سه شنبه ۲۰ فروردين ۱۳۸۷ -
Tue, Apr 8, 2008
كودك بادبادك
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سياست
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
رودررو
كودك بادبادك
از من بپرس
زنگ انشا
روزهاى نارنجى
از من بپرس
چرا گوجه فرنگى قرمز است
علف سبز
355572.jpg
]فهيمه فرح خواه]

چرا رنگ اشيا مختلف است
همه اشيا به علت تابش نور خورشيد قابل ديدن است و در حقيقت رنگ اشيا به رنگى بستگى دارد كه آن را منعكس مى كنند.
نور خورشيد از ۷ رنگ تشكيل شده است. اين رنگ ها عبارت است از بنفش، نيلى، آبى، سبز، زرد، نارنجى و قرمز. اين هفت رنگ را مى شود در يك رنگين كمان هم ديد. نور خورشيد همچنين مى تواند به كمك يك منشور به هفت رنگ تجزيه شود.
در نور خورشيد يك سيب ياگوجه فرنگى قرمز ديده مى شود، چرا كه فقط نور قرمز را منعكس و بقيه رنگ ها را جذب مى كند. علف نيز به رنگ سبز ديده مى شود چرا كه تمامى رنگ ها را جذب و رنگ سبز را منعكس مى كند.يك تخته سياه به اين علت سياه است كه تمام رنگ هاى نور سفيد را جذب مى كند و هيچ كدام را منعكس نمى كند. براى ثابت كردن اين موضوع تجربه ساده اى كافى است. اگر نور قرمز را روى يك پيراهن سفيد بيندازيد، مى بينيد كه قرمز مى شود. اشيايى كه به رنگ سفيد هستند، رنگ نورى را مى گيرند كه روى آنها مى افتد.
به همين ترتيب اگر سيبى را در نور سفيد يا قرمز ببينيم، سيب قرمز ديده مى شود، اما همان سيب در نور سبز يا آبى، سياه ديده مى شود. زيرا در آن حالت شىء نمى تواند هيچ رنگ ديگرى غير از رنگ قرمز را منعكس كند، بنابراين شىء در هر رنگى به جز قرمز و سفيد، سياه به نظر مى رسد. به همين علت است كه اشياى مختلف به رنگ هاى مختلف ديده مى شوند.
زنگ انشا
فصل بهار
355542.jpg
قلم در دست مى گيرم و در خيال، در بوستان بهار قدم مى زنم و با چيدن شكوفه هاى زيباى بهارى برايتان سخن مى گويم.فصل بهار زيباترين فصل است. همه خوشحال و خندان به مدرسه مى روند. وقتى كه ما به مدرسه مى رويم همه مى خندند. حتى درخت ها چون آنها هم فصل ها را مى فهمند.اين فصل به درختان كمك مى كند كه شكوفه بدهند. اگر فصل بهار نيايد، درخت ها شكوفه و ميوه نمى دهند و گل هاى زيبا و قشنگ از بين مى رود. ما از اين فصل لذت مى بريم.
355632.jpg
]فائزه مقدم، كلاس چهارم ابتدايى]
در اين فصل بلبل ها آواز مى خوانند، نسيم خنكى مى آيد و درختان را مى رقصاند و صداى خوش بلبل ها گوش انسان را نوازش مى دهد مثل اين كه همه موجودات خدا را شكر و سپاس مى گويند.
خداوند همه چيز را براى راحتى انسان ها آفريده است. بهار يكى از زيباترين نشانه ها و آفريده هاى خداوند است.
سيب ها انگار مى خندند
355626.jpg
]زرين رستمى وند]

* جاى پا
برف زودهنگام، همه جا را پوشانده بود. روى سفيدى يكدست برف، ردپاهاى كوچك پرنده اى به چشم مى خورد. دنبالشان كه مى كردى، پاى درختى مى رسيدى. لازم نبود نگاهت را تا نوك درخت بكشانى. روى نزديك ترين شاخه به زمين، چسبيده به تنه درخت، گنجشك كز كرده بود. سردش بود و بيشتر از هميشه، گرسنه شب، باد، شاخه درختى را كه روى آن لانه داشت، شكسته بود و لانه را با خود برده بود.حالا، گيج و تنها، دور و برش را مى پاييد. هيچ چيز جز برف پيدا نبود. فكر كرد شايد در مزرعه نزديك بيشه، بشود چيزى براى خوردن پيدا كرد، اما ياد آدمك كه افتاد، فكرش را خورد. آدمك، هميشه همانجا، وسط مزرعه بود. كمى اين پا و آن پا كرد. فكر كرد شايد سرما و برف، آن آدمك را هم فرارى داده باشد، شايد باد، آن آدمك را هم برده باشد، شايد اصلاً آن آدمك آنجا نباشد. پركشيد. كشتزار هم پوشيده از برف بود و آدمك، مثل هميشه، وسط كشتزار ايستاده بود، با همان لبخند بزرگ هميشگى اش. اواخر آذر بود آن وقت.
* رؤياهاى آقاى كاهى
ارث اجدادى اش بود اين خواب زمستانى؛ مترسك چوبى، وسط كشتزار خواب بود. داشت خواب مى ديد انگار.
شايد خواب روزى را كه وسط همين كشتزار متولد شد. دو تا چشم سياه درشتش را كه باز كرد، پيرمرد را ديد كه اخمو بود و نوه هاى دوقلويش را كه با چشم هاى گشاد شيطان و چهره اى خندان نگاهش مى كردند و هى توى گوش هم پچ پچ مى كردند.
پيرمرد پايه مترسك را محكم كرد، آنقدر محكم كه هيچ بادى حريفش نشود. آن وقت، تازه كار شخم مزرعه تمام شده بود.
او كه رفت، دخترها با ماژيك قرمز، بزرگ ترين و زيباترين لبخند ممكن را روى صورت پارچه اى مترسك كشيدند و توى گوشش نجوا كردند: « آقاى كاهى ، يه وقت اخم نكنى ها، پرنده ها رونترسونيا، حيوونيا گناه دارن، بذار بيان دونه بخورن، باشه آقاى كاهى »
آقاى كاهى اسم او اين بود
آقاى كاهى حس كرد لبخندش بزرگ تر شده. آن وقت هر سه به پهناى صورت مى خنديدند.
شايد هم خواب آخرين ديدارش با دخترها و آن مهمانى را مى ديد، تنها مهمانى اى كه در آن شركت كرده بود: « سلام آقاى كاهى، ما شما رو به مهمونى دعوت مى كنيم، اين مثلاً كارت دعوته.» يكى از دوقلوها برگ درختى را روى دست او گذاشت: « حالا مثلاً شما به مهمونى ما اومدين.» دوتايى مثلاً در را باز كردند و از ديدن او خوشحال شدند: «سلام آقاى كاهى . خيلى خوش اومدين. سرافراز كردين. بفرمايين. از ديدن شما خيلى خوشحاليم. بفرمايين بالا، بفرمايين چايى ميل كنين. اين مثلاً فنجون چاييه.»
سه مثلاً فنجان را كه از گل مزرعه درست كرده بودند از مثلاً قورى چاى ، پر از مثلاً چاى كردند و مثلاً خوردند. كمى هم مثلاً شيرينى «صرف» كردند و كمى هم گپ زدند و به مثلاً درد دل هاى مترسك كه درباره تنها ماندن تا بهار سال آينده بود گوش كردند و آخرسر، دو سيب از سه سيب قرمز درشتى كه خوردنى واقعى شان بود را خوردند و يكى از سيب ها را انداختند داخل شكم پر از كاه آقاى كاهى و روى آن چند مشت دانه گندم ريختند: « آقاى كاهى اين دونه ها رو بده به پرنده ها تا باهات دوست بشن و تو تا بهار آينده كه ما برمى گرديم تنها نمونى. هر وقت هم دلت براى ما تنگ شد، به اين سيب نگاه كن. اونوقت فكر مى كنى كه ما پيش تو هستيم. ما رو فراموش نكنى. سال ديگه برمى گرديم، اگه نباشى غصه مى خوريم و ناراحت مى شيم. يادت نره ها!»
و از «تشريف فرمايى» آقاى كاهى تشكر كردند و رفتند و آقاى كاهى فكر كرد به اين كه چرا هيچ پرنده اى به او نزديك نمى شود. آن وقت آخر تابستان بود.آن لبخند بزرگ خيلى هم به كار او نمى آمد. هر قدر هم سعى مى كرد لبخندش بزرگتر و جالبتر شود، باز تنها بود مگر وقتى پروانه اى روى كلاهش يا دستش مى نشست و حرف نزده، فورى پرمى زد و مى رفت.
* لبخند
گنجشك دقت كرد؛ كلاه آدمك روى سرش نبود. قسمتى از پيراهنش هم كمى شكافته بود و از لاى آن چيزى پيدا بود. چيزى مثل كاه. گنجشكى از روى نزديك ترين درخت به مزرعه خيره شده بود به آن طلايى ها كه از درز شكاف پيراهن مترسك برق مى زدند: دانه هاى گندم. آدمك از ياد گنجشك رفت، ترس از يادش رفت، سرما از يادش رفت، شدت جاذبه دانه ها، از شدت جاذبه كره زمين خيلى خيلى بيشتر بود. ثانيه اى بعد نشسته بود روى كاهها توى شكم آدمك و دانه ها به او لبخند مى زدند.
* دوست
مترسك آخر خوابش را ديد يا نه نه انگار. چيزى از خواب پراندش: آنجا، نزديك نزديك، توى دلش، يك گنجشك خوابيده بود، مترسك خواب مى ديد دلش داشت از جا كنده مى شد. اگر گنجشك بيدار شود چه كار كند كه همانجا بماند و با او دوست شود بگويد از تشريف فرمايى شما ممنونم بگويد از ديدن شما خيلى خوشحالم بگويد سرافرازكردين بگويد بفرمايين بالا
گنجشك كه بيدار شد، او هنوز نمى دانست چه بايد بگويد، فرياد كشيد: «نه، نه، نرو، همين جا بمان، همه دانه ها مال تو، پيش من بمان.»گنجشك، هراسان ، از آن لانه گرم و راحت، پريد بيرون.
ساعتى بعد، مترسك ماجراى لانه اى كه باد خرابش كرده بود را مى دانست و گنجشك، ماجراى تولد و تنهايى آقاى كاهى و داستان دانه ها و سيب و لبخند او را. مترسك يك دوست پيدا كرده بود. آن وقت، آذرماه داشت تمام مى شد.
* سيب
هنوز زمستان تمام نشده بود كه مترسك با همه پرنده هاى آن حوالى دوست شد. هنوز زمستان تمام نشده بود كه همه دانه هاى توى دل مترسك تمام شد. هنوز زمستان تمام نشده بود كه همه كاههاى توى دل مترسك صرف تعمير لانه پرنده ها شد. اما چيزى در دلش اتفاق افتاده بود. به خاطر لبخندش بود كه هر روز زيباتر مى شد يا به خاطر آن همه دوست كه يكباره پيدا كرده بود نه. چيزى در دلش اتفاق افتاده بود. چيزى مثل مخلوط دلتنگى و خوشحالى و عجله. دلتنگى براى دخترها، خوشحالى به خاطر دوستان تازه اش و عجله براى نشان دادن اين همه به آن دو دوست اولش. ولى اتفاق توى دلش جور خاصى بود. آن سيب
آن وقت روزى از روزهاى زمستان بود. يك روز قبل از آن كه پيرمرد اخمو، سر برسد.
* نشانه
يكى ازمهمان ها گفت: «درخت سيب وسط مزرعه »
دوقلوها خنديدند: «اين نشانه مزرعه ماست.»
يكى ديگر پرسيد: «مگر مى شود »
***
پيرمرد اخمو ۱۲ سال پيش، هنوز به مزرعه نزديك نشده بود كه هياهوى پرنده ها را بالاى سر مترسك مى شنيد اما تا با دو چشمش آنها را نديد، باور نكرد.
به گمان او پرنده ها به مترسك عادت كرده بودند و مترسك ديگر به درد نمى خورد. پيرمرد با خشم مترسك را شكست و انداخت روى زمين.غوغاى پرنده ها، ديگر داشت به آسمان مى رسيد. چيزى از دل مترسك غلتيد روى خاك. مترسك، همچنان لبخند مى زد وقتى پيرمرد آن را به انبار برد.
***
دخترهاى دوقلو گاه گاه دوستانشان را به مزرعه دعوت مى كردند و مهمانى مى دادند. مهمانى چاى و شيرينى و سيب و هر بار اين سؤال و جواب تكرار مى شد:
- اين درخت، جور عجيبى است، نيست
ـ پدربزرگم، ۱۲ سال پيش وقتى داشت مزرعه را شخم مى زد، اين نهال را ديد، اما آن را نكند. مى گفت نمى دانم چرا ولى فكر كردم نبايد به آن دست بزنم. پدربزرگ مى گفت نهال هر چه بزرگتر مى شد، انگار بركت زمين و گندم هم بيشتر مى شد. گذاشتم بماند. پدربزرگ عوض شده بود. نه خسيس بود، نه اخمو. از آن وقت حتى به پرنده ها هم كار نداشت. مى گفت آنقدر بركت زمين زياد شده كه هزارهزار تا پرنده هم بخورند از آن كم نمى شود و مى خنديد.
يكى از مهمان ها گفت: اين درخت جور عجيبى است. انگار مى خندند.
يكى ديگر گفت: راست مى گويى. سيب هايش هم انگار مى خندد.
دوقلوها راز اين لبخند را به كسى نمى گفتند، فقط لبخند مى زدند.
بد مينتون قصرى كه ورزش شد!
355569.jpg
]غزاله مرعشى]

ورزش هايى كه امروز انجام مى دهيم هر كدام تاريخچه اى دارند. تا به حال فكر كرده بوديد كه اين ورزش ها چطور به وجود آمده اند
* فوتبال 
تاريخچه پيدايش اين ورزش محبوب تا حدى مبهم است. در تاريخ آمده است كه يونانى ها براى سرگرمى يك نوع بازى با توپ انجام مى دادند كه تا حدودى شبيه به فوتبال بوده است.
مردم انگلستان ادعا مى كنند شكل امروزى ورزش فوتبال ريشه در كشور آنها دارد. چند صد سال پيش جنگى بين انگلستان و رومى ها در گرفت. انگليسى ها بعد از شكست دادن روميان جشن بزرگى گرفتند و در اين جشن بازى اى شبيه به فوتبال امروزى انجام دادند.
در سال ۱۸۶۳ قوانين خاصى براى اين ورزش وضع شد و پس از آن فوتبال به سرعت در سرتاسر جهان گسترش يافت و به يكى از محبوب ترين ورزش ها تبديل شد.
* بسكتبال
بسكتبال را در سال ۱۸۹۱ يكى از مربيان ورزش يك كالج در آمريكا پايه گذارى كرد. اين مربى مى خواست ورزشى به وجود بياورد كه احتياج به وسايل و امكانات زيادى نداشته باشد.
در ابتدا به جاى تور از سبد هلو استفاده مى كردند كه شكلى شبيه زنبيل داشت و چون ته آن بسته بود نردبانى هم كنار آن قرار مى دادند تا پس از گل شدن توپ ، آن را بيرون بياورند.
در سال ۱۹۳۴ قوانين خاصى براى آن وضع و رفته رفته تبديل به يكى از مهم ترين ورزش هاى تيمى در سراسر دنيا شد.
* واليبال
اين ورزش نتيجه تفكر و خلاقيت يك معلم آمريكايى است. او مى خواست بازى اى از تركيب تنيس و بسكتبال ابداع كند. بنابراين بازى جديدى را به صورت رد و بدل كردن توپ بسكتبال از بالاى تور تنيس طراحى كرد. اما چون توپ بسكتبال سنگين بود و به انگشتان بازيكنان آسيب مى رساند جاى خود را به توپ سبكترى داد. در سال ۱۸۹۶ اين ورزش واليبال نام نهاده شد و كم كم در كشورهاى ديگر جهان عموميت پيدا كرد.
* بدمينتون
اين ورزش مفرح ريشه در هندوستان دارد. در زمان هاى گذشته هندوستان مستعمره انگلستان بود. سربازان انگليسى اين بازى را از هندى ها آموختند و وقتى به كشورشان بازگشتند آن را به هموطنان خود ياد دادند. اين بازى براى اولين بار در جشنى كه در قصر بدمينتون برگزار شده بود انجام شد و از آن به بعد اين بازى بدمينتون نام گرفت.
* اسكى
اسكى پيش از آن كه به صورت يك بازى يا ورزش شناخته شود در جنگ به كار گرفته مى شد. در كشورهاى سردسير براى آن كه جنگجويان بتوانند به سرعت روى برف حركت كنند كفش هاى مخصوصى براى سرخوردن روى برف و يخ به پا مى كردند بعد از مدتى با وصل كردن پوست حيوانات به دو چوب اسكى سورتمه ساخته شد. در سال ۱۵۹۰ در اتريش اسكى به عنوان يك ورزش شناخته شد و بعد به آمريكاى شمالى و ساير كشورها راه يافت.
* دو
ورزش دو وميدانى كه مادر تمام ورزش ها است قدمتى به طول تاريخ بشر دارد. انسان اوليه براى آن كه توسط حيوانات وحشى شكار نشود بايد مهارت سريع دويدن را پيدا مى كرد. بعدها دويدن براى ارتباطات و رساندن خبرها نقش مهمى را ايفا مى كرد. مسابقات دو به يونان قديم بر مى گردد ولى در ابتداى قرن دوازدهم انگليسى ها اين ورزش قديمى را زنده كردند و آن را به شكل امروزى در آوردند.
روزهاى نارنجى
آخر شجاعت
355617.jpg
]بيل ساندرز‎/ لادن خضرى]

چند سال پيش در مدرسه شاهد شجاعتى بودم كه مو به تنم راست كرد. در دبيرستانمان جلسه اى تشكيل داده بوديم تا درباره ايراد گرفتن از ديگران و اين كه چطور به جاى حمايت از آنها، موجب سرخوردگى شان مى شويم، صحبت كنيم. قرار بود هر كس كه دلش مى خواست از وسط جمع بيرون بيايد و پشت بلندگو صحبت كند. بچه ها مى توانستند از هركس كه به آنها كمك كرده بود تشكر كنند و بعضى ها اين كار را كردند. دخترى از دوستانش تشكر كرد كه در مسئله اى خانوادگى از او حمايت كرده بودند. پسرى از كسانى حرف زد كه در دوره هاى سخت عاطفى كمكش كرده بودند. بعد دخترى از سال آخرى ها آمد و به يكى از شاگردان سال دوم اشاره كرد و خطاب به همه دانش آموزان گفت: «بياين ديگه اذيتش نكنيم و ازش ايراد نگيريم. درسته كه اون با همه فرق مى كنه، ولى ما توى اين مدرسه همه با هم هستيم و تازه اون از نظر روح و دل كه با ما فرق نداره. اونم به عشق، محبت و تأييد ما احتياج داره و دلش مى خواد اونو ميون خودمون بپذيريم. اونم به دوست نياز داره. چرا همه اش با اون با خشونت رفتار مى كنيم با همه شما هستم. بياين بهش فرصت بديم.»
در تمام آن مدتى كه دختر حرف مى زد، پشت من به جايى بود كه آن پسر نشسته بود. ابداً نمى دانستم او كيست. ولى معلوم بود شاگرد مدرسه ماست. كم و بيش مى ترسيدم برگردم و نگاهش كنم. لابد از خجالت قرمز شده بود و مى خواست زير صندلى بخزد و از همه پنهان شود. وقتى بالاخره به پشت سرم نگاه كردم، پسرى را ديدم كه به پهناى صورت مى خنديد و با همه وجودش بالا و پائين مى پريد و مشتش را در هوا تكان مى داد. حركاتش نشان مى داد كه از ته دل مى گويد:
«متشكرم، متشكرم. همچنان تشويقم كنيد. شما امروز زندگى مرا نجات داديد.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |