|
خاطرات سردار سرلشكر بسيجى دكتر سيدحسن فيروزآبادى رئيس ستاد كل نيروهاى مسلح از امير سپهبد شهيد على صيادشيرازى
|
|
|
|
براى شهيد سيدمرتضى آوينى
|
|
|
|
«من هرگز اجازه نمى دهم كه صداى حاج همت دردرونم گم شود، اين سردار خيبر قلعه قلب مرا فتح كرده است.» شهيد آوينى
|
|
|
|
|
صياد شهادت
خاطرات سردار سرلشكر بسيجى دكتر سيدحسن فيروزآبادى رئيس ستاد كل نيروهاى مسلح از امير سپهبد شهيد على صيادشيرازى
|
|
|
* آغاز آشنايى نخستين بار نام شهيد صيادشيرازى را در مشهد و به مناسبت برخوردى كه بنى صدر فرارى با او پيش آورده بود شنيدم و آن هم اين كه در ارتش يك افسر متدين و انقلابى هست كه بنى صدر، حضور او را تاب نمى آورد. بار دوم هم در جهاد سازندگى كه در ۲۷ خرداد سال ۵۸ تشكيل شد، نام او را شنيدم. در سال هاى اول، جهاد به صورت مشورتى اداره مى شد و در استان ها و مركز شورا داشت و هرچند وقت يك بار هم شوراى اجتماعى تشكيل مى داد. در اين شورا از بزرگان دعوت مى شد تا بيايند و با اعضاى جهاد صحبت كنند. شهيد صيادشيرازى يك بار به عنوان سخنران اين محفل آمد. يادم هست كه پايش شكسته بود و با عصا راه مى رفت. حرف هاى بسيار انقلابى و شورانگيزى زد و حضار بارها و با تكبير حرف هايش را تأييد كردند. در آن دوران، مؤمنان به انقلاب از اين كه دولت در دست يك چهره منافق(بنى صدر) گرفتار شده بود، بسيار ناراحت بودند، اما امام دستور به صبر آگاهانه داده بودند. شهيد صيادشيرازى كسى بود كه با نهايت قدرت و شجاعت، به آگاهى بخشى ادامه مى داد. در همان دوران نقش منحصر به فرد شهيد صيادشيرازى به هنگام تقابل با بنى صدر، در ذهن تمام مؤمنان به انقلاب برجسته شد. من در نيروهاى مسلح نبودم و دانشجوى رشته پزشكى بودم و در مشهد اقامت داشتم و به همين دليل از عمق قضيه مطلع نشدم. بعدها بود كه شهيد صياد در جلسات خصوصى، موضوع را توضيح داد. شهيد صيادشيرازى از نظر شخصيتى انسانى بود كه وقتى در چيزى به يقين مى رسيد امكان نداشت كه سازش كند. در آن روزها ما مسئله جنگ تحميلى را داشتيم و نيروهاى انقلاب درگير جنگ شده بودند. از آن طرف هم مسئله كردستان را داشتيم كه خطر تجزيه كشور را به دنبال داشت. هنوز هم ماهيت بنى صدر براى همه روشن نشده بود. او دائماً مى گفت، «صبر كنيد. برخورد نكنيد تا ببينيم چه مى شود» مى خواست فرصتى را فراهم كند تا بتوانند آن جريانات را به شكلى كه مطلوب بود، پيش ببرد. در آن زمان شهيد صيادشيرازى فرمانده يگانى از ارتش در منطقه كردستان بود و موفقيت هايى هم كسب كرده و ضدانقلاب را سركوب كرده بود. بنى صدر ايشان را احضار كرده بود كه شهيد صياد نپذيرفته و نرفته بود و بنى صدر هم به عنوان فرمانده كل قوا، ايشان را عزل كرد. من در جهاد سازندگى بودم كه اوضاع تغيير كرد و مجلس شوراى اسلامى رأى بر عدم صلاحيت سياسى بنى صدر داد و امام، او را عزل كردند. اين عزل در پى جرياناتى مانند ۱۴ اسفند دانشگاه تهران پيش آمد كه نيروهاى حزب اللهى را دستگير و از بالا به پائين پرت كردند. بعد از عزل بنى صدر، شهيد صيادشيرازى فرمانده نيروى زمينى ارتش شد. من در آن زمان به تهران آمده و عضو شوراى مركزى جهاد سازندگى بودم. همراه با اعضاى شورا و مهندس فروزش به دفتر شهيد صياد در نيروى زمينى رفتيم تا هم عرض ارادتى كنيم و هم ببينيم چه خدمتى از دستمان برمى آيد. موقع نماز مغرب بود كه رسيديم. ديديم يكى از اتاق ها را فرش انداخته اند. يكى از ويژگى هاى ايشان اين بود كه نماز اول وقتش ترك نمى شد و هميشه با اذان نماز مى خواند. من تصور مى كردم حالا كه با كسى كه فرمانده نيروى زمينى و يك ارتشى بزرگ است رو به رو مى شوم، يك وضعيت خاصى را خواهم ديد، اما ديدم كه كاملاً ساده و بى آلايش در يك اتاق ساده، اما فوق العاده مرتب و منظم كار مى كند. يك انسان متقى و باصفا و پر از آرامش كه خيلى راحت توانستم با او ارتباط برقرار كنم و به سادگى روحيات همديگر را درك كرديم.
* همكارى در طول ۸ سال دفاع مقدس همان طور كه مطلع هستيد، جهاد سازندگى يك ستاد مهندسى جنگ داشت. هنگامى كه ارتش با فرمان امام به مناطق جنوب و غرب رفت، جهاد سازندگى هم ستادهاى مهندسى خود را از سراسر كشور به مناطق جنگى فرستاد. نيروهاى فعال در جبهه هاى جنگ عبارت بودند از نيروهاى ارتش، سپاه، جهاد سازندگى، نيروهاى شهيد چمران و چند نيروى كوچك آقاى خلخالى. اوايل يك تركيب اين جورى بود تا وقتى كه سپاه تقويت شد و شكل نظامى به خود گرفت. جهادسازندگى هم تا روز آخر جنگ به عنوان نيروى سوم مهندسى در خدمت ارتش و سپاه بود. بچه هاى جنگ جهاد با شهيد صياد ارتباط صميمى داشتند. من بعداً معاون دفاعى نخست وزير و جانشين ايشان در قرارگاه خاتم الانبيا (ص) شدم. يك هفته اى بود كه به قرارگاه رفته بودم كه ايشان آمد و مهمترين حادثه از نظر من اتفاق افتاد و آن هم اين بود كه ايشان به عنوان فرمانده ارتش تلاش كرد با فرمانده سپاه هماهنگ شود و متحداً طرح هاى نظامى مقابله با دشمن را اجرا كنند. اين طولانى ترين دوران جنگ بود و در آن پيروزى هايى چون فتح المبين و بيت المقدس پيش آمدند و مناطق وسيعى از شمال دزفول و بستان آزاد شدند. در عمليات طريق القدس هم خرمشهر آزاد شد. اينها عمليات مشترك ارتش و سپاه بودند كه در سايه ايمان و صفاى باطن و درك انقلابى شهيد صياد از همكارى ارتش و سپاه شكل گرفتند و همه سرزمين هاى تصرف شده ميهن مقدس اسلامى كه در آن شرايط، زير چكمه هاى كثيف بعثى هاى پليد بود، آزاد شد.
*خاطرات دوران دفاع مقدس يادم هست كه هميشه مى آمد و نقشه اش را مى آورد و پهن مى كرد. بالاى نقشه نوشته شده بود، «والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا» هميشه هم حرف هايش را با يك ذكر آغاز مى كرد. مقام معظم رهبرى در مورد شهيد صياد ويژگى خاصى را بيان كردند و آن هم اين كه او افسر قهرمان است. شهيد صياد خاضع و خاشع بود. در برابر مؤمنين تواضع داشت و ترس از خدا در وجودش موج مى زد. بر خودش و نفسش تسلط عجيبى داشت. بسيار با انضباط ومرتب بود. قلبى قوى و روحيه اى استوار داشت و نمونه بارز اشداء على الكفار و رحماء بينهم بود. به نظر من ويژگى هاى او را بايد امروز به همه نظامى ها اعم از ارتشى و سپاهى آموزش داد. ايشان در جلسات قرارگاه خاتم الانبيا به عنوان فرمانده ارشد ارتشى شركت مى كرد. آن روز ها ارتش فرمانده كل نداشت، ستاد مشترك داشت كه فرماندهان نيروى زمينى و هوايى و دريايى در آن شركت داشتند. فرمانده نيروى زمينى ستون فقرات ارتش را تشكيل مى دهد، به همين دليل فرمانده قرارگاه هم در واقع شهيد صياد بود و محور اصلى عمليات را او تعيين مى كرد، اما با نهايت خضوع و خشوع و رفاقت با فرمانده سپاه، برادرمان محسن رضايى همكارى مى كرد و در نتيجه توانستند آن موفقيت هاى درخشان را براى كشور به ارمغان بياورند.
* نكات ويژه در خصوص فعاليت ها پس از پايان دفاع مقدس به عنوان بازرس نيروهاى مسلح شهيد صياد را من به عنوان بازرس ستاد كل نيروهاى مسلح به ستاد فرماندهى كل قوا آوردم و به آقا پيشنهاد دادم. آقا دستور فرمودند و شهيد صياد با نهايت تواضع پذيرفت و بسيار هم خوشحال بود و بسيار قوى و گسترده شروع به فعاليت كرد. دوران بازرسى ايشان دوران بسيار پر بركتى بود. چون يك شخصيت بزرگ نيروهاى مسلح بودند كه ارتشى ها و سپاهى ها و مردم، همگى به ايشان اعتماد داشتند. در جاهايى بين مردم و نيروهاى مسلح بر سر زمين يا امكانات ديگر اختلافاتى بروز مى كرد. مثلاً سازمان زمين شهرى پادگان ها يا ميدان نيروهاى مسلح را گرفته و بين كارمندان سازمان تقسيم كرده بود كه مسكن بسازند و توجه نكرده بودند كه اينجا پادگان نيروهاى مسلح است و به اين ترتيب تنش پيش مى آمد. ارتش هم كه ارتش دوره ستمشاهى نبود كه مردم را با تهديد اسلحه بريزد بيرون و اگر نرفتند، تير بزند يا بازداشت كند و زمين خودش را تصرف كند. شهيد صياد مى رفت و با صبر و حوصله و دقت و انضباط، به اين امور رسيدگى مى كرد. شبانه روز هم كار مى كرد. هر مأموريتى هم كه براى بازرسى در منطقه عملياتى مى رفت ۹۰ تا ۱۲۰ نفر را مى برد و آنها را سازماندهى مى كرد. براى هر يك مأموريتى مى گذاشت و تكليفشان را معلوم مى كرد. برنامه هاى اجرايى او براساس دقيقه تعيين مى شدند. شروع بيدارى نيم ساعت قبل از اذان صبح بود. هر كس مى خواست، نماز شب مى خواند. خودش هم نماز شب مى خواند و اين كار را تشويق مى كرد. بعد از نماز صبح، ورزش صبحگاهى بود و بعد صرف صبحانه. در زمستان ها ساعت حركت ۷ صبح و در تابستان ها ۵ صبح بود. برنامه ها را دقيقه اى تهيه مى كرد. در واقع، ۲۴ ساعت او ۴۸ ساعت و گاهى اوقات ۷۲ ساعت طول مى كشيد. افراد هم درست مثل اجزاى يك ماشين كه راننده اش شهيد صياد بود، با او كار مى كردند. اين همه نظم و انضباط براى كسانى كه تجربه اش را نداشتند، خيلى سخت بود، ولى نظامى هايى كه دوران جنگ را گذرانده بودند، عادت داشتند. هنگامى كه ستاد فرماندهى كل قوا تشكيل شد، عده اى در ستاد ماندند. بعضى از مديران ما طاقت نداشتند و مى گفتند ما را هر جايى براى مأموريت مى فرستيد، بفرستيد، ولى با شهيد صياد به مأموريت نفرستيد، چون طاقت نظم و دقت او را نداشتند. او مى آمد تهران، مدت كوتاهى برنامه ريزى و نتايجى را كه از بررسى ها به دست آورده بود، تجزيه و تحليل مى كرد و اگر لازم بود باز به منطقه برمى گشت. نتيجه كار را هم مى فرستاد نزد من كه يا تصويب مى كردم يا مى فرستادم محضر آقا. طى مدتى كه شهيد صياد معاون بازرسى ستاد كل بود، بيش از ۱۰۰ مورد اختلاف بين يگانى و مناطق نظامى و مسائل داخل شهرى را حل كرد. اين توانايى بالا هم از ويژگى هاى شخصيتى او سرچشمه مى گرفت. معلوم نبود كه اگر كس ديگرى معاون بازرسى مى شد، اين قدر موفق مى شد، چون مردم و ارتشى ها و مديران كشور، شهيد صياد را قبول داشتند و او را عادل و امين مى دانستند. به همين دليل به او اعتماد مى كردند و وقتى بررسى ها و نتيجه گيرى هايش ابلاغ مى شدند، همه به آنها عمل مى كردند. او مشكلات بسيارى را حل و گره هاى زيادى را باز كرد. در عين حال يك معلم نظامى و اخلاقى هم بود و چيزهايى را كه صحيح بود، آموزش مى داد. * ارتباط معنوى و روحى آن شهيد درباره ارتباط كارى ايشان بايد گفت كه بيشتر در سيستم نظام ارتباط براساس سلسله مراتب فرماندهى كل قوا با رده هاى پائين تر بود. الآن هم مى بينيد كه آقا هرچند وقت يك بار وقت مى گذارند و با فرماندهان نيروهاى مسلح صحبت مى كنند، نظرات آنها را مى شنوند، نظرات جديد مى دهند كه سطح بهترى از كار اتخاذ شود، اما در عين حال، آقا به شهيد صياد به خاطر خلوص و ويژگى هاى شخصيتى بارزى كه داشت، علاقه ويژه اى داشتند و رابطه آن دو سرشار از صفا و معنويت بود. من در اين ملاقات ها، محبت دو جانبه آنها را كاملاً احساس مى كردم. با اين همه، ايشان به قدرى از نظر انضباطى ممتاز و شاخص بود كه همه كارها را اعم از اين كه با مديريت من انجام مى شدند يا نمى شدند، به من گزارش مى داد.
* جانشينى در ستادكل نيروهاى مسلح من شهيد صياد را با حفظ سمت بازرسى به عنوان جانشين ستاد كل انتخاب كردم و ايشان هم قبول كردند، علت آن هم يك رشته محبت پدرانه اى بود كه بين ارتش و ايشان برقرار بود. هنگامى كه ايشان جانشين شدند، شغل شان بازرسى و جانشين ستاد كل بود، ولى در واقع كارشان پنج برابر شد، چون بازرسى را مثل گذشته انجام مى دادند و هيچ كم و كاستى پيدا نشد. بعد از احراز اين سمت، توقع ارتشى ها و مراجعات به ايشان درباره امور ارتش بيشتر شد. من تا جايى كه ممكن بود امكاناتى را دراختيارشان مى گذاشتم كه بتوانند بهتر كار كنند، اما در عين حال حجم كارشان خيلى بيشتر شد.
* نظم و اخلاق فرماندهى، تواضع و خشوع در تواضع ايشان همين بس كه هر جا براى سخنرانى دعوتش مى كردند، مى رفت و برايش فرق نمى كرد كه وزارتخانه است، نماز جمعه است، يك استان است يا خانه يك دوست. من مى گفتم شما جانشين ستاد كل هستيد و وقت تان قيمت دارد. در سطوح مسئوليت خودمان كار كنيد. نماز جمعه استان ها برويد و وزارتخانه ها برويد و صحبت كنيد اما در مسجد يك روستا يا بسيج فلان شهرستان كوچك، وقت تان گرفته مى شود. مى گفت، «من اينها را نعمت الهى مى دانم. من عاشق اينها هستم و از صميم دل مى خواهم بروم و با آنها صحبت كنم» و به دورترين نقاط كشور مى رفت و برايشان صحبت مى كرد، به مزار شهداى روستاها مى رفت و با مردم ارتباط صميمى و نزديكى داشت، به همين دليل است كه مى بينيد تشييع جنازه اش آن قدر باعظمت برگزار شد. او نمى توانست يك جا بنشيند و دائماً در حال حركت و كار بود. بعضى ها كه به او حسادت مى كردند مى گفتند مى خواهد خودنمايى كند. اين هم يكى از مظلوميت هاى او بود. هميشه كارش را با اخلاص انجام مى داد و به اين حرف ها كارى نداشت.
* ترور توسط منافقين شهيد صياد فرمانده عمليات هاى پيروز جمهورى اسلامى عليه رژيم بعث عراق بود. در عمليات هاى طريق القدس، بيت المقدس و فتح المبين كه تقريباً كل سازمان جنگى عراق از هم پاشيد و هزاران نفر از نيروهاى عراقى اسير شدند، فرمانده ارتش شهيد صياد بود و فرمانده سپاه آقاى رضايى. اين شهيد صياد بود كه اتحاد بين ارتش و سپاه را به وجود آورد و اين پيروزى هاى عظيم به دست آمدند. صدام كينه عميقى نسبت به شهيد صياد داشت و در جلساتى كه با منافقين داشت، به شخص رجوى مأموريت داد كه او را شهيد كنند و شهادت شهيد صياد شيرازى يكى از قراردادهاى مهم بين رجوى ملعون و صدام لعين بود. منافقين رفت و آمد ايشان را كنترل كرده بودند و از روحيه مردمى ايشان سوءاستفاده كردند و صبح زود كه ايشان از منزل بيرون آمد، به عنوان رفتگر به ايشان نزديك شدند و نامه اى را به طرف ايشان گرفته بودند و ايشان همان جا پشت فرمان ماشين مشغول مطالعه نامه مى شود و آن منافق لعنتى به او شليك مى كند. بوسه رهبرى به تابوت شهيد صياد، نشانه اوج علاقه آقا به ايشان بود و اين علاقه به روح بلند، ايمان و معرفت شهيد صياد مربوط مى شد. آقا در بيانات شان درباره شهيد صياد گفتند كه اين افسر مؤمن شجاع و پراراده و پرانگيزه، در سخت ترين مراحل در كنار امام و رهبرى بود و همچون فرزندى براى امام، آن همه فداكارى و عزت و شرف و مردانگى و صفا را ارائه كرد.
* بارزترين ويژگى كارى ايشان انضباط مطلق ايشان نكته اى است كه مى خواهم روى آن تأكيد كنم. در كار، از سرباز انضباط مطلق مى خواست و در خارج از محيط كار، با همه برادر و رفيق و صميمى بود. هنگامى كه در نماز جماعت شركت مى كرد، پس از اتمام نماز، با برادر كنار دستش، دست مى داد و احوال او را مى پرسيد، اما در محيط كار در برابر همه با انضباط و محكم بود.
* تأثير ايشان بعد از شهادت در بحث تربيت اسلامى، ايشان چه در حيات و چه پس از شهادت يك اسوه است. به قول سعدى: «سعديا مرد نكونام نميرد هرگز/ مرده آن است كه نامش به نكويى نبرند.» شهيد صياد در عملكرد و تفكر فرماندهان امروز نيروهاى مسلح حضور دارد. رفتار او چه در محيط كار و چه در روابط ديگر، مثال زدنى است. ما كه تصور نمى كنيم رفته است و او را به عنوان اسوه اى عزيز، زنده نگه مى داريم. شهيد صياد افرادى را تربيت كرد كه راهش را ادامه مى دهند. امير صالحى كه الآن فرمانده كل ارتش هستند از پرورده شدگان مكتب شهيد صياد هستند. او چه از لحاظ معنويت و چه از نظر خدماتى كه كرد و هم به خاطر آثارى كه از خود باقى گذاشت، سيدالشهداى نيروهاى مسلح است. پيوندى دائمى با خانواده شهدا داشت و در سفرهايى كه مى رفت، قطعاً وقتى را به ديدار آنها اختصاص مى داد. خانواده هاى شهيد هم عشق و ارادت عجيبى به او داشتند. حضور او در بحث ها و جلسات نظامى، هميشه محسوس است. شهداى بزرگ ما همگى همين گونه اند. شهيد بابايى، شهيد ستارى، شهداى عزيز سپاه مثل شهيد خرازى، شهيد همت و نيز شهيد بزرگ جهاد، شهيد رضوى همه از دوستان شهيد صياد بودند و امروز در بهشت همگى با هم محشور و از نعمات الهى برخوردارند.
|
|
|
|
|
صداى تو پير نمى شود
براى شهيد سيدمرتضى آوينى
|
|
|
] عبدالحسين رحمتى]
ديگر نه صداى تو پير مى شود و نه آن لبخندهاى روشنت كه در آسمان فكه منتشر شد. سيد حرف هاى تو نافله هاى بين نمازهاى جراحت تا شهادتند، سيد حالا كه نيستى بچه هاى تفحص، سراغ صداى تو را از پرندگانى مى گيرند كه پنجشنبه ها هر كدام بر گوشه اى از خاك هايى كه مى دانم بى حكمت نيست، سرودى غمگنانه مى خوانند. سيد! ديروز بچه هاى جست وجو، نه چشم كه گوش به خاك چسبانده بودند كه نشان صداى دلنواز تو را بيابند، به گلوى شهيدى برخوردند كه آشيانه بلبل شده بود. سيد راستى! «مردانگى و وفا را كجا مى توان آزمود جز در ميانه جنگ، آنجا كه راه همچون صراط از بطن هاويه و آتش مى گذرد» به راستى كه: ديندار آن است كه در كشاكش بلا ديندار بماند. سيد! به راستى كه جمله هايت همه فكرند و عشق، آميزه اى از دانش اند و دل، عشق است كه حقيقتاً مشكل گشاست و هر جا كه عقل در معضلات درس ماند، كار عشق آغاز مى شود و كار هنرى با عشق است تا با عقل.» حق با تو بود، هنر شهادت كه مال مردان خداست، كار خرد نيست. سينه سپر كردن، سر به سر نيزه سپردن، با عقل هاى مكانيكى امروز جور درنمى آيد. سيد، به خداوند اگر عشق نبود هيچ پيكرى پاره پاره از فكه نمى روييد و هيچ زبانى به اين بلاغت، شهادت را نمى گفت. ديشب خواب ديدم بزرگ شده بودم، بزرگتر از مفهوم زخم هايى كه تا خدا راهى ندارند، بزرگتر از واژه هايى كه تا شهادت راهى نداشتند. آن قدر بزرگ كه مى توانستم فتح واژه هاى جارى بر زبان تو را روايت كنم. سيد سال ديگرى آمده است و تو هنوز از فكه برنگشته اى! تو آنجا چه ديده اى كه من اينجا نديده ام. آنجا مگر همه اش تركش و مين نيست درست مى گويى آنجا همه اش از بوى فرشتگانى لبريز است كه هر عيد به درازاى سالى امتداد دارد. به هر حال سيد سال نو مبارك. سال نو بر تو و بر همه از فكه برنگشتگان مبارك!
* نگران نباش! اين روزها حواس مان به جمعه ها هست. و كسى هم نيم نگاهى به پنجره هاى نيمه بازمان دارد. «تحولاتى كه اين روزها در كره زمين روى مى دهد، نويد عصرى ديگر را مى دهد كه در آن ابوالهول از اريكه قدرت به زير خواهد افتاد.» سيد! صداى تو پير نمى شود، من هنوز دلخوشم كه به فكه نزديكترم و طنين صداى تو را مى شنوم. دوباره لختى بخند! «خنده گل زيباست.»
|
|
|
|
|
اى روح بزرگ آزادى
«من هرگز اجازه نمى دهم كه صداى حاج همت دردرونم گم شود، اين سردار خيبر قلعه قلب مرا فتح كرده است.» شهيد آوينى
|
|
|
] محمد بداقى]
از پشت سر نگاهش كرد، وقتى گردنش را راست مى گرفت قدش بلندتر به نظر مى رسيد، چه محكم راه مى رفت با آن پوتين هاى گشاد و كهنه، از همين حالا دلش تنگ شده بود. خواست برود دم ماشين، اما حاجى سوار شد. از سوز هوا چادرش را تنگ تر به خودش پيچيد و چشم هايش را كه پرآب شده بود پاك كرد. ماشين حاجى ديگر به سختى ديده مى شد. خودش را دلدارى داد: «بر مى گردد. مثل هميشه، آنقدر نماز مى خوانم و دعا مى كنم كه برگردد.» يك هفته گذشت اما خبرى نشد، نه از خودش نه از تماسش، خبر را داخل مينى بوس از راديو شنيد. داد زد! ناله كرد! جيغ كشيد! ديگه چيزى نفهميد! فقط احساس كرد چيزى از دلش كنده شد، دور گلويش جوشيد. زد زير گريه، همه خيره خيره نگاهش كردند. چند تا از زن هاى مينى بوس شانه هايش را كه به اصرار مى خواست وسط جاده پياده شود گرفتند و نشاندند و او دوباره داد زد. اين بار اشك هم مى ريخت، گفت «نگه داريد! مگر نشنيديد شوهرم شهيد شده.» ••• وقتى مى رفتيم سردخانه، باورم نمى شد. به همه مى گفتم: «من او را قسم داده بودم هيچ وقت بدون من نرود.» هميشه با او شوخى مى كردم، مى گفتم: «اگر بدون من بروى، مى آيم گوشت را مى برم!» بعد كشوى سردخانه را مى كشند و مى بينى اصلاً سرى در كار نيست، مى بينى كسى كه آن همه برايت عزيز بوده، همه چيزت بوده حالا... خيلى بى تاب شده بودم، حتى چند بار غش كردم. خدا مرا ببخشد... سخت بود! حالا كه به آن روزها فكر مى كنم خجالت مى كشم. خب بالاخره حاجى هر چه بود يك بنده خدا بود. جزئى از اين خلقت. هرچند از جنس اين دنيا نبود، مال آن بالاها بود، مال بهشت. خدا رحمت كند حاجى را! هميشه سر اين كه وسواس داشت حلقه ازدواج حتماً دستش باشد اذيتش مى كردم. مى گفتم: «حالا چه قيد و بندى دارى » مى گفت: «حلقه، سايه يك مرد يا زن در زندگى است. من دوست دارم سايه تو هميشه دنبال من باشد. من از خدا خواسته ام تو جفت دنيا و آخرتم باشى.» آخر مى گويند جفت انسان چيزى است كه خداوند وعده آن را در بهشت داده است. خدا نمى گويد در بهشت به شما اولاد نيكو و يا پدر ومادر نيكو مى دهم. مى گويد: به شما جفت هاى نيكو مى دهم... ••• تا غروب روز هفدهم مواضع لشگر ۲۷ در جزيره مجنون به لشگر ۱۴ امام حسين (ع) واگذار شد. حاج همت به ساعت خود نگاه كرد. هنوز عقربه ها ساعت ۳ بعدازظهر را نشان مى داد و او مى دانست باقيمانده نيروهاى لشگر حضرت رسول (ص) بايد تا غروب آفتاب در برابر دشمن مقاومت كنند. به دنبال اين بود تا تعدادى نيرو براى پشتيبانى لشگرش كه در ضلع جنوبى جزيره ايستادگى مى كردند فراهم نمايد. قاسم سليمانى فرمانده وقت لشگر ۴۱ثارالله به عنوان آخرين نفرى كه حاج همت را پيش از شهادتش ديده بود مى گويد: «حاج همت آمد و درخواست تعدادى نيرو كرد. در انتهاى جزيره جنوبى يك گردان نيرو داشتيم، به شهيد ميرافضلى معاون لشگر گفتم: برو يك گروهان نيرو به حاجى بده. همت ترك موتور ميرافضلى نشست و به سمت انتهاى جزيره جنوبى رفت، زمانى كه حاج همت ترك موتور ميرافضلى نشست و به سمت جنوب جزيره پيش رفتند از جاده اى گذشتند كه مدام زير آتش توپ و خمپاره دشمن بود، زمانى كه آن دو به چهار راه محل تلاقى دو جزيره شمالى و جنوبى رسيدند ناگهان يك گلوله توپ روى جاده و در فاصله چند مترى آنها بر زمين خورد و تركش هاى تيز و سوزنده آن بر سر و صورت حاج همت و همسفرش اصابت كرد و هر دو پرواز كردند. ••• غريبانه زيستن زيباست و مظلومانه مردن درياست.
|
|
|
|