] يزدان سلحشور ]
*يك
«پسرك درست نمى دانست كه چه بايد بكند، به همين دليل همان طور شگفت زده به تماشاى مرد ايستاد. سرانجام، مرد دوباره كتابش را بست و در حالى كه مانند دفعه پيش انگشتش ميان صفحه هاى كتاب بود غرغركنان گفت: «گوش كن پسرم، من نمى توانم وجود بچه ها را تحمل كنم. اين روزها در تمام دنيا درباره شماها جنجال راه انداخته اند، ولى من نه. من اصلاً بچه ها را دوست ندارم. بچه ها براى من موجودات پرسروصدايى هستند كه عذاب روح اند و همه چيز را خراب مى كنند. به كتاب ها مربا مى مالند و صفحه ها را پاره مى كنند و براى آنها اهميتى ندارد كه بزرگترها هم گرفتارى هايى دارند. اين چيزها را براى اين مى گويم كه بدانى با چه كسى طرف هستى. گذشته از اين، من كتابى براى بچه ها ندارم و كتاب هاى ديگر را هم به تو نمى فروشم. خب، اميدوارم كه حرف همديگر را خوب فهميده باشيم!» تمام اين حرف ها را بى آن كه پيپش را از دهان بردارد گفته بود. اكنون دوباره كتابش را باز كرد و به خواندن ادامه داد.
پسرك بى آن كه چيزى بگويد سرش را تكان داد و آماده رفتن شد. ولى حس كرد كه اين حرف ها را نبايد بى جواب بگذارد، پس برگشت و آهسته گفت: «ولى همه بچه ها اين طور نيستند.» مرد آرام به بالا نگاه كرد و در حالى كه چندين بار عينكش را روى بينى اش جا به جا مى كرد گفت:«تو هنوز اينجايى مى توانى به من بگويى كه براى خلاص شدن از دست آدمى مثل تو چه بايد كرد چه مطلب مهمى بود كه همين چند لحظه پيش گفتى »
پسرك با صداى آهسته ترى جواب داد: «چيز مهمى نبود. فقط گفتم كه همه بچه ها آن طور كه شما مى گوييد نيستند.»
مرد با حالتى ساختگى ابروهايش را به حال تعجب بالا برد و گفت: «آهان! پس حتماً تو يكى از همين استثناها هستى، مگر نه »
پسرك چاق پاسخى نيافت. فقط شانه هايش را بالا انداخت و آماده رفتن شد. پشت سر خود صداى غرغر مرد را شنيد كه گفت: «تربيت هم كه ندارى، اگر تربيت داشتى دست كم خودت را معرفى مى كردى.»
پسرك گفت: «اسم من باستيان است، باستيان بالتازار بوكس». مرد گفت: «چه اسم عجيب و غريبى! با سه حرف «ب» . خب گناه از تو نيست؛ تو كه چنين اسمى را براى خودت انتخاب نكرده اى. اسم من هم كارل كنراد كورآندر است.» پسرك با لحنى جدى گفت:«اسم شما هم كه سه تا «ك» دارد... در همين وقت تلفن زنگ زد. آقاى كورآندر از صندلى خود به زحمت بيرون آمد و به درون اتاقك كوچكى كه ته مغازه بود رفت و گوشى تلفن را برداشت. باستيان به زحمت صداى او را شنيد... ناگهان دريافت كه دير به مدرسه خواهد رسيد... ولى از جايش تكان نخورد... چيزى او را نگه مى داشت... باستيان به مبرل نزديك شد، دستش را پيش برد و كتاب را لمس كرد و در همان لحظه، صدايى در درون خود حس كرد: تق! درست مثل اين بود كه در دامى افتاده باشد.»
«داستان بى پايان» مشهورترين اثر ميكائيل انده
[Michael Ende] است كه اين شهرت ابتدا در محدوده مرزهاى زبان آلمانى با انتشار كتاب آغاز شد و پس از ساخته شدن فيلم بسيار موفق «ولفگانگ پترسون» [كه در «آلمان غربى» سابق و در ۱۹۸۴ ساخته شد] از اين مرزها فراتر رفت و به اثرى جهانى بدل شد با ترجمه ها و مخاطبان بسيار.
انده در ۱۹۲۹ در آلمان درگير با تبعات شكست در جنگ اول جهانى و ركود اقتصادى كمرشكن براى طبقه متوسط به دنيا آمد. در چهارده سالگى به سرودن شعر و نوشتن داستان هاى كوتاه مشغول شد يعنى در ۱۹۴۳ كه آلمان از پيروزى هاى رايش سوم در جنگ دوم سرمست بود اما طليعه نخستين شكست هايش را هم تجربه مى كرد و چند ماهى بيشتر طول نكشيد كه نوجوانان هم سن و سال انده نيز كه در اردوهاى پيشاهنگى جوانان نازى، با آهنگ هاى واگنر سرودهاى حزب «سوسيال ناسيوناليست» را زمزمه مى كردند كلاهخودهايى به سر نهادند كه دو برابر سرشان بود و تفنگ هايى به دست گرفتند كه طولشان تا شانه هاشان مى رسيد و موقع شليك، رنگ صورتشان از سفيد مختص مناطق جنگلى «باواريا» ، به زرد ترس بدل مى شد! با پايان جنگ جهانى دوم، بسيارى از اين نوجوانان به خانه بازنگشتند و آنهايى هم كه توانستند به آلمان شكست خورده و ويران شده برگردند ديگر از رؤياهاى كودكى فاصله اى عظيم داشتند و دوپاره شدن آلمان توسط آمريكا و اتحاد شوروى حتى رؤياهاى بزرگسالان آلمانى را هم بدل به تلاش براى زنده ماندن و البته ساختن آلمانى نو كرد [چه در آلمان غربى و چه در آلمان شرقى كه با وجود استيلاى تفكر «جهان وطنى » توسط نيروهاى نظامى شوروى ، هنوز مى خواست آلمانى بينديشد و زير سيطره تجاوز ايدئولوژيكى - جغرافيايى نرود].
انده كه روزگارى مى خواست نمايشنامه نويس شود در اين اوضاع و احوال، آنقدر جيب هايش پر پول نبود كه به دانشگاه برود اما بالاخره با كار روزمره و پس انداز رؤياهايش در ۱۹۴۸ به مدرسه بازيگرى رفت و دوباره سعى كرد كه نمايشنامه نويس شود اما اين بار هم به دليل عدم تطابق مبناى نظرى نمايشنامه هايش با رويكرد «تئاتر برشتى » [برپايه نظريه هاى برتولت برشت] كه معيار سنجش اثر خوب و بد تئاترى در محافل هنرى آن روز آلمان بود، براى اجراى اين نمايشنامه ها تهيه كننده اى پيدا نمى كرد. بعد نمايشنامه نويسى را كنار گذاشت. گرچه تا آن زمان لااقل به عنوان كارگردان ، چند نمايش را در تئاتر شهر مونيخ كارگردانى كرده بود و از سال ۱۹۵۴ هم ، به عنوان منتقد سينمايى در راديوى جنوب آلمان به كار مشغول بود ولى درآمدش كفاف زندگى را نمى داد. حوالى سال هاى ۱۹۵۹ ، ۱۹۶۰ بودكه يك «اتفاق» باعث شد كه مسير زندگى و خلاقيت ادبى اش عوض شود. آن موقع يك دوست نقاش در حال تصويرگرى يك كتاب مصور بود كه احتياج به متن قابل قبولى داشت. اين كتاب در ۱۹۶۱ منتشر و برنده جايزه ادبى كتاب كودكان در آلمان غربى شد. امروز مخاطبان نوجوان بسيارى در جهان، نام اين كتاب و شخصيت محبوب آن را [كه چندبار به شكل انيميشن، سريال زنده تلويزيونى و... به تصوير كشيده شده] مى دانند: «جيم دگمه».
انده با انتشار اين كتاب و دنباله آن ، وضع مالى خوبى به هم زد و به گمان اين كه ادبيات كودك و نوجوان تنها يك اتفاق گذرا در زندگى اش بوده دوباره به سراغ نمايشنامه نويسى رفت و باز هم ناموفق ماند. در ۱۹۷۳ ، «مومو» را منتشر كرد كه در ۱۹۷۴ باز برنده جايزه ادبى كتاب كودكان آلمان غربى شد. «مومو » كه بعدها به پرده اى نقره اى نيز راه يافت در ۱۹۷۵ با همكارى يك آهنگساز آلمانى به صورت اپرا به اجرا درآمد. انده بالاخره از در ادبيات كودك و نوجوان، با موفقيت به صحنه نمايش وارد شد!
،۱۹۷۹ سال انتشار «داستان بى پايان » بود كه در ۱۹۸۲ براى سومين بار او را برنده جايزه ادبى كتاب كودكان كرد و دو سال بعد فيلم ولفگانگ پترسون كه با سرمايه هاليوود اما در آلمان غربى ساخته شد، به يكى از كلاسيك هاى سينماى «تخيلى» تاريخ بدل شد كه از ۱۹۸۴ به بعد ، درتمام دانشگاه هاى سينمايى معتبر مورد استناد، تفسير و تدريس واقع مى شود. پترسون كه در دهه پرتشويش «هشتاد» [چه از لحاظ سياسى و چه از لحاظ هنرى!] و بى بهره از امكانات فنى هاليوود، توانست سينماى آلمان غربى را در بخش سينماى پرمخاطب جهان [نه سينماى كم مخاطب اما بسيار تأثيرگذار دهه هاى شصت، هفتاد و البته نيمه نخست دهه هشتاد، با آثارى از هرتزوك، فاسبيندر و وندرس] صاحب جايگاهى معتبر كند، مانند بسيارى از استعدادهاى اروپايى كه با ورود به هاليوود، مهر پايانى بر زندگى شكوفاى هنرى خود زدند، با ساخت آثارى متوسط اما پرهزينه در ژانرهاى حادثه اى، تاريخى و... به يك نام ناآشنا بدل شد كه صرفاً به عنوان يك تكنيسين، عنوان كارگردان را بر خود داشت و نه در «هواپيماى رئيس جمهور» و نه در «تروآ» حرفى براى گفتن، يا ثبت نام خود حتى در ميان اكشن سازان درجه يك سيستم نوين استوديويى هاليوود نداشت. با اين همه نبايد از ياد برد كه «داستان بى پايان» حتى هنوز پس از گذشت ۲۴ سال از نخستين اكران آن و جلوه هاى ويژه مكانيكى اش [نه ديجيتالى] هنوز اثرى است كه زنده كننده جهان كودكى، رؤياهاى ما و كهكشانى از افسانه هاى شگفت انگيز است و هنگامى كه گاهى - تنها گاهى - از جهان بزرگسالانه خود فاصله مى گيريم، مثل طعم گيلاسى كه در روزى برفى به ياد مى آوريم، خوشايند است!
* دو
«داستان بى پايان» مجموعه اى است از شخصيت هاى افسانه اى بازتوليد يا بازآفرينى شده آلمانى - كه البته در ميان اقوام ديگر اروپايى نيز داراى خويشاوندانى هستند- ؛ «كتاب» در اين رمان، همان كاركرد «كمد» در «شير، كمد، جادوگر» [نخستين اثر از هفت گانه كلاسيك «سرزمين نارنيا» در ادبيات انگليسى] را دارد يعنى مسير «ورود» از «واقعيت» به «فانتزى» است. پسرى كه نامش داراى سه «ب» است در حالى كه از دست همكلاسى هايش فرار مى كند وارد يك كتابفروشى مى شود كه صاحب آن در حال خواندن كتابى است به نام «داستان بى پايان»! اين آدم ظاهراً دل خوشى از بچه ها ندارد و پسر كه عجيب درگير ظاهر و تصاوير كتاب شده، از غفلت مرد كتابفروش استفاده مى كند و كتاب را از كتابفروشى بيرون مى برد تا بعدها در حال خواندن آن دريابد كه «جهان تخيل» در حال نابودى است و او به عنوان «خواننده» بايد وارد اين جهان شود و آن را نجات دهد! در فيلم پترسون، برخوردهاى كتابفروش ملايم تر و عامدانه تر شده و كاملاً مشخص است مردى كه در نامش سه «ك» دارد براى نجات «دنياى تخيل» فرصت بيرون بردن كتاب را به باستيان داده است. هرمان ويگل در برگردان رمان «انده» به فيلمنامه، ريتم اثر را تندتر كرده و بخش هايى را كه در متن ادبى صرف ساخت «حال و هوا» و «فضا» شده از فيلمنامه حذف است. در واقع، وظيفه رسيدن به «حال و هوا» و «فضا» را از فيلمنامه نويس ساقط و به كارگردان محول كرده است. گرچه اين روش، روشى معمول در برگردان هاى ادبى است اما اغلب به دليل ناتوانى كارگردان از تشخيص جهان نگرى متن ادبى، تنها به افزايش ريتم حوادث اما توخالى شدن آنها از معانى چندگانه يا حتى «حس» منجر مى شود. شايد موفقيت پترسون در اين اقتباس سينمايى از «داستان بى پايان» درآن باشد كه حس پنهان در متن ادبى را از شخصيت ها به «فضاها» منتقل كرده و به دليل آشنايى مخاطبان با اين گونه فضاهاى تجريدى در تخيلاتشان، همه چيز همانطور كه بايد جفت و جور شده است! موفقيتى كه پترسون در ديگر اقتباس هاى ادبى اش، از آن بى بهره ماند! آشنايى اجمالى با فضاهاى تجريدى و شخصيت هاى افسانه اى آلمان شايد دريچه اى بر درك «تلميحات» اين رمان باشد. «دونانورتون» در كتاب «شناخت ادبيات كودكان: گونه ها و كاربردها، از روزن چشم كودك» درباره «قصه هاى قومى آلمان» مى نويسد:
«قصه هاى قومى آلمان خواه درباره شاهزاده خانم هاى طلسم شده باشند و يا كوتوله هاى مهربان و جانوران يا دهقانان فقير، واقعاً مى توان گفت در ميان لذت بخش ترين قصه هاى قومى جهان جاى دارند. محقق آلمانى اوگوست نيچكه از نظر تاريخى بر نقش قصه هاى قومى آلمان تأكيد دارد و مى گويد: «مادران آلمانى با گفتن قصه هاى قومى، به كودكان خود امكان مى دهند تا با دنيايى آشنا شوند كه جنبه هاى خوشايند و ناخوشايند آن كاملاً از هم جدا هستند.»
او همچنان تأكيد مى كند كه در اين قصه ها هر دو قلمرو وجود داشته است. به گفته نيچكه قصه و قصه گويى هم به مادر و هم به كودك امكان مى دهد تا شهامت را بياموزند. در دسترس بودن قصه هاى قومى آلمان براى مخاطبان امروزى، مديون كار استادان آلمانى ويلهم و جاكوب گريم است كه درباره ريشه هاى زبان آلمانى از راه قصه هاى قومى كه نسل اندر نسل به صورت شفاهى نقل شده بودند، تحقيق مى كردند. برادران گريم از قصه گوهاى روستايى در سرتاسر آلمان خواستند كه براى آنها قصه بگويند... در شمارى از قصه هاى آلمان، گرگ، جانورى شرير، مكار و خطرناك است كه سرانجام تنبيه مى شود... همه جانوران قصه هاى قومى آلمان به ترسناكى گرگ نيستند. براى نمونه در «نوازندگان شهر برمن» جانوران پير كه از سوى صاحبان شان تهديد مى شدند به شكل طنزآميزى داراى ويژگى هاى انسانى هستند... روستائيان تهيدست و سربازان بى پول، قهرمان هاى هميشگى در فرهنگ قومى آلمان هستند. قهرمان روستايى ممكن است زرنگ نباشد اما معمولاً آدم خوبى است... بسيارى از دوست داشتنى ترين قصه هاى آلمان، داستان هاى شاهزاده خانم هايى است كه به خواب ۱۰۰ ساله فرو مى روند ، نامادرى هاى بدجنسى دارند و به دست جادوگرها طلسم مى شوند... ساموئل دنيس فوهر استدلال مى كند كه [قصه] «سفيدبرفى» پر از نمادهاى مذهبى است. او مى گويد: «تغيير شكل مادر در سپيدبرفى نه تنها نشانگر جهان بلكه نمادى از دنياپرستى است. همچنين سپيدبرفى نماد انسان و نشانگر بى گناهى و غيرمادى بودن انسان جوان است.»
|
|
|
... شكستن طلسم ها از راه عشق و از خودگذشتگى، يكى ديگر از درونمايه هاى فراگير در قصه هاى قومى آلمان است. در قصه «شش قو» اثر برادران گريم، قهرمان زن موفق مى شود با دوختن شش پيراهن از علف هاى نازك و ظريف دوباره برادرانش را به شكل انسان بازگرداند. او در طول شش سالى كه براى برآورده شدن آرزويش تلاش مى كند حق حرف زدن ندارد و بايد زحمت انجام كارهاى توانفرسا را براى رسيدن به موفقيت تحمل كند... [اين قصه ها] بهترين نمونه براى قصه گويى هستند. آغاز سريع، پيرنگ تند و حالت نمايشى آنها شنوندگان را داستان به داستان سرگرم نگه مى دارد. در اين قصه ها اهريمنان، جادوگرها و گرگ ها حريفان هستند. جوان ترين فرزند كه خوش قلب است، پاداش مى بيند اما خودخواهى، آزمندى و ناخوشنودى، مجازات در پى دارد. پيروزى شخصيت نيك كردار كه بيشتر در نتيجه دخالت يارى گرهاى فراواقعى و... ممكن مى شود از بن مايه هاى تكرار شونده هستند.» در «داستان بى پايان» اين كهن الگوها، بارها و بارها مورد استفاده قرار مى گيرند. باستيان همچون سفيدبرفى و سيندرلا، مادرش در قيد حيات نيست و پدرش هم نسبت به اوضاع و احوالش بى اعتناست: «باستيان پس از چند لحظه سكوت گفت: پدرم چيزى نمى گويد. او هيچ وقت حرفى نمى زند. او نسبت به همه چيز بى اعتناست» و: «باستيان گفت: نه، مادرم مرده» يا: «آتريو گفت: «كسى را ندارم. پدر و مادرم هر دو پس از تولد من در شكار گاوميش كشته شدند.»
«پس چه كسى تو را بزرگ كرده است
«همه زن ها و مردها با هم. به همين دليل مرا آتريو ناميدند، اين اسم در زبان بزرگ به معنى «پسر همه» است.» با اين كه پدر باستيان هنوز زنده بود، ولى هيچ كس مفهوم اين واژه را به خوبى او درك نمى كرد. آتريو نه پدرى داشت و نه مادرى، به همين دليل همه زنان و مردان بزرگش كرده بودند و او پسر همه بود.
«آتريو» كه بايد «سرزمين رؤياها» را نجات دهد در واقع بازآفرينى شخصيت هاى زرنگ، مستقل و غيراشرافى افسانه هاى آلمانى است. او تركيبى از روستايى فقير و ساده دل و خوش شانس و سرباز بى پول و موفق است.
موجودى كه مى خواهد سرزمين رؤياها را نابود كند از يك سو داراى رويكردى استعارى در زبان است. «ظلمت» و از سويى ديگر بازآفرينى شخصيت «گرگ» در افسانه هاى آلمانى: «در صحراى گسترده و دوردست و در تاريكى فرورفته اى، «ظلمت» شكل موجود خيلى بزرگ و روح مانندى به خود مى گرفت. تاريكى انبوه تر شد تا جايى كه خود در شب بى ستاره آن صحرا، به شكل هيكل تنومندى از سياهى ظاهر شد. هنوز به درستى شكل نگرفته بود ولى روى چهار پنجه بزرگ خود ايستاده بود و چشمانش در ميان كله عظيم كاكل مانندش به سان آتش سبز رنگى شعله ور بود. پوزه اش را رو به آسمان گرفت و بو كشيد. ساعت ها در اين حالت ماند و ناگهان، گويى چيزى را كه دنبالش بود يافت چون غرش عميق و پيروزمندانه اى از گلو بيرون داد. شروع به دويدن كرد و از ميان شب بى ستاره با خشم و با پرش هاى بى صدا به پيش رفت.» آتريو، همان گونه كه باستيان همتاى مذكر سفيدبرفى و سيندرلاست، همتاى مذكر «شنل قرمزى»ست كه مورد تعقيب «گرگ» قرار مى گيرد. «انده» پيش از اين نيز در «مومو» و «جيم دگمه» از «كهن الگوها» استفاده برده بود. اما در «داستان بى پايان» اين «استفاده» به توليد معانى چندوجهى براى بزرگسالان نيز منجر شد و به همين دليل است كه اين رمان مورد استقبال بزرگسالان و نوجوانان، به شكل هماهنگ قرار گرفته و به يكى از نقاط مشترك والدين و نوجوانان در سه دهه اخير براى تفاهم بيشتر در درك جهان معاصر - و البته تخيلى! - بدل شده است.
* سه
«انده» كه يكى از وراث فرهنگى سال هاى جنگ است همچون همه نويسندگان پس از جنگ آلمان، به واقعى بودن «جهان معاصر» مشكوك است. اگر «هاينريش بل» اين تشكيك در «واقعيت» را به بازآفرينى كهن الگوهاى افسانه هاى كهن، در چارچوب واقعيت هاى قرن بيستم منتهى و در «سرنوشت كاترينا بلوم» كهن الگوى «سيندرلا» را از نو مطرح مى كند، يا در «عقايد يك دلقك» به سراغ «كهن الگوى» نوازنده دوره گرد يا همان همتاى آلمانى «عاشيق» مى رود، «انده» از مسير يك «لكوموتيو» [در جيم دگمه] يا «كتاب» [داستان بى پايان] نه تنها كهن الگوها را «بازيابى» مى كند كه يكسره در واقعى بودن «واقعيت» و افسانه بودن «افسانه» شك مى كند: «باستيان فرياد زد: «...پس شما داستان بى پايان را خوانده ايد » آقاى كورآندر سرش را تكان داد و گفت: هر داستان واقعى، يك داستان بى پايان است.»
«فانتزى» كه در سال هاى پس از جنگ دوم جهانى به بيان استعارى «جنگ سرد» چه در آثار سينمايى علمى - تخيلى و چه در آثار ادبى پست مدرن ها [از دهه شصت به بعد] بدل شده بود، در ادبيات كودك و نوجوان، فارغ از معناهاى چندگانه اش در جهان بزرگسال، به مفاهيم كهن «خير و شر» نظر داشت كه «تنها ارزش هاى اخلاقى» به جا مانده از دنياى كهن در دنياى مدرن بودند كه با وجود «مصداق»هاى متفاوت و گاه متضادشان در دو جهان «غرب» و «شرق»، در هر دو جهان مورد استناد قرار مى گرفتند. «داستان بى پايان» در زمانه اى انتشار يافت كه بزرگسالان نيز به همان شكل همه گير خواهان «فانتزى» چه در ادبيات و چه در سينما بودند. انتشار اين رمان يك سال پس از اكران نخست «جنگ ستارگان» لوكاس، صورت گرفت و سنت فيلم هاى سرگرم كننده و ارزان كمپانى «راجر كورمن» ناگهان به بدنه اصلى آثار هاليوود بدل شد. مردم خسته از واقعيت هاى تلخ و وحشت جنگ جهانى سوم، ناگهان از اواسط دهه ۷۰ به تخيلات شان پناه بردند و از اين رهگذر، حتى نويسنده اى همچون «انده» نيز، اثرى خلق كرد كه مخاطبانش را بزرگسالان و نوجوانان تشكيل مى دادند. مفاهيم اخلاقى رمان البته بسيار وسيع تر از مفاهيمى است كه در فيلم مطرح مى شود. در فيلم، باستيان دچار «چالش اخلاقى» در پايان داستان نمى شود بلكه با انتخاب يك «نام»، حياتى دوباره به «سرزمين رؤياها» مى بخشد اما در رمان، حضورش در سرزمين رؤياها كاربردى تر و البته چالش برانگيزتر است. در فيلم، باستيان بيشتر يادآور آن نگاه استعارى حاكم بر «جنگ ستارگان» است كه يك «نوجوان» به نجات «جهان» برمى خيزد و آنقدر تجربه مى اندوزد كه در نهايت يك «مرد» جهان را نجات مى دهد. «باستيان» فيلم پترسون مرحله نوجوانى تا مرد شدن را نه به شكل گذر زمان و پشت سر گذاشتن دوران نوجوانى، كه با «مرد» شدن در «اراده» و «انديشه» و «تخيل» پشت سر مى گذارد و در نهايت، سوار موجودى افسانه اى به شهر خود بازمى گردد تا همكلاسى هاى شرورش را تنبيه كند. بازگشتى كه بى هيچ ترديدى يادآور پرواز سفينه هاى فضايى «جنگ ستارگان» است و پيروزى «خير» بر «شر» آن فيلم. در كتاب، مفاهيم «اخلاقى» به مفاهيم «اشراقى» نيز مى انجامند و از اين نظر «انده» به آراى «گوته» نظر دارد و همچنين متون عارفان مسيحى قرون شانزده و هفده ميلادى كه آثار استعارى شان را شايد بتوان با «عقل سرخ» سهروردى يا «تمهيدات» عين القضات در پارسى مقايسه كرد. لحظه اى است كه باستيان انگار در مفاهيم «شرقى» اشراق غوطه مى خورد و نويسنده آلمانى، متن را به «بازآفرينى» متون آئينى شرق بدل مى كند كه بى گمان اتفاقى نيست: «لحظه اى بعد، خود را به راحتى به درون آب زلال چون بلور انداخت؛ خود را پيچ و تاب داد، در آب دميد و آن را به اطرافش پاشيد و گذاشت تا باران قطرات نورانى به دهانش بريزد. نوشيد و نوشيد تا جايى كه تشنگى اش فروكش كرد و شوق و شادى سراپايش را دربرگرفت؛ شوق زيستن و شوق خويشتن بودن! آنگاه بود كه ديگر بار دانست كه كيست و كه بوده و به كجا تعلق داشت.» موفقيت اين رمان در روزگارى كه رويكردهاى پست مدرنيستى با اتكا به نگاه سنتى - آئينى شرق، اندك اندك همه گير مى شد اتفاقى نيست و به نظر مى رسد كه نويسنده آلمانى، آگاهانه به سراغ سرچشمه هاى معنايى رمان رفته است و البته موفق هم بوده است!