|
يك ماجرا، يك پرونده
|
|
|
|
|
|
يك نگاه
|
|
|
|
|
يك ماجرا، يك پرونده
زندگى مه آلود
|
|
|
] خسرو مبشر ]
وقتى سال نو از راه رسيد آنها هفتمين سال ازدواج شان را پشت سر گذاشته بودند. پدر شبنم از نخستين روز آشنايى با خانواده دامادش « سيروس » احساس خوبى نسبت به آنها نداشت. معاشرت با افراد تازه به دوران رسيده را نمى پسنديد . اما گويى تقدير چنين بود كه سيروس و شبنم با هم ازدواج كنند. روز جشن عقد، از خانواده شبنم فقط پدر، مادر و خواهر و برادرش شركت داشتند. اما اغلب نزديكان خانواده داماد آمده بودند. شيوا، خواهر بزرگ داماد كه شوهرش او را ترك كرده و پس از ازدواج با زنى، به يكى از كشورهاى اروپايى مهاجرت كرده بود شب عقدكنان ، برادرش را به گوشه اى كشيد و گفت: از حالا گفته باشم بايد گربه را دم حجله بكشى! چند ساله پدر همسرت تو را بلاتكليف گذاشته و با ازدواج تان مخالفت مى كرد. او غرور ما را شكست! پس الآن وقت تلافى است. خوب گوش ها و چشم هايت را باز كن و مواظب باش موقع عقد امتيازى به اين دختر ندهى كه بعدها گرفتارش شوى. سيروس پس از شنيدن توصيه هاى خواهر بزرگش لحظاتى به فكر فرو رفت. چرا كه قرار بود او و شبنم تا دقايقى ديگر به صورت رسمى زن و شوهر شوند ضمن اين كه از عروس و خانواده اش هم بدى نديده بود. همان موقع شيوا وقتى برادرش را در حالت ترديد و دودلى ديد اخم كرد و گفت: فكر كردن لازم نيست. اينها نتيجه سال ها تجربه است. به فكر آينده باش چرا كه اگر همسرت زمانى خواست طلاق بگيرد بايد تمام دار و ندارت را دودستى تقديمش كنى. سيروس بهت زده پرسيد: طلاق ! خواهر روز عقد آدم به طلاق فكر نمى كند. بعد سرش را تكان داد و مات و مبهوت از پشت پنجره به شكوفه هاى درختان نگاهى انداخت. مرد جوان به رغم ميل باطنى ناخواسته تحت تأثير حرف هاى خواهرش قرار گرفته بود، بنابراين با خود گفت: «پس بايد حسابى مراقب باشم كه امتيازى به شبنم ندهم. پس بگو چرا او اصرار داشت خانه اى بخريم. حالا مى فهمم به خاطر ترس از اجاره نشينى نبود بلكه او مى خواست بعد از عروسى خانه را به اسمش كنم. شايد هم نقشه اى دارد كه من از آن بى خبرم. بايد كارى كنم كه بفهمد من از آن بيدها نيستم كه با يك باد بلرزم.» سپس آبى به صورتش زد و وارد اتاق شد. شبنم با لباس سفيد در اتاق منتظرش بود. سيروس لبخندى زد و به آرامى گفت: چند دقيقه ديگر عاقد از راه مى رسد و همه چيز براى مراسم عقد آماده است. اما... او بدون اين كه حرفش را ادامه دهد از اتاق بيرون رفت. شبنم از برخورد سيروس حيرت زده و گيج شده بود. در اتاق عقد بشدت احساس تنهايى مى كرد. سرانجام عاقد از راه رسيد و دفتر بزرگ ثبت ازدواج را گشود. سيروس با دودلى كنار شبنم نشسته بود. عروس و داماد هم به جاى خوشحالى با قيافه اى افسرده به حرف هاى عاقد گوش مى دادند. بالاخره با اجازه بزرگترها صيغه عقد جارى شد. با اين امضاها در ظاهر مخالفت هاى خانواده هاى عروس و داماد براى اين ازدواج پايان يافت و دفتر تازه اى از زندگى شبنم و سيروس گشوده شد كه دورنماى چندان خوش و روشنى در آن به چشم نمى خورد. چند ماهى گذشته بود كه دخالت هاى خواهران سيروس در زندگى مشترك آنها شروع شد. «شيوا» مرتب به شبنم سركوفت مى زد و او را دخترى بى اصل و نسب خطاب مى كرد. حتى مى گفت: هزينه زندگى بالاست بايد مثل برادرش كار كند. از سوى ديگر شعله - خواهر كوچكتر داماد- نيز به برادرش مى گفت: كمى حواست را جمع كن. زرنگ باش. به همين راحتى پول به شبنم نده. او زن زندگى نيست. ولخرجى مى كند. اگر مى خواهى او قدر پول و زندگى شوهرش را بداند بايد كار كند. مرد كه نبايد اختيار مال و زندگى اش را به زنش بدهد. مى خواهى به او پول ندهى، بگو كه بدهكارى و يا وعده هاى درازمدت به او بده تا خسته شود و ديگر از تو چيزى نخواهد. سيروس پس از شنيدن حرف هاى خواهرانش سكوت مى كرد و چيزى نمى گفت. سعى مى كرد با شبنم هم بداخلاقى نكند اما رفتارش نسبت به روزهاى اول آشنايى كاملاً سرد شده بود. ۳ سال به همين طريق گذشت. در اين مدت آن دو يك روز خوش نداشتند. شبنم و سيروس به ظاهر شاد بودند اما در وجودشان افسردگى رخنه كرده بود. سيروس در پاسخگويى به نيش و كنايه هاى خواهرانش عاجز بود. يك روز شيوا طبق معمول به برادرش گفت: «خيلى بى عقل هستى. چرا به اين زودى همسرت باردار شد. او مى خواست با اين كار خودش را عزيز و در دل تو جا كند. با اين بچه زندگى و آينده اش را تأمين و بيمه كرد. اگر خداى نكرده اتفاقى براى پدر بيفتد او صاحب همه چيز خواهد شد. چون به تو ارث فراوانى خواهد رسيد و بعدها مجبور خواهى شد كه چيزهايى را به اسم بچه يا زنت كنى. پسر مواظب باش، اين قدر ناز زنت را نكش!» سيروس نگاهى به خواهرش انداخت. همان موقع زندگى چند ساله اش مثل يك فيلم از جلوى چشمانش عبور كرد. در اين مدت شبنم بارها از همسرش خواسته بود خانه اى اجاره كند و از خانه پدرى اش اسباب كشى كنند تا يك زندگى آرام، بدون دلهره و استرس داشته باشند. اما سيروس معتقد بود پدرش بيمار است و اگر او را ترك كند وى ناراحت و دلگير خواهد شد. بنابراين حاضر نبود به هيچ قيمتى پدر بيمارش را تنها بگذارد. سيروس مى دانست اثاثيه زندگى اش جهيزيه شبنم است و او تاكنون چيزى از وى نخواسته بود. اما نمى دانست چرا خواهرانش نسبت به همسرش اين قدر حسادت مى كنند. ما ه ها گذشته بود كه آنها صاحب يك دختر چشم آبى شده و نامش را «سمانه» گذاشتند. پدر و مادرش عاشق فرزندشان بودند. اما عمه ها چشم ديدن دختر كوچولوى برادرشان را نداشتند. سمانه ۵ ساله شده بود. در اين مدت نيز شبنم از حركات و رفتار خواهر شوهرهايش حسابى كلافه و خسته به نظر مى رسيد. سيروس نيز گاهى اوقات تحت تأثير حرف هاى خانواده اش به بهانه هاى واهى با شبنم بدرفتارى مى كرد. حتى كارشان به مشاجره لفظى هم مى كشيد. مرد چشم هايش را بسته بود و شبنم و دختر شيرين زبانش را نمى ديد. به همين خاطر افكار شوم در عمق جانش ريشه دوانده و خيلى زود عصبانى مى شد. شبنم از اين همه تندى و بى مهرى همسرش به تنگ آمده بود. بنابراين كم كم عكس العمل نشان مى داد. از تنهايى و حصارى كه سيروس و خانواده اش به دور او كشيده بودند رنج مى برد اما همه سختى ها را به خاطر شوهر و دخترش تحمل مى كرد. سيروس نيز بر اثر تأثير ات منفى خواهرانش هر روز از همسرش فاصله بيشترى مى گرفت. به بهانه هاى مختلف شب ها دير به خانه مى آمد و يا اين كه چند شب به خانه نمى آمد. شبنم ديگر حوصله هيچ كارى نداشت و حتى حاضر نبود با سيروس زير يك سقف زندگى كند. آنان پس از ۶ سال زندگى مشترك ديگر نمى توانستند با هم تفاهم و همدل باشند. تا اين كه در جريان مشاجرات شان شبنم به همسرش گفت: «سيروس تو فكر مى كنى من دختر ۱۷ يا ۱۸ ساله هستم كه بخواهم براى تو ناز كنم و يا اين كه تو تازه داماد هستى و زندگى ات را تازه شروع كرده اى، ما ۶ سال زندگى مشترك داشتيم و با عشق و علاقه با هم ازدواج كرديم و من برخلاف اراده و موافقت خانواده ام به خاطر علاقه ام به تو پاى سفره عقد نشستم. در طول زندگى مشترك مان سختى هاى زيادى كشيده ام و حرف هاى نيشدار خواهرانت را به جان خريدم. اما تو براى من چه كار كردى فقط به حرف خانواده ات گوش كردى و خواسته هاى آنان را به من تحميل نمودى. آنها نيز مانند يك عروسك خيمه شب بازى تو را به هر طرف كه بخواهند مى كشانند. چه شب هايى كه با چشم هاى اشك آلود به همراه دخترم سر به بالين گذاشتم. اما تو با دوستانت دنبال تفريح و خوشگذرانى بودى. سيروس تو مرد زندگى بودى و كار و درآمد خوبى داشتى. اما به خاطر حرف هاى خانواده ات كارت را از دست دادى. چون فكر مى كنى بزودى ارث قابل توجهى به تو خواهد رسيد اما اين را بدان سهم ارث تو را خواهرانت با زرنگى شان بالا خواهند كشيد و تو نيز آخر عمر بايد جيره خوار آنان باشى. من ديگر حاضر به زندگى با تو نيستم. بنابراين هر وقت فكر كردى مى توانى استقلال داشته باشى و به تنهايى زندگى ات را اداره كنى، در كنارت خواهم بود.» *** يك سال و نيم بعد، سيروس و شبنم تقاضاى طلاق توافقى كردند. اما سيروس حسابى از عواقب طلاق و تنهايى مى ترسيد. چند روز بعد هم زن و شوهر جوان حكم دادگاه مبنى بر اجازه طلاق توافقى را دريافت كردند. شبنم با ديدن حكم دادگاه بغض كرد و به نقطه اى خيره شد و خاطرات روزهاى آشنايى و نامزدى را به ياد آورد. چشم هايش گرم شد و قطرات درشت اشك آرام آرام از چشمانش فروغلتيد. چند سال از بهترين روزهاى عمرش را به پاى سيروس بيهوده سپرى كرده بود. زندگى مشتركى كه نتيجه آن يك دختر شيرين زبان بود كه در غبار زندگى تنها مانده بود. در راهروى دادگاه، دختر كوچولو دست مادرش را گرفت و راهى خانه شد؛ چرا كه پدرش سرپرستى دختر كوچولويش را به همسرش سپرده بود بى آن كه بداند چگونه پايه هاى زندگى خانواده اش را ويران كرده است.
|
|
|
|
|
عروس و داماد پشت ميله هاى زندان
|
|
|
] حميده گودرزى ]
رطوبت و بخار حمام نفس هاى مرد ۶۰ ساله را به شماره انداخته بود. مرگ را مقابل چشمانش مى ديد. بنابراين براى نجات جانش بايد تلاش مى كرد. پس از چند ساعت تلاش موفق شد طناب هاى دور بدنش را باز كند. نمى دانست در خانه اش چه اتفاقى افتاده است. با پاهايى لرزان از حمام خارج شد. بلافاصله به بازرسى اتاق ها پرداخت. هيچ چيز سر جايش نبود. دزدان تمام پول ها، طلا و لوازم با ارزش خانه را برده بودند. موجى از ترس و دلهره تمام وجود هوشنگ را فراگرفته بود. هر لحظه بيم آن را داشت كه دزدان دوباره به خانه اش حمله كنند. از اين رو، بلافاصله به سوى گوشى تلفن رفت و با پليس ۱۱۰ تماس گرفت و كمك خواست. دقايقى بعد گروهى از مأموران كلانترى ۱۰۷ فلسطين خود را به خانه مورد نظر رساندند. او كه از پشت شيشه آپارتمانش به خيابان نگاه مى كرد، به محض مشاهده خودروى پليس مقابل خانه اش، سراسيمه خود را به مأموران رساند. هوشنگ در نخستين تحقيقات به مأموران گفت: مديرعامل يك شركت خصوصى هستم كه پس از مرگ همسرم به تنهايى در خانه ام زندگى مى كنم. دو فرزندم نيز از سال ها قبل در خارج از كشور زندگى مى كنند. بنابراين از چندى قبل به دليل شدت بيمارى ام از طريق يك شركت خدماتى خدمتكارى استخدام كردم. شيوا كه دختر جوانى است كارهاى خانه و مراقبت از من را به خوبى انجام مى داد. او مى گفت با مادرش زندگى مى كند و مخارج زندگى شان را از طريق كار كردن در خانه هاى مردم و پرستارى از افراد سالخورده تأمين مى كند. بنابراين علاوه بر پرداخت حقوق ماهيانه اش مقدارى پول هم تحت عنوان كمك خرجى به او مى پرداختم. مدتى از حضور «شيوا» در خانه ام نگذشته بود كه يك روز همراه مرد جوانى به نام «سهيل» به خانه آمد. او گفت: «سهيل» نامزدش است كه در صورت فراهم شدن شرايط به زودى با هم ازدواج مى كنند. آن روز خدمتكار جوان از من خواست در صورت امكان براى همسر آينده اش نيز در شركتم كارى فراهم كنم. اما از آنجا كه رفتار و حركات مرد جوان را نمى پسنديدم، خواسته شيوا را رد كردم. بدين ترتيب شيوا هم پس از ۸ ماه كار از خانه ام رفت. با اين حال چند بار به بهانه هاى مختلف همراه نامزدش به خانه ام آمدند. تا اين كه صبح امروز دختر جوان تلفنى تماس گرفت و گفت: به خاطر موضوعى با مادرش درگير شده و از خانه بيرون آمده است. بعد هم از من خواست كمكش كنم. من هم به دليل اعتماد زياد مخالفتى نكردم. بنابراين او براى گفت وگو به خانه ام آمد. ساعتى از حضورش نگذشته بود كه زنگ خانه به صدا درآمد. اما وقتى در را باز كردم مرد سياه پوش نقابدارى را ديدم كه اسلحه اى در دست داشت. او با زور و تهديد وارد خانه شد. مرد مهاجم در حالى كه خود را مأمور مبارزه با موادمخدر معرفى مى كرد، با همدستى شيوا، دست، پا و دهانم را با چسب و طناب بسته و مرا داخل حمام خانه حبس كردند. آنها پس از سرقت پول، طلاها و اشياى گران قيمت فرار كردند. مأموران پس از شنيدن اظهارات صاحبخانه، بلافاصله تحقيقات براى شناسايى و دستگيرى شيوا و همدستش را آغاز كردند. آنها سرانجام با كشف سرنخ هايى هر دو متهم را شناسايى و دستگير كردند. شيوا در بازجويى ها ضمن اعتراف به مشاركت در طراحى و اجراى نقشه سرقت گفت: سال ها قبل پدر و مادرم از هم جدا شدند. در آن زمان من و پدرم در شهرستان زندگى مى كرديم و مادرم نيز به تهران آمده بود. سال گذشته نيز براى ادامه زندگى به خانه مادرم آمدم. پس از مدتى به دليل مشكلات اقتصادى و تأمين هزينه هاى زندگى مان مجبور به كار در خانه هوشنگ شدم. در اين مدت هم با سهيل آشنا شدم. او هم به خواستگارى ام آمد. مادرم ابتدا به دليل بيكارى سهيل با ازدواج مان مخالفت كرد. اما سرانجام با اصرارهاى من و سهيل به ناچار موافقت كرد و ما سر سفره عقد نشستيم. مدتى بعد از صاحب كارم - هوشنگ - خواستم تا براى همسرم در شركتش كارى فراهم كند. اما او قبول نكرد. من هم بعد از مدتى تصميم گرفتم تا در جايى ديگر كار كنم. در اين مدت من و سهيل چندين بار به خانه هوشنگ رفتيم. به همين خاطر همسرم هميشه تصور مى كرد هوشنگ به من نظر دارد. بنابراين براى آن كه هوشنگ را بترساند، اين نقشه را طراحى كرد. سهيل نيز در بازجويى ها، ضمن تأييد اظهارات همسرش گفت: روز حادثه، فقط براى ترساندن صاحبخانه با اسلحه پلاستيكى به خانه اش رفتم اما ناگهان وسوسه شدم تا مقدارى از پول ها و اشياى باارزش خانه را نيز سرقت كنيم. حال آن كه من و همسرم به شدت پشيمانيم و آرزوى عفو و بخشش داريم. پرونده متهمان پس از تحقيقات تكميلى، با صدور قرار مجرميت به دادگاه رفت. قاضى شعبه ۱۱۴۷ دادگاه عمومى - جزايى بعثت نيز پس از محاكمه متهمان، سرانجام شيوا را به يك سال زندان و ۲۰ ضربه شلاق و همسرش را نيز به ۲ سال زندان و ۳۰ ضربه شلاق محكوم كرد. رأى دادگاه نيز از سوى قضات شعبه ۴۱ دادگاه تجديدنظر تأييد شد.
|
|
|
|
|
يك نگاه
پدر بزرگ قربانى دزدان گاوصندوق
|
|
|
دو پسر كه با همدستى يكى از دوستان خود پدر بزرگشان را به قتل رسانده اند، در شعبه ۷۱ دادگاه كيفرى استان تهران محاكمه مى شوند. دو نوه ناخلف، وقتى پى بردند پدر بزرگشان مقدار زيادى پول در گاو صندوقش دارد نقشه قتل او را طراحى كردند. مأموران پليس آگاهى شهريار چهارم خرداد امسال در جريان قتل مرد ۷۶ ساله اى قرار گرفتند. كارآگاهان پس از حضور در خانه پيرمرد، در حالى با جسد يدالله روبه رو شدند كه آثار درگيرى روى بدنش به چشم مى خورد. كنار جسد نيز يك جفت دستكش و رشته طنابى كشف شد. خانواده مقتول نيز در بازجويى ها گفتند: گاوصندوق حاوى مدارك و مقدار قابل توجهى پول نقد بود كه تمام محتوياتش سرقت شده است. در حالى كه تحقيقات پليسى براى كشف راز اين جنايت ادامه داشت فردى در تماس با مأموران پليس شهريار گفت يك دستگاه خودروى پژو ۲۰۶ آلبالويى به طور مشكوكى كنار در باغى رها شده است. بلافاصله مأموران به محل مورد نظر رفتند اما خودرويى نديدند با اين وجود ساعتى بعد كارآگاهان خودرويى با همان مشخصات را در مقابل خانه قربانى جنايت مشاهده كردند. آنها در بازرسى خودروى متعلق به رضا نوه ۲۲ساله پير مرد با آثار پارگى روى صندلى عقب مواجه شدند. با به دست آمدن اين سرنخ رضا بازداشت شد و سرانجام در بازجويى ها به قتل اعتراف كرد. متهم گفت: روز حادثه همه اقوام در خانه ما ميهمان بودند. من كه از وجود ۱۰ ميليون تومان پول نقد در گاوصندوق پدر بزرگ خبر داشتم موضوع سرقت را با پسرخاله ام عادل و دوستم هاشم در ميان گذاشتم. آنها هم حاضر به همكارى شدند. بنابراين به خانه او رفتيم. پدر بزرگم در خواب بود. با تكه پارچه اى صورتش را پوشانده و با دست چند ضربه به سرش زديم. پس از اطمينان از مرگش گاو صندوق را به باغ برده و در آنجا مخفى كرديم. با اعتراف هاى رضا، كارآگاهان همدستان او را نيز دستگير كردند. پس از تحقيقات تكميلى بازپرس «برجسته» رئيس شعبه اول دادسراى شهريار، براى متهمان به اتهام مشاركت در قتل قرار مجرميت صادر كرد. پس از تأييد قرار مجرميت از سوى دادستان و صدور كيفر خواست، پرونده براى رسيدگى به دادگاه كيفرى استان تهران فرستاده شد. قرار است متهمان بزودى در شعبه ۷۱دادگاه كيفرى استان تهران محاكمه شوند.
|
|
|
|