دوشنبه ۱۹ فروردين ۱۳۸۷ - ۳۰ ربيع الاول ۱۴۲۹
Mon, Apr 7, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
دانش
ماجرا
قاب عكس۱
بانو
نگاهى به مجموعه شعر «كلاغ» از دكتر اميرحسين سجاديه
به انگيزه درگذشت آنتونى مينگلا، فيلمساز
برجسته بريتانيايى و سازنده «بيمار انگليسى»
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند: «بازمانده روز» [كازوئو ايشى گورو]
نگاهى به مجموعه شعر «كلاغ» از دكتر اميرحسين سجاديه
اشراق سى و يكمين مرغ
355221.jpg
] يزدان مهر]

*يك
«سايه اى مى رفت روى سنگ ها
ديده را مى برد سوى سنگ ها
و هم گنگى سايه گون در گشت بود
در گمان تو به توى سنگ ها
سوسماران سياه گود خاك
گريه مى كردند روى سنگ ها
زاغكى از آسمان آمد زمين
بيكران را ريخت توى سنگ ها
قارقارش هاله اى از سنگ شد
در ميان گفت وگوى سنگ ها
در سكوت تلخ و سنگين و سياه
ناله اى شد در گلوى سنگ ها
زاغ دنبال خيال سنگ بود
سنگ شو در جست وجوى سنگ ها»
«كلاغ» در ميان آثار ادبى دكتر اميرحسين سجاديه ـ نه آثار تخصصى پزشكى اش- از وجوه ارزشى متفاوتى برخوردار است. نخست اين كه سراسر اين مجموعه حول محور يك «اُبژه» [عين] شكل گرفته [يعنى كلاغ] و اين «اُبژه» بدل شده به فرمى روايى كه شكل روايت را از ظاهر كلاغ، حضورش در اساطير، استعاره زبانى كلاغ، استعاره ادبى كلاغ و كلاغ به عنوان موجودى «حاضر» و داراى روايت منحصر به فرد خود اخذ كرده است. دوم اين كه «زبان» در اين مجموعه از «ابزارى نازيبا» براى شكل دادن به «معانى» مورد نظر شاعر بدل شده به بخشى از آفرينش شاعر يعنى برخورد ابزارى سجاديه با «زبان» از موقعيت «واكنشى» به موقعيت «كُنشى» تغيير مقام داده و سر و سامان «ادبى» گرفته يا به روايتى ديگر، سجاديه شاعر از «زبان» به «ادبيات» وارد شده است. [گرچه در آثار «بسيار» پيشين او نيز مى شد از ورودهاى گهگاهى و ناخودآگاهانه به اين حوزه خبرى گرفت اما اين خبرگيرى در حد اشاره بود و به لطايف الحيل!] سوم اين كه «اتفاق معنايى» در اين مجموعه كمابيش به امرى «معمول» بدل شده و گرچه «اتفاق زبانى»، «اتفاق شكلى» يا «اتفاق ساختارى» هنوز در اين آثار دور از دسترس مى نمايد اما «كشف» به «شهود» در اين مجموعه لبخند زده است!
دكتر سجاديه در مقدمه كتاب مى نويسد:
«كلاغ در اساطير، تاريخ، اديان و فولكلور بشر همواره حضورى مرموز و راز آميز داشته است. از آن گاه كه قابيل، هابيل را مى كشد، كلاغ پيدا مى شود و تدفين برادر را به قابيل مى آموزد و در اولين تجربه مرگ آدمى را يارى مى دهد. پس از آن به آسمان مى رود تا مرگ و رهايى هميشه تداعى كننده هم باشند...
خداوند در بى تعين ها جلوه مى كند. باد، آب، نور، بى تعين هايى هستند كه از خدا براى بشر رمز گشايى مى كنند. دل عارف از خرابى آباد مى شود ...
بى تعينى زمان و مكان نيز در اشعار اين كتاب به چشم مى خورد. كلاغ از زمان فراتر مى رود و در بى زمان مى گذراند. مرگ و آغاز در اجتماع تناقض نما در كلاغ تجسد مى يابد. گويا ريشه بى زمان هستى را باز مى نمايد و اتحاد ازل و ابد را بازگو مى كند به قول مولانا: «هست ازل را و ابد را اتحاد‎/ عقل را ره نيست سوى افتقاد»...
جان هيك فيلسوف انگليسى، قائل است كه جهان ابهام ذاتى دارد و بسته به نظرگاه هاى مختلف تفاسير مختلف برمى دارد. نگاه مؤمنانه فكت هاى مؤمنانه مى آفريند و نگاه ملحدانه، فكت هاى ملحدانه به پيش چشم مى آورد. اين ابهام در ذات هستى است... به قول سيمون دوبوار، مرگ درون و معناى زندگى است و اين دو، هم را ترجمه مى كنند. شاعر در شعرى راز آفرينش و مرگ را يكسان مى انگارد و كلاغ را همچون فرشته اى در هبوط، پيام آور آن راز مى داند...
شنيدن راز هستى در قالب سكوت، نكته عتيق و عميق در عرفان است. راز از مهمترين مقولات فلسفه اگزيستانسياليسم گابريل مارسل است. مارسل معتقد بود كه دو رويكرد و مواجهه با هستى مى توان داشت؛ رويكرد مسئله انگيزانه و رويكرد راز ورزانه.»
اين متن گاه شطح گونه، گاه دين ورزانه گاه فلسفى مشرب گاه ... به خواننده يك نكته را گوشزد مى كند كه شاعر در جست وجوى افق هاى معنايى مختلف از «كلاغ» [از تجسم «كلاغ»] در زبان و ادبيات است. آيا موفق هم شده
*دو
«نگاه كن
سكوت
چگونه قاچ قاچ مى شود
در آوازش
هوا
چگونه خط مى خورد
در پروازش
نگاه كن
چه نرم وار
مى نشيند
بر سنگ
چه بى قرار
بال مى زند
در عرش
چه قارقار
جيغ مى كشد
درباد
نگاه كن...»
اين زبان - گرچه سهل و ممتنع- اما متعلق به دوره اى دور است در دهه چهل، سجاديه مى تواند بگويد: «اما صيقل خورده تر، نرم تر و الخ...» اما نوع كنش برابر زبان، متعلق به چهار دهه قبل است و سجاديه مى تواند بگويد: «هست كه هست! مهم كشف است و رسيدن به «آن» به «لحظه» به «شهود»، بقيه چيز قابل ملاحظه اى نيست.» و منتقد مى تواند بگويد: «حتى بازآفرينى زبان دهه ها يا حتى سده هاى پيشين بايد از منظر زبان پوياى گفت و گوى عامه مردم و همچنين «زبان ادبى مسلط خلاق» باشد.» و پاسخ بشنود: «كدام زبان ادبى مسلط خلاق ترجيح مى دهم كه به زبان رودكى برگردم تا خود را در اين «گرداب نامقصود» غرقه كنم!» اين نوعى واكنش است به ادبيات رايج؛ كه واكنش سودمندى هم نيست. ناكارآمدى اين واكنش به نوع نگرش يك شاعر - مثلاً اميرحسين سجاديه- به شعر يك دوره برنمى گردد چرا كه او مى تواند بپسندد يا نپسندد اما نمى تواند وجودش را و همه گيرى آن را انكار كند. مى تواند آن را يك شكست تمام عيار در تاريخ ادبى پارسى بداند اما نمى تواند آن را دور بزند. به گمانم دكتر سجاديه نيز موافق باشد با اين نظر كه هيچ كس «دادائيسم» را دور نزد بلكه همه از آن، از «زبان آن» براى رسيدن به قدم بعدى - به گمانم متفق القول باشيم- و شعرى متعالى سود بردند. درست است كه اين زبان صيقل خورده - در مقياس شعرهاى پيشين شاعر- ارج و قرب مكرمى در پيشگاه نقد مى تواند داشته باشد اما در مرحله «اتفاق معنايى» مى تواند چنين كاركردى داشته باشد - آن هم نه در پله هاى فوقانى اين نردبان- !
سجاديه در كلاغ ثابت مى كند كه تواناست در رسيدن به شعر مقبول «خواننده خاص» - البته نه در پله هاى فوقانى اين عروج! - و تواناست در ضبط و ربط تفكرات عرفانى و تأملات فلسفى اش در زبان ادبى شعر محور [چيزى كه در كتاب هاى پيشين، مشكل به دست مى آمد] و تواناست در ترجمه نشانه هاى كهن زبانى به زبانى ساده و «اين قرنى» [قرن شمسى!].
«در بيكرانه روى به پايان نهاد و رفت
بر آسمان صداى كلاغان نهاد و رفت
انگار سايه بود كه تا چشم هم زدم
روسوى هيچ محو و هراسان نهاد و رفت
روح سياه بود كه در شكل يك غراب
با قارقار سر به بيابان نهاد و رفت
ترس و هراس بود كه در پهنه سياه
شب را ميان وهم فراوان نهاد و رفت
ويران عشق بود كه با برگريز باد
پائيز را به جاى بهاران نهاد و رفت
تاريك مرگ بود، بود كه در خواهش ازل
يأس سياه را به دل و جان نهاد و رفت»
زبان شاعر در «كلاغ» ميان دو شيوه «نو» و «كلاسيك» در تلاطم و گاه شقه شدن است. غزل او البته پاكيزه تر است و اغلب تأثيرگذارتر [منهاى مواردى كه قافيه - اگر نگوييم «غلط» لااقل - ناكارآمد است مثل: مى پرد، مى زند، مى شود، مى كشد و الخ... كه با احتساب آن حرف آخر «دال»، لذت موسيقايى قافيه گردانى حاصل نمى شود] زبان غزل او، لااقل يك دهه از زبان شعرهاى نو وى جلوتر است و اين شايد به اين دليل است كه زبان مورد استفاده در «غزل نو» [اصلاً موجوديت غزل نو] در دهه پنجاه شكل گرفته و نسبت به دوران طلايى شعر نو در دهه چهل، يك دهه جلوتر است.
* سه
«و همى ز روى هاله ديواره فضا
پر مى زند به گستره بى كرانه ها
رو مى كند به هر طرف و محو مى شود
در بى مكان خويش به هر سو و هر كجا
در سايه ها كه سرزده از لابه لاى هم
زاغى زراه مى رسد و مى دهد صلا
در ساحتى كه روح مرا سايه مى كند
مى گيردم به پنجه و پرمى كشد هوا
در توده اى سياه و غبارين و بى حدود
مى تابدم به چنبره گنگ بى صدا
حسى عجيب مى كشدم در دل وجود
ابرى سياه مى بردم در شب فنا
صد قصه نگفته سكوت لب من است
من مانده ام سياه شب و شرح ماجرا»
زبان غزل سجاديه، ياد آور زبان «غزل نو» در دهه پنجاه است غزلى كه از يك سو به زبان «شبه كهن» منزوى متصل بود و از سويى ديگر به زبان امروزى بهمنى و در وجه اجتماعى خود نيز به بيانيه هاى فشرده در غزل صادقى.
غزل سجاديه [اگر بتوان چنين تركيبى را به كار برد چون اگر روايت حقوقى را از «زبان ويژه» بپذيريم، تأثير گذارى و شهره بودن به آن «زبان ويژه» را نيز بايد به «ديگر گفت» گويى افزود كه اين دو عنصر را غزل هاى سجاديه فاقدند] گز كرده و ميانه را گرفته و اندكى از منزوى، مثقالى از صادقى و سرسوزنى از بهمنى به اين «معجون» افزوده و قصد «سحر» كرده و ورد خوانده و كلاغ را پرانده!
شعرهاى مجموعه «كلاغ» يادآور شعرهاى مجموعه هاى سوم و چهارم شاعرى است كه روزگارى گفته بود: «سحر مى داند، سحر مى داند» و گفته بود: «ابرِ انكار به دوش آوردند!»
شعرهاى سپهرى نيز در مجموعه هاى سوم و چهارم اش، داراى «اتفاق معنايى» بودند اما هنوز نه تأثيرگذار بودند و نه شهره به «ديگرگويى»، در واقع «صداى پاى آب» با آن زبان گرم و زنده و سهل و ممتنع خود توانست «اتفاق زبانى» و «اتفاق شكلى» را سروسامان دهد. آيا سجاديه نيز مى تواند اين «قدم هاى در انتظار» را بردارد به هر حال فاصله اى كه او از آن آثار «بيشتر كوششى» [و البته نه در قادرى] تا «كلاغ» پيموده، فاصله اى طولانى است. او نيازمند مكاشفه در اطراف خويش است در اشيا و شهرى كه او را در برگرفته و آنگاه اتصال اين مكاشفه با معرفت تاريخى و فرهنگى و زبانى خود. راه ديگرى نيست دكتر! بايد شتاب كرد!
«... چيزى از آسمان فرود مى آيد
ناپيدا
ناپيدا
كاشكى مى شد رفت
دلى روشن كرد...
كلاغ بى مقصود
پرواز مى كند
انگار حكايتى
پايان مى يابد.»
به انگيزه درگذشت آنتونى مينگلا، فيلمساز
برجسته بريتانيايى و سازنده «بيمار انگليسى»
مرگ آقاى فوق العاده
355176.jpg
] منبع: Times]

مرگ آنتونى مينگلا فيلمساز ايتاليايى تبار بريتانيا كه اخيراً در ۵۴ سالگى و بر اثر عوارض عمل جراحى بر روى يك غده سبز شده در گردن وى در بيمارستانى در لندن حادث شد، يكى از بزرگترين ضايعه هاى دنياى سينما درماه هاى اخير بوده و اگر بخواهيم دقيق تر بگوييم، ابعاد اين واقعه از سينما نيز كه در آن مينگلا يك تهيه كننده و سناريست درجه اول هم بود، فراتر مى رود و به اپرا هم مى كشد، زيرا وى كارگردان اپرا هم بود و مهارتش برخى شئون و شاخه هاى ديگر هنرى را هم دربر مى گرفت.
به گفته منابع خبرى انگليس، در ابتدا به نظر مى رسيد كه عمل جراحى مينگلا خوب پيش رفته و ايرادى هم بروز نكرده است، اما در ساعت پنج صبح وى دچار تورم «نقطه عمل شده» و خونريزى شد و پزشكان قادر به مهار اين وضعيت نشدند.
در پى آن، ابراز شوك و ناراحتى عميق بابت از دست رفتن هنرمند برجسته اى كه به هنگام مرگ آنقدرها هم پير نبود، چه در بريتانيا و چه در كل دنياى هنر شروع و يك بار ديگر مشخص شد كه او در جامعه سينما محبوب و مورد تأييد اكثريت بوده است. پيام هاى تجليل از مينگلا نه فقط برخى هنرمندان مانند جود لاو بازيگر جوان سه فيلم وى، بلكه حتى رئيس جمهورى بوتسوانا را نيز شامل مى شد، زيرا مينگلا اخيراً به اين كشور آفريقايى سفر كرده و در آنجا رمانى از الكساندر مك كالا اسميت را به فيلمى به نام «آژانس كارآگاهى شماره يك زنان» برگردانده بود، اما اين نه يك فيلم سينمايى، بلكه كار ويژه تلويزيون بود كه براى شبكه BBC ساخته شده بود و فقط پنج روز بعد از مرگ وى از اين شبكه پخش شد.
اين جديدترين (و البته آخرين) پروژه ساختن فيلم هاى سينمايى از روى آثار ادبى از جانب مينگلا و تداوم بخش كارى بود كه وى به آن بسيار علاقه داشت و پيوسته تعقيب مى كرد و از همين طريق بود كه وى توانسته بود پيشتر فيلم هاى «آقاى ريپلى با استعداد» و «كوهستان سرد» را در سال هاى ۱۹۹۹ و ۲۰۰۳ بسازد و قبل از آنها «بيمار انگليسى» را رو كند كه هم اسكار برترين فيلم سال ۱۹۹۶ را برد و هم اسكار برترين كارگردانى آن سال را نصيب وى كرد.
به رغم تمامى استعدادها و مهارت غير قابل انكار مينگلا، او كه كارش را به عنوان يك قصه نويس و سناريست شروع كرده بود، مى گفت از جايگاه خود به عنوان يك كارگردان و از قوام و درجات و ارزش خود در چنين مكانى و حرفه اى مطمئن نيست و بر اين باور بود كه شايد آن قدرها هم كارگردان برجسته اى نباشد.
او مى گفت: «من فقط نويسنده اى هستم كه شايد توان كارگردانى داستان هاى نگاشته شده توسط خودم را داشته باشم و آن هم فقط تا حدى. شايد مطلب تند و صريحى براى اعتراف نباشد و خيلى ها زحمت اين كار را به خود ندهند، اما من دوست ندارم تحسين ها از من تصنعى و براى امورى باشد كه در آن تخصص ندارم.»
با اين حال كمتر بيننده اى فيلم هاى مينگلا را چيزى به جز محصول يك كارگردانى حساب شده از جانب وى توصيف مى كرد و نقطه كمال آن را مى شد اپيك هاى هاليوودى «بيمار انگليسى» و «كوهستان سرد» دانست كه هر دو و بويژه دومى با تمامى معيارها و ضوابط اين گونه اپيك ها ساخته و عرضه شدند و معلوم بود كه وى از هر جهت بر كارش و چيزى كه بايد عرضه كند، اشراف دارد.
***
آنتونى مينگلا در سال ۱۹۵۴ در جزيره ايزل اف ويت كه در كرانه جنوبى انگليس واقع و مكانى تفريحى و ويژه ايام تعطيلات است، به دنيا آمد. پدر و مادر او ايتاليايى هايى بودند كه يك شركت توليد بستنى را اداره مى كردند.
خود وى به دانشگاه هال در شمال انگليس رفت و در ابتداى ورودش به كارهاى هنرى، ابتدا به نمايشنامه نويسى پرداخت و با نمايش «ساخت بانكوك» كه داستان سفر يك گروه بريتانيايى به تايلند و اقدامات آنها در آنجا بود و در وست اند (مركز تئاتر لندن) به صحنه رفت، به شهرت در اين عرصه دست يافت. او براى برنامه هاى راديو و تلويزيون نيز نويسندگى مى كرد و قسمت هايى از سريال دراماتيك «گرنج هيل» را كه ويژه نوجوانان و جوانان بود و همچنين اپيزودهايى از مجموعه پليسى و محبوب «كارآگاه مورس» را به نگارش درآورد.
با اين اوصاف و اوضاع، بديهى بود كه قدم بعدى در راه هنرى و تكامل مينگلا، پرداختن به فيلمسازى و ورود به دنياى سينما باشد. مينگلا مى گفت: «از آغاز هم راضى نبودم كه نمايش ها و قصه هاى من منحصر به اتاق ها و مكان هاى محدود و با ريتمى ثابت باشد و تحرك و اتفاقات زيادى در آن روى ندهد. درست اين بود كه در نمايشنامه هاى من عامل زمان دائماً تغيير يابد و سرعت بر شيرينى ماجراها بيفزايد. من بايد به سمت نوعى متفاوت از قصه گويى مى رفتم.»
در سال ۱۹۹۰ بود كه مينگلا اولين فيلم بلندش را كارگردانى و عرضه كرد و از زمان اكران همان فيلم، از وى به عنوان فيلمسازى بسيار مستعد ياد شد. اين فيلم «صادقانه، ديوانه وار، عميقاً» نام داشت و يك كمدى درباره عشق و غم با بازى جوليت استيونسون و آلن ريكمن در رل هاى اصلى بود. خيلى ها فيلم دوم او را كه «آقاى فوق العاده» بود و در سال ۱۹۹۳ با بازى مت ديمون در رل اصلى اكران شد، نديدند، اما آن هم يك اثر سينمايى خاص و با مضمونى اجتماعى و نشانگر روابط سست خانوادگى موجود در غرب بود و حتى نگاهى گذرا به آن نيز از قابليت هاى خاص مينگلا سخن مى گفت و شايد هم عنوان و نام اين فيلم بهترين عبارت براى توصيف فيلمساز و نشان دادن ارزش هاى فراوان وى بوده باشد. با اين حال اوج شهرت و اعتبار با «بيمار انگليسى» به مينگلا رو كرد و تبحر او در بدل كردن رمانى شاعرانه از مايكل اونداتى نويسنده كانادايى به فيلمى اين چنين تحسين شده بر ارج و قرب وى افزود. خيلى ها معتقد بودند كه اين رمان به سبب درون گرا بودن و نشر و قصه گويى خاص اونداتى قابل بدل شدن به فيلم نيست و توانايى تغيير وضعيت دادن به يك اثر سينمايى را فاقد است، اما مينگلا با استفاده از رالف فاينس ايرلندى و كريستين اسكات تامس انگليسى در رل هاى اصلى و فراتر از آن با پرورش صحيح آن قصه ويژه ايام جنگ، غلط بودن نظريه فوق را به اثبات رساند و فيلمى را ساخت كه ۹ جايزه اسكار ۱۹۹۶ را درو كرد و برترين فيلم سال شناخته شد. هنرى كه مينگلا به خرج داد، ساختن يك اپيك و رخداد وسيع و عظيم از قصه اى بود كه از ديد برخى كارشناسان بيش از چند مليتى و فاقد يك نقطه اصلى و هسته مركزى بود و بواقع نيز او ريتم و روالى بالنسبه عامه پسند و قابل فهم را به قصه اونداتى بخشيد و هم فاكتور شكوه را به قصه اش ارزانى داشت و هم از عامل سنگينى بيش از حد كه از مضار رمان مورد رجوع خود بود، پرهيز كرد.
*نگارش مجدد
اين عادت مينگلا بود كه فيلم هاى در دست ساخت خود را هم بنويسد و هم كارگردانى كند و بهتر بگوييم بر اساس سناريوى خودش به كار بپردازد و اگر هم با رمان ها و آثار ادبى شناخته شده طرف بود (كه اغلب بود) آن را به گونه اى نو و مطابق با ميل خود از نو بنويسد و سپس آن را كارگردانى كند. در بعضى موارد مثل «بيمار انگليسى»، «آقاى ريپلى با استعداد» و «كوهستان سرد» اين روش بسيار موفق بود و جواب مى داد و گاه نيز مانند فيلم «شكستن و ورود به خانه» كه در سال ۲۰۰۶ اكران شد، آن قدرها موفق از آب در نمى آمد و اين فيلمى بود دراماتيك كه وقايع آن در منطقه پردردسر گريتى كينگ كراس شهر لندن روى مى داد.
«آقاى ريپلى با استعداد» كه مت ديمون در آن رل يك قاتل جوان در حال صعود در سلسله مراتب اجتماعى را بازى مى كرد، مورد ديگرى بود كه كار مينگلا را با تأييد و تحسين ناظران همراه ساخت و كانديداى پنج جايزه اسكار شد و يكى از آنها براى خود مينگلا و سناريويى بود كه وى براى اين فيلم نگاشته بود. اين سناريو به نوبه خود محصول اقتباس مينگلا از رمانى از پاتريشيا هاى اسميت بود.
فيلم وسترن سرشار از برف و رنج «كوهستان سرد» با تصاوير عظيم و اپيك خود بر اساس رمانى از چارلز فريزر پيرامون جنگ هاى داخلى آمريكا و پيامدهاى آن ساخته شد و اسكار نقش دوم زن سال را نصيب رنه زل ويگر كرد و كانديدايى هايى را نيز براى خود مينگلا، جود لاو، نيكول كيدمن و برخى عناصر ديگر فيلم به ارمغان آورد.
فيلم «آژانس كارآگاهى شماره يك زنان» نيز بر اساس رمان هايى ساخته شده كه زندگى و كارهاى يك كارآگاه خصوصى بوتسوانايى به نام پرشيوس راموتس وى را تشريح مى كند.
شبكه HBO اخيراً يك مجموعه ۱۳ قسمتى را از روى اين داستان ها رو كرده بود، اما مينگلا توانست فيلمى طولانى تر را براى BBC از روى آن تهيه و آماده كند. با اين حال او زنده نماند تا واكنش مردم را بعد از نمايش اين فيلم از تلويزيون (در دهه اول فروردين ۸۷) ببيند. اين درحالى بود كه بيش از شش ميليون نفر در مناطق مختلف بريتانيا به تماشاى اين اثر پرداختند و كنجكاوى فراوانى در اين خصوص از خود بروز دادند.
*مرد اپرا
همان طور كه قبلاً گفتيم، هنر مينگلا مربوط و منحصر به سينما نمى شد و او به اپرا نيز گرويده و در اين هنر هم بخت آزمايى كرده و به سطح بالايى در آن رسيده بود. در سال ،۲۰۰۵ مينگلا يك نسخه موفق از «مادام باترفلاى» پوچينى را در محل اپراى ملى انگليس در لندن به صحنه برد و طراحى حركات نمايشى و موزون آن را نيز به همسر خود كارولين چوا سپرده بود. سال بعد او اين نمايش را به عنوان برنامه افتتاحيه سيزون جديد اپراى مترو پوليتن نيويورك به اجرا گذاشت. او اخيراً در حال كار بر روى اپراى تازه اى به نام «دادالوس» بود و در اين زمينه با موسيقى سرايى به نام اوسوالدو گوليژوف به همكارى پرداخته بود و قرار بود برخى تصنيف ها و عبارات را خودش بنويسد و به علاوه كارگردانى هم بكند، ولى اجراى آن براى زودتر از سال هاى ۲۰۱۰ و ۲۰۱۱ در برنامه كار قرار نداشت. پيتر گلب مديركل تالار متروپوليتن (موسوم به «مت») مى گفت مينگلا با تأييد و تمجيد وسيع همكاران خود و كادرها و اعضاى اجرا كننده نمايش هاى خود و بويژه «مادام باترفلاى» مواجه بود و اين اعضا و نفرات، خود رأساً جوايز و هدايايى را براى مينگلا تدارك ديده و به وى اهدا كردند. گلب افزود: «مينگلا يك مرد خلاق و هنرمند سازنده بود و مى شد او را عامل يك رنسانس خواند و اين كه وى را فقط يك فيلمساز مبتكر بخوانيم، اشتباه است. شايد ندانيد اما آنتونى يك نوازنده متبحر موسيقى هم بود و پيانو را خوب مى زد و در نمايشنامه نويسى مهارت داشت و مجموعه اين محسنات سبب مى شود فقدان او را يك ضايعه بزرگ بدانيم و من و سازمان متروپوليتن از اين بابت بسيار ناراحتيم. شايد اين را هم ندانيد كه اعضاى اين سازمان به وى بسيار علاقه مند بودند و هر فرد تازه وارد به مت نيز به سرعت به مينگلا ارادت پيدا مى كرد و اين به خاطر شفافيت كاراكتر و صحت انديشه هاى حرفه اى وى بود.»
جود لاو كه از بازيگران محبوب مينگلا و شايد هم مورد تأييدترين هنرپيشه از ديد وى بوده باشد و در «آقاى ريپلى با استعداد»، «كوهستان سرد» و «شكستن و ورود به خانه» براى او ايفاى نقش كرد، نيز پس از شنيدن خبر مرگ وى گفته است: «مينگلا موجودى عجيب و جالب و فوق العاده بود و به هر مديومى كه تصور كنيد، علاقه و در آن صاحب نوعى تخصص بود و حتى ورزش را هم خوب مى شناخت. نشستن پاى صحبت او و همكارى با اين هنرمند حرفه اى موهبتى بود كه شامل هر كس نمى شد و در نتيجه بايد آن را گرامى مى شمرديم.»
جديدترين پروژه اى كه مينگلا در دست داشت و ناتمام ماند و به گفته شكار كاپور فيلمساز هندى مقيم هاليوود ادامه آن از جانب خود مينگلا و فقط دو روز قبل از عمل جراحى اين كارگردان به وى سپرده شد، يك فيلم كوتاه به نام «نيويورك، من تو را دوست دارم» است. شايد هم بهتر باشد بگوييم اين مجموعه از داستان هاى كوتاه عاشقانه در شهر مذكور خواهد بود كه قرار بود ساخت آن از اواخر فروردين در منطقه منهتن نيويورك شروع شود و اگر گفته هاى كاپور صحت داشته باشد، از همين تاريخ و با كارگردانى و هدايت وى و برخى هنرمندان ديگر، اين فيلم كليد خواهد خورد. از آنجا كه فيلم از اپيزودهاى متعدد شكل مى گيرد و هر قسمت به دست هنرمندان مجزا و متفاوتى سپرده مى شود، گمان مى رود كه فقط كارگردانى يكى از قسمت ها به مينگلا سپرده شده بود و اينك كاپور كه سابقه ساخت فيلم هاى دوگانه و موفق و تاريخى «اليزابت» را دارد، به جاى وى انجام وظيفه خواهد كرد. از ديگر بازيگران و كارگردانانى كه براى كار به اين پروژه دعوت شده اند، مى توان به اسكارلت يوهان سون، ناتالى پورتمن، ميرانير و برت راتنر اشاره كرد. كاپور متعهد شده است كه با در ذهن داشتن ياد و روش كار مينگلا اين فيلم كوتاه را بسازد و همچون او كار كند.
از طر ف ديگر برگزار كنندگان فستيوال بين المللى فيلم شانگهاى چين نيز متذكر شده اند كه براى تجليل از اين فيلمساز ايتاليايى الاصل، يك بخش از دوره جديد اين جشنواره را به تجليل از وى و پخش كارهايش اختصاص داده اند. اين دوره جشنواره در اواخر خردادماه در شانگهاى سر خواهد گرفت و اگر چينى ها تدارك ويژه اى براى مينگلا ديده اند، نه فقط به خاطر مرگ او، بلكه به اين سبب جنبى و مهم است كه قرار بود او امسال رئيس هيأت ژورى اين فستيوال ۹ روزه باشد و حالا كه نيست، طبعاً بايد فكرى ديگر كرد و به راه انداختن بخشى جنبى براى بزرگداشت او محصول همين تفكر و پيامد يك تغيير تلخ و اجبارى در برنامه اين فستيوال است.
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند: «بازمانده روز» [كازوئو ايشى گورو]
عنكبوت و پيشخدمت
] يزدان سلحشور]
355185.jpg
* يك
«از قرار معلوم احتمال عزيمت به اين سفرى كه چند روز است اسباب اشتغال خاطر شده روز به روز دارد بيشتر مى شود. بايد بگويم كه با اتومبيل راحت آقاى فارادى انفراداً عازم هستم و اين طور كه پيش بينى مى كنم در راه ناحيه وست كانترى مقادير زيادى از زيباترين مناظر سرزمين انگلستان را به چشم خواهم ديد و پنج بلكه شش روز از محل كارم كه همين سراى دارلينگتن باشد دور مى افتم. اين را هم گفته باشم كه موضوع سفر را حدود دو هفته پيش بود كه خود آقاى فارادى يك روز بعدازظهر كه مشغول گردگيرى تابلوهاى كتابخانه بودم از روى نهايت مرحمت پيش كشيدند. يعنى اين طور كه به خاطر دارم روى پله نردبان كتابخانه ايستاده بودم و داشتم گرد صورت ويكونت ودربى را مى گرفتم كه ديدم ارباب با چند جلد كتاب كه ظاهراً قصد داشتند به قفسه برگردانند وارد شدند و همين كه چشم شان به بنده افتاد با اغتنام فرصت خطاب به بنده فرمودند كه عزم مراجعت به ايالات متحده را براى مدت پنج هفته از ماه اوت الى سپتامبر همين الآن نهايتاً جزم كرده اند. ارباب پس از اعلام اين مطلب كتاب ها را روى ميز گذاشتند و خودشان روى نيمكت نشستند و پاهايشان را دراز كردند؛ آن وقت نگاهى به بنده انداختند و فرمودند:
«استيونز، لابد خودت متوجه هستى، من انتظار ندارم در تمام مدت غيبت من تو خودت را توى اين خانه حبس كنى. چرا ماشين را برنمى دارى چند روز به يك جايى بروى از قيافه ات اين طور برمى آيد كه به مختصر استراحتى احتياج دارى.»
بنده از آنجا كه پاك غافلگير شده بودم درست نمى دانستم چه جوابى بايد به اين پيشنهاد بدهم. همين قدر به ياد دارم كه از اظهار مرحمت ارباب تشكر كردم، ولى ظاهراً نظر چندان محصلى ابراز نداشتم، چون كه ايشان در ادامه مطلب فرمودند:
«جدى مى گويم، استيونز. من واقعاً عقيده دارم كه تو بايد يك استراحتى بكنى. خرج بنزينش هم با من. شماها دائم توى اين خانه هاى درندشت محبوس هستيد و داريد زحمت مى كشيد؛ پس كى فرصت مى كنيد اين سرزمين زيباى خودتان را ببينيد »
اول بار نبود كه ارباب يك همچو مطلبى را پيش مى كشيدند؛ درواقع اين مسئله گويا حقيقتاً اسباب نگرانى خاطر ايشان شده بود اما بنده اين بار همان طور كه روى نردبان ايستاده بودم جوابى به خاطرم رسيد، به اين مضمون كه درست است كه ما اهل اين حرفه چيز زيادى از اين مملكت نمى بينيم، يعنى در و دشت و مناظر زيباى طبيعت را تماشا نمى كنيم، وليكن در عين حال ما انگلستان را بيشتر از غالب مردم سياحت مى كنيم، از اين جهت كه ما در خانه هايى خدمت مى كنيم كه بزرگترين خانم ها و آقايان مملكت تردد دارند.»
«The Remains of the Day» يا به روايت «نجف دريا بندرى»؛ «بازمانده روز»، يكى از شاهكارهاى ادبيات انگليسى در سال هاى پايانى قرن بيستم است؛ شاهكارى كه نويسنده اش يك ژاپنى است!
«كازوئو ايشى گورو» متولد ۱۹۵۴ ناكازاكى است و در ،۱۹۶۰ خانواده اش به انگلستان نقل مكان كردند و او با زبان انگليسى آميخته و آموخته شد كه حاصلش چند رمان تحسين برانگيز از جمله «منظره كمرنگ تپه ها»، «نقاشى جهان شناور»، «تسلى ناپذير» و همين «بازمانده روز» است [۱۹۸۹] كه جوايز زيادى را به خود اختصاص داد و از استقبال قابل توجه مخاطبان عام نيز برخوردار شد. از سال انتشار اين رمان، هر اثر تازه منتشر شده «ايشى گورو» در فهرست پرفروش هاى آثار ادبى انگلستان، در ميان پنج اثر نخست بوده است.
براساس اين رمان، فيلمى نيز به كارگردانى «جيمز آيورى» و با بازى آنتونى هاپكينز، اما تامپسون، جيمز فاكس، كريستوفر ريو و هيو گرانت در ۱۹۹۳ به پرده نقره اى راه يافت كه اثرى در خور تعمق اما بسيار مديون رمان بود بى آن كه بتواند دين خود را به رمان ادا كند!
جيمز آيورى در اين اثر، بيشتر در پى بازسازى ايده هاى از دست رفته در شاهكار تكه پاره شده اورسن ولز يعنى «آمبرسون هاى باشكوه» بود اما حاصل كار ميان يك فيلم سبك «ديويد لين»، نورپردازى هاى سبك هيچكاك [در دوره فيلم هاى بريتانيايى اش] و البته بى ظرافتى هاى كارول ريد [«مرد سوم» را به دليل تأثير مستقيم «ولز» و «گرين» بايد مستثنا كرد] در نوسان است و تنهايى «جيمز استيونز» شكست اش در زندگى و رؤياهاى از دست رفته اش در بازى تحسين برانگيز هاپكينز در نقش يك «ژوليوس سزار پيش خدمت» متأسفانه از دست رفته است! «استيونز» فيلم «آيورى» شباهت اندكى به شخصيت رمان «ايشى گورو» و شباهتى تام و تمام به بزرگزادگان نمايشنامه هاى شكسپير دارد! اگر «هاپكينز» در فيلم «شير در زمستان» نقش يك شاهزاده انگليسى [ريچارد شيردل] را طورى بازى مى كرد كه انگار يك روستايى در قصر «پيتر اتول» است در «بازمانده روز» اين «قاعده» معكوس مى شود تا شاهزاده اى به كسوت يك پيشخدمت درآيد! اين، البته يك اشتباه مهلك بود چرا كه شخصيت استيونز فاقد آن جوهره و اعتماد به نفس لازم براى پروراندن بلندپروازى هاى شكسپيروار بود و به صرف نثر فاخر و البته كاربردى «ايشى گورو» نمى شد چنين بلايى را سر اين شخصيت آورد. شايد «آل پاچينو» براى اين نقش مناسب تر بود و البته شايد، او هم در دام نگاه نادرست «آيورى» به رمان، گرفتار مى شد!
به هرحال «بازمانده روز» راه يافته به پرده نقره اى، اثرى است كه «پى رنگ » خود را از رمان گرفته و كالبد شخصيت ها را اما در فيلمنامه «Ruth Prawer jhabvala» مسيرى ديگر را پيموده و به سرانجامى ديگر رسيده و از اثرى درباره «انسان»، «عشق به ناچيزها» ، «عشق به خاطرات» و شكست هاى محتوم طبقه زير متوسط انگلستان بدل شده به اجراى متوسطى از تمامى آثار شكسپير در سينما [از ژوليوس سزار گرفته تا ليرشاه و هملت] بى آن كه شور پست مدرنيستى، تخيل پست مدرنيستى ، ابداع پست مدرنيستى ياريگر اثر باشد و آن را از سقوط در ورطه «تكه بردارى هاى مقلدانه و كاهنده ارزش هاى اثر» برهاند.
«ايشى گورو» البته با ظرافت بسيار در رمان خود، روح شكسپير را احضار كرده و شخصيت هاى مشهور او را به كالبدهاى جديد رهنمون شده است اما اين احضار ارواح ادبى متوجه وجوه ناگفته اين شخصيت ها در نمايشنامه هاى شكسپير است و بايد افزود كه مشمول شخصيت راوى [جيمز استيونز ] نمى شود!

* دو
مترجم صاحب نام «بازمانده روز» كه خود سال ها علاوه بر مترجمى به نقد ادبى و نقد فيلم نيز دلمشغول بوده است، درباره آن مى نويسد:
«فرهنگ انگليسى از لحاظ مواد و مصالحى كه ايشى گورو در ساختن زبان و فضاى داستان خود به كار برده است بسيار غنى است و در واقع مقدار زيادى از ادبيات انگليسى در پايان قرن نوزدهم و آغاز قرن بيستم به روابط كميك و تراژيك ارباب و پيش خدمت در جامعه اشرافى انگلستان مربوط مى شود.
كلمه «پيشخدمت » را من به جاى باتلر «butler» انگليسى به كار برده ام. «باتلر» از buttle انگليسى و bouteille فرانسوى (يعنى بطرى) آمده است، و اين ها هم از «بط » عربى گرفته شده اند، كه در زبان فارسى هم به كار مى رفته و به معناى صراحى است. به اين ترتيب، باتلر در اصل به معناى ساقى است...
روشن است كه از ميان خيل خدمتكاران خانه باتلر بيشتر با شخص ارباب سر و كار داشته است و طبعاً وظيفه چيدن ميز و آوردن و عرضه كردن غذا و نگهدارى از تالارهاى پذيرايى و غذاخورى و نظارت بر آشپزخانه و آبدارخانه هم رفته رفته به او محول شده و سرانجام مسئوليت انتخاب و احاله وظايف خدمتكاران هم برعهده او افتاده است.
به اين ترتيب ، من گمان مى كنم «پيشخدمت» فارسى، به معناى خدمتكارى كه بر ديگر خدمتكاران پيشى دارد و پيش ارباب (يعنى در حضور او) ظاهر مى شود، معناى باتلر انگليسى را تا حدى مى رساند؛ ولى در مفهوم باتلر معانى باريك ترى هم هست كه بايد به «پيشخدمت» اضافه شود.
در نظام زندگى اشرافى و اعيانى انگليسى، باتلر جاى خاصى دارد و چون از ميان همه خدمتكاران تنها اوست كه با شخص ارباب و مهمانان او در تماس مستقيم قرار مى گيرد، هيئت ظاهر و بر و لباس و حتى كلام و لهجه او بسيار اهميت پيدا مى كند؛ به اين معنى كه همه اين ها بايد مايه حفظ حيثيت و آبروى ارباب باشند، ولى در عين حال فاصله باتلر را با شخص ارباب نشان دهند. همچنين ، باتلر طبعاً در خانه ارباب شاهد و شنونده صحنه ها و گفت وگوهاى بسيارى خواهد بود كه نشان دادن هر نوع واكنشى در برابر آنها بيرون از حد اوست؛ بنابراين، باتلر نه تنها بايد محرم و رازدار باشد، بلكه بايد چنان رفتار كند كه گويى چيزى نمى بيند و نمى شنود، ولى درعين حال بايد چشم و گوشش به اندازه اى تيز باشد كه كمترين اشاره اى را از جانب ميزبان يا مهمانان به فوريت دريابد و براى برآوردن هر نوع نيازى كه احياناً در مجلس پيش مى آيد آماده باشد. ولى اين آمادگى را بايد با نوعى ظاهر گول و بى دست و پا همراه كند، چنان كه ميزبان يا مهمانان- كه خودشان دست كم گاهى اشخاص گول و بى دست و پايى هستند، يا اين طور وانمود مى كنند - هرگز او را تيزهوش تر و چابك تر از خود نبينند و بتوانند هرگاه بخواهند او را دست بيندازند. با اين همه، باتلر در مجلس يا در خانه به طور كلى وجود زائدى است، به اين معنى كه آنچه از او مى خواهند خدمات اوست، نه خود او، و كمال مطلوب اين است كه باتلر شخصاً وجود نداشته باشد، بلكه بتواند خدماتش را بدون وجود خودش انجام بدهد.»
آنچه كه از شخصيت «باتلر» به روايت دريابندرى درمى يابيم شخصيت خواجه دربار است: خاموش و هميشه به گوش؛ فرمانبردار و سرمه چشم كرده خاك دربار؛ چشم و گوش ناپيدا و البته آنقدر هوشمند كه در تغيير تاج و تخت هم اگر تقدير اقتضا كند مؤثر افتد!
«باتلر» انگليسى، خواجه دربارهاى كوچك است. شايد به اين دليل كه موقعيت ويژه وى مديون روزگار پس از «كرامول» است كه پادشاهى انگلستان، به مشروطه تحت اختيار اشراف مناطق مختلف انگليسى تغيير چهره داد و درواقع بدل به «ملوك الطوايفى مدرن» شد. «باتلر» به شكلى كه «ايشى گورو» توصيف مى كند موجوديتى جديد است كه بدون هوشمندى ظاهرى و اختيارات ويژه يك وزير دربار، بايد بحران هاى اين «دربار كوچك» را كنترل كند.
همانطور كه «كشور» نزد «وزير دربار»، معنايى محدود در كلمه «شاه» است درنظر «باتلر» نيز اين معنا خلاصه شده در كلمه «ارباب» است. «شاه خائن» يا «ارباب خائن» نزد اين دو نفر [وزير و باتلر] معنايى «ناموجود» است چرا كه «خيانت به كشور» از كسى كه «كشور» در وجودش معنا مى شود، ناممكن است! به همين دليل است كه «استيونز» هنگامى كه از همكارى ارباب سابقش با مقام هاى آلمان - در فضاى «جنگ سرد پيش از جنگ دوم جهانى» - سخن مى گويد او را خائن نمى داند.
«امروز وقتى انسان مى شنود كه اشخاص درباره مرحوم لرد صحبت مى كنند و آن مهملات را درباره نيت واقعى ايشان به هم مى بافند، بنده با خوشحالى خاطره آن لحظه و آن كلماتى را كه ايشان از صميم قلب در آن تالار خالى بر زبان آوردند به ياد مى آورم. هر مسئله اى كه بر سر خط مشى مرحوم لرد در سال هاى بعد پيش آمده باشد، بنده يك نفر هرگز شك نمى كنم كه در پشت تمام اعمال ايشان چيزى جز آرزوى ديدن «عدالت در اين دنيا» وجود نداشت.»
شايد به همين دليل است كه على اصغر شيرزادى - نويسنده، روزنامه نگار و يكى از برندگان جايزه بيست سال داستان نويسى ايران- چه در نقدى كتبى بر اين اثر و چه در نقدى شفاهى - در گفت و گويى حول اين رمان ايشى گورو - معتقد است كه اين رمان، بازتاب حقارت يك پسمانده جامعه اشرافى است. او مى گويد: «باتلر قادر نيست بر تقدير خود چيره شود چرا كه خواهان آن نيست.
او «بنده»، در ذهن خويش است نه در شغل اش. او تأييد كننده دائمى است چرا كه معيارهاى تأييد او از معيارهاى جامعه اى اخذ شده كه مظهرش - ارباب - بايد مورد تأييد هميشگى او باشد. او بازنده اى ابدى است كه بقاى «سراى دارلينگتن» و اماكنى شبيه به آن، در گرو ذهنيت تار عنكبوت بسته اوست.
او آنقدر شبيه ارباب خويش است در سكنات و رفتار كه در جايى از رمان، با ارباب واقعى اشتباه گرفته مى شود اما حتى در كهنسالى شهامت آن را ندارد كه خود را ارباب معرفى كند و به «باتلر» بودنش افتخار مى كند.»
اما واقعيت آن است كه اين وجه، تنها يكى از «وجوه معنايى» رمان است و محور معنايى آن بيشتر در «عشق به مكان» خلاصه مى شود. «عشق به مكان»، فرصت هاى متعدد را از «استيونز» مى گيرد. او فرصت ديدار پايانى با پدر را [كه او نيز روزگارى باتلرى معزز بوده و در واقع سرانجام دردناك وى، آينه اى روبه روى فرزند وى است] از دست مى دهد. فرصت يك زندگى آرام و انسانى، يك ازدواج موفق، داشتن فرزند و دريافتن زيبايى هاى حيات را از دست مى دهد چرا كه عاشق سراى دارلينگتن است. او حتى شيفته «لرد دارلينگتن» نيست چرا كه به رغم دست به دست شدن اين خانه اربابى و مرگ لرد، همچنان در اين «خانه عنكبوت» مى ماند و به آن به چشم يك خانه خصوصى، يك خانه شخصى نگاه مى كند. «استيونز» در ذهن خود، اتفاقات و اشخاص را استريزه مى كند و درواقع، خود در آن خانه به تنهايى قدم مى زند! شايد همين وجه رمان است كه هم «آيورى»، هم فيلمنامه نويس و هم هاپكينز را به اين اشتباه رهنمون شد كه شخصيت يك «اشراف زاده» را به «استيونز» ببخشند و با نورپردازى كلاسيك فضاهاى گوتيك، آن فضاى استريزه را در فيلم احيا كنند اما «استيونز»، اين خانه اربابى را قصر نمى بيند و خود را نيز يك اشراف زاده نمى داند؛ در نظر او، اين ملك اربابى، تجسم يك خانه شخصى متعلق به طبقه زير متوسط است كه تمام انگلستان - بلكه جهان - در آن خلاصه شده و خودش هم تنها يك مرد متعلق به طبقه زيرمتوسط است. در فيلم «آيورى»، فضاى استريزه شده رمان از وجود ديگران، بدل به فضاى استيليزه اى شده كه ديگر حاضران صحنه، بيشتر چون درباريان نمايشنامه «كاليگولا» كامو، بازيگران نمايشى هستند به كارگردانى اين سلطان خلق شده توسط آنتونى هاپكينز!

* سه
«كنفرانس ۱۹۲۳ نتيجه نقشه مفصلى بود كه لرد دارلينگتن مدت ها دنبال مى كرد؛ درواقع از اينجا كه نگاه مى كنيم به وضوح مى بينيم كه جناب لرد از حدود سه سال پيش براى رسيدن به اين نقطه حركت كرده بود. اين طور كه بنده به ياد دارم، ايشان در ابتدا با قرارداد صلح كه در خاتمه جنگ اول بسته مى شد چندان اشتغال خاطرى نداشتند و گمان مى كنم بشود گفت كه علاقه ايشان به آن مسئله بيشتر به واسطه دوستى با «هركارل- هائنتس برمن بود تا نتيجه تجزيه و تحليل خود قرارداد.
«هربرمن» كمى بعد از جنگ به سراى دارلينگتن تشريف آوردند. در آن ايام ايشان هنوز در لباس نظامى بودند و براى هر بيننده اى واضح بود كه ميان ايشان و لرد دارلينگتن دوستى صميمانه اى برقرار شده است. اين امر براى بنده اسباب تعجب نبود، چون به يك نظر ديده مى شد كه «هربرمن» آقاى بسيار نجيبى هستند. ايشان بعد از ترك خدمت قشون آلمان هم در ظرف دو سال بعد مرتب به اينجا سر مى زدند و متأسفانه از وجنات ايشان پيدا بود كه هر بار حال و روزشان بدتر شده است. لباس شان مندرس تر و هيكل شان نحيف تر مى شد؛ در نگاه شان آثار ترس و تعقيب پيدا شده بود و در ديدارهاى آخر مدت ها به هوا خيره مى شدند و حضور جناب لرد را پاك از ياد مى بردند و گاهى حتى متوجه نمى شدند كه طرف خطاب قرار گرفته اند.» «بازمانده روز» يك «رمان جاده اى» است. يعنى هم هست هم نيست! «هست» چون بخش خطى آن در راه ها و جاده هاى انگلستان، در سفرى كاملاً محدود در «تعريفى مشخص و زمانى مشخص» روايت مى شود و «نيست» چون بخش غيرخطى آن كه شامل رجعت به گذشته هاى متعدد است در «سراى دارلينگتن» مى گذرد و هرگاه كه در «زمان حال» رويدادى پيش مى آيد آن رويداد به تداعى صحنه هايى از گذشته مى انجامد و اين «تار و پود» تنيده از «گذشته و حال» ساختار رمان را تشكيل مى دهد.
«بازمانده روز» روايت زندگى ويران شده «جيمز استيونز» است؛ يك «باتلر» درجه يك كه طلايى ترين سال هاى زندگى اش را در خانه اربابى «لرد دارلينگتن» به باد داده است تا تنها شاهد پنهانكارى هاى سياسى لرد، مرگ پدر و چون آب، بخار شدن عشقى حتى بر زبان نيامده باشد. «ميس كنتن» كه در واقع ارشدترين خدمه زن سراى دارلينگتن است و البته مادون «باتلر»، در جست وجوى يك زندگى انسانى است اما استيونز خرابش مى كند.
«به خاطر دارم يك روز صبح، كمى بعد از آن كه پدرم و ميس كنتن به جمع خدمه پيوسته بودند، بنده در محل كارم پشت ميز نشسته بودم و به اوراق كارم رسيدگى مى كردم كه ديدم يك نفر در مى زند. به خاطر دارم كه وقتى ميس كنتن در را باز كرد و پيش از آن كه بنده از ايشان خواسته باشم وارد شد كمى جا خوردم. ايشان با يك گلدان بزرگ آمد و با لبخند گفت: آقاى استيونز، گفتم شايد اين گل ها اتاق شما را يك كمى روشن كنند.»
355200.jpg
استيونز اعتقادات عجيبى دارد كه همه اين اعتقادات معلول عشق بى حد و حصر او به «مكان» است نه حتى به شغل اش. او از «مكان» يك معبد مى سازد با «مناسك» خاص خود كه او - و تنها او - مى تواند «كاهن اعظم» آن باشد.
«ميس كنتن و پدرم تقريباً در يك زمان به سراى دارلينگتن آمدند - يعنى در بهار ۱۹۲۲ - چون كه در همان موقع بنده سر خدمتكار و وردست پيشخدمت را با هم از دست داده بودم. علتش هم آن بود كه اين دو شخص اخيرالذكر تصميم گرفته بودند كه با هم ازدواج كنند و از خدمت خارج شوند. به نظر بنده اين جور مناسبات هميشه براى امور خانه خطرناك آمده. از آن روز تا به حال بنده چندين مستخدم را با هم از دست داده ام. البته پيش آمدن اين جور چيزها را ميان دخترهاى خدمتكار و خانه شاگردها بايد انتظار داشت و پيشخدمت كاردان كسى است كه اين را هميشه در نقشه خود به حساب بياورد؛ ولى ازدواج خدمه ارشد با همديگر ممكن است باعث وقفه در گردش امور بشود... اين جور اشخاص بلاى شئونات حرفه خودشان هستند.»
«استيونز» جوانى اش را در اين ملك اربابى به پيرى رسانده و اكنون دلخوش است به كرم ارباب جديد كه آمريكايى است و چندان از سنت هاى اشرافى انگليسى سردرنمى آورد و به همين دليل هم يك قاعده شكنى بزرگ مى كند و چند روزى به باتلر خود مرخصى مى دهد تا با اتومبيل گرانقيمت ارباب به سفر برود! حد اعلاى رستگارى در معبد دارلينگتن! و استيونز، زندگى اش را در اين سفر مرور مى كند و هى از نتيجه گيرى تن مى زند اما چاره اى نيست. اين نتيجه محتوم است كه او را رودرروى «خانم كنتن» قرار مى دهد كه او نيز همچون «استيونز»، چيزى را از دست داده است اما دست كم تلاش اش را كرده! براى «كنتن» آن خانه اربابى يك محبس است. او براى گريختن، بخت خود را مى آزمايد و شكست مى خورد؛ اما لااقل از «برد» خود مى بازد نه مثل استيونز كه از بازمانده اى كه در كيسه دارد.
«ميس كنتن لحظه اى ساكت شد. بعد ادامه داد: «ولى البته معنى اش اين نيست كه من بعضى اوقات - بعضى اوقات خيلى سخت - با خودم نمى گويم كه «چه اشتباهى وحشتناكى با زندگى خودم كردم.» آن وقت آدم به زندگى ديگرى فكر مى كند، زندگى بهترى كه مى توانسته داشته باشد...» خيال نمى كنم جواب ميس كنتن را فورى دادم، چون يكى دو دقيقه طول كشيد تا معناى كلمات ايشان را هضم كنم. به علاوه، همان طور كه لابد متوجه شده ايد، معناى اين كلمات طورى بود كه مى بايست نوعى غم و افسوس در بنده به وجود بياورد. در واقع - چرا اذعان نكنم  - در آن لحظه قلبم داشت مى شكست.»
و پايان سفر، پايان نوعى زندگى است به شيوه اى كه از آغاز هم استيونز - در پس ذهنش -مى دانست كه به مويى بند است و آن مو هم يك دفعه پاره مى شود. تار عنكبوت، با وزش باد - گيرم نسيمى - ويران مى شود.
«پس شايد اين كه گفت تو نبايد اين قدر به پشت سرت نگاه كنى، درست گفت؛ بايد طرز نگاه مثبت ترى اتخاذ كنم و سعى كنم بازمانده روز را دريابم. چه حاصلى دارد كه مدام به پشت سرمان نگاه كنيم و خودمان را سرزنش كنيم كه چرا زندگى مان آن طور كه مى خواسته ايم از آب درنيامده » به روايت «ايشى گورو»، «مكان»، زمان را از ما مى گيرد تا خود بر جاى بماند و ما... راهى مى شويم!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |