] يزدان سلحشور]
* يك
«از قرار معلوم احتمال عزيمت به اين سفرى كه چند روز است اسباب اشتغال خاطر شده روز به روز دارد بيشتر مى شود. بايد بگويم كه با اتومبيل راحت آقاى فارادى انفراداً عازم هستم و اين طور كه پيش بينى مى كنم در راه ناحيه وست كانترى مقادير زيادى از زيباترين مناظر سرزمين انگلستان را به چشم خواهم ديد و پنج بلكه شش روز از محل كارم كه همين سراى دارلينگتن باشد دور مى افتم. اين را هم گفته باشم كه موضوع سفر را حدود دو هفته پيش بود كه خود آقاى فارادى يك روز بعدازظهر كه مشغول گردگيرى تابلوهاى كتابخانه بودم از روى نهايت مرحمت پيش كشيدند. يعنى اين طور كه به خاطر دارم روى پله نردبان كتابخانه ايستاده بودم و داشتم گرد صورت ويكونت ودربى را مى گرفتم كه ديدم ارباب با چند جلد كتاب كه ظاهراً قصد داشتند به قفسه برگردانند وارد شدند و همين كه چشم شان به بنده افتاد با اغتنام فرصت خطاب به بنده فرمودند كه عزم مراجعت به ايالات متحده را براى مدت پنج هفته از ماه اوت الى سپتامبر همين الآن نهايتاً جزم كرده اند. ارباب پس از اعلام اين مطلب كتاب ها را روى ميز گذاشتند و خودشان روى نيمكت نشستند و پاهايشان را دراز كردند؛ آن وقت نگاهى به بنده انداختند و فرمودند:
«استيونز، لابد خودت متوجه هستى، من انتظار ندارم در تمام مدت غيبت من تو خودت را توى اين خانه حبس كنى. چرا ماشين را برنمى دارى چند روز به يك جايى بروى از قيافه ات اين طور برمى آيد كه به مختصر استراحتى احتياج دارى.»
بنده از آنجا كه پاك غافلگير شده بودم درست نمى دانستم چه جوابى بايد به اين پيشنهاد بدهم. همين قدر به ياد دارم كه از اظهار مرحمت ارباب تشكر كردم، ولى ظاهراً نظر چندان محصلى ابراز نداشتم، چون كه ايشان در ادامه مطلب فرمودند:
«جدى مى گويم، استيونز. من واقعاً عقيده دارم كه تو بايد يك استراحتى بكنى. خرج بنزينش هم با من. شماها دائم توى اين خانه هاى درندشت محبوس هستيد و داريد زحمت مى كشيد؛ پس كى فرصت مى كنيد اين سرزمين زيباى خودتان را ببينيد »
اول بار نبود كه ارباب يك همچو مطلبى را پيش مى كشيدند؛ درواقع اين مسئله گويا حقيقتاً اسباب نگرانى خاطر ايشان شده بود اما بنده اين بار همان طور كه روى نردبان ايستاده بودم جوابى به خاطرم رسيد، به اين مضمون كه درست است كه ما اهل اين حرفه چيز زيادى از اين مملكت نمى بينيم، يعنى در و دشت و مناظر زيباى طبيعت را تماشا نمى كنيم، وليكن در عين حال ما انگلستان را بيشتر از غالب مردم سياحت مى كنيم، از اين جهت كه ما در خانه هايى خدمت مى كنيم كه بزرگترين خانم ها و آقايان مملكت تردد دارند.»
«The Remains of the Day» يا به روايت «نجف دريا بندرى»؛ «بازمانده روز»، يكى از شاهكارهاى ادبيات انگليسى در سال هاى پايانى قرن بيستم است؛ شاهكارى كه نويسنده اش يك ژاپنى است!
«كازوئو ايشى گورو» متولد ۱۹۵۴ ناكازاكى است و در ،۱۹۶۰ خانواده اش به انگلستان نقل مكان كردند و او با زبان انگليسى آميخته و آموخته شد كه حاصلش چند رمان تحسين برانگيز از جمله «منظره كمرنگ تپه ها»، «نقاشى جهان شناور»، «تسلى ناپذير» و همين «بازمانده روز» است [۱۹۸۹] كه جوايز زيادى را به خود اختصاص داد و از استقبال قابل توجه مخاطبان عام نيز برخوردار شد. از سال انتشار اين رمان، هر اثر تازه منتشر شده «ايشى گورو» در فهرست پرفروش هاى آثار ادبى انگلستان، در ميان پنج اثر نخست بوده است.
براساس اين رمان، فيلمى نيز به كارگردانى «جيمز آيورى» و با بازى آنتونى هاپكينز، اما تامپسون، جيمز فاكس، كريستوفر ريو و هيو گرانت در ۱۹۹۳ به پرده نقره اى راه يافت كه اثرى در خور تعمق اما بسيار مديون رمان بود بى آن كه بتواند دين خود را به رمان ادا كند!
جيمز آيورى در اين اثر، بيشتر در پى بازسازى ايده هاى از دست رفته در شاهكار تكه پاره شده اورسن ولز يعنى «آمبرسون هاى باشكوه» بود اما حاصل كار ميان يك فيلم سبك «ديويد لين»، نورپردازى هاى سبك هيچكاك [در دوره فيلم هاى بريتانيايى اش] و البته بى ظرافتى هاى كارول ريد [«مرد سوم» را به دليل تأثير مستقيم «ولز» و «گرين» بايد مستثنا كرد] در نوسان است و تنهايى «جيمز استيونز» شكست اش در زندگى و رؤياهاى از دست رفته اش در بازى تحسين برانگيز هاپكينز در نقش يك «ژوليوس سزار پيش خدمت» متأسفانه از دست رفته است! «استيونز» فيلم «آيورى» شباهت اندكى به شخصيت رمان «ايشى گورو» و شباهتى تام و تمام به بزرگزادگان نمايشنامه هاى شكسپير دارد! اگر «هاپكينز» در فيلم «شير در زمستان» نقش يك شاهزاده انگليسى [ريچارد شيردل] را طورى بازى مى كرد كه انگار يك روستايى در قصر «پيتر اتول» است در «بازمانده روز» اين «قاعده» معكوس مى شود تا شاهزاده اى به كسوت يك پيشخدمت درآيد! اين، البته يك اشتباه مهلك بود چرا كه شخصيت استيونز فاقد آن جوهره و اعتماد به نفس لازم براى پروراندن بلندپروازى هاى شكسپيروار بود و به صرف نثر فاخر و البته كاربردى «ايشى گورو» نمى شد چنين بلايى را سر اين شخصيت آورد. شايد «آل پاچينو» براى اين نقش مناسب تر بود و البته شايد، او هم در دام نگاه نادرست «آيورى» به رمان، گرفتار مى شد!
به هرحال «بازمانده روز» راه يافته به پرده نقره اى، اثرى است كه «پى رنگ » خود را از رمان گرفته و كالبد شخصيت ها را اما در فيلمنامه «Ruth Prawer jhabvala» مسيرى ديگر را پيموده و به سرانجامى ديگر رسيده و از اثرى درباره «انسان»، «عشق به ناچيزها» ، «عشق به خاطرات» و شكست هاى محتوم طبقه زير متوسط انگلستان بدل شده به اجراى متوسطى از تمامى آثار شكسپير در سينما [از ژوليوس سزار گرفته تا ليرشاه و هملت] بى آن كه شور پست مدرنيستى، تخيل پست مدرنيستى ، ابداع پست مدرنيستى ياريگر اثر باشد و آن را از سقوط در ورطه «تكه بردارى هاى مقلدانه و كاهنده ارزش هاى اثر» برهاند.
«ايشى گورو» البته با ظرافت بسيار در رمان خود، روح شكسپير را احضار كرده و شخصيت هاى مشهور او را به كالبدهاى جديد رهنمون شده است اما اين احضار ارواح ادبى متوجه وجوه ناگفته اين شخصيت ها در نمايشنامه هاى شكسپير است و بايد افزود كه مشمول شخصيت راوى [جيمز استيونز ] نمى شود!
* دو
مترجم صاحب نام «بازمانده روز» كه خود سال ها علاوه بر مترجمى به نقد ادبى و نقد فيلم نيز دلمشغول بوده است، درباره آن مى نويسد:
«فرهنگ انگليسى از لحاظ مواد و مصالحى كه ايشى گورو در ساختن زبان و فضاى داستان خود به كار برده است بسيار غنى است و در واقع مقدار زيادى از ادبيات انگليسى در پايان قرن نوزدهم و آغاز قرن بيستم به روابط كميك و تراژيك ارباب و پيش خدمت در جامعه اشرافى انگلستان مربوط مى شود.
كلمه «پيشخدمت » را من به جاى باتلر «butler» انگليسى به كار برده ام. «باتلر» از buttle انگليسى و bouteille فرانسوى (يعنى بطرى) آمده است، و اين ها هم از «بط » عربى گرفته شده اند، كه در زبان فارسى هم به كار مى رفته و به معناى صراحى است. به اين ترتيب، باتلر در اصل به معناى ساقى است...
روشن است كه از ميان خيل خدمتكاران خانه باتلر بيشتر با شخص ارباب سر و كار داشته است و طبعاً وظيفه چيدن ميز و آوردن و عرضه كردن غذا و نگهدارى از تالارهاى پذيرايى و غذاخورى و نظارت بر آشپزخانه و آبدارخانه هم رفته رفته به او محول شده و سرانجام مسئوليت انتخاب و احاله وظايف خدمتكاران هم برعهده او افتاده است.
به اين ترتيب ، من گمان مى كنم «پيشخدمت» فارسى، به معناى خدمتكارى كه بر ديگر خدمتكاران پيشى دارد و پيش ارباب (يعنى در حضور او) ظاهر مى شود، معناى باتلر انگليسى را تا حدى مى رساند؛ ولى در مفهوم باتلر معانى باريك ترى هم هست كه بايد به «پيشخدمت» اضافه شود.
در نظام زندگى اشرافى و اعيانى انگليسى، باتلر جاى خاصى دارد و چون از ميان همه خدمتكاران تنها اوست كه با شخص ارباب و مهمانان او در تماس مستقيم قرار مى گيرد، هيئت ظاهر و بر و لباس و حتى كلام و لهجه او بسيار اهميت پيدا مى كند؛ به اين معنى كه همه اين ها بايد مايه حفظ حيثيت و آبروى ارباب باشند، ولى در عين حال فاصله باتلر را با شخص ارباب نشان دهند. همچنين ، باتلر طبعاً در خانه ارباب شاهد و شنونده صحنه ها و گفت وگوهاى بسيارى خواهد بود كه نشان دادن هر نوع واكنشى در برابر آنها بيرون از حد اوست؛ بنابراين، باتلر نه تنها بايد محرم و رازدار باشد، بلكه بايد چنان رفتار كند كه گويى چيزى نمى بيند و نمى شنود، ولى درعين حال بايد چشم و گوشش به اندازه اى تيز باشد كه كمترين اشاره اى را از جانب ميزبان يا مهمانان به فوريت دريابد و براى برآوردن هر نوع نيازى كه احياناً در مجلس پيش مى آيد آماده باشد. ولى اين آمادگى را بايد با نوعى ظاهر گول و بى دست و پا همراه كند، چنان كه ميزبان يا مهمانان- كه خودشان دست كم گاهى اشخاص گول و بى دست و پايى هستند، يا اين طور وانمود مى كنند - هرگز او را تيزهوش تر و چابك تر از خود نبينند و بتوانند هرگاه بخواهند او را دست بيندازند. با اين همه، باتلر در مجلس يا در خانه به طور كلى وجود زائدى است، به اين معنى كه آنچه از او مى خواهند خدمات اوست، نه خود او، و كمال مطلوب اين است كه باتلر شخصاً وجود نداشته باشد، بلكه بتواند خدماتش را بدون وجود خودش انجام بدهد.»
آنچه كه از شخصيت «باتلر» به روايت دريابندرى درمى يابيم شخصيت خواجه دربار است: خاموش و هميشه به گوش؛ فرمانبردار و سرمه چشم كرده خاك دربار؛ چشم و گوش ناپيدا و البته آنقدر هوشمند كه در تغيير تاج و تخت هم اگر تقدير اقتضا كند مؤثر افتد!
«باتلر» انگليسى، خواجه دربارهاى كوچك است. شايد به اين دليل كه موقعيت ويژه وى مديون روزگار پس از «كرامول» است كه پادشاهى انگلستان، به مشروطه تحت اختيار اشراف مناطق مختلف انگليسى تغيير چهره داد و درواقع بدل به «ملوك الطوايفى مدرن» شد. «باتلر» به شكلى كه «ايشى گورو» توصيف مى كند موجوديتى جديد است كه بدون هوشمندى ظاهرى و اختيارات ويژه يك وزير دربار، بايد بحران هاى اين «دربار كوچك» را كنترل كند.
همانطور كه «كشور» نزد «وزير دربار»، معنايى محدود در كلمه «شاه» است درنظر «باتلر» نيز اين معنا خلاصه شده در كلمه «ارباب» است. «شاه خائن» يا «ارباب خائن» نزد اين دو نفر [وزير و باتلر] معنايى «ناموجود» است چرا كه «خيانت به كشور» از كسى كه «كشور» در وجودش معنا مى شود، ناممكن است! به همين دليل است كه «استيونز» هنگامى كه از همكارى ارباب سابقش با مقام هاى آلمان - در فضاى «جنگ سرد پيش از جنگ دوم جهانى» - سخن مى گويد او را خائن نمى داند.
«امروز وقتى انسان مى شنود كه اشخاص درباره مرحوم لرد صحبت مى كنند و آن مهملات را درباره نيت واقعى ايشان به هم مى بافند، بنده با خوشحالى خاطره آن لحظه و آن كلماتى را كه ايشان از صميم قلب در آن تالار خالى بر زبان آوردند به ياد مى آورم. هر مسئله اى كه بر سر خط مشى مرحوم لرد در سال هاى بعد پيش آمده باشد، بنده يك نفر هرگز شك نمى كنم كه در پشت تمام اعمال ايشان چيزى جز آرزوى ديدن «عدالت در اين دنيا» وجود نداشت.»
شايد به همين دليل است كه على اصغر شيرزادى - نويسنده، روزنامه نگار و يكى از برندگان جايزه بيست سال داستان نويسى ايران- چه در نقدى كتبى بر اين اثر و چه در نقدى شفاهى - در گفت و گويى حول اين رمان ايشى گورو - معتقد است كه اين رمان، بازتاب حقارت يك پسمانده جامعه اشرافى است. او مى گويد: «باتلر قادر نيست بر تقدير خود چيره شود چرا كه خواهان آن نيست.
او «بنده»، در ذهن خويش است نه در شغل اش. او تأييد كننده دائمى است چرا كه معيارهاى تأييد او از معيارهاى جامعه اى اخذ شده كه مظهرش - ارباب - بايد مورد تأييد هميشگى او باشد. او بازنده اى ابدى است كه بقاى «سراى دارلينگتن» و اماكنى شبيه به آن، در گرو ذهنيت تار عنكبوت بسته اوست.
او آنقدر شبيه ارباب خويش است در سكنات و رفتار كه در جايى از رمان، با ارباب واقعى اشتباه گرفته مى شود اما حتى در كهنسالى شهامت آن را ندارد كه خود را ارباب معرفى كند و به «باتلر» بودنش افتخار مى كند.»
اما واقعيت آن است كه اين وجه، تنها يكى از «وجوه معنايى» رمان است و محور معنايى آن بيشتر در «عشق به مكان» خلاصه مى شود. «عشق به مكان»، فرصت هاى متعدد را از «استيونز» مى گيرد. او فرصت ديدار پايانى با پدر را [كه او نيز روزگارى باتلرى معزز بوده و در واقع سرانجام دردناك وى، آينه اى روبه روى فرزند وى است] از دست مى دهد. فرصت يك زندگى آرام و انسانى، يك ازدواج موفق، داشتن فرزند و دريافتن زيبايى هاى حيات را از دست مى دهد چرا كه عاشق سراى دارلينگتن است. او حتى شيفته «لرد دارلينگتن» نيست چرا كه به رغم دست به دست شدن اين خانه اربابى و مرگ لرد، همچنان در اين «خانه عنكبوت» مى ماند و به آن به چشم يك خانه خصوصى، يك خانه شخصى نگاه مى كند. «استيونز» در ذهن خود، اتفاقات و اشخاص را استريزه مى كند و درواقع، خود در آن خانه به تنهايى قدم مى زند! شايد همين وجه رمان است كه هم «آيورى»، هم فيلمنامه نويس و هم هاپكينز را به اين اشتباه رهنمون شد كه شخصيت يك «اشراف زاده» را به «استيونز» ببخشند و با نورپردازى كلاسيك فضاهاى گوتيك، آن فضاى استريزه را در فيلم احيا كنند اما «استيونز»، اين خانه اربابى را قصر نمى بيند و خود را نيز يك اشراف زاده نمى داند؛ در نظر او، اين ملك اربابى، تجسم يك خانه شخصى متعلق به طبقه زير متوسط است كه تمام انگلستان - بلكه جهان - در آن خلاصه شده و خودش هم تنها يك مرد متعلق به طبقه زيرمتوسط است. در فيلم «آيورى»، فضاى استريزه شده رمان از وجود ديگران، بدل به فضاى استيليزه اى شده كه ديگر حاضران صحنه، بيشتر چون درباريان نمايشنامه «كاليگولا» كامو، بازيگران نمايشى هستند به كارگردانى اين سلطان خلق شده توسط آنتونى هاپكينز!
* سه
«كنفرانس ۱۹۲۳ نتيجه نقشه مفصلى بود كه لرد دارلينگتن مدت ها دنبال مى كرد؛ درواقع از اينجا كه نگاه مى كنيم به وضوح مى بينيم كه جناب لرد از حدود سه سال پيش براى رسيدن به اين نقطه حركت كرده بود. اين طور كه بنده به ياد دارم، ايشان در ابتدا با قرارداد صلح كه در خاتمه جنگ اول بسته مى شد چندان اشتغال خاطرى نداشتند و گمان مى كنم بشود گفت كه علاقه ايشان به آن مسئله بيشتر به واسطه دوستى با «هركارل- هائنتس برمن بود تا نتيجه تجزيه و تحليل خود قرارداد.
«هربرمن» كمى بعد از جنگ به سراى دارلينگتن تشريف آوردند. در آن ايام ايشان هنوز در لباس نظامى بودند و براى هر بيننده اى واضح بود كه ميان ايشان و لرد دارلينگتن دوستى صميمانه اى برقرار شده است. اين امر براى بنده اسباب تعجب نبود، چون به يك نظر ديده مى شد كه «هربرمن» آقاى بسيار نجيبى هستند. ايشان بعد از ترك خدمت قشون آلمان هم در ظرف دو سال بعد مرتب به اينجا سر مى زدند و متأسفانه از وجنات ايشان پيدا بود كه هر بار حال و روزشان بدتر شده است. لباس شان مندرس تر و هيكل شان نحيف تر مى شد؛ در نگاه شان آثار ترس و تعقيب پيدا شده بود و در ديدارهاى آخر مدت ها به هوا خيره مى شدند و حضور جناب لرد را پاك از ياد مى بردند و گاهى حتى متوجه نمى شدند كه طرف خطاب قرار گرفته اند.» «بازمانده روز» يك «رمان جاده اى» است. يعنى هم هست هم نيست! «هست» چون بخش خطى آن در راه ها و جاده هاى انگلستان، در سفرى كاملاً محدود در «تعريفى مشخص و زمانى مشخص» روايت مى شود و «نيست» چون بخش غيرخطى آن كه شامل رجعت به گذشته هاى متعدد است در «سراى دارلينگتن» مى گذرد و هرگاه كه در «زمان حال» رويدادى پيش مى آيد آن رويداد به تداعى صحنه هايى از گذشته مى انجامد و اين «تار و پود» تنيده از «گذشته و حال» ساختار رمان را تشكيل مى دهد.
«بازمانده روز» روايت زندگى ويران شده «جيمز استيونز» است؛ يك «باتلر» درجه يك كه طلايى ترين سال هاى زندگى اش را در خانه اربابى «لرد دارلينگتن» به باد داده است تا تنها شاهد پنهانكارى هاى سياسى لرد، مرگ پدر و چون آب، بخار شدن عشقى حتى بر زبان نيامده باشد. «ميس كنتن» كه در واقع ارشدترين خدمه زن سراى دارلينگتن است و البته مادون «باتلر»، در جست وجوى يك زندگى انسانى است اما استيونز خرابش مى كند.
«به خاطر دارم يك روز صبح، كمى بعد از آن كه پدرم و ميس كنتن به جمع خدمه پيوسته بودند، بنده در محل كارم پشت ميز نشسته بودم و به اوراق كارم رسيدگى مى كردم كه ديدم يك نفر در مى زند. به خاطر دارم كه وقتى ميس كنتن در را باز كرد و پيش از آن كه بنده از ايشان خواسته باشم وارد شد كمى جا خوردم. ايشان با يك گلدان بزرگ آمد و با لبخند گفت: آقاى استيونز، گفتم شايد اين گل ها اتاق شما را يك كمى روشن كنند.»
استيونز اعتقادات عجيبى دارد كه همه اين اعتقادات معلول عشق بى حد و حصر او به «مكان» است نه حتى به شغل اش. او از «مكان» يك معبد مى سازد با «مناسك» خاص خود كه او - و تنها او - مى تواند «كاهن اعظم» آن باشد.
«ميس كنتن و پدرم تقريباً در يك زمان به سراى دارلينگتن آمدند - يعنى در بهار ۱۹۲۲ - چون كه در همان موقع بنده سر خدمتكار و وردست پيشخدمت را با هم از دست داده بودم. علتش هم آن بود كه اين دو شخص اخيرالذكر تصميم گرفته بودند كه با هم ازدواج كنند و از خدمت خارج شوند. به نظر بنده اين جور مناسبات هميشه براى امور خانه خطرناك آمده. از آن روز تا به حال بنده چندين مستخدم را با هم از دست داده ام. البته پيش آمدن اين جور چيزها را ميان دخترهاى خدمتكار و خانه شاگردها بايد انتظار داشت و پيشخدمت كاردان كسى است كه اين را هميشه در نقشه خود به حساب بياورد؛ ولى ازدواج خدمه ارشد با همديگر ممكن است باعث وقفه در گردش امور بشود... اين جور اشخاص بلاى شئونات حرفه خودشان هستند.»
«استيونز» جوانى اش را در اين ملك اربابى به پيرى رسانده و اكنون دلخوش است به كرم ارباب جديد كه آمريكايى است و چندان از سنت هاى اشرافى انگليسى سردرنمى آورد و به همين دليل هم يك قاعده شكنى بزرگ مى كند و چند روزى به باتلر خود مرخصى مى دهد تا با اتومبيل گرانقيمت ارباب به سفر برود! حد اعلاى رستگارى در معبد دارلينگتن! و استيونز، زندگى اش را در اين سفر مرور مى كند و هى از نتيجه گيرى تن مى زند اما چاره اى نيست. اين نتيجه محتوم است كه او را رودرروى «خانم كنتن» قرار مى دهد كه او نيز همچون «استيونز»، چيزى را از دست داده است اما دست كم تلاش اش را كرده! براى «كنتن» آن خانه اربابى يك محبس است. او براى گريختن، بخت خود را مى آزمايد و شكست مى خورد؛ اما لااقل از «برد» خود مى بازد نه مثل استيونز كه از بازمانده اى كه در كيسه دارد.
«ميس كنتن لحظه اى ساكت شد. بعد ادامه داد: «ولى البته معنى اش اين نيست كه من بعضى اوقات - بعضى اوقات خيلى سخت - با خودم نمى گويم كه «چه اشتباهى وحشتناكى با زندگى خودم كردم.» آن وقت آدم به زندگى ديگرى فكر مى كند، زندگى بهترى كه مى توانسته داشته باشد...» خيال نمى كنم جواب ميس كنتن را فورى دادم، چون يكى دو دقيقه طول كشيد تا معناى كلمات ايشان را هضم كنم. به علاوه، همان طور كه لابد متوجه شده ايد، معناى اين كلمات طورى بود كه مى بايست نوعى غم و افسوس در بنده به وجود بياورد. در واقع - چرا اذعان نكنم - در آن لحظه قلبم داشت مى شكست.»
و پايان سفر، پايان نوعى زندگى است به شيوه اى كه از آغاز هم استيونز - در پس ذهنش -مى دانست كه به مويى بند است و آن مو هم يك دفعه پاره مى شود. تار عنكبوت، با وزش باد - گيرم نسيمى - ويران مى شود.
«پس شايد اين كه گفت تو نبايد اين قدر به پشت سرت نگاه كنى، درست گفت؛ بايد طرز نگاه مثبت ترى اتخاذ كنم و سعى كنم بازمانده روز را دريابم. چه حاصلى دارد كه مدام به پشت سرمان نگاه كنيم و خودمان را سرزنش كنيم كه چرا زندگى مان آن طور كه مى خواسته ايم از آب درنيامده » به روايت «ايشى گورو»، «مكان»، زمان را از ما مى گيرد تا خود بر جاى بماند و ما... راهى مى شويم!