد. خوش رزم (تهيه كننده) گفته بودند كه ماجراى اصلى سريال، مربوط به قصه آقاى دادگر (بازپرس) است.
ببينيد! آقاى رضابالا كه در آن زمان مدير بخش فرهنگى سيما فيلم بودند، گفتند كه براساس ماجراى «دادگر» مى خواهيم سريالى تهيه كنيم. من هم خودم دورادور دادگر را مى شناختم و ماجراهايش را مى دانستم.
در جريان اين كار با آقاى دادگر چند جلسه داشتيم. البته اين نكته را هم اضافه كنم كه برخى از آدم ها را بايد از دور ديد. از نزديك كه مى بينيد تمام تصويرى كه از او در ذهن داريد، فرومى ريزد. داستان آقاى دادگر اين بود كه وى در بحبوحه انقلاب اسلامى وقتى مبارزه با فساد در رژيم پهلوى همراه امواج انقلاب اسلامى شدت مى گيرد، چند نفر از دولتمردان آن رژيم را دستگير و زندانى مى كنند. يكى از اين پرونده ها پرونده شركت آمريكا يى EDS بود. اين شركت با سازمان تأمين اجتماعى درخصوص ماشينى كردن اين سازمان قرارداد بسته بود. البته سازمان موردنظر ماشينى شده بود ولى شركت EDS براى به روز كردن آن خدمات، قرارداد بسته بود. اين شركت براى انعقاد قراردادها با پسرخاله شاه شراكت داشت. جريان عقد قرارداد نيز به خاطر رشوه دادن هاى اين شركت جريان درستى نبود. شركت EDS حتى برخى از مهندسين ناظر را نيز استخدام كرده بود و عملاً صورت وضعيت ها بدون هيچ مانعى تأييد مى شد.
طبق تحقيقات بسيارى از صورت وضعيت ها به عمل آمده بود، متوجه شده بودند كه همگى صورى هستند. پرونده به آقاى دادگر داده شده بود. ايشان نيز مديرعامل شركت و يك فرد ديگر از اعضاى هيأت مديره را احضار كرده بودند. بعد از جلسه بازجويى، برايشان قرار بازداشت صادر مى كند با وثيقه ۹۰ هزار دلارى، منتهى چون در آن زمان تأمين وثيقه به خاطر اعتصاب بانك ها، كار ساده اى نبود، در نهايت آن دو نفر به زندان قصر فرستاده مى شوند.
از همين زمان لابى ها شروع مى شود. سفارت آمريكا وارد قضيه شده و با اردشير زاهدى تماس مى گيرند اما واسطه ها نتيجه نمى گيرند. آقاى دادگر هم تن به مصالحه نمى دهد و به نظر او آن دو نفر گناهكارند.
اين شركت متعلق به يك سرمايه دار آمريكايى بود كه حتى چند بار هم به صورت مستقل كانديداى رياست جمهورى آمريكا شده بود. مالك شركت براى آزاد كردن مديران خودش چند كهنه سرباز جنگ ويتنام را استخدام مى كند تا آنها براى آزادى اين دو نفر از زندان قصر اقدام كنند.
* چيزى مثل واقعه طبس...
تقريباً. تمام اين داستان در كتابى كه «كنى فالر» نوشته، درج شده است. اين نويسنده بيشتر اكشن مى نويسد. در اين گير ودار، مردم در جريان درگيرى با رژيم شاه اند.
درهاى زندان قصر باز مى شود. اين دو نفر فرار مى كنند و گروهى كه از آمريكا آمده بودند آنها را از مرز كردستان فرارى مى دهند.
* آيا شرايط آن روز بود كه نتوانستند كارى براى آنها بكنند يا اعمال نفوذ به جايى نمى رسيد. چون اعمال نفوذ آمريكايى ها جورى بود كه بتوانند آنها را آزاد كنند.
روزهاى پرالهتابى بود. كسى نمى توانست با اين قضايا شوخى كند. چرا كه انقلاب با تمام توان به پيروزى نزديك مى شد. رژيم پهلوى در حال عقب نشينى بود. مردم حساس بودند و... شايعاتى نيز كشتار خيابان ژاله را به آمريكايى ها نسبت مى داد. در چنين شرايطى كه وقتى بازپرسى چنين اقدامى مى كند، مورد توجه قرار مى گيرد. دادگر هم يك آدم متدين و معتقد است و از طرفى خودش را قهرمان ملى مى داند چون بعد از اين جريان، شركت EDS به دادگاه لاهه شكايت كرد ولى در نهايت با حضور دادگر و گودرز افتخار جهرمى در آمريكا رأى دادگاه لاهه به نفع ايران صادر شد و ايران حتى غرامت هم گرفت. از اين جهت ايشان خدمات بسيارى كرده است. ماجرا اين بود و ما هم براساس گفت وگو ها و حوادث، داستانى تهيه كرديم.
*در زمانى كه آقاى رضابالا اين داستان را مطرح كردند، قرار بود كه شما به عنوان فيلمنامه نويس، فقط فيلمنامه را بنويسيد و بعد گروه توليد اضافه شوند، يا اين كه...
من تنها دعوت شدم. قرار شد ابتدا فيلمنامه نوشته شود و بعد كار انجام گيرد. حضور خوش رزم، پيشنهاد من بود. فكر مى كنم حدود سه ماه بعد از من با او قرارداد بستند.
* شما فيلمنامه را آماده كرديد
سيناپس آماده شد. به هر حال درباره يك شخصيت زنده مى نوشتيم، موظف بوديم كه فيلنامه را بدهيم تا ايشان هم تأييد كنند. آقاى دادگر فيلمنامه را خواندند ولى نپسنديدند.
* فيلمنامه شما شخصيت محور بود يا واقعه محور
واقعه محور.
*محل اشكال ايشان هم احتمالاً اين بوده كه مى خواستند شخصيت محور باشد.
بله.
*تأييد فيلمنامه از آقاى دادگر را بايد به لحاظ قانونى مى گرفتيد يا اخلاقى
اخلاقاً بايد مى گرفتيم. من خودم در همان ديدارهاى اولم با آقاى دادگر متأسفانه آن سمپاتى كه نسبت به قضيه داشتم، از بين رفت. خودم هم زياد مايل به ادامه كار نبودم.
* واقعاً فكر مى كرد كه قهرمان ملى است
بله. فكر مى كرد كه يك تنه با آمريكا جنگيده است. اما چون براساس شخصيت ايشان بود ما بايد تأييد يه مى گفتيم. دليل ديگر مخالفت ايشان شايد مربوط به اين مى شد كه مى خواست، پسرش تهيه كننده باشد. پسر آقاى دادگر پزشك بود ولى دفترى داشت كه وسايل فيلمبردارى نيز اجاره مى داد.
ولى سيما فيلم تأكيد داشت كه تهيه كننده معتبرى بايد اين كار را تهيه كند. من طى جلسه اى نظراتم را گفتم و اين كار عملاً متوقف شد. البته از طرفى چون من قرارداد داشتم و پول گرفته بودم، تهيه كننده قرارداد بسته بود و محقق پروژه پول گرفته بود، در نهايت آقاى رضابالا پيشنهاد دادند كه در همين حال و هوا يك قصه طراحى شود.
* يعنى «يك مشت پر عقاب» از دل آن داستان بيرون آمد
در واقع يك جورى از بستر انقلاب اسلامى.
* براى فرهاد توحيدى فيلمنامه نويس اين سريال يك سريال پليسى- معمايى- جنايى است يا سريالى برپايه يك حادثه انقلابى چيزى كه آقاى اصغر هاشمى اصرار دارند و مى گويند اين است كه اين سريال، يك سريال پليسى- معمايى است در دل يك قصه مربوط به حوادث انقلاب. مى خواهم بپرسم اين بستر براى شما اولويت داشت يا قصه اى كه مى تواند در هر جا و هر زمانى اتفاق بيفتد
من سال هاست كه قصد دارم درباره انقلاب فيلمنامه اى بنويسم. انقلاب، مقطعى است كه روى ما خيلى تأثير گذاشته. من از نزديك شاهد آن بودم. در آن زمان دانشجو بودم. روز ۱۷ شهريور به همراه چند دانشجوى ديگر كه در سال آخر دانشكده درس مى خوانديم قرار شده بود در آزمون مصاحبه ورودى كمك كنيم. در حال برگزارى آزمون مصاحبه بوديم كه اتفاقات ۱۷ شهريور رخ داد. امتحان را نيمه كاره گذاشتيم و آمديم بيرون.
ما با بچه هاى دانشكده كار گروهى مى كرديم. نمايشگاه عكس شهدا برگزار مى كرديم. به استقبال بچه هايى مى رفتيم كه از زندان آزاد شده بودند و ... شهيد قشقايى كه سالنى هم در تئاتر شهر به نام ايشان است از همدوره اى هاى ما بود. انقلاب در زندگى ما خيلى تأثير داشت. از طرفى هم خيلى خوشبخت بوديم، چرا كه در زندگى، كمتر چنين امكانى به آدم دست مى دهد كه اين همه اتفاق را از نزديك شاهد باشد. من پر از قصه هستم و براساس آن دوران رمانى را آماده چاپ دارم كه اميدوارم سال آينده چاپ شود. گرچه كارهاى انجام شده درباره انقلاب را قبول ندارم. به نظرم آميخته با شعار و مرزبندى است.
* مسئله سرباز بودن اميرحسين از كجا وارد داستان شد
از اول كه اين ماجرا در ذهنم آمد، اميرحسين را سرباز ديدم؛ چون با اميرحسين شروع كرده بودم.
* يكى از نقاط قوت يك مشت پرعقاب اين است كه ما به يكباره وارد قصه مى شويم. برخلاف برخى از مجموعه هايى كه مى بينيم، در اين سريال زود وارد قصه شده ايم. من خودم به عنوان يك مخاطب حرفه اى برايم جالب بود كه يك دفعه وسط قصه رفتيم. اين طور نيست
شيوه كار من اين طورى است. حتى در كلاس هايم به دانشجويان مى گويم كه هر سكانسى، را از وسط شروع كنيد. يعنى سلام و عليك و احوالپرسى وقت تلفن كردن است. تماشاگر مى داند كه هر آمدنى، سلام و عليكى هم داشته است. ريتم خيلى مهم است، شايد بايد تماشاگر را درگير كنيد. به نظر من اين سريال بايد از حادثه محرك آغاز مى شد. البته داستان دادگر يك ايده اصلى داده بود كه در اين بستر نورث هم متولد شد.
* نورث چقدر بر پايه واقعيت است. اصلاً اسم نورث از كجا آمد
اسم نورث ماجراى جالبى دارد. من چون اهل سياست هستم، دائماً در حال جست وجو و مطالعه و تحقيق درباره اتفاقات سياسى ام. اسم نورث مربوط به سرهنگى است كه در ماجراى «ايران كنترا» دست داشته است. اسم اين سرهنگ اليور نورث بود. نورث مسئول فروش اسلحه هاى آمريكايى بود. البته ماجراى اين سريال كاملاً تخيلى است. مى تواند تخيلى هم نباشد. چرا كه وقتى اسناد سفارت آمريكا چاپ شد، مى شد فهميد كه اخبار را چگونه و چطور درمى آوردند. ما روابط گسترده اى با آمريكا داشتيم. آنها سرمايه گذارى هاى بسيارى كرده بودند. من معتقدم جهان داستان بايد باوركردنى باشد. شما براى نوشتن قصه يا بايد با آن قصه زندگى كرده باشى يا تحقيق و يا هر دو با هم. يعنى زندگى و تحقيق كرده باشى.
*در حين كار تعامل تان با كارگردان چگونه بود
من اصولاً اگر از كارگردان خوشم بيايد، سرصحنه و مراحل توليد حضور پيدا مى كنم، ولى اگر دوست نداشته باشم، حضور نخواهم داشت. من در تمام مراحل توليد همراه اين گروه بودم. تنها موردى كه آقاى اصغرهاشمى سليقه اش را اعمال كرد و من از اين بابت گله مند هستم، مربوط است به سكانس هاى استوار شه پرست؛ كه به نظرم لزومى براى كميك كردن اين شخصيت نبود.
* در جايى آقاى هاشمى عنوان كرده بودند كه ما به اتفاق آقاى خمسه ديالوگ هاى اين بخش را نوشتيم.
354687.jpg
اشتباه كردند. نبايد اين كار را مى كردند. بايد امانتدارى مى كردند. البته در جاهايى هم وفادار بودند. اما من شخصاً نمى پسندم كه در آن فضا ما شخصيت كميك داشته باشيم.
* اين خيلى مشهود است و نقطه قوت سريال است. در جايى مثل سيما فيلم كه اقتضائات دولتى چنين سريالى شناخته شده و اين به نظرم يك اتفاق خوب و نادر است.
من از اين بابت واقعاً تشكر مى كنم هم از رضا بالاى عزيز و هم از اسلامى مهر عزيز كه پشت اين سريال ايستادند. از نقاش زاده و همه كسانى كه كمك كردند و از مهندس ضرغامى و ميرباقرى كه ديدند و تأييد كردند. گرچه به ناچار مجبور به جرح و تعديل هم شدند.
من با مهندس ضرغامى يك ماه در حج زندگى كردم و اين آدم را در خلوتش ديدم. با دغدغه هايش آشنا شدم. ديدم كه دروغ نمى گويد. گرچه حركت رسانه كند است ولى رو به جلوست. رسانه آيينه زندگى ماست.
* آقاى اصغر هاشمى در يكى از گفت وگوهايشان اشاره كرده بودند كه به خاطر تغيير مديريت ها مجبور شديم با فيلمنامه ناقص كار را شروع كنيم. ولى من خودم شخصاً بعيد مى دانم كه فرهاد توحيدى با فيلمنامه ناقص اجازه شروع كار را بدهد.
خدمت شما عرض كنم كه كار در واقع در مرحله پيش توليد بود، البته اگر اشتباه نكنم، ۱۰ قسمت حاضر شده بود.
وقتى رضا كيانيان، حبيب رضايى و امير اثباتى هم اضافه شدند، در خصوص شخصيت ها و فيلمنامه خيلى صحبت مى شد؛ در جهت تقويت كار، ايده هايى داده مى شد، فكر مى كرديم و تغييراتى به نفع كار در آن اعمال مى نموديم. من و اصغرهاشمى حدود دو هفته به شمال رفتيم و از صبح تا شب روى فيلمنامه كار مى كرديم. ۱۰ قسمت نوشته شده را دوباره خوانى و مواردى بدان افزوده يا از آن كم مى كرديم. در شمال سيناپس ۱۶ قسمت را بستم ولى ۱۳ قسمت نوشته شد. هنگام پيش توليد، سه قسمت باقى مانده را نيز نوشتم.
* قبل از شروع كار، فيلمنامه را تحويل داديد
بله. بعد از اين كار تصويربردارى شروع شد، عملاً چيزى براى متن نداشتيم. تا يك ماه بعد از تصوير بردارى، روى قسمت هاى اضافه شده بحث مى كرديم. در يك مورد هم ما براساس يك لوكيشن خاص، صحنه اى را نوشته بوديم كه لوكيشن مورد نظر پيدا نشد و ناچار شديم متن را با مشخصات لوكيشن جديد، بازنويسى كنيم. تقريباً تا يك ماه درگير كار بودم. البته كارى با اين حجم دور از انتظار نيست.
* عنوان شده كه ۲۰ درصد از قصه اين سريال حذف شده، درست است
درصدش را نمى توانم بگويم ولى اين طور به نظر نمى آيد.
* مطابق اين گفته در يك سريال مثلاً ۱۶ قسمتى ۴۰ دقيقه كه ۲۰ درصد آن حدود سه قسمت از كل سريال را شامل مى شود حذف شده، همين طور است
نه، اينقدر نبوده. البته از آقاى خوش رزم بايد پرسيد. چون من يادم نمى آيد. مگر برخى از سكانس ها كه در خاطرم مانده است. حذف ۲۰ درصد غيرمنطقى است.
* شما اصولاً در نوشتن فيلمنامه چگونه عمل مى كنيد
من ابتدا ايده و خلاصه طرح را مى نويسم و بعد يك نسخه حدود ۲۵ صفحه مى نويسم كه داستان را تعريف مى كنم و بعد فصل بندى مى كنم.
* يعنى سكانس بندى مى كنيد
بله. سكانس ها را مى نويسم. در اين سكانس بندى تمام اتفاقات و برخى از گفت وگوهاى ضرورى را نيز روى كاغذ مى آورم. از آن پس مى توانم شروع به نوشتن فيلمنامه كنم. قبل از سكانس بندى محال است كه فيلمنامه را شروع كنم. مثلاً حدود دو ماه براى سريال «بچه هاى خيابان» با آقاى اسعديان گفت وگو كرديم، فصل بندى را درآورديم و بعد شروع كردم به نوشتم.
* شما فيلمنامه نويس پركارى هستيد. چطور با همه قصه هايتان كنار مى آييد و شخصيت هايتان اصطلاحاً شبيه به هم نمى شوند
من يك كليد روشن و خاموش براى هر پروژه اى دارم. از يك پروژه به پروژه بعدى مستلزم يك وقفه كوتاه است تا وارد جريان آن كار بشوم. البته ممكن است كه دير وارد جريان كار بعدى بشويد. فيلمنامه نوشتن مثل حل معادله رياضى است؛ يك حالت مكانيكى دارد و در آن هنگام مى توانيد در يك روز حتى روى چند طرح كار كنيد. وقتى سيناپس مى نويسيد، در مرحله مكانيكال هستيد. سكانس چگونه رشد مى كند سكانس بعدى چيست ريتم چگونه بايد باشد از اين مرحله يعنى تبديل سيناپس به فيلمنامه كه بگذريم، كار ديگرى را انجام نمى دهم تا فيلمنامه اش تمام شود و بعد سيناپس بعدى ام را برمى دارم. سيناپس ها را به طور موازى پيش مى برم به اين ترتيب شايد در يك ماه درگير دو يا سه پروژه باشم.
* وقتى چند كار را با هم مى نويسيد، آيا شده كه بطن اين كارها به هم نزديك باشد. يعنى به نوعى روح آثار يك جور دربيايد
ممكن است اين اتفاق بيفتد. اول اين را بگويم كه هر نويسنده يك قصه بيشتر ندارد. بايد مراقب بود اگر اين اتفاق افتاده، كار را متوقف كرد و بين آن فاصله انداخت.
* نگارش يك فيلمنامه سينمايى چقدر طول مى كشد مى خواهم به يك نتيجه اى برسم. روزانه چقدر كار مى كنيد و چه موقعى دست از نوشتن مى كشيد
عموماً از صبح تا شش عصر كار مى كنم. اما شب از كار دست مى كشم. از غروب به بعد با خانواده ام سرگرم هستم. صبح زود از خواب بيدار مى شوم تا عصر كار مى كنم. سعى مى كنم هر چه كه در ذهنم است در يك روز تمام نكنم، يعنى به اندازه اى كه براى روز بعد هم كار داشته باشم، مى نويسم.
وقتى فيلمنامه را مى نويسم و نقشه كار يا همان سيناپس مقابلم است، كارم راحت تر است و مى دانم كه به كجا مى روم.
* نمايشنامه هم نوشته ايد
تا اوايل دهه ۶۰ ، نمايشنامه هم مى نوشتم ولى از همان ابتدا دوست داشتم كه در سينما بنويسم. از اول تكليفم با خودم روشن بود كه مى خواهم بنويسم. نه كارگردان بشوم و نه بازى كنم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |