يكشنبه ۱۸ فروردين ۱۳۸۷ - ۲۹ ربيع الاول ۱۴۲۹
Sun, Apr 6, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
سلامت
درباره «نيمه حرفه اى»، فيلم كمدى - اجتماعى جديد ويل فرل
نگاهى به مجموعه فيلم «فرش ايرانى»
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند: «آواى مرگ» [جان لوكاره]
درباره «نيمه حرفه اى»، فيلم كمدى - اجتماعى جديد ويل فرل
پرسر و صدا و نيمه موفق
] ترجمه: حميد اديبى]

ويل فرل در فيلم ورزشى جديدش تمامى عناصر يك كار كمدى و پرتحرك را گرد آورده ولى بيش از آن كه مهم باشد سرنوشت كاراكترهاى ماجرا و تكليف يك تيم بسكتبال خيالى چه مى شود هيجان لحظه اى و گذرا است كه فيلم را به پيش مى راند
ويل فرل يكى از بازيگران و هنرمندان محبوب آثار كمدى و اجتماعى سينماى جهان طى ۶ ، ۷ سال اخير بوده است و برخى فيلم هاى او خوب فروخته اند، اما نمى توان منكر شد كه دليل اصلى توفيق هاى وى نه خلاقيت و استعدادى ناب بلكه پركارى او، تمركز بر روى پروژه هايش و حركتى حساب شده در مسير آن بوده است.
در غير اين صورت با ديدن برخى آثار او بايد بلافاصله به ياد اين نكته بيفتيد كه همان كارها و روال را در فيلم هاى قبلى وى نيز مشاهده كرده ايد و تازگى و بدعتى هم در آن نيست. او در فيلم تازه اش، رل جكى مون را بازى مى كند كه هم مالك و مربى و هم بازيگر مثلاً شاخص تيمى خيالى به نام تروبيكس در شهر فلينت در ايالت ميشيگان آمريكا است كه قرار است در ليگ هاى حرفه اى بسكتبال آمريكا به بازى اشتغال داشته باشد. شايد استدلال كنيد كه نام كاراكتر او در فيلم هاى قبلى اش اين نبوده است، اما در پاسخ بايد گفت كه حركات و وصف تقريباً تمام كاراكترهاى عمر هنرى او همانى بوده است كه در اين فيلم نيز كم و بيش مى بينيم و در هر فيلمى كه او در آن شركت داشته، آدمى از همين قبيل در قلب و يا حداقل حواشى قصه رؤيت شده است. ويل فرل به واقع همانى است كه در هر فيلمى فقط نام و عنوان و گاه شغلش عوض مى شود اما اصل و ماهيت و كارهايش همانى است كه هميشه و به عنوان مثال در فيلم جديد او هم مشاهده مى كنيم.
اين فيلم «نيمه حرفه اى» نام دارد و اخيراً در آمريكا و اروپا اكران شده و باز همان پرسوناژ و همان كارها و اتفاقات گذشته را در ارتباط با وى مى بينيم و آشنا بودن موضوع و كارهاى وى به حدى است كه به اين صرافت و سؤال مى رسيم كه آيا كار ديگرى هم از او برمى آيد يا خير و آيا امكان فرو رفتن وى در رلى ديگر نيز وجود دارد يا نه.
با اين حال درعمل فرقى نمى كند و يا شخصيت او را در اصل و در كل مى پسنديد كه در آن صورت با وى همراه خواهيد شد و همه فيلم هايش را خواهيد ديد و يا از او خوش تان نمى آيد كه در آن صورت حتى كارهاى خوب او را هم پس خواهيد زد. «نيمه حرفه اى» فيلمى پردوام، پر سر و صدا، خنده دار و بهتر از برخى محاسبات منفى فوق است و از آنچه از او در فيلم Blades of Glory ديده بوديم، فراتر مى رود و بعضى ها حتى مى گويند نمادها و نشانه هايى از Slapshot فيلم مشهور ورزشى - نيمه جنايى سال ۱۹۷۶ با بازى پل نيومن معروف را هم دربردارد و هر چند اين ادعاى آخر بيشتر به يك شوخى مى ماند و آن را بايد در درجه اول يك تعارف بدانيم، اما در عين حال بايد بگوييم بسيارى از خصلت هاى يك كمدى قابل قبول و پرتحرك در «نيمه حرفه اى» مشاهده مى شود.
مثل بسيارى از فيلم هاى ورزشى، «نيمه حرفه اى» نيز داستان تلاش يك ورزشكار يا يك تيم در يك ميدان بزرگ نهايى و تلاش براى انداختن يك تير مؤثر و صائب به سمت هدفى عمده است و اين فاكتورى است كه در فيلم هايى از اين دست اهميت فراوانى دارد و حرف اول را مى زند. شايد هم اصول و پايه هاى چنين فيلمى در درجه اول شوخى با حركات ورزشى جدى كاراكترهاى قصه و ارائه برخى ديالوگ ها و گفتارهاى احمقانه به رغم آگاهى كاراكترها از منطقى نبودن حرف هايشان است. هرچه هست، سناريوى فيلم را اسكات آرمسترانگ نوشته كه در سال هاى اخير در نگارش برخى فيلمنامه هاى موفق ديگر هم دست داشته و مثل آن موارد به اصول و كليشه هايى روى مى آورد كه زيربناى فيلم هايى از اين دست است. آدم ها و ورزشكاران و مربيان كه لباس هاى شيك به تن مى كنند ولى عقل درست و حسابى ندارند و تا تيم شان به حركت درنيايد، خودشان بهره اى را به تيم نمى رسانند. به واقع در «نيمه حرفه اى» از هيچ يك از كليشه هاى آثار ورزشى - اجتماعى - تفريحى از اين دست غفلت ورزيده نشده است و شايد دليل رضايت اكثر قشرهاى بيننده از اين فيلم، همين مسئله باشد. كاراكتر جكى مون كه شخصيت مركزى اين فيلم است و پيشتر نيز نامش را آورديم، در يك مقطع تاريخى از زندگى خودش و حيات تيمش (تروپيكس) قرار گرفته است: مديران A.B.N (ليگ حرفه اى بسكتبال باشگاه هاى آمريكا) درصدد شناسايى ۴ تيم برتر ABA (ليگى كه زير مجموعه A.B.N است) و اضافه كردن آنها به تيم هاى اين ليگ هستند (اين اتفاق واقعاً سال ها پيش رخ داد و تيم هاى نيوجرسى نتز، سن آنتونيو اسپرز، ايندياناپيسرز و دنورناجتز از همين طريق به A.B.N پيوستند) و جكى بايد كارى كند كه تيم وى نيز يكى از آن تيم ها باشد و از اين طريق به اين ليگ اصلى و پولساز راه يابد. او در اين راستا تمام ايده هاى تبليغاتى و شم تجارى و توان ادارى خود را به كار مى گيرد و به هر كار قابل تصورى دست مى زند و كار به جايى مى كشد كه در فاصله بين هر يك از كوارترهاى مسابقات تيمش تعدادى اسب بلندپرواز را كه لباس بر تن دارند، به صحنه مى كشاند و با كمك و حضور آنها برنامه هاى نمايشى كوتاه مدت را به اجرا مى گذارد و به نمايش هاى اسكيت نيز روى مى آورد.
جكى مون از اقدامات ورزشى نيز غافل نمى ماند و در اين ارتباط ادمونيكس (با بازى وودى هارلسون) را هم كه در تيم مشهور باستون سلتيكز زياد به بازى گرفته نمى شده است، به خدمت مى گيرد و از او مى خواهد كه استراتژى ها و برنامه هاى فنى و تاكتيكى تيمش را ارتقا بخشد و به بازيگران تيم كارايى تاكتيكى و فنى بيشتر و بهترى را ارزانى كند. يكى از بازيگران تيم او كلارنس ويترز (آندره بنجامين) است كه در كارهاى نمايشى عالى اما فاقد عقل و قوه تفكر ستاره ها است. اما ادمونيكس به اين دليل جنبى هم به شهر فيلنت آمده است كه اضافه بر هدايت ويترز و كمك به وضعيت فنى تيم تروپيكس، دوستان قديمى خود در شهر را هم ببيند و يكى از آنها كاراكتر مائوراتيرنى است كه همسرش (با بازى راب كوردراى) از دوستداران ادمونيكس بوده و همواره بازى وى را مى ستوده است.
با توضيحات فوق مشخص مى شود كه تمام كاراكترهاى هميشگى و مظنون هاى عادى ماجراهايى از اين دست، اين بار نيز در اين قصه به كار گرفته شده اند و مجموعه حركات و برخوردهاى آنان، اين فيلم را مى سازد و به پيش مى راند. به آنها اضافه كنيد اين اسامى و كاراكترها را: ديويد كوشنر به عنوان مدير مسابقات A.B.A، ويل ارنت در هيئت برنامه ريز تبليغاتى تيم تروپيكس و اندى ريچتر به عنوان سرپرست اين تيم. در كنار آنها انتخاب هاى درست چند بازيگر براى رل هاى مختلف نيز بر توفيق نسبى فيلم «نيمه حرفه اى» افزوده است و از آن جمله اند اندرو ديلى در رل يكى از مربيان تيم و مت والش در هيئت پدر پت كه هم كشيش است و هم به خاطر علاقه اش به بسكتبال به كار داورى اين رقابت ها مى پردازد. سؤال ها از مقابل ذهن رژه مى روند، آيا جكى مون مى تواند تيمش را به رتبه چهارم ليگ برساند تا هدفش حاصل آيد آيا «اد» پس از ورود به جمع مردان تروپيكس قادر به برقرارى هماهنگى فنى لازم بين آنها خواهد بود آيا با تضاد و تنوع زيادى كه در تروپيكس و بين آدم هاى آن ديده مى شود، مى توان هم اين كاراكترهاى متنوع را به خواست شان رساند و هم تيم را سرپا نگه داشت و از تفرق و از هم پاشيدن آن جلوگيرى كرد و به اوج رساند
شايد هم هيچ يك از اين سؤالات و پاسخ هاى آنان مهم نباشد و فقط هيجان لحظه اى و شلوغى ها و شادى هاى مقطعى است كه اهميت دارد و بايد براى تماشاگران هم كافى باشد. كافى است بخندند و دچار هيجان شوند و نتيجه هر سكانس را در پايان همان بخش بفهمند و به آن راضى باشند و بقيه ديگر اهميتى ندارد.
سؤال آخر كه اهميتى بيشتر از پرسش هاى فوق دارد و آن نيز تا حدى بدون پاسخ مى ماند، اين است كه جكى مون چطور مى تواند منجى چنين تيمى باشد و در حالى كه خود بسط دهنده ناآرامى و تفرق است، از كدام راه مى خواهد تشكل و توفيق تجارى - فنى را شامل حال تيمش كند موفقيت عمده فيلم هايى از اين دست اين است كه اين گونه سؤال ها را هم بدون جواب بگذارد و فقط تماشاگران را با «هيجان لحظه» همسو سازد و اين كارى است كه «نيمه حرفه اى» اين محصول پر سر و صدا و فيلم ۹۰ دقيقه اى كمپانى نيولاين انجام داده و در اين راه نيمه موفق بوده است.
نگاهى به مجموعه فيلم «فرش ايرانى»
در تار و پود شعر و جامعه
355014.jpg
] على اصغر كشانى]

خبر توليد، پروژه فرش ايرانى كه توسط پانزده كارگردان مطرح سينماى ايران كارگردانى شده از سال ۱۳۸۴ بر سر زبان ها افتاد. مجرى طرح و تهيه كننده اين پروژه سيدرضا ميركريمى مديرعامل فعلى خانه سينما و فيلمساز سينماى ايران است. ميركريمى پروژه را با همكارى منوچهر محمدى (مشاور هنرى مركز فرش ايران) و با ارائه پيشنهاد به مرتضى فرجى (رئيس مركز ملى فرش ايران) آغاز كرد. فيلم ها در زمان بندى ۵ تا ۷ دقيقه اى و توسط كارگردانان مطرح ايران براى بيست و پنجمين جشنواره فيلم فجر در بخش خارج از مسابقه آماده و به نمايش درآمد و در اسفندماه امسال به روى پرده رفت. ميركريمى علاوه بر كارگردانانى كه فيلم هايشان را ساختند تلاش كرد تا با فيلمسازان مطرح ديگرى نيز كار كند كه هر كدام مانند ناصر تقوايى و ابراهيم حاتمى كيا به دلايل مختلف نتوانستند با پروژه همراه شوند. فيلم ها به طريق Mini HD,HD و Digital Betacam فيلمبردارى و پس از كامل شدن مجموعه براى نمايش تبديل به ۳۵ ميليمترى شد.
فيلم ها در فرم هاى ويدئو آرت، مستند، انيميشن، داستانى و ويدئو كليپ ساخته شده و از اين نظر محدوديتى براى فيلمسازان وجود نداشته تا با آزادى عمل به موضوع فرش نگاه كنند. فيلمسازان نيز هر يك بنا به سبك، نگرش و فرم بصرى آثار پيشين شان فيلم ها را در شهرهاى مختلف ايران و با موضوعات متنوع ساختند. علاوه بر وجوه تبليغاتى (در سطح ملى) فيلم ها به دليل نگاه خاص برخى فيلمسازان و شكل مستند آنها از وجوه تبليغاتى فراتر رفته و بار هنرى و بعضاً شاعرانه و گاه اجتماعى به خود گرفته است. نمونه اى ترين شكل هنرى از كار مجيد مجيدى در فرش دوازدهم با عنوان دست آفرينى هديه به دوست مى توان ياد كرد. مجيدى شخصيت فيلمش را از دل و هياهوى شهر، ساختمان ها، خيابان ها و اتوبان هاى هولناك و شلوغ آرام آرام به كوچه باغ هاى سرسبز و زيبا در كنار بيدهاى مجنون و درختان سرسبز، نهرهاى پرجلبك و لاجوردى، صداى بلبلان و گنجشككان زيبا مى كشاند. عبور پيرمرد از لانگ شاتى كه مجيدى از ساختمان هاى سيمانى و جرثقال هاى غول پيكر افتتاحيه به شات نهايى از گنجشكانى كه باقى مانده غذاى پيرمرد روى فرش را نوك مى زنند عبور و از فضاى دنياى بدون طبيعت به دل طبيعت مى رساند. در اصل هديه پيرمرد براى دوستش آقاى حكمتى ـ كه هيچ گاه او را نمى بينيم ـ نيز يادآور همين عبور است. از اين رو مجيدى بهترين قالب را براى انتقال مفاهيمى كه روى فرش وجود دارد و كاركردى كه فرش در دنياى سيمان و آهن ايفا مى كند را انتقال مى دهد. نقش هاى روى قالى برگرفته از گل ها، درختان، باغ ها و گنجشكان سفيد رنگ و زيبايى هستند كه دقيقاً روى فرش به برنج هايى كه از دهان پيرمرد افتاده است نوك مى زنند. وجود قالى در هر خانه اى به انتقال همين حس كمك مى كند. همان كاركردى را كه تابلوى زيبايى از طبيعت بر روى ديوار مى تواند داشته باشد به نحوى سنجيده تر و پرمنفعت تر، قالى براى فرهنگ ايرانى ايفا كرده است. فرش هم به عنوان يك كاركرد رفاهى، هم زيباشناسانه و هم تصويرى از طبيعت در هر خانه مى تواند روح زيبايى شناسانه طبيعت را به زندگى شهرى ارمغان بياورد. از سويى نگاه مجيدى با هديه اى كه دوستى براى دوستش از شهرى ديگر انتقال مى دهد معنايى وسيع تر نيز به خود مى گيرد. انتقال دنياى روستا به شهر، انتقال فرهنگ بومى به فرهنگ و زندگى در دنياى روبه توسعه و مدرن و چيزى كه دستگير دنياى مدرن مى شود جز حسرت تصاويرى از عالم مثل روستا نيست و همين هم براى زندگى شهرى و شهرنشينان غنيمت است. اثر هنرى عباس كيارستمى با قطعه شعرى از سهراب سپهرى آغاز مى شود: كجاست جاى رسيدن و پهن كردن يك فرش. استفاده از شعرهاى هاتف اصفهانى و سعدى ما را به دنياى هنر و شعر و موسيقى مى برد. عنوان قالى سخنگويى كه بيضايى براى اثرش انتخاب كرده را بايد كيارستمى انتخاب مى كرد. هندسه فيلم مبتنى بر يك بار چرخش دوربين به دور حواشى فرش كه روى آن اشعار بافته شد و فاصله گرفتن نهايى آن و تأكيد بر طبيعت زيباى اطراف فرش است. خواندن اشعارى چون خوش آن روزى كه زير سايه بيد‎/ سرود عشق مى خوانديم از بر و يا شعر: درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند ‎/ جهان جوان شد و ياران به عيش بنشستند. بيش از آن كه به معرفى فرش به عنوان كالايى براى فروش و عرضه به بازارهاى بين المللى نگاه شود، نگاه يگانه اى به تاريخ، ادبيات و هنر ايرانيان است. در اصل كيارستمى با اين رويكرد به پاسداشت و يادآورى نغمه هاى ديرينه فرهنگ ايرانى و انتقال آن از طريق كالايى ماندگار و پرنقش و رنگ است. دنياى كيارستمى را درفضاى اطراف فرش كه عمده تأكيدش بر سبزى، سايه تك درخت و زندگى در دل طبيعت بكر و زيباست مى بينيم. وحدت و انسجام اثر كيارستمى از وحدت و يكپارچگى بافت قالى برمى آيد و هر چند قاب هاى بسته به معرفى بخش هايى از اندامواره فرش مى پردازد اما كيارستمى خود را از محدوده تار و پود نخ ها به يگانگى و وحدت فرش مى كشاند و آن را به شكلى واحد مى نگرد.
بهرام بيضايى در قالى سخنگو موسيقى و كلام هاى مبتنى بر الگوهاى اسطوره پرداز و نقوشى كه با اسطوره ها و نشانه هاى آئينى پيوند دارد را دستمايه معرفى هنر و هنرمندان ايران زمين مى كند. اين اثر تنها اثر از مجموعه آثارى است كه از سايه روشن هاى موضعى و كنتراست بالا براى محدود نمودن آنچه بايد ديده شود استفاده مى كند. موسيقى و آواهاى برگرفته از نمايش هاى كهن و نقالى؛ جنگ اهريمن و ايزد و ديو و اسطوره هاى شرقى را مأنوس مى سازد. نورپردازى فرشاد محمدى از آن جهت درخشان است كه سطوح يكپارچه و مداوم قالى را بايد محدود به بخش هايى به عنوان كولاژ مورد نظر كارگردان نمايد. از اين رو نورهاى موضعى نقش ماسكه كننده را پيدا مى كنند و اندك اندك كه عكس ها تبديل به نماهاى متحرك از زن و دار قالى مى شود دوربين آرام و قرارش را از دست مى دهد و همچون بلبلان و غازها و مرغابيان منقش قالى گرد آن ها مى چرخد. اينجاست كه هنر بيضايى در به كارگيرى افكت هاى صوتى، بافت قالى در قالب تقارن آميز با اصوات و صداهايى كه تبديل به نقش مى شوند، طرح قالى را شكل مى دهند. اسطوره به نقش هاى قالى و طبيعت به بافت قالى تبديل مى شود تا ماندگار بماند. صداى خارج از قاب زنى كه آواز مى خواند و سطح بندى پنجره هاى پرنقش و نگار در مقابل قالى فضاى تبديل اسطوره به حقيقت قالى را ملموس مى سازد.
فرش زمين، همان طور كه تبريزى در جملاتى درباره فرش نوشته است به رنگ، نقش، نور، حركت و طبيعت در فرش ايرانى اشاره دارد. در واقع اثر او يادآور نزديكى، دوستى و حيات ما بر پهنه زمين است. ويژگى فرش زمين پختگى رنگ هاى فرش ها در زمانى است كه الياف ها اولين تجانس را با رنگ ها پيدا مى كنند. اثر تبريزى بيش از آن كه قصه پردازى كند، متكى به نوعى نماهنگ شده است. نماهاى متفاوت با موسيقى از ساخته شدن رنگ تا بافته شدن فرش هاست. تأكيد تبريزى صرفاً محدود به مقايسه آنچه در طبيعت بوده با مختصات فرش ها و بنيان ايجاد آن است. آنچه كه مى توانست به ساده ترين شكل ممكن ساخته شود.
نماهاى موازى از طبيعت به صورت يك شات و بافته شدن فرش در همان مقياس ساده ترين نوع پرداخت تصويرى كار تبريزى است و صداى زنى كه رج هاى فرش را مى خواند و يادآور فيدهاى مختلف صدا در «فرش باد» نيز هست كه تبريزى حدود سه سال پيش آن را ساخت. نماهاى كولاژ گونه از گل ها، رنگ هاى پخته گياه، ساقه هاى گل، كوير، ابر، آب روان و تأكيد اين نماهاى طبيعى در فرش فضاى روشن طبيعت و رنگ بندى مبتنى بر شارپ نس فضاى طبيعى با دقت در ايجاز رنگ هاى قالى فضاى دوپار ه اى را به وجود آورده است. باز شدن لنز دوربين از محدوده يك فرش به انبوهى از فرش ها و ريختن آب روى فرش هايى كه تار و پودش در هم رفته است جلوه هاى زيبا و نشانه هاى تنوع ديدارى فرش هاست. تبريزى بيش از هر چيز به ابعاد ناتوراليستى وفادارى نشان داده است.
خسرو سينايى تبحر خاص و ويژه اى در جاندار كردن اشيا و سوژه ها دارد. اين را در مستندهايش ديده ايم. «نقاشى مدرن ايران» نمونه اى از اوج ويژگى هاى برجسته نماى هنر نقاشى بود و اينك او با ترسيم مختصات فرش ايرانى اثر فرش اسب تركمن را با آموزه هاى قوم شناسانه و نيم نگاهى به قرينه سازى جامعه و فرهنگ و الگوهاى تركمن مى سازد؛ موسيقى با نماهاى كرين و متحرك رو به پائين از بافتن قالى توسط دختران تركمن. تأثير عناصر فرهنگ تركمن، آوازها، رقص ها و نمايش هاى تركمنى بر تار و پود و جان مايه فرش، اثر سينايى را به لحاظ ساختار بصرى به بيان هنرى نزديك مى سازد و اگر اين اثر را با موازى سازى اپيزود فرش زمين مقايسه كنيم به لحاظ انتقال مفاهيم و زبان سينما موجزتر است. زمان اندك فيلم صرفاً ما را به پنجره اى از كشف دنياى فرش هاى دستباف تركمن ها مى كشاند. جايى كه مردان تركمن پشت و روى فرش را به آينه اى تشبيه مى كنند كه در آن دختران و پسران بافندگان فرش هستند. نماها قاب هايى از فرهنگ و سنن تركمن وحس زيبايى تنيدن نقش ها و رج به رج فرش ها را به ما منتقل مى كنند.
خاطره، خاطره عنوان اپيزود رضا ميركريمى است. ايده جذاب ميركريمى علاوه بر اين كه تشبيهى از نام زيباى دختر فيلمبردار است مربوط به خاطراتى است كه از گذشته ها مانده و ميركريمى و حميد خضوعى ابيانه با تمايل رنگ ها با فيلتر زرد به تشديد فضاى خاطره انگيز و رؤياگون محله هاى قديمى، خانه ها، حوض و پنجره هاى سنتى و از همه مهمتر فرش ها مى پردازد. تمهيد ميركريمى قرار دادن دوربين اصلى در اختيار دختركى است كه از ورود نادر پس از سال ها بازگشت، فيلم مى گيرد. دختر به دليل آماتور بودنش به جاى فيلم گرفتن از وقايع از زمين (فرش ها)ى اتاق ها فيلم گرفته است. فرش هاى متعدد، مختلف و متنوع هر اتاق كه با تكانه هاى دوربين خضوعى كماكان زيبا و شگفت آورند. ايده جذاب ميركريمى در انتها با نوعى شيطنت همراه مى شود؛ دوربينى كه روى طاقچه اى توسط نادر قرار داده مى شود تا از فاصله اى دور خانواده را در حال صرف غذا بگيرد اما دوربين كه گويا مجذوب فرش ها شده خود را از بالاى طاقچه به روى آنها مى اندازد تا تصوير ماندگار خانواده بدون قرار گرفتن فرش ها در پيش زمينه نباشد.
اثر مهرجويى فرش و فرشته داستان كوتاهى از دخترى است با نام فرشته با فرشى كه يك قرن پيش توسط ايل قشقايى بافته شده است. آنچه مهرجويى را در اين اثر مجذوب ساخته فرش زيباى صد ساله اى است كه ايل قشقايى آن را بافته و تمام تلاش مهرجويى معطوف به انتقال حس نهايى اثر يعنى نقش بستن فرشته بر فرش است والا خطوط فرعى مانند مسئله سفر به بم يا تأكيد روى غذاى لذيذ خوردن (عنصر مورد علاقه مهرجويى) و كشمكش گربه و كبوترها آنچه از مهرجويى انتظار مى رفت را برآورده نكرد. تنها حس حضور فرش و فصل نهايى را مى توان موقعيت هاى لذتبخش فيلم به حساب آورد.
فرش پانزدهم كپى برابر اصل نيست محمدرضا هنرمند اشاره به موقعيت دلالان فرش بدون در نظر گرفتن ريشه هاى هنرى ـ تاريخى اين سرمايه ملى دارد. هنرمند با نگاهى آسيب شناسانه به وضعيت كاذب توليد فرش در كشورهاى ديگر مى پردازد. اثرى كنايه آميز از فردى كه در بهترين شرايط رفاهى زندگى دلالى اش مى خواهد يك شبه ره صد ساله را بپيمايد و روحى كه با آموزه هاى قومى و بومى و سنتى بافته شدن يك فرش در ايران حضور دارد را با نگاه سرمايه سالارانه و بى روح دنياى صنعتى كه صرفاً بى روحى دنياى مدرن را طلب مى كند را در آن سوى آب ها پياده كند. فرش ايرانى تنها يك فرش نيست تابعى از خصوصيات بافنده آن، ريشه هاى تاريخى كه توليدكننده آن پشت به پشت زمان بافتن تار و پود و رنگ و نقش آن به فرش منتقل مى كند است و هنرمند با كنايه هاى صريح و ظريف خود اينها را منتقل مى كند. زمانى كه حاجى (پيرمرد پير فرش باف) در پاسخ به دلال (رضا كيانيان) كه از او مى خواهد سوار اتومبيل گران قيمتش شود تا او را برساند در جواب مى گويد: «راهى كه من مى روم ماشين رو نيست». همين طور هم هست. كوچه پس كوچه هاى كاشان با آن بافت سنتى هيچ گاه پذيراى اتومبيل هايى كه صاحبان شان مى گويند حرف اول و آخر در دنياى امروز را اقتصاد مى زند نمى باشد. نگاه اين طيف آدم ها به فرهنگ و سنت نگاه اُبژه انگارانه است همان طور كه دلال را در ميان آثار باستانى و بقعه ها و عمارت ها با يك وضعيت رقت آور مى بينيم. نماى انتهايى قرار گرفتن گيوه حاجى در كنار كفش چرم سگك دار دلال است (اين هم نشانه زيبايى است از فاصله اين دو از هم) و ديالوگ زيبايى كه به راحتى به دلال اثبات مى شود فرش ايرانى فرش ايرانى است و همانند ماشين مدل بالا كسى نمى تواند آن را بدزدد و اين اثر هنرمند را مى توان از بهترين مجموعه هاى اين پروژه به شمار آورد.
فرش عشايرى بهروز افخمى صرفاً محدود به پيشرفت فردى به نام غلامرضا به عنوان صادركننده و توليدكننده موفق فرش در نيم دهه فعاليت است. اشاره افخمى به موقعيت فرش عشايرى در دنيا و مقايسه بافندگان داخلى با كشورهايى چون هند و پاكستان محدود به ارائه چند اطلاعات محدود و تصاوير مختلفى به صورت كليپ وار از بافته شدن فرش و موسيقى محلى شده است و اين نگاه متمايز كه فرش عشايرى از همه لحاظ با فرش هاى ساير مناطق تفاوت دارد و نه بيشتر. آسيب شناسى و جست وجو به دنبال ريشه قضايا با توجه به محور تحقيق و پژوهش ويژگى فيلم هاى بنى اعتماد خصوصاً چند اثر مستندى كه از او ديده ايم بوده است. فرش سه بعدى كه پيش تر با نام «مشترك موردنظر در دسترس نيست» نامگذارى شده بود اثر دوم از مجموعه فرش ايران است. فيلم به وضعيت سرقت و دلالى فردى به نام احمدى از فرش باارزش سه بعدى سردر مسجد امام اصفهان است كه رضا عمرانى و خانواده اش آن را بافته اند. از همان ابتدا و با مشخص شدن صاحب اصلى فرش (عمرانى) درام فيلم كمرنگ مى شود و روايت متكى به واكنش هاى خانواده و خود عمرانى مى گردد. جنبه تحقيقى قصه و تم جست وجو براى يافتن صاحب اصلى فرش بخش ابتدايى قصه؛ و پاره دوم به تعلقات خاطر خانواده عمرانى و تأكيد بر فرش زيبا و پرزحمت و مشقت آن است. فيلم بيش از آن كه محدود به عناصر فوق شود تفاوت نگاه ها و وضعيت فرهنگى و مناقشات انسانى آدم ها را كنكاش مى كند و گروه فيلمسازى به عنوان جست وجوگران حقيقت واسطه مخاطب و واقعيت پيرامونى دنياى آدم ها مى شوند. عنصرى اصلى در سينماى مستند.
موسيقى زيبا و قاب هاى دقيق و منحصربه فرد كلارى از فرش سه بعدى از جمله ويژگى هاى اين اپيزود از مجموعه فرش ايرانى است. پاسخ فيلسوفانه عمرانى به سؤال بنى اعتماد از انگيزه اش براى ساخت اين فرش هم شگفت آور است: ما عقل داريم، خيال هم داريم. خيال عقل را فريب مى دهد و وقتى عقل مى گويد نمى شه به او مى گويد چرا نمى شه برو جلو مى شه مى شه. و عمرانى چه ساده و حيرت انگيز به اثر بنى اعتماد غنا مى بخشد.
اثر راعى با نام «فرمايش آقاسيدرضا» هم به نوعى به تعلقات خاطر بافنده فرش و تفاوت نگاه خريداران يا دلالان فرش (تم مشتركى كه اغلب فيلمسازان به طرح آن علاقه نشان دادند) است. جواهر دخترى كه فرش را با روح و جانش عجين دانسته از ارائه كردن آن در قبال پول امتناع مى ورزد. سراسر قصه به تعقيب و گريز خريدار و جواهر و پدرش اختصاص يافته است. برخلاف اپيزود كپى برابر اصل نيست محمدرضا هنرمند در تقابل وضعيت رفاهى و سرمايه سالارانه كه در دل قصه و با مجانست با شرايط آدم ها درست درآمده در فيلم راعى خيلى گل درشت و رو به اين قضيه نگاه شده است. حضور خريدار با اتومبيل پاترول گران قيمتش بى روح و خالى از كنش و واكنش طبيعى ميان او و جواهر است. مضاف بر اين فيلم فرصت پرداختن به رابطه عميق و توتم وار جواهر با فرشش را ندارد و همين در مرتبه اول فرار دختر از دست پدر و دلال را عجيب مى كند. در دست داشتن عكس دختر فوت شده قالى باف هم تأكيد اضافه و گل درشتى از ارج ننهادن به بافندگان و هنرمندانى است كه نامى از آنها در بافته شدن فرش آورده نمى شود و نماى زيباى اختتاميه فيلم از تكه تكه هايى از فرش خشتى نماى تمثيلى از هويت يكپارچه (در عين تفريق) يك قالى (از جزء به كل) از اهالى روستا را نشان مى دهد.
قالى جادو با نگاهى به داستان شازده كوچولو انيميشن جذاب و زيبايى است. داستان متكى به تخيل از نقش ها، رنگ ها، تار و پود و گل هاى زيباى يك فرش تا روباه قصه را محرك شازده براى رسيدن به سياره اش كند و تخيل كارگردان را با فرش شدن كل سياره شازده عينيت ببخشد. پس شازده كوچولو بيش از آن كه درباره شازده و گل سرخ و سياره اش باشد درباره دنياى پررمز و راز و زيبايى هاى فرش و نقش و خاطرات آن است.
تار و پود سيف الله داد با موسيقى و فرم زيباى آن اثرى در ستايش عشق است. اثر ساده و سهل و ممتنع. داد، فضاى ذهنى و عينى پسر نيمه عاقل را در مواجهه با فرش بافته شده توسط عشقش با ظرافت روايت مى كند. غافلگيرى انتهايى؛ پايان زيباى فيلم با آن لبخند پررمز و راز پسر جوان او را به يكى از ماندگارترين شخصيت هاى فرش ايرانى تبديل مى كند. طنز دلنشين خواسته هاى مادى دختر قالى باف با نگاه اعتلاآميز پسر و واسطه اى چون قالى در اين ميان اثر داد را دلنشين و دوست داشتنى مى كند. خيال و هنر و عشق شايد اصلى ترين نقوش فرش هاى ايرانى آنچنان كه داد بر آنها تأكيد مى كند است.
مجموعه فرش ايرانى خلاقيت بديعى از سوى رضا ميركريمى محسوب مى شود. خلاقيتى كه اين چند ساله در خصوص آثار مختلف او نيز ديده ايم و اميدواريم تمامى حوزه هاى مرتبط با الگوهاى هنر ـ مليت به اين فكر بيفتند تا براى ماندگارى، جاودانگى و بيان تصويرى از هنر مهم دنيا، سينما، براى خلق ايده هاى خود بهره ببرند. سينما اين قابليت را دارد و تاكنون نيز جزو يكى دو مجموعه مانند قصه هاى كيش به صرافت استفاده از اين رويكرد نيفتاده است و اين دو مجموعه مى تواند نگاه جدى سينما به مقوله هنر ـ مليت در بخش هاى ديگر باشد.
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند: «آواى مرگ» [جان لوكاره]
چند آدم حرفه اى وسط يك جنگ پنهان
] يزدان سلحشور]
354999.jpg
* يك
«وقتى ليدى آن سركومب پس از جنگ (دوم جهانى) با جرج اسمايلى ازدواج كرد، به دوستانش در ميفر، كه از اين ازدواج به شدت شگفت زده شده بودند، درباره شوهرش گفت كه او آدمى است به طور غريبى معمولى. زمانى كه دو سال بعد كه شوهرش را رها كرد... خيلى مبهم به آنان گفت كه اگر در آن لحظه او را ترك نمى كرد هرگز قادر به چنين كارى نمى شد و ويكنت ساولى مخصوصاً به باشگاهش رفت تا اين خبر را به گوش همه برساند.
فقط كسانى كه اسمايلى را مى شناختند اين گفته را، كه مدتى نقل مجالس بود، درك مى كردند. اسمايلى كوتاه بود و چاق و آدمى پس از ديدنش خيال مى كرد كه براى خريد لباس هايى كه در انتخابشان كوچك ترين سليقه اى به كار نرفته است پول زيادى مى دهد، لباس هايى كه مثل پوست چروكيده قورباغه از اطراف بدنش آويزان بود. تازه، مگر ساولى هنگام ازدواجش نگفته بود كه «سركومب همسر قورباغه اى شده است كه كلاه ماهيگيران را بر سرش مى گذارد.» و اسمايلى كه از اين گفته بى خبر بود، در كليسا سلانه سلانه به سوى همسرش رفت؛ شاهزاده خانمى كه قرار بود قورباغه را به كالبد انسانى اش بازگرداند! اسمايلى فقير بود ياغنى مرد حق بود يا كافر كيش «ليدى آن» كجا او را پيدا كرده بود
چيزى كه اين ازدواج را عجيب تر مى ساخت زيبايى انكار ناپذير «ليدى آن» بود و تناقض آشكار بين اين مرد و همسر جوانش رازى را كه در اطراف ازدواجشان وجود داشت عميق جلوه گر مى ساخت. اما شايعه پردازان عادت دارند قربانيانشان را يا سفيد ببيند يا سياه و به آنان عيوب يا اغراضى را نسبت بدهند كه در سبك كوتاه محاوره قابل بهره بردارى باشد. اسمايلى، كه نه كسى مى دانست از كدام مدرسه فارغ التحصيل شده است و نه كسى والدينش را مى شناخت، نه كسى خبر داشت در كدام هنگ خدمت كرده است و چه شغلى دارد و نه اين كه فقير است يا غنى، بدون برچسب در آخرين واگن قطار اجتماع جاى گرفت و به زودى، پس از طلاق، چون جامه دانى شد رهاشده در قفسه خاك گرفته اخبار ديروز، كه ديگر هيچ كس سراغش را نگرفت. زمانى «ليدى آن» مجبور شد اعترافى كند . اعترافى كه نوعى ستايش نسبت به همسر سابقش محسوب مى شد، كه اگر فقط يك مرد در رؤياهايش باشد، آن مرد اسمايلى است؛ و بعد وقتى به گذشته مى انديشيد، به خود تبريك مى گفت كه حقانيت اين نظر را يك بار با پيوند مقدس ازدواج آزموده است.
طبقه بالاى اجتماعى كه چندان پيگير پيامدهاى مسائل جنجالى نيست، به تأثيراتى كه اين ازدواج و طلاق بر زندگى اسمايلى به جاگذاشت، نپرداخت. با اين همه بد نمى شد اگر مى دانستيم كه ساولى و
دارو دسته اش درباره عكس العمل هاى اسمايلى چه مى انديشيدند، درباره آن چهره گوشتالود عينكى، كه به هنگام مطالعه دقيق آثار شاعران درجه دو و سه آلمانى، براى تمركز يافتن منقبض مى شد و آن دستان چاق و مرطوب كه زير سر آستين هاى افتاده به هم گره مى خورد. اما ساولى فقط كمى شانه اش را بالا انداخت و گفت: «رفتن، كمى مردن است»، و ظاهراً واقعاً متوجه نشد كه رفتن «ليدى آن» باعث شده است تا چيزى در درون اسمايلى بميرد. چيزى كه باقى ماند، مانند عشق اش يا علاقه اش به شاعران گمنام، با ظاهرش چندان هماهنگى نداشت، آن چيز كارش بود، كار افسرى اطلاعاتى.»
گرچه رمان و فيلم جاسوسى- به شكل مختصر و مفيدش- براى ما در شخصيت «۰۰۷» خلاصه مى شود اما واقعاً در باره اين «ژانر» چه مى دانيم پيشينه اين «ژانر» البته به «عهدعتيق» بر مى گردد و داستان مشهور «سامسون و دليله»؛ احتمالاً قديمى ترين نمونه عمليات مخفى نيز سابقه اش در «ايلياد» هرمر قابل ردگيرى است. درقضيه «اسب چوبى» كه باعث سقوط «تروآ» شد اما قديمى ترين اثر جاسوسى- درچارچوبهاى امروزى- كتاب «جاسوس» است كه نويسنده اى آمريكايى به نام كوپر (۱۸۵۱-۱۷۸۹) درباره جنگ هاى استقلال نوشت و بعدها در فرانسه، اقتباسى سينمايى از آن به پرده نقره اى راه يافت.
«ويليام لوكو» اولين كسى است كه در اروپا به نام نويسنده رمان هاى جاسوسى شهرت يافت. او يك لندنى متولد ۱۸۶۴ بود كه اجدادش فرانسوى بودند اما خودش انگليسى متعصبى محسوب مى شد. [كرانه هاى تايمز بعضى ها را از خدمت به زاد و بوم اصلى خود باز مى دارد!] آثار او در هنگام مرگش به سى زبان ترجمه شده بود و در ۱۹۲۷ كه چشم از جهان فروبست نويسنده مشهورى بود.
مى گويند جوزف كنراد لهستانى الاصل نيز در شكل دادن اين ژانر سهم مهمى داشته است كه نبايد اين سخن را چندان جدى گرفت چرا كه تاريخ نويسان اين ژانر، بيشتر به دليل عامه پسندى آن، مى خواهند هر نويسنده نخبه گرايى را وارد آن كنند تا هر دو نوع مخاطب را در كيسه داشته باشند! تلاشى عبث كه راه به جايى ندارد! اما نخستين نويسنده واقعى اين ژانر- بى هيچ ترديدى- جان بوكان (۱۹۴۰- ۱۸۷۵) است كه به هنگام مرگ فرماندار كل كانادا بود. او يك جاسوس درجه يك با معيارهاى جهان امروز خلق كرد به نام «ريچارد هانى» و آثارش بعدها محل الهام واقتباس هاى متعددى در سينما و تلويزيون شد. «سى و نه پله» احتمالاً مشهورترين اثر اين نويسنده است كه نسخه ساخت «هيچكاك» آن از همه مشهورتر است گرچه در ۱۹۷۵ نيز، نسخه ديگرى از روى آن ساخته شد كه عوامل سازنده آن فيلم در دهه بعد به «BBC» نقل مكان كردند تا يك سريال تلويزيونى براساس آثار ده گانه «بوكان» شكل بگيرد؛ سريالى كه بارها و بارها از تلويزيون ايران پخش شده است.
از ديگر نويسندگانى كه اين حوزه را آزمودند يكى هم سامرست موآم بود كه در ۱۹۲۸ رمان «آقاى آشندن يا مأمور انگليسى» را منتشر كرد كه جاسوس آن، بيشتر يك كارمند خسته از رويدادهاى روزمره بود تا انسانى درگير با رويدادهاى شگفت انگيز. اريك آمبلر البته با سر توى اين استخر پريد و انتشار «صورتك ديميتريوس» اش باعث شد كه هيچكاك در ۱۹۴۵ براى آن مقدمه اى بنويسد: «ناقدان از همان آغاز گفتند كه آقاى آمبلرحياتى تازه و نگاهى نو به هنر رمان جاسوسى بخشيده است، شيوه اى كه- ادعا مى كنند- تا مغز استخوان پوسيده و بدون شك از فرط كليشه شدن بوى تعفن گرفته است.» تماشاگران كهنسال ايران احتمالاً فيلم مشهور «توپكاپى» را به ياد دارند كه براساس رمانى به همين نام از آمبلرساخته شد. او روزگارى درباره كارنويسندگى و ژانر مورد علاقه اش نوشت: «علاقه ام به حقيقت بيش از وسواسى است كه نسبت به واقع گرايى در رمان هاى جاسوسى و دلهره آور دارم، كه البته به آن هم احتياج داريم. از اولين ارتباطم با واقعيت معاصر، جهان پنهان جنگ و پول، سياست هاى والا و كثيف و كسانى كه به آن كشيده مى شوند، به ميل يا به زور، به اين اعتقاد رسيدم كه- سفرها و مشاهداتم هم بر آن صحه گذاشت- حقيقت براى ادامه حيات بلادرنگ ما لازم است. در قرن نوزدهم دروغ، تقلب، نادانى و كورى در سياست ( به مفهوم گسترده آن) بى شك تأسف بار بود اما مثل امروز ويران كننده نبود. امروز با سلاح هايى كه در اختيار داريم و طرقى كه آنها را به كار مى بريم، اگر فورى به اهميت حقيقت پى نبريم بازنده ايم... مى بينيد كه حقيقت اهميت دارد، همه جا، حتى در ادبياتى كه براى سرگرمى توليد مى شود.»
اما «يان فلمينگ» به حقيقت توجهى نشان نداد. «جيمز باند» وجه سرگرم كننده كابوس هاى نويسنده بود كه جرأت بيانش را نداشت. او كه جاسوسى كهنه كار بود و علاوه بر خدمات در سازمان جاسوسى نيروى دريايى انگليس، در شبكه مشترك جاسوسى انگليس و آمريكا [B.S.C] نيز خدمت مى كرد [سازمانى كه بخشى از اسناد آن پس از انقضاى مهلت سى ساله منع انتشار، شگفتى تاريخ نويسان را برانگيخت و بسيارى را به اين نكته واقف كرد كه تاريخ جنگ جهانى دوم را بايد از نو نوشت!] به دليل منع قانونى انتشار اطلاعات ترجيح داد كه به «افسانه» رو بياورد و نخستين «شخصيت المپ نشين» رمان هاى جاسوسى و مشهورترين جاسوس جهان را خلق كرد. شخصيت جيمز باند واجد همه آن عناصرى بود كه جاسوس هاى واقعى در آرزويش بودند اما واقعيت، كسل كننده تر از اين حرف ها بود و سازمان هاى جاسوسى هم هرگز پول اضافه نداشتند تا خرج خوشگذرانى و دك و پز مأمورهايشان كنند. مأمورهاى واقعى در واقع، ظاهرى بسيار عادى و گاه فقيرانه داشتند و در نهايت نيز مانند پدر «پيتر يوستينيف» [بازيگر بزرگ تاريخ سينما] كه خدمات وى به كشورش طى جنگ هاى جهانى بخشى از تاريخ پيروزى انگليس محسوب مى شد در فقر مى مردند. آثار «يان فلمينگ» بيشتر با نگاه روانكاوانه فرويدى قابل بررسى است تا ارزش هاى ادبى ويژه؛ با اين همه مقلدان بسيارى يافت حتى در جبهه مقابل يعنى جبهه بلوك شرق! «آندرى گولياشكى» بلغارستانى به خلق شخصيت «آواكوم ژاكوف» در رمانى به همين نام و انتشار آن به شكل پاورقى در پراوداى جوانان ۱۹۶۶ به شهرت و محبوبيت رسيد!
جاسوسى نويس ديگرى كه بسيار مشهور است فردريك فورسايت است كه طرفداران آثار
«فرد زينه من»، اثر مشهور او را به ياد مى آورند: «روز شغال». او نويسنده اى است كه به فضاسازى، شخصيت، وضعيت انسانى و جهان نگرى روشنگرانه در آثارش بسيار مقيد است اما هنوز بايد در مقابل دو غول اين ژانر سرتعظيم فرود بياورد. اين دو غول احتمالاً مى توانستند سه تن باشند اما «لن دايتون» پس از رمان شگفت انگيز «پرونده ايپكرس» و خلق شخصيت «هرى پالمر»، انگار به محدوديت «ذهن» دچار شد و نتوانست از اين حد فراتر رود. «پرونده ايپكرس» يك موفقيت «آنى» براى نويسنده اش بود و يك سركوفت دائمى براى «يان فلمينگ» از سوى منتقدان ادبى! دايتون مى گويد: «افراد زيادى در آثار تخيلى اى كه خوانده بودم، هميشه حقايق را (به خوانندگان) مى گفتند و به نظر مى رسيد هرگز در داورى خود خطا نمى كنند. من تصميم گرفتم داستانى به صورت اول شخص بنويسم كه در آن راوى، اگر دروغ گفتن به اهدافش كمك مى كند، به همه دروغ بگويد. او چنان در داورى هايش اشتباه مى كند كه توسط كسى كه هميشه مى پنداشت ابلهى بيش نيست نجات مى يابد... قهرمان من عينكى است، حقوقش كم است، شكمش هم كمى جلو آمده است و از نظر ظاهر هيچ جذابيتى ندارد. البته همه اين مشخصات، مغاير بود با مشخصات «۰۰۷»! براساس اين كتاب در ۱۹۶۵ فيلمى كه به همين نام به كارگردانى سالزمن و بازى مايكل كين ساخته شد [فيلمى كه در دهه هشتاد شمسى بارها در سينماها و تلويزيون ايران به نمايش درآمد] مايكل كين مى گويد: «از فيلم دانشجويان و روشنفكران استقبال كردند. تصور مى كنم كه آنان در گستاخى پالمر خود را مى يافتند. در نفرتى كه از صاحبان قدرت داشت... مثل بسيارى از جوانان امروز، پالمر نوعى آنارشيست تك رو است، خيلى تنها و كاملاً آنارشيست، چيزى كه خود من بودم.»
اما ژانر جاسوسى دو نام بلندآوازه دارد كه هرگز از يادها نخواهد رفت: گراهام گرين و جان لوكاره. گرين با آثارى چون مردسوم، آمريكايى آرام و مأمور ما در هاوانا، عامل انسانى و ... اين ژانر را در سطح ارزشمندترين آثار قرن بيستم ارتقا داد. گرين خود يك جاسوس بود اما شغل اش هرگز نتوانست در شخصيت نويسنده بلند آوازه اى كه محرك برخى از رويدادهاى انقلابى جهان [با انتشار آثارش] بود، تأثيرگذار باشد. او جاسوس سرويس اطلاعاتى انگليس بود. رفيق كاسترو توريخوس بود. اجازه ورود به خاك آمريكا را نداشت- به دليل تمايلات ضدآمريكايى و ارتباط با دشمنان منافع آمريكا در جهان! و گزارش هايش از جنگ هاى استعمارى، گزارش هاى درجه يكى بود كه در قالب رمان، انقلابى پرورش مى داد! مشهورترين اثر جاسوسى وى «عامل انسانى» ست كه به روايت گابريل ورالدى - تاريخ نويس ژانر جاسوسى- به وضوح در آن تحت تأثير «جان لوكاره» است «جان لوكاره» همان غول دوم است!
* دو
ديويد كورنول كه وى را با نام ادبى جان لوكاره مى شناسيم متولد ۱۹۳۱ است و تا مقام كنسولى در هامبورگ پيش رفت اما ترجيح داد از وزارت خارجه كناره گيرى كند و خود را وقف نوشتن سازد. قهرمان آثارش آدمى شبيه قورباغه است كه با جيمز باند از زمين تا آسمان متفاوت است و البته برخلاف جيمز باند هم ادعاى قهرمانى ندارد. او ضد قهرمانى است كه اگر تعهد و مأموريت اش اقتضا كند از كشتن دوستان و همرزمان قديمى اش هم ابايى ندارد. جرج اسمايلى افسر سالخورده S.I.S است كه هر وقت سازمان دچار مشكلى مى شود به او روى مى آورد و اين روى آورى مثل روى آوردن سازمان جاسوسى انگليس به «۰۰۷» نيست. اسمايلى يك ابزار است كه هرگاه مورد نياز نيست در جعبه ابزار قرار مى گيرد و فراموش مى شود. ژان بورديه -يكى از بهترين متخصصان رمان هاى پليسى و جاسوسى انگلو ساكسن در فرانسه- درباره لوكاره مى نويسد: «كسانى كه هنوز تصور مى كنند رمان هاى جاسوسى مادون ادبيات است بهتر است هرچه زودتر اين كتاب (Smileyشs people) را بخوانند. كيفيت ادبى و اصالت درونى آن بى شك آنان را به انديشه واخواهد داشت.» لوكاره خود مى گويد: «دنياى جاسوسى درنظر من ادامه دنيايى است كه در آن زندگى مى كنم و به همين جهت هم آن را با پرسناژهاى خود انباشتم. چون، هرچه باشد، نويسنده رمان هستم. كارم تخيل است، قصه تعريف مى كنم.»
جان لوكاره در ايران، نويسنده اى ديرآشناست به دليل رمان مشهور «جاسوسى كه از سردسيرآمد» ؛ رمانى كه چند نسخه سينمايى و تلويزيونى براساس آن ساخته شد و لااقل دو نسخه سينمايى آن در دهه هاى هفتاد و هشتاد شمسى از تلويزيون ايران پخش شد. اين رمان داستان مأمورى است كه با دسيسه «اسمايلى» به آلمان شرقى مى رود كه اطلاعات سرويس اطلاعات انگليس را در اختيار شرقى ها بگذارد اما هدف اصلى، حذف يكى از مأموران عالى رتبه آلمان شرقى و حمايت از يك جاسوس دوجانبه است و در نهايت، مأمور در پاى ديوار برلين كشته مى شود. شايد بتوان گفت كه بخش اعظم آثار واقعگراى سينماى جاسوسى، از ۱۹۷۰ به اين سو، مديون اين كتاب و كلاً جهان تصوير شده توسط لوكاره هستند. براساس آثار «لوكاره» و با محوريت شخصيت «جرج اسمايلى» ، يك سريال چند قسمتى نيز در دهه نود در BBC ساخته شد كه شامل «آواى مرگ» نيز بود و همچنين «اسمايلى»(كه مورد ستايش ژان بورديه واقع شده بود) كه تنها دو قسمت از اين سريال بسيار خوش ساخت به عنوان فيلم سينمايى - نه بخش هايى از يك سريال - در سال ۷۸ از تلويزيون پخش شد. جان لوكاره درباره روزهايى كه مشغول نوشتن «جاسوسى كه از سردسيرآمد» بود چنين مى گويد: «يك نقاش آماتور بود كه در آپارتمان بالايى منزل داشت. آدم ميانسال و موقرى بود با لهجه ملايم آمريكايى . آرام مى آمد و آرام مى رفت. آزارش به مورچه هم نمى رسيد. گاهى در راه پله ها همديگر را مى ديديم و سلام و عليكى مى كرديم و درباره وضع هوا و گرانى گوجه فرنگى يا آخرين اجراى بيتل ها چند دقيقه اى جلوى در آپارتمان من حرف مى زديم. فقط همين! اما يك دفعه ديدم كه اين آدم سر از رمان من درآورد و كم كم به جاسوسى اصلى كتاب بدل شد. هرچه خواستم از شرش خلاص شوم، نشد. بى خيال شدم! گفتم هرچه باداباد! بگذار ببينم آخرش چه مى شود! رمان تمام و منتشر شد و هنگامى كه آن را سردست مى بردند، يك نسخه اش را براى آن نقاش فروتن آماتور پشت نويسى كردم تا يك قدردانى كوچك باشد - به گمانم ساعت چهار عصر بود- منتظر ماندم تا از پله ها بالا بيايد كه كتاب را به او بدهم. هى از چشمى در، بيرون را مى پاييدم اما يك دفعه آپارتمان با هجوم مأموران «I.B.F» روبه رو شد. همه آپارتمان ها را- از جمله آپارتمان مرا- گشتند و آپارتمان نقاش را هم پلمپ كردند. يك هفته بعد، روزنامه ها نوشتند: سرهنگ آبل، جاسوس روسى و رئيس شبكه جاسوسى اتحاد جماهير شوروى در آمريكا، در آپارتمانش و در حالى كه مشغول تمام كردن يك نقاشى منظره بود دستگير شد.
* سه
«زمانى در طول سال هاى ،۱۹۲۰ وقتى اسمايلى از دبيرستان معمولى اش فارغ التحصيل شد و با قدم هاى سنگين و چشمى كه مى لرزيد پا به محدوده غم آور كالج آكسفورد، كه آن هم معمولى بود، گذاشت. هدفش آن بود كه بورسى تحصيلى به دست آورد و باقى عمر را صرف تحقيق درباره نويسندگان گمنام آلمانى قرن هفدهم كند اما استادش كه او را به خوبى مى شناخت، حكيمانه از افتخاراتى كه در اين راه بى شك به آنها دست مى يافت دورش ساخت. در يكى از صبح هاى زيباى ماه ژوئيه سال ،۱۹۲۸ اسمايلى كه سرخ شده بود و دست و پايش را گم كرده بود، خود را برابر كميته عالى مركز مطالعات علمى درباره كشورهاى ماوراء بحار نشسته يافت. سازمانى كه مشكل بتوان باور كرد، هرگز نامى از آن نشنيده بود. ژيده (استادش) با جملاتى عجيب مبهم درباره اين مصاحبه صحبت كرده بود: «به هر حال مى توانى امتحان كنى، اسمايلى! آنها شايد استخدامت كنند، اما آن قدر كم حقوق مى دهند كه، اگر استخدام بشوى، مطمئناً همكاران خوبى هم نصيبت نمى شود.» اما اسمايلى نه تنها چندان احساس رضايت نمى كرد بلكه اين عدم رضايت را پنهان هم نمى ساخت. چيزى كه خيلى ناراحتش مى كرد اين بود كه ژيده، كه معمولاً آن همه دقيق بود، چرا اين بار اين همه در لفافه حرف مى زند. با بى ميلى پذيرفت تا پيش از آن كه پاسخش را به كالج آل سولز بفرستد با «افراد اسرارآميز» ژيده ملاقات كند.
354966.jpg
اسمايلى را به افراد كميته معرفى نكردند، اما او نصف اعضاى كميته را ديده بود و مى شناخت ... اسمايلى براى فكر كردن وقت خواست. به او يك هفته مهلت دادند. هيچ كس كوچك ترين اشاره اى به مقدار حقوقش نكرد.
اسمايلى در آن شب در لندن ماند، در هتلى نسبتاً خوب، و به تئاتر رفت. مغزش به طرز شگفت انگيزى خالى بود... «آواى مرگ» درباره ارزش انسانى «ابزارها» است. اسمايلى مى پذيرد كه يك «ابزار» است و در همين حد نيز بايد كارآمد باشد. درگيرى او با شخصيتى است كه در جنگ جهانى دوم، همگروه و همرزم او بوده و حالا در جنگ سرد در جبهه مقابل است. اسمايلى بى رحمانه او را در پايان رمان مى كشد در حالى كه «ديتر» به دوستى خود وفادار است. «ديتر افتاد و در مه دوار زير پل فرو رفت و سكوت برقرار شد. نه فريادى، نه صدايى. ديتر ناپديد شده بود، انسانى بود كه در پاى مه لندن و رود تيره و كثيفى كه در آن پائين مى گذشت قربانى شده بود. اسمايلى به روى نرده خم شد... با صداى مضطربى فرياد زد: «ديتر!ديتر!» بارديگر فرياد زد، اما صدايش شكست و اشك چشمانش را پر كرد: «خداى من، چه كردم با ديتر، چرا مانعم نشدى چرا كارى نكردى تا نتوانم تو را بكشم. چرا با اسلحه ات مرا نزدى، چرا شليك نكردى »... ديتر مرده بود. و او ديتر را كشته بود... نه! او شليك نكرده بود. او دوستى فيمابين را فراموش نكرده بود، در حالى كه اسمايلى فراموش كرده بود. آنها انگار در ابرها مبارزه كرده بودند، در جريان رودخانه، در حاشيه جنگلى ازلى و ابدى. ديتر به ياد داشت و اسمايلى فراموش كرده بود. آنها از دو نيم كره متفاوت شب آمده بودند.»
لوكاره در آثارش- و بويژه در آواى مرگ- تنها يك نويسنده رويدادهاى جاسوسى جنگ سرد نيست او به انسان ها، انگيزه هايشان، ايده آل هاشان، زندگى تباه شده شان، عشق ها و نوميدى هاشان مى پردازد. جاسوس ها، نمايندگان برگزيده جامعه مدرن اند كه چون گلادياتورهاى جوامع كهن به جنگ يكديگر مى روند تا شادمانى اشراف و سياستمداران را باعث شوند. انگيزه هاى ايدئولوژيك يا ميهن پرستانه كه روزگارى هويت و كارت اعتبارى هر جاسوسى محسوب مى شد [جاسوس پروسى «سى و نه پله» به «ريچارد هانى» مى گويد: «من يك ميهن پرست پروسى ام نه يك جنايتكار. براى پيشرفت و اعتلاى كشورم مى جنگم و همچون هر سربازى، به شرافت سربازى ام مقيدم!»] در روزگار جنگ سرد، ديگر اعتبارى ندارد. جاسوس ها مثل بازيگران فوتبال خريد و فروش مى شوند. مى گويند جاسوسى يك حرفه است اما در روزگارى نه چندان دور، بخشى از رويكردها و آداب دفاع اخلاقى از يك كشور محسوب مى شد.
لوكاره در «شكل روايى» آثارش چندان در پى تنوع نيست اما به «انگيزه »ها بيشتر از معماها اهميت مى دهد و همين پرداختن به توصيفات «ريز» و در نگاه نخست «كم ارزش» به آثارش غنا مى بخشد. تصويرى كه او از اسمايلى در آغاز اين رمان به دست مى دهد تصوير واقعى همه جاسوس هاى كارآمدى است كه در جنگ سرد، پيروزى را راهى اردوگاه خود كردند. ظاهر اين آدم ها بسيار معمولى بود [و هست!] هيچ ويژگى خاصى ندارند و حتى شكل لباس پوشيدنشان يا مدل ماشين شان يا حتى شمايل خانه شان متعلق به طبقه متوسط و زير متوسط است. آنان تربيت شده اند كه به چشم نيايند. حتى فرزندان و همسرانشان نيز اغلب از شغل اصلى آنان بى خبرند و پدر يا همسر خود را آدمى ضعيف، بى جربزه و بسيار ملايم مى پندارند [تصويرى كه «جين هاكمن» در يكى از واپسين آثار «آرتورپن» به خوبى آن را ترسيم كرد.]
«جرج اسمايلى» در يكى از ماجراهايش مجبور مى شود كه برادر دوستى را كه به خاطر او جانش را از دست داده گرفتار كند چراكه او مرتكب جنايات بسيارى شده و مقتولان، شاگردان دبيرستانى اند. او يك استاد تاريخ است [استعاره اى براى حضور «تاريخ» در رمان] و به اسمايلى مى گويد: «ببين! فكر نكن كه نمى دانم چند نفر را كشته اى يا برادرم چند نفر را كشت. همه ما گناهكاريم.» و اسمايلى زيرلب زمزمه مى كند: «فرق مى كند، در جنگ فرق مى كند.» اما استاد تاريخ، دستبند به دست و با چشمانى درخشان فرياد مى زند: «قتل، قتل است جرج! بالاخره ما بايد اين موضوع را بفهميم. همه ما ديگر پير شده ايم.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |