|
مرورى بر كتاب «آشفتگى شيرين معارف»
از كواين تا لاتور
|
|
|
] رونالد گيره / ترجمه: پريسا صادقيه ]
از سال ۱۹۵۰ تاكنون اكثر فيلسوفان علم، پوزيتيويسم و پوزيتيويست ها را آماج حملات منتقدانه خود قرار داده اند. نظريه اى كه بنيان معرفت علمى را در واقعيت هاى آفاقى بنا نهاده بود. در بازسازى تاريخ اين انتقادات، جان اچ زاميتو، در كتاب «آشفتگى شيرين معارف» به تبيين وتشريح مشهورترين نظريه هاى پست پوزيتيويسم علم مى پردازد كه امروزه ريسمان توسل بسيارى از نظريه هاى نوظهور در تحليل علم است. براى مثال مباحث مطروحه توسط كواين و كوهن در فلسفه علوم طبيعى الهام بخش تغييراتى شد كه در نتيجه آن علم بايد به عنوان امرى تاريخى در نظر گرفته شود. نويسنده با اين ادعا كه پست پوزيتيويست ها به راستى حاميان رويكردهاى پست مدرن در مطالعه علم هستند و به چالش كشاندن عقايد پوزيتيويست ها و لكه دار كردن اعتبار روش هاى علمى و شواهد تجربى مورد نظر آنها، محوريت كتاب را مشخص مى كند و در هشت فصل به دفاع از ادعاى خود مى پردازد. متن زير مقاله اى است كه رونالد گيره از فلاسفه علم معاصر درباره كتاب نوشته است.
كتاب حاضر با عنوان «آشفتگى شيرين معارف» و با زير عنوان «پست پوزيتيويسم در مطالعه علم از كواين تا لاتور» در سال ۲۰۰۴ از سوى انتشارات كمبريج چاپ و منتشر گرديد. اين كتاب بهترين شيوه تاريخ نگارى را در ارائه تاريخ فلسفه پست پوزيتيويسم و جامعه شناسى علم به كار بسته و همچنين راوى آن با تحديد بحث به مباحث معرفت شناختى، قدرت فراوانى در ارائه بهترين شيوه روايتگرى كسب كرده است. عنوان اين كتاب با تغييرات اندكى از مقاله اى كه دونالد ديويدسون، فيلسوف زبان، در همين زمينه ارائه كرده بود به عاريه گرفته شده است. محدود كردن بحث به مباحث معرفت شناختى در فضايى رخ مى نمايد كه مفاهيمى مانند «جامعه شناسى معرفت علمى» و «توليد معرفت» محوريت فصول كتاب را شكل مى دهند. در اين رويكرد در مخالفت با پوزيتيويست ها و خصوصاً پاپرى ها، طبيعت معرفت علمى تنها با كمك تعلقات جامعه شناختى قابل تحليل و توجيه است. البته با وجود گستردگى مطالعه علم و تكنولوژى، ناخودآگاه تحليل علم، مشاركت متخصصان ديگرى چون تاريخ نگاران و مردم شناسان علم را نيز مى طلبد. يكى از عناصر ديگرى كه به جذابيت شيوه تاريخ نگارى اين كتاب دامن مى افكند، عدم مشاركت نويسنده آن در مباحث مطرح شده است. در واقع زاميتو نه فيلسوف است و نه جامعه شناس، بلكه تاريخ نگارى بسيار زيرك است كه كتاب هاى پيشين او عبارتند از: «كانت، هردر و تولد انسان شناسى» و «منازعه بسيط: بولشويسم و حركت هاى ادبى چپگرا در آلمان». او با احترام به قواعد تاريخ نگارى و رعايت تعادل، حرفه اى ترين ادبيات ممكن را در نگارش اين كتاب به كار گرفته است. او معتقد است شيوه روايتگرى در تبيين مطالعات و تحليل هايى كه حول محور علم و عمل علمى صورت گرفته است، شيوه اى بسيار غنى است. زاميتو در بيان انتقادات خود بسيار صريح عمل مى كند و در نقش يك راوى، گويى مباحث را از زبان پروتاگونيست داستان بيان مى كند. «كواين و پست پوزيتيويسم در فلسفه علم»، عنوان فصل اول اين كتاب است. در اين فصل نويسنده به تبيين ۳ اصلى مى پردازد كه كواين آنها را «سه عدم تعين» مى خواند. آن سه عبارتند از: ۱- تعين ناقص نظريه، كمك شواهد تجربى ۲- ابهام مرجع ۳- تعين ناقص ترجمه. نخستين مورد از موارد مذكور به شكل گسترده اى با آموزه هاى جامعه شناسان علم و آموزه دوهم-كواين قابل تطبيق است. همانطور كه زاميتو نيز به خوبى نشان مى دهد، مشكل از آن جا سرچشمه مى گيرد كه گونه هاى متفاوتى از تعين ناقص و آموزه دوهم-كواين، وجود دارد. زاميتو در دسته بندى ارتباط هاى ممكن و متفاوتى كه در ميان اين دو آموزه وجود دارد، به بهترين نحو عمل كرده است و در پايان نتيجه گيرى خود را از اين دسته بندى اين طور بيان مى دارد: «متعادل ترين گونه اى كه تا به امروز از اين دو آموزه شكل گرفته است، به خوبى قابل دفاع است، اما آن دسته از گونه هايى كه در فهرست اصول پست پوزيتيويست ها جاى گرفته اند، كمتر قابل دفاع و بيشتر جزو گونه هاى راديكال هستند.» عنوان فصل ديگر اين كتاب «بدبيارى قياس ناپذيرى كوهن» نام دارد. در اين فصل زاميتو خاطرنشان مى كند كه كوهن و كواين بين سال هاى ۵۹-،۱۹۵۸ يك سال را با يكديگر در مركز مطالعات پيشرفته استنفورد سپرى كردند. «ساختار انقلاب هاى علمى» اثر كوهن و « شىء و كلمه» نوشته كواين محصولات اين سال آكادميك است. در جار و جنجال هاى فلسفى كه حول محور طبيعت و كاربردهاى قياس ناپذيرى مى گرديد، بحث بر سر مفاهيمى چون معنا، مرجع و ترجمه پذيرى نيز به ميان آمد. در اين قسمت از كتاب زاميتو از كسانى جانبدارى مى كند كه معتقدند: اولاً اگر كوچكترين قياس ناپذيرى در تاريخ علم وجود مى داشت، هيچ مسئله معرفت شناختى با ارزشى به وجود نمى آمد و ثانياً توسل و توجه به فلسفه زبان نه تنها به فهم ما از چگونگى توليدمعرفت علمى كمك نمى كند، بلكه عاملى بازدارنده در روند ادراك ما محسوب مى شود. از منظر زاميتو اصول پست پوزيتيويست ها به ميزان زيادى با تفهم هاى افراطى از تعين ناقص و قياس ناپذيرى در آميخته است. درست است كه در پايان اين فصل زاميتو كتاب «ساختار» اثر كوهن را مهم ترين اثر در زمينه مطالعه علم مى خواند، اما معتقد است پس از كوهن ما شاهد آميختگى فلسفه، تاريخ و جامعه شناسى بوده ايم. اين آميزش ميان رشته اى باعث تولد نوزادى شد كه رشد آن خطرى است كه هر روزه اقتدار علم را بيش از پيش تهديد مى كند. ادامه اين بحث به شكل جامع و كامل ترى در فصل سوم اين كتاب با عنوان «پيوند ناموفق تاريخ و فلسفه علم» ارائه مى گردد. موضوعات محورى اين فصل را آموزه هاى مكتب ادينبورا و تشريح ساختار اجتماعى علم شكل مى دهند. زاميتو در رفع ناهمسازى هاى به وجود آمده در آراى كوهن در نتيجه خوانشى كه پايه گذاران مكتب ادينبورا از آن ارائه داده اند، اهتمام تام ورزيده است. الهامات كوهن پيش از آنكه به مرحله عمل رسد، موضوع نوشته هاى بسيارى از جامعه شناسان علم دانشگاه ادينبورا بوده است. بنيان اين ادعا، خصوصاً در آثار ديويد بلور قابل رؤيت است. او قصد دارد با فراهم آوردن تبيينى قاطع از چگونگى توليد معرفت علمى، آن را جايگزين فلسفه علم سازد. در ادامه اين مبحث زاميتو به منظور ايجاد خط سيرى منطقى، به بررسى نقش مرى هسه و مرى داگلاس، كه به ترتيب فيلسوف علم و مردم شناس هستند، مى پردازد. اين خط سير منطقى در واقع همانند زنجيرى است كه كوهن، كواين و مكتب ادينبورا دانه هاى اصلى آن هستند و زاميتو به منظور حفظ اتصال اين زنجير از مرى هسه و مرى داگلاس به عنوان دانه هايى كه چندان بنيادى نيستند و فقط به حفظ اتصال آن كمك كرده اند، نام مى برد. او همچنين گوشه چشمى به نقدهاى اوليه اى كه متوجه مكتب ادينبورا بوده است، دارد خصوصاً نقد هايى كه تمام توجه شان به واژه «تعلقات»، كه واژه اى كليدى در اين مكتب محسوب مى شود متمركز بوده است. اين ادعا به شكل مبسوط ترى در فصل بعدى با عنوان «بر ساخت گرايى اجتماعى و بازگشت به مطالعات كلان اجتماعى» مطرح مى شود. در اين فصل دو كتاب «زندگى آزمايشگاهى» كه محصول مطالعات آزمايشگاهى لاتور و وولگار است و همچنين «توليد معرفت علمى» نور - ستينا كتاب هاى مناقشه برانگيزى معرفى مى شوند كه در روند مطالعات و نتيجه گيرى هاى خود، به گونه اى سعى در فاصله گرفتن از آموزه هاى مكتب ادينبورا دارند و تمام توجه خود را بر روى عمل علمى متمركز نموده اند. او جرقه هاى اين روند را در اوايل سال ۱۹۸۰ در آثار دو نفر از اعضاى مرتبط با مكتب ادينبورا نيز مشاهده كرده است. آثارى چون «ساختار كوارك ها» اثر اندروپيكرينگ و «لوياتان و پمپ هاى هوا» نوشته استيفن شيپن واسكافر. در بازنگرى ادبيات حاكم بر اين كاتب زاميتو شواهد زيادى مى يابد كه نشان دهنده آثار مهلك توسل بى چون و چرا به گونه هاى افراطى تعين ناقص و آموزه دوهم - كواين است. اين فصل با يادآورى غمى كه كوهن در اواخر عمر خود دچار آن گشته بود و سبب شد تا او برنامه قوى مكتب ادينبورا را «نمونه اى از ساختارشكنى جنون زده» مى نامد، به پايان مى رسد. در فصل ۷ با عنوان «زنان، نظريه شبكه عاملان و ديگر موارد خطرناك» زاميتو متمركز بر آراى برونو لاتور متمركز مى شود. ( عنوان اين فصل از كتاب بسيار معروف «زنان، آتش و اشياى خطرناك» نوشته جرج لاكوف الهام گرفته شده است). زاميتو در اين فصل بحث را با يكى از آثار كاملاً فلسفى لاتور با عنوان «تقليل ناپذير ها» (irreductions) بحث را آغاز مى كند. او اين كتاب را سفر پيدايش مى نامد و به منظور ادامه و بسط مبحث از كتاب ديگر لاتور با عنوان «عمل در علم» يارى مى جويد. او اين كتاب لاتور را نيز راهنماى تمام كسانى مى داند كه مطالعاتى بر روى علم به عمل آورده اند. در اين كتاب نكته اى حياتى موجود است كه لاتور آن را اين طور بيان مى دارد: «جامعه نيز به اندازه طبيعت مناقشه آفرين است ، بنابراين استراتژى برنامه قوى در تشريح و توجيه عقايد علمى در چارچوب تعلقات اجتماعى بر پايه غلط بنا شده است .» زاميتو از اين تبيين به منظور پاسخگويى به شورشى كه نظريه شبكه عاملان و هوادارانش عليه جامعه شناسى معرفت علمى به پا كرده اند، سود مى جويد. او سپس با تغييرى ناگهانى موضوع بحث را به سمت فمينيسم و علم متمايل مى سازد. او معتقد است با وجود اين كه تعلقات اجتماعى يكى از فاكتورهاى اساسى در جامعه شناسى معرفت علمى است، اما تعلقات جنسيتى كه يكى از تعلقات مهم اجتماعى محسوب مى شود، هيچ گاه در روند مطالعات جامعه شناسان علم مطرح نبوده است. شايد اين به آن خاطر است كه بنيانگذاران جامعه شناسى معرفت علمى همگى مرد بوده اند . او معتقد است اگر زنان در اين امر دخيل بودند حتماً تأثير تعلقات جنسيتى را نيز در روند مطالعات خود داخل مى كردند. خلاصه اى كه زاميتو در اين فصل از آثار فمينيست هايى چون فاكس كلر و هاردينگ ارائه مى دهد، به قدرى موجز است كه امكان قضاوت را از خواننده سلب مى كند. اين فصل با ارائه مناقشاتى كه ميان اندى پيكرينگ و پيتر گاليسون حول موضوع طبيعت محذوريت هاى موجود در عمل علمى وجود داشته است، پايان مى پذيرد . فصل پايانى اين كتاب با عنوان «بازتابى راديكال و جنگ هاى علم» با موضوع تحليل گفتمان آغاز مى شود . مايكل مالكى و نيگل گيلبرت هر دو معتقدند يافتن علت و چرايى عقايد يك دانشمند از طريق تحليل گفتمان هاى حقيقى آنها امرى غيرممكن است. اين در حالى است كه استيفن شيپن اين ادعا را رد مى كند. او مى گويد : «درست است كه تشريح چرايى و چگونگى عقيده اى كه دانشمندى به آن باور دارد، بسيار مشكل است اما غير ممكن نيست.» زاميتو در ادامه اين فصل تعريف وولگار از اصل بازتابى را بيان مى دارد و در پايان نيز آشفته از تمام جنگ هايى كه حول محور علم در گرفته است، به پشتيبانى از فيليپ كيچر به پا مى خيزد. كسى كه از قبول بى چون و چراى ديدگاه هاى راديكالى كه از تعين ناقص و قياس ناپذيرى توسط جامعه شناسان علم به وجود آمده است به تنگ آمده و به معرفت شناسى واقعيت گرا پناه برده است. اين مقاله خلاصه اى است از نقد رونالد گيره بر كتاب زاميتو كه در شماره ژوئن سال ۲۰۰۶ مجله «مطالعات اجتماعى در علم» به چاپ رسيده است.
|