] يزدان سلحشور]
* يك
«وقتى ليدى آن سركومب پس از جنگ (دوم جهانى) با جرج اسمايلى ازدواج كرد، به دوستانش در ميفر، كه از اين ازدواج به شدت شگفت زده شده بودند، درباره شوهرش گفت كه او آدمى است به طور غريبى معمولى. زمانى كه دو سال بعد كه شوهرش را رها كرد... خيلى مبهم به آنان گفت كه اگر در آن لحظه او را ترك نمى كرد هرگز قادر به چنين كارى نمى شد و ويكنت ساولى مخصوصاً به باشگاهش رفت تا اين خبر را به گوش همه برساند.
فقط كسانى كه اسمايلى را مى شناختند اين گفته را، كه مدتى نقل مجالس بود، درك مى كردند. اسمايلى كوتاه بود و چاق و آدمى پس از ديدنش خيال مى كرد كه براى خريد لباس هايى كه در انتخابشان كوچك ترين سليقه اى به كار نرفته است پول زيادى مى دهد، لباس هايى كه مثل پوست چروكيده قورباغه از اطراف بدنش آويزان بود. تازه، مگر ساولى هنگام ازدواجش نگفته بود كه «سركومب همسر قورباغه اى شده است كه كلاه ماهيگيران را بر سرش مى گذارد.» و اسمايلى كه از اين گفته بى خبر بود، در كليسا سلانه سلانه به سوى همسرش رفت؛ شاهزاده خانمى كه قرار بود قورباغه را به كالبد انسانى اش بازگرداند! اسمايلى فقير بود ياغنى مرد حق بود يا كافر كيش «ليدى آن» كجا او را پيدا كرده بود
چيزى كه اين ازدواج را عجيب تر مى ساخت زيبايى انكار ناپذير «ليدى آن» بود و تناقض آشكار بين اين مرد و همسر جوانش رازى را كه در اطراف ازدواجشان وجود داشت عميق جلوه گر مى ساخت. اما شايعه پردازان عادت دارند قربانيانشان را يا سفيد ببيند يا سياه و به آنان عيوب يا اغراضى را نسبت بدهند كه در سبك كوتاه محاوره قابل بهره بردارى باشد. اسمايلى، كه نه كسى مى دانست از كدام مدرسه فارغ التحصيل شده است و نه كسى والدينش را مى شناخت، نه كسى خبر داشت در كدام هنگ خدمت كرده است و چه شغلى دارد و نه اين كه فقير است يا غنى، بدون برچسب در آخرين واگن قطار اجتماع جاى گرفت و به زودى، پس از طلاق، چون جامه دانى شد رهاشده در قفسه خاك گرفته اخبار ديروز، كه ديگر هيچ كس سراغش را نگرفت. زمانى «ليدى آن» مجبور شد اعترافى كند . اعترافى كه نوعى ستايش نسبت به همسر سابقش محسوب مى شد، كه اگر فقط يك مرد در رؤياهايش باشد، آن مرد اسمايلى است؛ و بعد وقتى به گذشته مى انديشيد، به خود تبريك مى گفت كه حقانيت اين نظر را يك بار با پيوند مقدس ازدواج آزموده است.
طبقه بالاى اجتماعى كه چندان پيگير پيامدهاى مسائل جنجالى نيست، به تأثيراتى كه اين ازدواج و طلاق بر زندگى اسمايلى به جاگذاشت، نپرداخت. با اين همه بد نمى شد اگر مى دانستيم كه ساولى و
دارو دسته اش درباره عكس العمل هاى اسمايلى چه مى انديشيدند، درباره آن چهره گوشتالود عينكى، كه به هنگام مطالعه دقيق آثار شاعران درجه دو و سه آلمانى، براى تمركز يافتن منقبض مى شد و آن دستان چاق و مرطوب كه زير سر آستين هاى افتاده به هم گره مى خورد. اما ساولى فقط كمى شانه اش را بالا انداخت و گفت: «رفتن، كمى مردن است»، و ظاهراً واقعاً متوجه نشد كه رفتن «ليدى آن» باعث شده است تا چيزى در درون اسمايلى بميرد. چيزى كه باقى ماند، مانند عشق اش يا علاقه اش به شاعران گمنام، با ظاهرش چندان هماهنگى نداشت، آن چيز كارش بود، كار افسرى اطلاعاتى.»
گرچه رمان و فيلم جاسوسى- به شكل مختصر و مفيدش- براى ما در شخصيت «۰۰۷» خلاصه مى شود اما واقعاً در باره اين «ژانر» چه مى دانيم پيشينه اين «ژانر» البته به «عهدعتيق» بر مى گردد و داستان مشهور «سامسون و دليله»؛ احتمالاً قديمى ترين نمونه عمليات مخفى نيز سابقه اش در «ايلياد» هرمر قابل ردگيرى است. درقضيه «اسب چوبى» كه باعث سقوط «تروآ» شد اما قديمى ترين اثر جاسوسى- درچارچوبهاى امروزى- كتاب «جاسوس» است كه نويسنده اى آمريكايى به نام كوپر (۱۸۵۱-۱۷۸۹) درباره جنگ هاى استقلال نوشت و بعدها در فرانسه، اقتباسى سينمايى از آن به پرده نقره اى راه يافت.
«ويليام لوكو» اولين كسى است كه در اروپا به نام نويسنده رمان هاى جاسوسى شهرت يافت. او يك لندنى متولد ۱۸۶۴ بود كه اجدادش فرانسوى بودند اما خودش انگليسى متعصبى محسوب مى شد. [كرانه هاى تايمز بعضى ها را از خدمت به زاد و بوم اصلى خود باز مى دارد!] آثار او در هنگام مرگش به سى زبان ترجمه شده بود و در ۱۹۲۷ كه چشم از جهان فروبست نويسنده مشهورى بود.
مى گويند جوزف كنراد لهستانى الاصل نيز در شكل دادن اين ژانر سهم مهمى داشته است كه نبايد اين سخن را چندان جدى گرفت چرا كه تاريخ نويسان اين ژانر، بيشتر به دليل عامه پسندى آن، مى خواهند هر نويسنده نخبه گرايى را وارد آن كنند تا هر دو نوع مخاطب را در كيسه داشته باشند! تلاشى عبث كه راه به جايى ندارد! اما نخستين نويسنده واقعى اين ژانر- بى هيچ ترديدى- جان بوكان (۱۹۴۰- ۱۸۷۵) است كه به هنگام مرگ فرماندار كل كانادا بود. او يك جاسوس درجه يك با معيارهاى جهان امروز خلق كرد به نام «ريچارد هانى» و آثارش بعدها محل الهام واقتباس هاى متعددى در سينما و تلويزيون شد. «سى و نه پله» احتمالاً مشهورترين اثر اين نويسنده است كه نسخه ساخت «هيچكاك» آن از همه مشهورتر است گرچه در ۱۹۷۵ نيز، نسخه ديگرى از روى آن ساخته شد كه عوامل سازنده آن فيلم در دهه بعد به «BBC» نقل مكان كردند تا يك سريال تلويزيونى براساس آثار ده گانه «بوكان» شكل بگيرد؛ سريالى كه بارها و بارها از تلويزيون ايران پخش شده است.
از ديگر نويسندگانى كه اين حوزه را آزمودند يكى هم سامرست موآم بود كه در ۱۹۲۸ رمان «آقاى آشندن يا مأمور انگليسى» را منتشر كرد كه جاسوس آن، بيشتر يك كارمند خسته از رويدادهاى روزمره بود تا انسانى درگير با رويدادهاى شگفت انگيز. اريك آمبلر البته با سر توى اين استخر پريد و انتشار «صورتك ديميتريوس» اش باعث شد كه هيچكاك در ۱۹۴۵ براى آن مقدمه اى بنويسد: «ناقدان از همان آغاز گفتند كه آقاى آمبلرحياتى تازه و نگاهى نو به هنر رمان جاسوسى بخشيده است، شيوه اى كه- ادعا مى كنند- تا مغز استخوان پوسيده و بدون شك از فرط كليشه شدن بوى تعفن گرفته است.» تماشاگران كهنسال ايران احتمالاً فيلم مشهور «توپكاپى» را به ياد دارند كه براساس رمانى به همين نام از آمبلرساخته شد. او روزگارى درباره كارنويسندگى و ژانر مورد علاقه اش نوشت: «علاقه ام به حقيقت بيش از وسواسى است كه نسبت به واقع گرايى در رمان هاى جاسوسى و دلهره آور دارم، كه البته به آن هم احتياج داريم. از اولين ارتباطم با واقعيت معاصر، جهان پنهان جنگ و پول، سياست هاى والا و كثيف و كسانى كه به آن كشيده مى شوند، به ميل يا به زور، به اين اعتقاد رسيدم كه- سفرها و مشاهداتم هم بر آن صحه گذاشت- حقيقت براى ادامه حيات بلادرنگ ما لازم است. در قرن نوزدهم دروغ، تقلب، نادانى و كورى در سياست ( به مفهوم گسترده آن) بى شك تأسف بار بود اما مثل امروز ويران كننده نبود. امروز با سلاح هايى كه در اختيار داريم و طرقى كه آنها را به كار مى بريم، اگر فورى به اهميت حقيقت پى نبريم بازنده ايم... مى بينيد كه حقيقت اهميت دارد، همه جا، حتى در ادبياتى كه براى سرگرمى توليد مى شود.»
اما «يان فلمينگ» به حقيقت توجهى نشان نداد. «جيمز باند» وجه سرگرم كننده كابوس هاى نويسنده بود كه جرأت بيانش را نداشت. او كه جاسوسى كهنه كار بود و علاوه بر خدمات در سازمان جاسوسى نيروى دريايى انگليس، در شبكه مشترك جاسوسى انگليس و آمريكا [B.S.C] نيز خدمت مى كرد [سازمانى كه بخشى از اسناد آن پس از انقضاى مهلت سى ساله منع انتشار، شگفتى تاريخ نويسان را برانگيخت و بسيارى را به اين نكته واقف كرد كه تاريخ جنگ جهانى دوم را بايد از نو نوشت!] به دليل منع قانونى انتشار اطلاعات ترجيح داد كه به «افسانه» رو بياورد و نخستين «شخصيت المپ نشين» رمان هاى جاسوسى و مشهورترين جاسوس جهان را خلق كرد. شخصيت جيمز باند واجد همه آن عناصرى بود كه جاسوس هاى واقعى در آرزويش بودند اما واقعيت، كسل كننده تر از اين حرف ها بود و سازمان هاى جاسوسى هم هرگز پول اضافه نداشتند تا خرج خوشگذرانى و دك و پز مأمورهايشان كنند. مأمورهاى واقعى در واقع، ظاهرى بسيار عادى و گاه فقيرانه داشتند و در نهايت نيز مانند پدر «پيتر يوستينيف» [بازيگر بزرگ تاريخ سينما] كه خدمات وى به كشورش طى جنگ هاى جهانى بخشى از تاريخ پيروزى انگليس محسوب مى شد در فقر مى مردند. آثار «يان فلمينگ» بيشتر با نگاه روانكاوانه فرويدى قابل بررسى است تا ارزش هاى ادبى ويژه؛ با اين همه مقلدان بسيارى يافت حتى در جبهه مقابل يعنى جبهه بلوك شرق! «آندرى گولياشكى» بلغارستانى به خلق شخصيت «آواكوم ژاكوف» در رمانى به همين نام و انتشار آن به شكل پاورقى در پراوداى جوانان ۱۹۶۶ به شهرت و محبوبيت رسيد!
جاسوسى نويس ديگرى كه بسيار مشهور است فردريك فورسايت است كه طرفداران آثار
«فرد زينه من»، اثر مشهور او را به ياد مى آورند: «روز شغال». او نويسنده اى است كه به فضاسازى، شخصيت، وضعيت انسانى و جهان نگرى روشنگرانه در آثارش بسيار مقيد است اما هنوز بايد در مقابل دو غول اين ژانر سرتعظيم فرود بياورد. اين دو غول احتمالاً مى توانستند سه تن باشند اما «لن دايتون» پس از رمان شگفت انگيز «پرونده ايپكرس» و خلق شخصيت «هرى پالمر»، انگار به محدوديت «ذهن» دچار شد و نتوانست از اين حد فراتر رود. «پرونده ايپكرس» يك موفقيت «آنى» براى نويسنده اش بود و يك سركوفت دائمى براى «يان فلمينگ» از سوى منتقدان ادبى! دايتون مى گويد: «افراد زيادى در آثار تخيلى اى كه خوانده بودم، هميشه حقايق را (به خوانندگان) مى گفتند و به نظر مى رسيد هرگز در داورى خود خطا نمى كنند. من تصميم گرفتم داستانى به صورت اول شخص بنويسم كه در آن راوى، اگر دروغ گفتن به اهدافش كمك مى كند، به همه دروغ بگويد. او چنان در داورى هايش اشتباه مى كند كه توسط كسى كه هميشه مى پنداشت ابلهى بيش نيست نجات مى يابد... قهرمان من عينكى است، حقوقش كم است، شكمش هم كمى جلو آمده است و از نظر ظاهر هيچ جذابيتى ندارد. البته همه اين مشخصات، مغاير بود با مشخصات «۰۰۷»! براساس اين كتاب در ۱۹۶۵ فيلمى كه به همين نام به كارگردانى سالزمن و بازى مايكل كين ساخته شد [فيلمى كه در دهه هشتاد شمسى بارها در سينماها و تلويزيون ايران به نمايش درآمد] مايكل كين مى گويد: «از فيلم دانشجويان و روشنفكران استقبال كردند. تصور مى كنم كه آنان در گستاخى پالمر خود را مى يافتند. در نفرتى كه از صاحبان قدرت داشت... مثل بسيارى از جوانان امروز، پالمر نوعى آنارشيست تك رو است، خيلى تنها و كاملاً آنارشيست، چيزى كه خود من بودم.»
اما ژانر جاسوسى دو نام بلندآوازه دارد كه هرگز از يادها نخواهد رفت: گراهام گرين و جان لوكاره. گرين با آثارى چون مردسوم، آمريكايى آرام و مأمور ما در هاوانا، عامل انسانى و ... اين ژانر را در سطح ارزشمندترين آثار قرن بيستم ارتقا داد. گرين خود يك جاسوس بود اما شغل اش هرگز نتوانست در شخصيت نويسنده بلند آوازه اى كه محرك برخى از رويدادهاى انقلابى جهان [با انتشار آثارش] بود، تأثيرگذار باشد. او جاسوس سرويس اطلاعاتى انگليس بود. رفيق كاسترو توريخوس بود. اجازه ورود به خاك آمريكا را نداشت- به دليل تمايلات ضدآمريكايى و ارتباط با دشمنان منافع آمريكا در جهان! و گزارش هايش از جنگ هاى استعمارى، گزارش هاى درجه يكى بود كه در قالب رمان، انقلابى پرورش مى داد! مشهورترين اثر جاسوسى وى «عامل انسانى» ست كه به روايت گابريل ورالدى - تاريخ نويس ژانر جاسوسى- به وضوح در آن تحت تأثير «جان لوكاره» است «جان لوكاره» همان غول دوم است!
* دو
ديويد كورنول كه وى را با نام ادبى جان لوكاره مى شناسيم متولد ۱۹۳۱ است و تا مقام كنسولى در هامبورگ پيش رفت اما ترجيح داد از وزارت خارجه كناره گيرى كند و خود را وقف نوشتن سازد. قهرمان آثارش آدمى شبيه قورباغه است كه با جيمز باند از زمين تا آسمان متفاوت است و البته برخلاف جيمز باند هم ادعاى قهرمانى ندارد. او ضد قهرمانى است كه اگر تعهد و مأموريت اش اقتضا كند از كشتن دوستان و همرزمان قديمى اش هم ابايى ندارد. جرج اسمايلى افسر سالخورده S.I.S است كه هر وقت سازمان دچار مشكلى مى شود به او روى مى آورد و اين روى آورى مثل روى آوردن سازمان جاسوسى انگليس به «۰۰۷» نيست. اسمايلى يك ابزار است كه هرگاه مورد نياز نيست در جعبه ابزار قرار مى گيرد و فراموش مى شود. ژان بورديه -يكى از بهترين متخصصان رمان هاى پليسى و جاسوسى انگلو ساكسن در فرانسه- درباره لوكاره مى نويسد: «كسانى كه هنوز تصور مى كنند رمان هاى جاسوسى مادون ادبيات است بهتر است هرچه زودتر اين كتاب (Smileyشs people) را بخوانند. كيفيت ادبى و اصالت درونى آن بى شك آنان را به انديشه واخواهد داشت.» لوكاره خود مى گويد: «دنياى جاسوسى درنظر من ادامه دنيايى است كه در آن زندگى مى كنم و به همين جهت هم آن را با پرسناژهاى خود انباشتم. چون، هرچه باشد، نويسنده رمان هستم. كارم تخيل است، قصه تعريف مى كنم.»
جان لوكاره در ايران، نويسنده اى ديرآشناست به دليل رمان مشهور «جاسوسى كه از سردسيرآمد» ؛ رمانى كه چند نسخه سينمايى و تلويزيونى براساس آن ساخته شد و لااقل دو نسخه سينمايى آن در دهه هاى هفتاد و هشتاد شمسى از تلويزيون ايران پخش شد. اين رمان داستان مأمورى است كه با دسيسه «اسمايلى» به آلمان شرقى مى رود كه اطلاعات سرويس اطلاعات انگليس را در اختيار شرقى ها بگذارد اما هدف اصلى، حذف يكى از مأموران عالى رتبه آلمان شرقى و حمايت از يك جاسوس دوجانبه است و در نهايت، مأمور در پاى ديوار برلين كشته مى شود. شايد بتوان گفت كه بخش اعظم آثار واقعگراى سينماى جاسوسى، از ۱۹۷۰ به اين سو، مديون اين كتاب و كلاً جهان تصوير شده توسط لوكاره هستند. براساس آثار «لوكاره» و با محوريت شخصيت «جرج اسمايلى» ، يك سريال چند قسمتى نيز در دهه نود در BBC ساخته شد كه شامل «آواى مرگ» نيز بود و همچنين «اسمايلى»(كه مورد ستايش ژان بورديه واقع شده بود) كه تنها دو قسمت از اين سريال بسيار خوش ساخت به عنوان فيلم سينمايى - نه بخش هايى از يك سريال - در سال ۷۸ از تلويزيون پخش شد. جان لوكاره درباره روزهايى كه مشغول نوشتن «جاسوسى كه از سردسيرآمد» بود چنين مى گويد: «يك نقاش آماتور بود كه در آپارتمان بالايى منزل داشت. آدم ميانسال و موقرى بود با لهجه ملايم آمريكايى . آرام مى آمد و آرام مى رفت. آزارش به مورچه هم نمى رسيد. گاهى در راه پله ها همديگر را مى ديديم و سلام و عليكى مى كرديم و درباره وضع هوا و گرانى گوجه فرنگى يا آخرين اجراى بيتل ها چند دقيقه اى جلوى در آپارتمان من حرف مى زديم. فقط همين! اما يك دفعه ديدم كه اين آدم سر از رمان من درآورد و كم كم به جاسوسى اصلى كتاب بدل شد. هرچه خواستم از شرش خلاص شوم، نشد. بى خيال شدم! گفتم هرچه باداباد! بگذار ببينم آخرش چه مى شود! رمان تمام و منتشر شد و هنگامى كه آن را سردست مى بردند، يك نسخه اش را براى آن نقاش فروتن آماتور پشت نويسى كردم تا يك قدردانى كوچك باشد - به گمانم ساعت چهار عصر بود- منتظر ماندم تا از پله ها بالا بيايد كه كتاب را به او بدهم. هى از چشمى در، بيرون را مى پاييدم اما يك دفعه آپارتمان با هجوم مأموران «I.B.F» روبه رو شد. همه آپارتمان ها را- از جمله آپارتمان مرا- گشتند و آپارتمان نقاش را هم پلمپ كردند. يك هفته بعد، روزنامه ها نوشتند: سرهنگ آبل، جاسوس روسى و رئيس شبكه جاسوسى اتحاد جماهير شوروى در آمريكا، در آپارتمانش و در حالى كه مشغول تمام كردن يك نقاشى منظره بود دستگير شد.
* سه
«زمانى در طول سال هاى ،۱۹۲۰ وقتى اسمايلى از دبيرستان معمولى اش فارغ التحصيل شد و با قدم هاى سنگين و چشمى كه مى لرزيد پا به محدوده غم آور كالج آكسفورد، كه آن هم معمولى بود، گذاشت. هدفش آن بود كه بورسى تحصيلى به دست آورد و باقى عمر را صرف تحقيق درباره نويسندگان گمنام آلمانى قرن هفدهم كند اما استادش كه او را به خوبى مى شناخت، حكيمانه از افتخاراتى كه در اين راه بى شك به آنها دست مى يافت دورش ساخت. در يكى از صبح هاى زيباى ماه ژوئيه سال ،۱۹۲۸ اسمايلى كه سرخ شده بود و دست و پايش را گم كرده بود، خود را برابر كميته عالى مركز مطالعات علمى درباره كشورهاى ماوراء بحار نشسته يافت. سازمانى كه مشكل بتوان باور كرد، هرگز نامى از آن نشنيده بود. ژيده (استادش) با جملاتى عجيب مبهم درباره اين مصاحبه صحبت كرده بود: «به هر حال مى توانى امتحان كنى، اسمايلى! آنها شايد استخدامت كنند، اما آن قدر كم حقوق مى دهند كه، اگر استخدام بشوى، مطمئناً همكاران خوبى هم نصيبت نمى شود.» اما اسمايلى نه تنها چندان احساس رضايت نمى كرد بلكه اين عدم رضايت را پنهان هم نمى ساخت. چيزى كه خيلى ناراحتش مى كرد اين بود كه ژيده، كه معمولاً آن همه دقيق بود، چرا اين بار اين همه در لفافه حرف مى زند. با بى ميلى پذيرفت تا پيش از آن كه پاسخش را به كالج آل سولز بفرستد با «افراد اسرارآميز» ژيده ملاقات كند.
|
|
|
اسمايلى را به افراد كميته معرفى نكردند، اما او نصف اعضاى كميته را ديده بود و مى شناخت ... اسمايلى براى فكر كردن وقت خواست. به او يك هفته مهلت دادند. هيچ كس كوچك ترين اشاره اى به مقدار حقوقش نكرد.
اسمايلى در آن شب در لندن ماند، در هتلى نسبتاً خوب، و به تئاتر رفت. مغزش به طرز شگفت انگيزى خالى بود... «آواى مرگ» درباره ارزش انسانى «ابزارها» است. اسمايلى مى پذيرد كه يك «ابزار» است و در همين حد نيز بايد كارآمد باشد. درگيرى او با شخصيتى است كه در جنگ جهانى دوم، همگروه و همرزم او بوده و حالا در جنگ سرد در جبهه مقابل است. اسمايلى بى رحمانه او را در پايان رمان مى كشد در حالى كه «ديتر» به دوستى خود وفادار است. «ديتر افتاد و در مه دوار زير پل فرو رفت و سكوت برقرار شد. نه فريادى، نه صدايى. ديتر ناپديد شده بود، انسانى بود كه در پاى مه لندن و رود تيره و كثيفى كه در آن پائين مى گذشت قربانى شده بود. اسمايلى به روى نرده خم شد... با صداى مضطربى فرياد زد: «ديتر!ديتر!» بارديگر فرياد زد، اما صدايش شكست و اشك چشمانش را پر كرد: «خداى من، چه كردم با ديتر، چرا مانعم نشدى چرا كارى نكردى تا نتوانم تو را بكشم. چرا با اسلحه ات مرا نزدى، چرا شليك نكردى »... ديتر مرده بود. و او ديتر را كشته بود... نه! او شليك نكرده بود. او دوستى فيمابين را فراموش نكرده بود، در حالى كه اسمايلى فراموش كرده بود. آنها انگار در ابرها مبارزه كرده بودند، در جريان رودخانه، در حاشيه جنگلى ازلى و ابدى. ديتر به ياد داشت و اسمايلى فراموش كرده بود. آنها از دو نيم كره متفاوت شب آمده بودند.»
لوكاره در آثارش- و بويژه در آواى مرگ- تنها يك نويسنده رويدادهاى جاسوسى جنگ سرد نيست او به انسان ها، انگيزه هايشان، ايده آل هاشان، زندگى تباه شده شان، عشق ها و نوميدى هاشان مى پردازد. جاسوس ها، نمايندگان برگزيده جامعه مدرن اند كه چون گلادياتورهاى جوامع كهن به جنگ يكديگر مى روند تا شادمانى اشراف و سياستمداران را باعث شوند. انگيزه هاى ايدئولوژيك يا ميهن پرستانه كه روزگارى هويت و كارت اعتبارى هر جاسوسى محسوب مى شد [جاسوس پروسى «سى و نه پله» به «ريچارد هانى» مى گويد: «من يك ميهن پرست پروسى ام نه يك جنايتكار. براى پيشرفت و اعتلاى كشورم مى جنگم و همچون هر سربازى، به شرافت سربازى ام مقيدم!»] در روزگار جنگ سرد، ديگر اعتبارى ندارد. جاسوس ها مثل بازيگران فوتبال خريد و فروش مى شوند. مى گويند جاسوسى يك حرفه است اما در روزگارى نه چندان دور، بخشى از رويكردها و آداب دفاع اخلاقى از يك كشور محسوب مى شد.
لوكاره در «شكل روايى» آثارش چندان در پى تنوع نيست اما به «انگيزه »ها بيشتر از معماها اهميت مى دهد و همين پرداختن به توصيفات «ريز» و در نگاه نخست «كم ارزش» به آثارش غنا مى بخشد. تصويرى كه او از اسمايلى در آغاز اين رمان به دست مى دهد تصوير واقعى همه جاسوس هاى كارآمدى است كه در جنگ سرد، پيروزى را راهى اردوگاه خود كردند. ظاهر اين آدم ها بسيار معمولى بود [و هست!] هيچ ويژگى خاصى ندارند و حتى شكل لباس پوشيدنشان يا مدل ماشين شان يا حتى شمايل خانه شان متعلق به طبقه متوسط و زير متوسط است. آنان تربيت شده اند كه به چشم نيايند. حتى فرزندان و همسرانشان نيز اغلب از شغل اصلى آنان بى خبرند و پدر يا همسر خود را آدمى ضعيف، بى جربزه و بسيار ملايم مى پندارند [تصويرى كه «جين هاكمن» در يكى از واپسين آثار «آرتورپن» به خوبى آن را ترسيم كرد.]
«جرج اسمايلى» در يكى از ماجراهايش مجبور مى شود كه برادر دوستى را كه به خاطر او جانش را از دست داده گرفتار كند چراكه او مرتكب جنايات بسيارى شده و مقتولان، شاگردان دبيرستانى اند. او يك استاد تاريخ است [استعاره اى براى حضور «تاريخ» در رمان] و به اسمايلى مى گويد: «ببين! فكر نكن كه نمى دانم چند نفر را كشته اى يا برادرم چند نفر را كشت. همه ما گناهكاريم.» و اسمايلى زيرلب زمزمه مى كند: «فرق مى كند، در جنگ فرق مى كند.» اما استاد تاريخ، دستبند به دست و با چشمانى درخشان فرياد مى زند: «قتل، قتل است جرج! بالاخره ما بايد اين موضوع را بفهميم. همه ما ديگر پير شده ايم.»