سه شنبه ۲۰ فروردين ۱۳۸۷ -
Tue, Apr 8, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سياست
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
رودررو
كودك بادبادك
درباره «آرتور سى.كلارك»، نويسنده،
نظريه پرداز و استاد فرآيندهاى علمى - تخيلى
به انگيزه مرگ ريچارد ويدمارك، بازيگر ديرپاى سينما
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند: «بيلى باتگيت» [اى.ال.دكتروف]
درباره «آرتور سى.كلارك»، نويسنده،
نظريه پرداز و استاد فرآيندهاى علمى - تخيلى
خيال هاى حقيقى
355605.jpg
] وصال روحانى]

آرتور سى كلارك معروف كه اخيراً در ۹۱ سالگى بر اثر كهولت و عوارض بيمارى هاى كهن داخلى كه وى را سال ها به صندلى چرخدار دوخته بود، دار فانى را وداع گفته، آخرين غول و واپسين عضو برجسته از بزرگترين نسل صنعت مكاشفه و هنرهاى علمى - تخيلى محسوب مى شد. او نويسنده، محقق، نظريه پرداز و كسى بود كه توانسته بود Sience Fiction را از يك اثر عامه پسند نه چندان سطح بالا به گونه اى احترام برانگيز از ادبيات و هنرى متعالى بدل كند. او با يارى ايزاك آسيموف و رابرت هاين لين تصويرى جديد از ساينس فيكشن و آنچه بايد باشد، به دست آورد.
كلارك در سال ۱۹۴۵ نويد داد كه ماهواره هاى موسوم به Geosynchronous مى توانند پيام هايى را به سراسر جهان برسانند و وقتى چنين چيزى ثابت شد، او حالت پدرخوانده صنعت مبادلات ماهواره اى را يافت. او كتاب هاى غير تخيلى متعدد و آثار پرشمار ديگرى را كه ارتباط مستقيمى با ساينس فيكشن نداشتند، به رشته تحرير كشيد و بيشتر آنها مربوط به علم بهبود سطح و روال زندگى بشر در كره خاكى مى شد و دو بار نيز به عنوان رئيس انجمن زندگى فراسياره اى بريتانيا انتخاب شد و به همان اندازه در اكتشافات زير دريا و حركت در زير آب و غواصى ماهر بود و يكى از دلايلى كه بيش از ۵۰ سال در سريلانكا در شرق آسيا زندگى كرد، پرداختن به اين امر و غواصى و انجام مطالعات دريايى در آنجا بود.
با اين حال مهمترين اثر هنرى كه بر اساس نوشته ها و مطالعات و خيال هاى حقيقى كلارك ساخته و رو شد، همانا فيلم تاريخى و به يادماندنى «۲۰۰۱: يك اديسه فضايى» بود كه مبتنى بر داستان كوتاهى از كلارك به نام «The Sentinel» بود و متن سناريوى آن نيز با همكارى خود كلارك نوشته شده و با كارگردانى استنلى كوبريك مشهور ارائه گشته است. شايد به همين خاطر باشد كه كلارك هميشه خودش را يك نويسنده علمى - تخيلى مى دانست و امروز هم تأثيرگذارى او بر اين عرصه و مديوم، وسيع و انكارناپذير است.
ويژگى خاص داستان هاى تخيلى كلارك اين بود كه در دو روال كاملاً متفاوت سروده مى شد. يك روال آن خشك و بيش از حد مبتنى بر حقيقت بود و اين همان چيزى بود كه ظاهراً بايد از كلارك در هيأت يك مهندس انتظار داشت و او حتى در زمان جنگ جهانى دوم به عنوان يك راهنما و متخصص رادار در نيروى هوايى انگليس به كار گرفته شده بود. در يك داستان كوتاه او به نام «يك نفس عميق بگير» يك فضانورد بايد از فضاى كوچك تهى و خالى از هوا (و هر شىء ديگر) كه بين دو سفينه واقع شده، عبور كند و مسئله و دشوارى كار در اين است كه او بايد بدون يك پوشش فضايى دست به اين كار بزند تا زنده بماند، در نگاه نخست اين يك تصور بيش از حد رؤيايى است و حتى نوع بيان آن نيز ظاهراً لازم به ترميم نشان مى داد و شايد كلارك نتوانسته بود شخصيت پردازى لازم را هم روى كاراكترهايش صورت دهد، با اين حال اصل سوژه و مايه فكرى او و آنچه به آن اشاره مى كرد، پرشكوه و عظيم بود. به همان منوال رمان سال ۱۹۷۸ كلارك به نام «چشمه هاى بهشت» در اصل و ذات تشريح چگونگى ساخت و نحوه عمل يك آسانسور فضايى و يا چيزى از اين قبيل است. در تعريف و توصيفى كه كلارك از اين وسيله به دست مى دهد، ما با شيئى روبه رو هستيم كه از هر سو يك كابل به آن آويزان است و قسمتى از آن نيز به يك قمر مصنوعى در آسمان سوق يافته است.
فرضيه كلارك اين است كه با وسايلى از اين دست مى توان به مدارهاى اطراف زمين رسيد و به سفر در دل فضا دست زد، بدون اين كه احتياج به پرتاب كردن اين شىء به دل فضا از طريق راكت ها و موشك ها باشد. مثل اكثر كتاب هاى نوشته شده توسط كلارك در اين مورد خاص، اين اثر ادبى نيز بسيار مبتنى بر علم ولى قدرى خشك و كم انعطاف نگاشته شده بود. شما ممكن است چنين كتابى را به خاطر اصالت سوژه هايش بخوانيد و به آن جذب شويد و يا اين كه اصلاً نخوانيد. در همه حال كلارك به شدت تجسم گرا و اهل رؤيا و بافتن خيال هاى شيرين بود و اينجا بود كه مدل دوم و سبك ثانوى نوشتن هاى وى شكل مى گرفت. در يكى از معروف ترين داستان هاى او به نام «۹ ميليارد نام براى خالق هستى» دو مهندس كامپيوتر توسط چند رهبر تبتى استخدام مى شوند تا يك كامپيوتر را به گونه اى برنامه ريزى كنند كه بتواند هر نام ممكنى را براى خالق حيات و توصيف او ابداع و تصور و ترسيم كند، ولى اين مهندسان بدون قبول ايده ها و باورهاى تبتى ها كه مى گويند كره زمين و زندگى بر روى آن فقط با مأموريت فوق ادامه مى يابد، محل را ترك كرده و كار خود را ناتمام مى گذارند. در پايان نمايش كلارك در جمله اى مشهور مى آورد: «بر بالاى سر انسان ها و بدون هيچ سر و صدايى، ستاره ها در حال دور شدن از نظرها بودند.»
در يك رمان ديگر كه كلارك قبل از داستان فوق نوشته است و «شهر و ستاره ها» نام دارد، اتفاقات مورد اشاره نويسنده ميلياردها سال بعد و زمانى روى مى دهد كه ديگر اثرى از اقيانوس ها بر سطح زمين نيست و حتى ماه هم نابود شده است و انسان هاى فناناپذير به ستاره هايى كه نسل هاى قبلى بشر و اسلاف آنان به فراخور مقاصد خود بازسازى و به كار گرفته بودند، پشت كرده اند. اين گونه رخدادها را بسختى مى توان تبديل به يك داستان خوب و تأثيرگذار كرد و مثل شيرهايى كه زود فاسد مى شوند، سريعاً از دور خارج مى گردند، اما حتى چند دهه بعد از زمان نگارش قصه توسط كلارك، دنياى طراحى شده توسط او به خواننده اين اثر يك حس جالب و عجيب را مى بخشد و در آن زيبايى تصنعى و حيرتى وجود دارد كه فقط مى توان در روندها و داستان هاى موسوم به سكولار يافت.
شايد خدمت بزرگتر و اصلى تر كلارك به امور علمى - تخيلى، معرفى آن به عنوان علمى باشد كه انتقال آن از زمانى به زمانى ديگر پردردسرترين كار نيست. در «پايان كودكى» كه شايد بهترين كتاب كلارك باشد، روند تكاملى بشر به نقطه نهايى و تكوين خود مى رسد و ناگهان يك نسل از كودكان تبديل به ابر انسان مى شوند. در اين راستا كلارك نشانه هايى را به دست مى دهد كه داشتن هوشى برتر و خداگونه چه وضعى دارد و اين كار را با استادى انجام مى دهد و همسو با آن مطلع شدن والدين اين كودكان از اين نكته كه پيشرفت فوق شامل حال شان نشده و از اين روند جا مانده اند، نفس خواننده ها را مى گيرد و شايد هم دل شان را مى شكند.
«۲۰۰۱: يك اديسه فضايى» كه با قوه خاص و غير متعارف فيلمسازى استنلى كوبريك تبديل به يكى از شناخته شده ترين كارهاى كلارك شده، راز آفرينش و زنجيره حيات را شرح مى دهد و بهتر بگوييم اتفاقات و شرايطى را فراروى ما مى گذارد كه شايد بر اساس آن زندگى بشر، از نژاد اوليه آن تا امروز تكامل يافته و حركت كرده باشد، اما ما در يك سفينه فضايى شكل گيرى نطفه حيات بشر را هم مى بينيم و با چيزى مواجهيم كه شايد زندگى انسان ها را از ماقبل تاريخ تا امروز هدايت كرده و به پيش رانده باشد. با تصويرپردازى شگرف كوبريك (كه به سال ۱۹۹۹ و به واقع ۹ سال قبل از كلارك درگذشت) روند زندگى و تكوين بشر به شكلى پرشكوه و در دل يك ماجراى فضايى و در يك سفينه به تصوير كشيده شده، اما مهمترين مسئله، ارائه فرضيه هايى درباره چگونگى شروع زندگى و هستى در اين جهان است. چيزى كه كلارك در هاله اى از ابهام آن را مطرح مى كند و كارگردانى كوبريك بر ابهام آن مى افزايد.
اگر در فرضيه حيات آنها سؤال هايى به چشم مى خورد، در عوض در اين شكى نيست كه آرتور سى كلارك در ۱۶ دسامبر ۱۹۱۷ در يك خانواده عمدتاً كشاورز در انگليس چشم به جهان گشود و پس از كسب شهرت و اعتبار اوليه از سال ها پيش در سريلانكا ساكن شد و اهالى اين كشور نيز بر اثر كثرت سال هاى حضور او در اين كشور، وى را يكى از خود مى دانستند و زمانى هم كه درگذشت، همچون يكى از ذخاير ملى از دست رفته با او برخورد كردند و برايش مراسم گراميداشت متعددى را برپا داشتند. به درخواست خود كلارك كه در سال هاى اخير از طريق اينترنت و ايميل هر روز با صدها دوستدار علم و فرهنگ در تماس بود، اين عبارت بر سنگ قبر او حك شده بود: «اينجا آرتور كلارك آرميده است. كسى كه هرگز بزرگ نشد، اما از تلاش براى رشد كردن هم دست برنداشت.» وقتى هم از او قبل از مرگ پرسيده بودند آيا ميراثى از وى باقى مى ماند يا خير، او گفته بود: «پا به هر كتابخانه قابل ذكرى بگذاريد، اسم و نشانى از من در آنجا خواهيد يافت.» نالاكا گوناواردنا مدير روابط عمومى كلارك در سريلانكا نيز پيرو اين نظريه مى گفت: «كلارك اعتقاد داشت كه نمايش و به واقع زندگى بايد ادامه يابد و هيچ چيز نبايد باعث توقف رشد و تحقيقات علمى شود. وى اصرار داشت كه مرگش را با عزا همراه نكنيم و برعكس ادامه روند توسعه علم را گرامى داريم.»
چهار ماه پيش در مراسم تولد ۹۰ سالگى كلارك و پا گذاشتن وى به ۹۱ سالگى نيز سه آرزو را مطرح كرده بود: يكى سر برآوردن حقيقى اى تى (موجودات هوشمند فرابشرى و فضايى) كه توصيف استيون اسپيلبرگى آن در فيلمى با همين نام آمده بود. دوم دورى جستن بشر از حرص و آز و ثروت و سوم برقرارى صلح در سريلانكا كه جنگ داخلى و نا آرامى به مدت يك ربع قرن در آنجا حكم رانده است. اطمينانى در دست نيست كه هيچ يك از اين سه آرزو عملى شود، اما حدود ۱۰۰ كتاب و صدها داستان كوتاه و مقاله اى كه از كلارك بر جاى مانده، مى توانند رنگى بهتر و علمى تر و مطمئن تر به زندگى بشر در سال هاى پس از اتمام حيات وى بزنند.
به انگيزه مرگ ريچارد ويدمارك، بازيگر ديرپاى سينما
آخرين مرد سرسخت
355587.jpg
ريچارد ويدمارك بازيگر ديرپاى آمريكايى كه اخيراً در ۹۴ سالگى در پى بيمارى هايى طولانى و عوارض كهولت در منزل مسكونى اش در شهر راكس برى در ايالت كانه تيكات كشورش چشم از جهان فرو بسته است، شايد از آخرين مردان نسل قديم سينماى هاليوود بوده باشد. او به نسلى تعلق داشت كه مشابه آنان دست كم در دو دهه اخير بسيار به ندرت يافت شده اند.
اين از عجايب و البته از قدرت بازيگرى ريچارد ويدمارك بود كه در همان نخستين فيلم خود و در همان مرتبه اول كه در يك فيلم بازى كرد، كانديداى اسكار شد. آن اتفاق در سال ۱۹۴۷ و براى حضور او در «بوسه مرگ» كه يك كار جنايى جذاب و يكى از بهترين «فيلم نوآر»هاى ايام اكرانش بود، روى داد. ويدمارك در آن فيلم رل يك قاتل روانى و يك آدم عصبى ترس آفرين را با استادى ايفا كرده بود و تصوير و حالت وى ديرپاترين يادگار و نماد آن فيلم به حساب مى آمد. اين عادت و تخصص ويدمارك بود كه نوعى حالات عصبى و رمزآلود و حركات غيرقابل پيش بينى را به رل هاى اغلب منفى خود در فيلم هايى ببخشد كه بسيارى شان جنايى و پليسى و مربوط به دورانى مى شدند كه عصر طلايى فيلم نوآر به حساب مى آمدند.ويدمارك چنان در اين مجموعه و كلكسيون رل ها خوب جا مى افتاد و حركت مى كرد و حس ناشناخته اى از ترس و جنايت و يا تقابل با آن را به بينندگان منتقل مى كرد كه روزى روزنامه نيويورك تايمز مجموعه رل هاى ويدمارك را «گالرى نقش هاى مرموز» خواند.
ولى ويدمارك فقط آدم بد و كاراكتر منفى فيلم ها نبود، بلكه به كرات رل آدم هاى سرسخت و مصالحه ناپذير، پليس ها، كابوى ها و آدم هاى آرمان طلب را هم ايفا كرد، ولى هميشه چهره اى محكم در فيلم هايش بود و اين چيزى بود كه در صورت و نگاه وى نيز جاى ثابتى داشت و بهتر بود كه تغييرى در آن حادث نمى شد. ويدمارك طى ۵ دهه مكرراً الگوهاى فوق را در رل ها و فيلم هاى متعدد بازى كرد، ولى مثل برخى بزرگان ديگر نسل خود، اغلب خودش بود و معمولاً بر رل مربوطه مى چربيد و روحيات خودش چنان بارز بود كه غالباً ويژگى هاى كاراكترهاى محوله به وى زير سايه مى رفتند.

* از بالاى راه پله
ديرپاترين رل ويدمارك در سينما، به رغم فزون تر از ۵۰ سال حضور وى در اين هنر، همان طور كه پيشتر نيز به گونه اى مورد اشاره قرار گرفت همان نقش نخست او، يعنى رل قاتل فيلم «بوسه مرگ» بود. او در صحنه اى از اين فيلم، يك زن فلج نشسته بر روى صندلى چرخدار را با خنده اى عصبى و با حالاتى هيستريك از بالاى راه پله به سمت پائين رها مى كند و اين صحنه در آن زمان اثر ديرپايى را روى بيننده ها مى گذاشت و امروز هم فاقد تأثير و بدون بار روانى نيست. اين كاراكتر تامى اودو نام داشت و نه خود ويدمارك و نه ساير اعضا و عوامل و كادرهاى تهيه آن فيلم هرگز باور نمى كردند كه سال ها بعد همچنان با تمجيد و اعجاب از آن ياد شود. اين در حالى روى داده است كه ريچارد ويدمارك در نقش هاى متنوع و متفاوتى ظاهر شد و در بيش از ۶۰ فيلم ديگر ايفاى نقش كرد ولى باز هم رل تامى اودو از بقيه بارزتر و از نظر مردم مؤثرتر بود و تنها بارى را هم كه وى نامزد جايزه اسكار شد، شكل داد. ريموند بورد و اتى ين چاميتون در كتاب خود تحت عنوان «چشم انداز فيلم نوآر آمريكا ۵۳-۱۹۴۱» در اين خصوص نوشته اند: «نقش آفرينى ريچارد ويدمارك در «بوسه مرگ» غيرقابل فراموشى است، زيرا اين موجود منحوس نه چندان درشت اندام با چشم هاى تا حدى از حدقه درآمده و خنده هاى عصبى جنايت آساى خود هر يك از ناظران فيلم را تكان مى دهد. با هنر و خونسردى ويدمارك، اين رل نه فقط تبديل به ماندگارترين نقش وى در سينما شده، بلكه از بارزترين رل ها در سينماى جنايى و در ميان نقش هاى منفى است.»
جالب تر توضيحاتى بود كه ويدمارك سال ها بعد طى مصاحبه هايش پيرامون آن فيلم و رل ارائه داد. او گفت آن خنده هاى عصبى كه حسن بزرگ و اسلحه كارساز وى در آن فيلم به شمار مى آمدند، به واقع از حالات عصبى و ترس خود او نشأت مى گرفتند و نشانگر تسلط وى بر رل محوله و بر فيلم و موضوع نبودند! وى افزود: «هر موقع شك دارم و سوار چيزى نيستم و خودم احساس ترديد مى كنم، مى خندم و اين خنده ها عصبى است و نه نشانه استيلاى من بر محيط. دست خودم نيست. اين خنده هاى عصبى، خودشان مى آيند و تازه يادتان باشد كه اين فقط اولين فيلم من بود و در نتيجه مى ترسيدم و با محيط آشنا نبودم و نمى توانستم آن را سريعاً هضم كنم. با مكانيسم هاى فيلمسازى و راه و روش آن و مقتضياتش به اندازه لازم آشنا نبودم و تنها چيزى كه از من بر مى آمد و به واقع برخاسته از آن شرايط بود، خنده هاى عصبى بود. البته من هميشه و در زندگى عادى ام و بدون آن ملاحظات و قصه نيز خنده هايى از اين دست دارم. خنده هايى كه به نظر عصبى و خباثت آميز مى آيند.»

* مرموز و جذاب
با اين حال و چه تصادفى و چه نشأت گرفته از تسلط و مهارت، حضور ريچارد ويدمارك به قدرى موفق بود كه برخى انجمن هاى طرفدار كاراكتر خيالى تامى اودو اينجا و آنجا سبز شدند و هاليوود متوجه اهميت شخصيتى شد كه خود آن را خلق كرده بود. به اين ترتيب كمپانى فاكس قرن بيستم بلافاصله قراردادى ۷ ساله با او بست تا مبادا اين نوستاره از دستش برود و در دامان ساير استوديوها بيفتد. ويدمارك در تشريح ديرپايى و وسعت تأثيرگذارى رل تامى اودو در فيلم مورد بحث مى گفت: قرار شد در يكى از فيلم هاى بعدى ام با جان وين معروف همبازى شوم و تا آن زمان فقط همان فيلم بوسه مرگ از من اكران شده بود. با اين حال تا وارد صحنه فيلمبردارى شدم، وين نگاهى از دور به من انداخت و گفت: «بفرماييد، آن لعنتى خندان هم دارد مى آيد.»
شايد هم خوشبختى ويدمارك در اين بود كه در نيمه دوم دهه ۱۹۴۰ و در دهه ۱۹۵۰ مطرح شد و اين زمان ها عصرى بودند كه فيلم هاى جنايى - پليسى با مضامين تيره و آدم هايى اغلب سياه دل و به واقع آنچه فيلم نوآر مى شناسيم و فرانسوى ها آن را فيلم سياه ناميده اند، در اوج خود بسر مى بردند و شكوفا و موفق بودند. آن فيلم هاى خاص و كدر سرشار از كارآگاهان خصوصى تيزهوش، گنگسترهاى چندجانبه، آدم هاى دورو، زنان حيله باز و حتى پليس هاى غيرقابل اعتماد بودند و به هيچ چيز در آن قصه ها و در ميان آدم هاى آن نمى شد اطمينان كرد و جذابيت (ولو منفى) آن فيلم ها نيز از همين نكته برمى خاست. ويدمارك در تأييد اين طرز نگرش مى گفت: «اين گونه فيلم ها و رل ها بسيار به كار مى آيند، زيرا در عين سياهى، جذاب و مرموزند و كافى است قدرى انطباق پذير باشيد و در آن صورت از اعتبار و شهرت اين فيلم ها به عنوان سكوى پرتاب خود استفاده خواهيد كرد.» و اين كارى بود كه ويدمارك به نحو احسن انجام داد.
***
ريچارد ويدمارك در تاريخ ۲۶ دسامبر ۱۹۱۴ در شهر سان رايز در ايالت مينه سوتاى آمريكا چشم به جهان گشود و در منطقه ميانه غربى اين كشور بزرگ شد. او به كالج ليك فارست در نزديكى شيكاگو رفت و با استفاده از بورسيه در آنجا مشغول تحصيل شد و خواستش اين بود كه يك حقوقدان و وكيل شود اما او پيوسته به كار بازيگرى و هنرهاى دراماتيك كشيده مى شد و بيشترين حدى كه به يك وكيل نزديك شد، بازى در نمايش «دانشجوى حقوق قضايى» در دومين سال حضورش در آن كالج بود و سال ها بعد نيز وقتى در فيلم مشهور «دادگاه نورنبرگ» بازى كرد، نيز رل يك دادستان آمريكايى را ايفا نمود و اين هم نزديكترين حدى بود كه مى شد براى همزيستى او با سيستم هاى قضايى تلقى و تصور كرد.
پس از پايان سال هاى درس و كالج، ويدمارك در برخى نمايش ها و همچنين برنامه هاى راديويى به كار گرفته شد و در ايام جنگ جهانى دوم دوران و كار هنرى وى به شكوفايى نسبى رسيد زيرا نوعى بيمارى گوشى و ضعف در شنوايى مانع عضويت وى در ارتش و عدم اعزام او به جبهه شد و او در هاليوود ماند و آنجا به كار و زمينه سازى براى خود پرداخت. پس از مشهور شدن در هاليوود، ويدمارك به بازى در فيلم هاى ديگر پرداخت و اكثر رل هاى او در ابتدا مانند نقش محوله به وى در «بوسه مرگ» تيره و منفى بودند و از آن دست مى توان به «راه خانه»، «خيابانى بدون نام»، «انتخاب در خيابان جنوبى» و «شب و شهر» اشاره كرد كه آخرى باز از فيلم نوآرهاى مشهور زمانش بود. ويدمارك كوشيد در دهه ۱۹۵۰ با بازى در فيلم هايى پرماجرا و متفاوت از رل هايى كه برشمرديم، فاصله بگيرد و تصويرى ديگر براى خود برگزيند و از اين طريق بود كه وى در فيلم «تالارهاى مونت زوما»، «آسمان هاى قرمز مونتانا» و «The Frogmen» ايفاى نقش كرد.

* دور از فضاى روز
ويدمارك آثار وسترن را نيز دوست مى داشت و از كار در اين ژانر استقبال مى كرد. «باغ شيطان» روبروى گرى كوپر، «تير شكسته» در جوار اسپنسرتريسى، «الامو» با جان وين و «پاييز قبيله شاين» و «چگونه غرب فتح شد» دوتا از كارهاى جان فورد استاد بى همتاى وسترن سازى محصول اين رويكرد و تمايل بودند. از ديگر كارهاى ماندنى ويدمارك مى توان به «مديگان» اشاره كرد كه ماجراهاى يك كارآگاه با بازى او بود. در فيلم «بن بست» (بدون راه خروج) نيز ويدمارك يك فرد طرفدار تبعيض نژادى بود، اما او آن قدر بابت بد و بيراه هايى كه مجبور بود طى فيلم به كاراكتر سيدنى پواتيه سياهپوست بدهد، احساس گناه مى كرد كه در فاصله هر يك از برداشت ها و سكانس ها مكرراً از وى عذرخواهى مى كرد!
اما سرسختى و محكم بودن خصلت و عادت ريچارد ويدمارك بود و او در تمامى فيلم هايش اين ويژگى را بروز مى داد و وى را با همين صفت مى خواستند و به تصوير مى كشيدند و آنچه در بيست ـ سى سال اخير و بويژه از اوايل دهه ۱۹۹۰ به بعد در سينما ترسيم شده در تضاد با اين خصلت و منادى لرزش كاراكترها و آدم هاى سست عنصر بوده و فيلم هاى روز بيشتر مبتنى بر بازى هاى كامپيوترى و موضوعات خيالى و ماوراءالطبيعه و اتفاقات فضايى و علمى - تخيلى سخيف شده است و دقيقاً به همين خاطر است كه احساس مى شود يكى از آخرين مردهاى سرسخت سينما زمانى اين صنعت و كلاً دنياى حيات را ترك گفته كه جا براى پذيرش وى كم و كمتر و دشوارتر شده بود و الگوهاى كنونى قهرمانى و حتى ضدقهرمانى با روحيات و چهره خاص ويدمارك، آن گونه هاى برجسته شده در زير چشم، موهاى طلايى صاف و چشم هاى آبى نافذ و جست وجوگر و نشانگر ثبات و همخوانى ولو اندكى هم نداشتند.
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند: «بيلى باتگيت» [اى.ال.دكتروف]
پسرى كه از افسانه ها بيرون پريد!
] يزدان سلحشور]
355629.jpg
* يك
«حتم نقشه اش را كشيده بود چون وقتى با ماشين وارد بارانداز شديم كشتى حاضر بود، موتورش هم كار مى كرد و آب شبتاب را تو رودخانه مى چرخاند، كه غير از آن هيچ نورى نبود چون ماه نبود، چراغ برق هم تو اتاقكى كه رئيس بارانداز بايست نشسته باشد روشن نبود، تو خود كشتى هم نبود، چراغ هاى ماشين ما هم البته روشن نبود، اما هر كسى جاى هر چيزى را مى دانست. وقتى هم آن ماشين پاكارد گنده رفت رو سرازيرى اسكله ميكى راننده طورى با ترمز مى راند كه تخته ها جنب نمى خوردند، وقتى هم جلو ورودى كشتى نگه داشت درهاى ماشين بسته شده بود و آنها را همچين هُل دادند بالا كه تو آن تاريكى سايه شان هم هيچ جا نيفتاد. هيچ مقاومتى هم نكردند. من فقط سياهى يك آدميزاد به چشمم خورد، همين، تنها چيزى هم كه شنيدم شايد صدايى بود كه آدم وحشت زده از خودش در مى آورد، آن هم وقتى كه دست يك ديگرى غير از خودش روى دهنش باشد. درهاى ماشين بسته شد و ماشين غرش كنان راه افتاد رفت و هنوز يك دقيقه نگذشته بود كه كشتى داشت از اسكله دور مى شد. كسى به من نگفت نيا، من هم پريدم روى عرشه كنار نرده ايستادم، البته دل تو دلم نبود، اما خب بچه زرنگى بودم، اين را خودش گفته بود، اهل چيز ياد گرفتن بودم، حالا مى فهمم عاشق آن قدرت بى پيرش بودم كه هيچ كس مثل خودش ازش سردرنمى آورد، عاشق آن خطرش بودم، به هر آدمى يك نگاه مى انداخت، در يك چشم به هم زدن كلكش كنده بود، همه اش براى همين بود، براى همين بود كه حالا من آنجا بودم، دلم غنج مى زد كه گفته بود من بچه زرنگى هستم، چون كه ديوانگى اش راست راستى خطرناك بود. از اين گذشته من خوش خيالى بچه ها را داشتم، از بس سرتق بودم خيال مى كردم هر وقت خواستم مى توانم بزنم به چاك از چنگش در بروم، خودم را از ميدان خشم و فهمش بيندازم بيرون، چون مى توانستم هر وقت لازم شد از ديوار راست بالا بروم، تو كوچه ها جيم بشوم، از پله هاى اضطرارى جست بزنم پائين، روى هره پشت بام تمام خانه هاى دنيا پشتك وارو بزنم. آخر بچه زرنگى بودم من، اين را خودم پيش از او فهميده بودم، اگرچه وقتى او هم گفت دلم قرص تر شده ديگر شدم مال او. ولى خب، آن وقت ها فكر اين چيزها نبودم، فقط يك جور زرنگى داشتم كه مى توانستم هر وقت لازم شد به كار بزنم، يعنى فكر هم نبود، فقط يك جور غريزه بود كه براى روز مبادا پس كله ام كمين كرده بود، وگرنه چرا بايد وقتى آن باريكه آب شبتاب زير پاهام داشت گشاد مى شد به آن راحتى از روى نرده جست بزنم تو كشتى دور شدن خشكى را تماشا كنم، آن هم با آن بادى كه از آن شب سياه مى آمد مى خورد به چشم هام و آن جزيره پر از چراغ كه جلو روم داشت مى آمد بالا، عين كشتى اقيانوس پيماى بزرگى كه دارد مى گذرد و مرا جا مى گذارد، توى چنگ آن گانگسترهاى خونخوار دوره و زمانه ما.
دستورى كه به من داده بود ساده بود، گفته بود هر وقت به تو نگفته اند چه كار بايد بكنى شش دانگ حواست را جمع كن و از هيچ چيزى غافل نشو. البته به اين عبارت نگفته بود، ولى حاليم كرده بود كه بايد هميشه خدا در هر حالى كه هستم چشمم را باز و گوشم را تيز كنم، حالا چه در حال تفريح باشم چه در حال خطر يا چه مى دانم خفت و خوارى و فلاكت، گفته بود از كوچك ترين لحظه اى نبايد غافل بشوى، حتى اگر لحظه آخر عمرت باشد.»
ژانر «نوآر» كه فرانسه زبانان و انگلوساكسون ها را از يك سو و ادبيات و سينما را از سويى ديگر به هم متصل مى كند، يك وابستگى خونى ـ استعارى يا معنايى يا شكلى در بطن خود داراست. هدف از اين «يا»ها و نه «و»ها، اشاره به هويت مستقل هر يك از كاركردهاى اين ژانر است؛ چرا كه استعاره اى دال بر كاربرد اين ژانر مى تواند كل اثر را تحت سيطره تفسيرى متفاوت قرار دهد، به دور از آن كه آيا معناى اثر چيست يا شكل روايى اش به چه صورت است. همان طور كه معناى «نوآر» نيز اثر را از وابستگى استعارى و شكل روايى مى رهاند و در فضايى استريزه و استيلزه ـ در ذهن ما و از منظر شكل روايى آفريده شده در ذهن ما ـ قرار مى دهد. شكل روايى «نوآور» نيز گرچه اين تأثير را مؤكدتر و مشددتر داراست اما اين افزونى عناصر تأثيرگذار بر دواير تفسيرى يا معنايى، تنها بر ارزش افزوده «يا» تأكيد دارد نه بر اتحاد ازلى ابدى معنا، شكل روايى و استعاره در اين ژانر.
«بيلى باتگيت» رمان تحسين برانگيز «اى.ال.دكتروف» زير سايه هر سه عنصر است: هم شكل روايى اين ژانر را داراست يك گروه گانگستر كه به رهبرى يك آدم جاه طلب و بشدت بى رحم مى خواهد بقيه گروه ها را از ميدان به در كند[ هم معناى اين ژانر را داراست ]آدم ها به دنيا مى آيند كه بيش از حق شان طلب كنند و خداوند، آنان را با «حسرت ابدى» تنبيه مى كند[ هم استعاره هاى انباشته شده ـ طى غناى بيش از يك قرنى ـ اين ژانر را ]«مرگ» استعاره اى از تقديرى ازلى ـ ابدى است، «اسلحه گرم» جاى خانواده را مى گيرد و تنها پناه گانگستر است و گاه «خانواده» استعاره اى از «قدرت» مى شود. مثلاً در «پدرخوانده» و آينه و همسر دو دشمن ازلى ـ ابدى قهرمان يا ضدقهرمان «نوآر»اند. هر دو، استعاره هايى براى شكست اند. تا هنگامى كه او به آينه نگاه نمى كند و تصوير واقعى اش را درنمى يابد، مى تواند به راحتى بكشد تا كشته نشود و تا هنگامى كه ازدواج نكرده يا وابستگى عاطفى ندارد در معرض خطر نيست.
«دكتروف» در احياى اين «ژانر» تقريباً به حاشيه رانده شده در ادبيات جدى دهه هاى پايانى قرن بيستم و به اعتلا رسيده در فيلمنامه هاى هاليوود، عناصر جذاب روزهاى طلايى آن را كه مى شد در آثار فرانسوى ژرژ سيمنون و موريس لبلان و در آثار انگليسى دشيل همت و ريموند چندلر جست وجو كرد به كار گرفت. اين نويسندگان، وقايع نگاران بى دروغ عصر خود بودند و ژانر «نوآر» را براى آن برگزيدند كه مى توانست هم مخاطبان نخبه و هم مخاطبان عام را به گونه اى هماهنگ جذب خود كند. «نوآر» كه خود محصول ژانر پليسى است گريز از اين ژانر نيز محسوب مى شود چرا كه ارزش هاى اخلاقى دوران ويكتوريايى اين ژانر را به چالش مى طلبد و «زيستن» را يا بهتر اگر ببينيم «نمردن» را جايگزين «شرافت اخلاقى»، «كشف حقيقت» و «رؤياهاى فلسفى با ظاهرى مفرح» مى كند. مقايسه «كميسر مگره» ژرژ سيمنون با «پوآرو»ى كريستى [در حالى كه هر دو ظاهراً به دنبال يك هدف اند و هر دو «قهرمان»اند نه «ضدقهرمان»] بسيار راهگشاست. «پوآرو» مى خواهد به علل روزمره اش فايق ايد و هوش خود را محك زند و در اين گذر، ارزش هاى والاى جامعه اشرافى اوايل قرن بيستم را به خوانندگان نشان دهد ارزش هايى كه در معيارهاى اخلاقى اواخر قرن نوزدهم انگليس معنا مى شود و كار چندانى هم با اوضاع زمانه و تحولات اجتماعى ندارد. قهرمان آگاتا كريستى، تنها براى سرگرمى خود و خوانندگان معماها را حل مى كند اما «مگره» «درگير» است. خواسته او نيست كه وسط اين مهلكه باشد يا بيشتر: ترجيح مى دهد كه جانش را بردارد و به سلامت از اين روزهاى حيله و تزوير بگريزد. او حتى به دنبال حل معما نيست. معماها در نظر او تنها جلوه هايى از واقعيت هاى تجربه شده انسانى اند. او مى خواهد لااقل يك نفر را ـ به هر طريق ممكن كه اغلب در تضاد با آن ارزش هاى دوران ويكتوريايى است ـ از صحنه به سلامت [سلامت جسم نه روح؛ كه ممكن نيست!] برهاند اما نمى تواند. اين «نتوانستن» تنها سرمايه قهرمانان و ضدقهرمانان «نوآر» است. آنان در هر شكل و شمايلى ـ از كارآگاه «شاهين مالت» گرفته تا دزدهاى «جنگل آسفالت»، از آدمكش «سامورايى» گرفته تا پدر خانواده «دسته سيسيلى ها» ـ اين سرمايه را در گوشه اى پنهان كرده اند تا در موقع لزوم، با شكست عاطفى يا شكست در عملياتى فوق العاده خوب طراحى شده يا حتى در بازنگرى به چگونگى اداره يك خانواده خرجش كنند و تماشاگر يا خواننده نيز در اين ولخرجى اشرافى سهيم است. ژانر «نوآر»، ژانر شكست توانايى هاى بشرى است و شايد به همين دليل است كه هنوز بيش از «رؤياهاى رنگين» تكثير شده در ژانر «پليسى ـ معمايى» مورد توجه مخاطبان ـ تماشاگران و خوانندگان ـ است. ژانر «نوآر» همچنين روايتگر تاريخ زمانه خود است نه در پرداختن به حوادث بزرگ كه در توصيف حوادث بسيار كوچك و كم اهميت كه سازنده واقعى تاريخ اند. دكتروف دو اثر شگفت انگيز، دو رمان تأثيرگذار در كارنامه خود دارد. يكى از آنها همين تاريخ نگارى «جزئى» در بيلى باتگيت است و دومى «رگتايم» است كه تاريخ نگارى كلى حوادث ابتداى قرن بيستم است كه در بازروايى اين حوادث به بازآفرينى آنها منجر شده؛ شيوه اى كه بسيار محبوب دكتروف است.
* دو
دكتروف در گفت وگو با جورج پليمتن ـ منتقد و نويسنده آمريكايى ـ مى گويد: «خب، اين كه چيز تازه اى نيست. خود من از دستكارى شكسپير در تاريخ خيلى خوشم مى آيد. همچنين تولستوى. در اين كشور، ما درباره تاريخ كمى ساده لوحانه فكر مى كنيم. ما خيال مى كنيم تاريخ همان دنياى مكانيكى كامل نيوتن است، كه هركس بخواهد مى تواند ببيند و ساعتش را با او ميزان كند. ولى تاريخ بيشتر به فضاى منحنى شباهت دارد، و به زمان بى نهايت فشردنى و بازشدنى. تاريخ دنياى هيولاى (كائومى، بى شكلى) دائم ذرات ريزتر از اتم است... تاريخ صحنه نبرد است. در اين صحنه نبرد مدام در جريان است، چون كه گذشته حال را معين مى كند. تاريخ يعنى زمان حال. براى همين است كه هر نسلى تاريخ را از نو مى نويسد. ولى به نظر بيشتر مردم تاريخ يعنى نتيجه نهايى تاريخ، كه افسانه است. بنابراين بى حرمتى كردن به افسانه، بازى كردن با او، وارد كردن مقدارى نور و هوا، شعله ور كردن و برگرداندنش به تاريخ، اين خطر را دارد كه آدم را به عنوان كسى كه در حقيقت دست برده است ببينند. اين كه مى گويم در رگتايم همه چيز حقيقت دارد، جدى مى گويم. تا همان حد حقيقت دارد كه از دست من برمى آمده است. خيال مى كنم تصور من از جى.پى.مورگان، مثلاً بيشتر از بيوگرافى رسمى اين آدم با روح او سازگار است... راستش را بخواهيد، اصلاً مورگانى وجود نداشته است. مورگان، اِما گُلدمَن، هنرى فورد، نخستين نِسبيت، همه اينها ساختگى هستند. شخصيت هاى تاريخى كتاب عبارتند از مادر، پدر، تاته، پسر كوچولو و دختر كوچولو.»
وقتى دكتروف با اين لحن سخن مى گويد شما مى توانيد پس صدايش، غرش «پست مدرنيسم» را بشنويد كه از «كلان روايت»ها يا «روايات اجبارى» گريزان است بنابراين به هزل و شوخى و فكاهه و طنز رو مى آورد تا «كلان روايت تاريخ» را به روايات جزئى خرد كند و از خلال چند نمايى شدن اين آئينه شكسته، روح زمانه را رصد كند كه باز هم نمى تواند چرا كه «روايت» در ذات خود تغيير دهنده «واقعيت» و زاينده افسانه است. از افسانه گريزى نيست شايد به همين دليل است كه «بيلى باتگيت» در واقع همان «سيندرلا»ست! قصر پادشاه به كاخ رؤياهاى شولتس [كه اين بار گانگسترى از تبار بنى اسرائيل است نه يك ايتاليايى كه يادآور آل كاپون كاتوليك باشد] تغيير مى يابد و پايان خلاصه شده رمان نيز به اين «همانندگرايى» تأكيد مى كند چون لحن «داستان» به لحن «حكايت هاى كهن» تغيير مسير مى دهد. دكتروف ايده زنده كردن الگوهاى كهن را البته از نويسندگان صاحب سبك پيش از خود اخذ كرده است. «شاهين مالت» در واقع همان «سامسون ودليله» است. «از ميان مردگان» همان افسانه «اورفه» است [كه هيچكاك براساس آن فيلم «سرگيجه» را ساخت] يا...
دكتروف به عنوان يكى از تكخال هاى ادبيات پست مدرن، به زنده كردن ژانرهاى مرده يا در حال انقراض علاقه مند است. واقعيت آن است كه پس از دوران طلايى اين ژانر ادبى كه تا اواخر دهه پنجاه نيز تداوم داشت، ناگهان آثار آن بسيار نازل شدند و در حد «دست مايه» براى فيلم هاى «B» كمپانى «راجر كورمن» [كه انصافاً چند شاهكار كوچك در ژانرهاى مختلف در آن ساخته شد مثل «كمدى قتل ها» يا «مادر شقى»- كه حلقه مفقوده ميان «بانى وكلايد» آرتورپن و «پدر خوانده» كاپولاست-] از ارزش هاى ادبى شان فروكاسته شد و سينما، از اين آثار تنها به عنوان «ايده هاى خوب» استفاده برد نه «متن هاى خوب». اما «بيلى باتگيت» زندگى دوباره اى به اين ژانر بخشيد گرچه فيلم «رابرت بنتون» كه فيلمنامه اش را «تام استاپرد» با كپسوله كردن وقايع رمان نوشته بود بيشتر شبيه يك كمدى پست مدرنيستى از نوع آثار «جيم كرى» بود تا اثرى در خور نام دكتروف.
355620.jpg
«بنتون» در يك كلام، كتاب راويران كرد. داستين هافمن در نقش «داچ شولتس» در نقشى كه مدام ميان دانشجوى فيلم «فارغ التحصيل»، مرد عصيانگر «سگ هاى پوشالى» و مرد به بن بست رسيده «كرامر عليه كرامر» در رفت و آمد بود مى خواست همچون آن دونده خسته ماراتن، خودش را به سرمنزلى از نجات برساند اما نه فيلمنامه نه كارگردان اجازه ندادند! در فيلم «بنتون» ما آن «شولتس» خشن رمان را نمى بينيم كه اگر بخواهد هركسى را از سر راه بر مى دارد، بلكه آن كلاهبردار قابل ترحم «كابوى نيمه شب» است كه حالا مى خواهد ما را قانع كند كه آنقدر گنده شده كه مى تواند شهرى را به آشوب بكشاند.
بازى «نيكول كيدمن» در اين اثر، همانند اكثر بازى هاى او، قانع كننده است گرچه با شخصيت توصيف شده در كتاب، لا اقل درواكنش زنان ژانر «نوآر»، مطابقتى ندارد و بيشتر «كنش مند» نشان مى دهد كه اين «كنش مندى شخصيت زن» خلاق قواعد اين ژانر است.
«لورن دين» اصلاً «بيلى باتگيت» نيست بيشتر «ميكى رونى» است در «شهر پسران»؛ كه مى خواهد هم شوخ باشد هم دستيار يك گانگستر [اين بار به جاى «برادرش»، دستيار شولتس!]؛ «باتگيت» دكتروف- هنگامى كه رمان را مى خوانيم- بيشتر يادآور يك «جيمز كاگنى» بسيار جوان است با همان انرژى ويران گر كه در «سقوط فرشتگان» به رخ مى كشيد. دكتروف الگوى درستى را براى شخصيت بيلى برگزيده چون «كاگنى» تنها بازيگر دوران طلايى هاليوود و ژانر «نوآر» آن است كه هميشه چهره اش- حتى در ميانسالى- ميان مرد خشن باراندازهاى نيويورك و كودك معصوم آماده براى طلب مغفرت در پيشگاه الهى در نوسان بود؛ حالتى كه در رمان دكتروف، نه تنها مؤكد مى شود بلكه به عنوان يك محور نهايى براى شكل دهى عناصر ديگر داستان به كار مى رود و دانه هاى اين تسبيح را چون نخ، كنار هم نگه مى دارد. دوگانگى شخصيت بيلى- نيمى شيطان نيمى فرشته- اين اثر را از در غلتيدن به خطاهاى روايى در «واقع نمايى متن» باز مى دارد و «تاريخ اين افسانه» را پذيرفتنى مى كند.
* سه
«حالا صداى هق هق جيغ آلود گريه خودم را مى شنوم. در كافه را باز مى كنم و نگاه مى كنم. دود تو نورآبى و برق بطرى ها پيچيده. سربارمن از پشت بار بالا مى آيد، مرا كه مى بيند مثل اين است كه سر از تن جدا مى شود، خنده دار است، ترس خنده دار است، لنگ لنگان مى روم ته كافه، مى پيچم، راهرو كوتاه فاجعه را طى مى كنم، پيش از آن كه توى اتاق سر بكشم بوى سوختگى هوا و نم خون را مى شنوم، دلم نمى خواهد اين صحنه قصابى را تماشاكنم، نمى خواهم اين حمله ى ناگهانى طاعون مرا آلوده كند. چه قدر از دست اين ها بور شده ام، سرك مى كشم، چيزى نمانده روى ايروينگ بيفتم، با صورت افتاده، هنوز هفت تيرش را تو دست گرفته، يك پاش را جمع كرده، انگار هنوز دارد آنها را دنبال مى كند، از روى او شلنگ بر مى دارم. لولو روزنكرانتس به ديوار تكيه داده و غربيل شده، اصلاً نتوانسته از صندلى اش بلند شود، صندلى اش مثل صندلى سلمانى ها بد جورى به عقب برگشته و با سرلولو به ديوار تكيه دارد، موى لولو سيخ وا ايستاده و آماده اصلاح است، هفت تير كاليبر چهل و پنج اش توى دست بازش روى رانش افتاده، چشم هاش را به سقف دوخته، من سخت بورشده ام، احساس غصه نمى كنم فقط دلم مى سوزد كه اين ها به اين مفتى مرده اند، انگار زندگى شان را يك دستى گرفته بودند، از اين بور شده ام، آقاى برمن روى ميز خم شده، پشت قوزدارش به پارچه كتش فشار مى آورد و يك سوراخ خون آلود روش دارد گشاد مى شود، دست هاش را جلو انداخته و گونه اش روى ميز است، يك دسته عينكش زير گونه اش مانده و دسته ديگرش از شقيقه اش جدا شده، از دست آقاى برمن هم بورشده ام، اوقاتم تلخ است، باز احساس بى پدرى مى كنم، يك موج تازه بى پدرى سرم هوار مى شود، چون كه اين ها اين طور ناگهانى رفته اند، انگار اصلاً توى دسته با هم زندگى نكرده بوديم، انگار صحبت آدميزاد توهمى بيشتر نيست و ترتيب وقايع كه اول اين طور شد و بعد آن طور شد و من گفتم و او گفت چيزى غير از ناباورى مرگ نبود، مرگ دستش را لحظه اى در برابر ناباورى غرور ما نگه مى دارد كه گمان مى كنيم وجود داريم و اثرى بر وجود ما مترتب است، انگار ما همان موجودى نيستيم كه در يك آن از هستى به نيستى مى رويم و هيچ اثرى كه به اندازه يك نخ دوديا سكوت سنگين بعد از يك آواز اهميت داشته باشد از خودمان بر جا نمى گذاريم.
آقاى شولتس كه به پشت روى زمين افتاده بود هنوز زنده بود و پاهاش كمى از هم باز شده بود، وقتى بالاى سرش ايستادم آرام نگاهم كرد. حالت قيافه اش جدى بود و صورتش خيس عرق بود، دستش را توى جليتقه خونى اش كرده بود، مثل ناپلئون كه جلو نقاش صورت سازش ايستاده...»
«آر.اچ.سامپون» در مقاله تكنيك «داستان پليسى»، ۱۰ «بايد» و «نبايد» را متذكر مى شود كه مى تواند به عنوان چارچوب هاى يك اثر موفق در اين ژانر قابل اتكاء و استناد باشد؛ قواعدى كه دكتروف يك به يك در بيلى باتگيت آنها را رعايت كرده است:
۱- نويسنده نبايد دو جمله متناقض در كتابش به كار برد مگر آن كه اين تناقض گويى خود جزوى از داستان باشد. [بيلى كه راوى داستان است، بسيارى از واقعيت ها را يا دگرگون شده تحويل ما مى دهد يا كتمان مى كند اما اين تناقضات مشهود، به تاريخى كه دائم در حال نفى اجزاى خود است و اين نفى را لحظه به لحظه در رمان به ماگوشزد مى كند بر مى گردد.]
۲- نبايد حقايق حياتى را تا آخر كتاب مكتوم دارد. [«بعدش هم البته رفتم دست نويس حرف هاى آقاى شولتس را از نو بررسى كردم و آنجا تصورى را كه از زندگى داشتم پيدا كردم، آن هم با شاخ و برگ فراوان...»]
۳- نبايد حرف هاى دروغ يا گمراه كننده بگويد مگر از زبان شخصيتى كه قبلاً معلوم شده آدم دغلى ست. [«آقاى شولتس داشت جريان روز وارد شدنش را به كليساى كاتوليك براى جولى مارتين تعريف مى كرد و پز مى داد كه معرفش كى بوده. ولى جولى مارتين خيلى تحويل نمى گرفت. آدم بى ادبى بود...»]
۴- نبايد در مسائل علمى و پزشكى و حقوقى و زمينه هاى نظير آن اشتباهى كند مگر اين اشتباه ارادى باشد. [«به همين دليل است كه گانگسترهاى بزرگ گير نمى افتند مگر اين كه به دام اعداد و بارنامه ها و قوانين مالياتى و دفترهاى بانك و اين جور چيز هاى انتزاعى و غير اخلاقى بيفتند در صورتى كه خود جنايت هاشان كمتر به آنها مى چسبد.»]
۵- بايد به خواننده يك يا چند راه حل بدهد. [مرگ شولتز و دارو دسته اش، رستگارى بيلى]
۶- به هر حال مجاز است هر قدر راه حل كه مى خواهد به كارگيرد به شرط آن كه سر آخر علت و عيب آنها را بگويد. پايان لوس و خنك واقعاً مذموم است. [«من از قواعد دسته هاى گانگسترى اين قدر مى دانستم كه وقتى دسته اى خودش را با تغيير وضع منطبق مى كند اولويت ها جابه جا مى شوند، مسائل صورت ديگرى پيدا مى كند...»]
۷- روانشناسى اش بايد درست و شخصيت آفرينى اش كم و بيش خوب باشد، اما در مورد قاتل اصلى مى تواند براى خود آزادى هايى قائل شود. يك قاتل ايده آل در اول داستان شخصيتى دوست داشتنى است ولى كم كم اين حالت را از دست مى دهد و كارآگاه به عكس. [دكتروف اين روش را در مورد «شولتس» و بيلى عكس مى كند. در پايان داستان، شولتس قابل ترحم است و بيلى، نه چندان دوست داشتنى!]
۸- خوب نوشتن و اندكى طنز لازم است. ماجراى عاطفى مجاز است اما اجبارى نيست. [اين «بايد» به تمامى در رمان به كار گرفته شده و هر دو عامل در متن شكلى روايى به خود گرفته اند.]
۹- اواخر كتاب بايد پيچ و تابى غير منتظره بگيرد. [كشته شدن دارو و دسته شولتز در يك ترور دسته جمعى.]
۱۰- سرآخر، مگر به عللى خاص و موجه، داستان بايد با توقيف يا اعتراف قاتل خاتمه يابد. [«چند ساعت بود، يعنى در واقع تمام بعد از ظهر، كه حواسش مغشوش شده بود و مرتب هذيان مى گفت، داد مى زد و گريه مى كرد و دستور مى داد و آواز مى خواند؛ مقامات پليس كه مى خواستند بدانند چه كسانى او را زده اند يك تندنويس بالاى سرش گذاشته بودند كه حرف هاش را يادداشت كند.»]
بيلى باتگيت روايت يتيمى است كه به گروهى گانگسترى در دوران ركود اقتصادى پيش از جنگ دوم جهانى مى پيوندد و چون «سيندرلا»، با حذف اين گروه از صحنه، به رستگارى و پول مى رسد؛ افسانه اى جذاب براى روزگارى كه افسانه ها در رؤياهاى ما مى ميرند!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |