چهارشنبه ۲۱ فروردين ۱۳۸۷ -
Wed, Apr 9, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
دانشگاه
ماجرا
۱۰ توصيه پليس آگاهى به مردم
همزمان با افزايش فعاليت هاى برخى افراد كلاهبردار در سطح جامعه و سوء استفاده مجرمان از غفلت برخى از مردم، پليس آگاهى ناجا با بيان ۱۰ توصيه مهم از هموطنان خواست در صورت برخورد با هر مورد مشكوك، پليس را مطلع كنند.
* درج آگهى در مطبوعات از سوى شركت ها، مؤسسات و ساير مراكز دليلى مبنى بر درستى مطالب و ادعاهاى مطرح شده و تأييد آن از سوى مراجع رسمى نيست.
* از انجام معاملات و عقد قراردادها در مراكز غير رسمى و غير قانونى پرهيز كنيد تا از هر نوع دخل و تصرف جلوگيرى گردد.
* از مراجعه به مؤسسات اعزام دانشجو به خارج كه مجوزهاى قانونى از وزارت علوم، تحقيقات و فناورى ندارند، خوددارى شود.
* از مدارك شناسايى مانند شناسنامه، كارت ملى، گذرنامه، گواهينامه با دقت مراقبت كنيد و در صورت سرقت يا ناپديد شدن، موضوع را در كوتاه ترين زمان ممكن به مراكز صدور مدارك اطلاع دهيد.
* هنگام خريد سيم كارت تلفن همراه به صورت نقدى يا قسطى نسبت به انتقال سند مالكيت آن از طريق دفتر خدمات تلفن همراه اقدام كنيد.
* هنگام خريد، اجاره محل سكونت يا دفتر كار، از مالك بودن طرف مقابل اطمينان حاصل كنيد.
* پيشنهادات گوناگون ارائه شده از سوى شركت ها، مؤسسات و اشخاص را قبل از احراز هويت و اطمينان از قانونى بودن عملكردشان نپذيريد. ثبت قانونى، طولانى بودن زمان تأسيس، فعاليت هاى قبلى، اعتبار بانكى و مالياتى، وجود آدرس، شماره تلفن، استعلام از مراجع مربوطه و تحقيق درباره آنان مى تواند در جلب اعتماد شما مؤثر باشد.
* ارائه شماره ثبت شركت به معناى اطمينان از قانونى بودن فعاليت و درستى عملكرد شركت نيست.
* فعاليت شركت ها به شكل «ليزينگ» فقط با مجوز بانك مركزى قانونى است.
* سازندگان بيش از ده واحد مسكونى براى انتشار آگهى بايد از سازمان هاى مسكن و شهرسازى استان مجوز دريافت كنند.
معجزه عشق
355845.jpg
] شقايق آرمان ]

دستش روى فرمان بود اما مغزش فرمان نمى داد. يك گاز به نان و پنير مى زد وگاز ديگرى به ماشين مى داد. طول خيابان شلوغ را كج و كوله مى رفت.
نگاهش را ازآينه مى دزديد. با ملچ و ملوچ لقمه را مى بلعيد.دلش براى يك كاسه آبگوشت خانگى لك زده بود.غذاهاى چرب بيرون حالش رابه هم مى زد. يك آن نگاهش به اتوبوس كنار خيابان افتاد.داشت با پيكان قراضه اش به اتوبوس مى خورد كه ماجرا به خير گذشت. سرگيجه داشت. بوق هاى كش دار ماشين ها اعصاب كبودش را فلج مى كرد.
خاطرات روزهاى رفته درذهنش مى دويدند. ياد آورى لحظه هايى كه بر او گذشته بود گاه گاهى لبخندى روى لبانش مى آورد. پنج سال پيش در نوزده سالگى به دختر همسايه روبه رويى دل بست. هرچه حسن آقا ورقيه خانم -بابا ومامانش -گفتند على جان هنوزخيلى زود است كه برايت به خواستگارى برويم زير بار نمى رفت. شيما دوسال از خودش بزرگتر بود ودرس مى خواند. چشم هاى آبى شيما و دوخواهر كوچكترش بيتا و مهتاب به بابايشان ( آقا نصرت ) رفته بود.نرگس خانم - مادرشان - معلم بود و پدرشان هم پرستار. همه از عمق دوستى شيما و پدرش آقا نصرت مى گفتند.دخترك از احساس پسرهمسايه روبه رويى براى بابا تعريف كرده و نصرت خان مدتى توى نخ على و خانواده اش بود. مى گفت حاج حسن را چندين بار در مسجد محل ديده و مى داند كه همه آنها را به نيك نامى مى شناسند. على ساعت ورود و خروج شيما را بهتر از خانواده اش مى دانست. به همه دوستانش مى گفت شيما همسر آينده اوست. خيلى وقت ها براى ديدنش ساعت ها كنار پنجره منتظر مى ماند. اما دريك غروب پر انتظار اتفاق عجيبى افتاد. على خود را براى امتحان نهايى زبان انگليسى آماده مى كرد كه با شنيدن صداى شيون از كوچه، پريشان خود را پشت پنجره رساند.
چندنفرى جمعيت را كنار زدند و جسم بى جان پدر شيما را جابه جا كردند. دخترك با چشمان خيس ماشين سفيد را دنبال كرد. پدر دخترك از چندى پيش دچار بيمارى قلبى بود و بالاخره در آن روز خاكسترى قلبش براى هميشه ايستاد.
با مرگ زودهنگام و غيرمنتظره او، شيما دچار جنون شد به طورى كه در هفت روز اول وداع هر روز قابلمه اى بزرگ و دو قاشق در دست مى گرفت و دم در خانه مى نشست. با قاشق چند ضربه به پشت قابلمه مى زد و مى گفت مى خواهم بابا صدايم را بشنود وزودتر به خانه بيايد.
با اين حال بعد از مرگ پدر «شيما» حال على بدتر شد. خانواده اش قبل از اين ماجرا حاضر به خواستگارى نبودند. مى گفتند على هنوز درسن ازدواج نيست و بايد سراغ دخترى كم سن تر از خود برود. حاج حسن و رقيه خانم هم فكر مى كردند با اين حادثه پسرشان دست ازدخترك وعشقش مى كشد. پدر و مادر پير على جز او هفت پسرو دختر ديگر داشتند كه سال ها پيش به خانه بخت رفته بودند. بنابراين دلشان مى خواست بعد از تمام شدن درس على زودتر بچه دارشدنش را ببينند. به هم ريختگى روحى شيما حال على را بدتر مى كرد. لحظه به لحظه خود را عاشق تر از قبل مى ديد.
على به معجزه عشق ايمان داشت. درعوض رقيه خانم و خواهرهاى بزرگترش مدام به او طعنه مى زدند.على همان طور كه به خيابان خيره شده بود يادش آمد كه در روزهاى عاشقى درخواب و بيدارى شيما را جلوى چشم خود مى ديد.با تمام شدن مراسم چهلم، شيما با بى تابى دم غروب با مادرش به پارك نزديك خانه مى رفت و قدم مى زد.درهمان حال و هوا با اين كه اسباب كشى براى پدر و مادر على سخت بود اما يك شب بدون اين كه على را درجريان بگذارند خانه را فروختند و فردايش به پسر گفتند:«وسايلت را جمع كن كه بايد به محل ديگرى برويم.» دل على به شب بوهاى عاشق حياط خانه خوش بود اما آوار اندوه ثانيه به ثانيه بر سرش فرو مى ريخت. هميشه دلش مى خواست از سكوى كوتاه كنار پنجره براى شيما ياس بچيند اما انگار ديگر نمى شد...
حتى توان مخالفت هم نداشت. وقتى پدر ومادر خانه آرزوهايش را فروختند و رفتند بدون هيچ كلامى با آنها رفت امازياد نتوانست طاقت بياورد. با دور شدن ازكوچه قديمى و شيما ديگربه دنبال هيچ خط پياده و سواره اى نمى گشت. گويى روحش را درگورى تاريك به اسارت گرفته بودند.شب ها به پشت بام خانه جديد مى رفت.
با تماشاى مهتاب از خداوند مى خواست راه جديد و بهترى پيش رويش قراردهد.تصميم گرفت در روزهاى اضطراب و تنهايى شيما ، خود و عشقش را براى او به اثبات برساند.على معتقد بود آدم ها را بايد در شرايط سخت شناخت.
يك شب روى پشت بام خوابش برد. خواب عجيبى ديد. شيما لبخند زنان با لباس سفيد عروسى كناردرخت هاى خانه قديمى ايستاده بود وبه او گل مريم مى داد...
بنابراين صبح زود راهى خانه شيما شد. نرگس خانم از خانه بيرون مى رفت. ابريشم جوانى دستانش لابه لاى سال ها گچ تخته سياه خوردن، به پينه مى نشست. مرگ آقا نصرت هم روى پيشانى اش چروك هاى عميقى انداخته بود. على از پشت درختان مادر شيما را ديد. دستانش را محكم به هم فشرد و مردانه سلام داد. خانم معلم ازمدت هاى پيش على وخانواده اش را ديده بود اما هيچ گاه رفت و آمدى با هم نداشتند.
على سر به زير انداخت و گفت :«عاشق دخترتان هستم و حاضرم برايش از جانم هم بگذرم.» نرگس خانم قبل از مرگ شوهرش مى دانست پسرك همسايه روبه رويى عاشق دخترش شده حتى ازعلاقه شيما به على هم كم و بيش خبر داشت. نصرت آقاى خدابيامرز قبل از مرگ مى گفت اگرمرد دلخواه شيما به خواستگارى آمد سخت گيرى نمى كنيم، مى خواهم تازنده ام عروسى دخترم را ببينم. انگار به دلش افتاده بود كه آخرين روزهاى زندگى اش است. نرگس خانم به على گفت ديرآمدى. شيما حال خوبى ندارد. دكتر ها گفته اند ممكن است درمانش مدت زيادى طول بكشد. على هم در جواب گفت حتى اگر موهايم رنگ دندانهايم شود حاضرم براى خوشبخت كردن شيما صبر كنم.از آن به بعد على با اجازه نرگس خانم شيما را مى ديد. هر روز صبح قبل از طلوع آفتاب، صبحانه نخورده برايش دسته دسته گل مى چيد وتا جلوى خانه شان پياده مى رفت. شيما را به پياده روى مى برد. سرانجام لبخند و آرامش درزندگى شيما جا باز كرد.
على به هر دردسرى بود همراه پدر و مادرش به خواستگارى رفت. نرگس خانم به عنوان زن سرد و گرم چشيده روزگار اطمينان داشت على مى تواند دخترش را خوشبخت كند.بعد از عقد، پسربه سربازى رفت. در تمام آن روزهاى سخت نامه هاى عاشقانه شيما و على زبانزد همه بود. نرگس خانم هميشه مى ترسيد زندگى دخترش چشم بخورد. على همچنان فرمان را در دست داشت. يادش آمد كه با كمك پس اندازهاى خياطى شيما توانستند اين ماشين را بخرند تا غروب ها مسافر كشى كند. على و شيما زير سقف عاشقانه شان رفتند. بعد ازتمام سختى هايى كه كشيده بودند داشتند با خيال راحت روزگار مى گذراندند تا اين كه آن اتفاق بد افتاد. پدر و مادر على بعد از ازدواج پا در يك كفش كردند كه نوه مى خواهند. شيما و على با هم نزد پزشك رفتند. اما در كمال ناباورى دكتر آب پاكى را روى دستانشان ريخت و گفت شما نمى توانيد بچه دار شويد. رقيه خانم وقتى «از ماجرا بو برد» با عروسش سر ناسازگارى گذاشت. شيما دوباره دچار مشكلات روحى شد و پا در يك كفش كرد كه طلاق مى خواهد. على هنوز باورنداشت. هر چه شيما را دلدارى داد فايده اى نداشت. شيما فكر مى كرد نبايد زندگى و آينده شوهرى را كه عاشقش بود خراب كند. با اين حال درمان را آغاز كردند. اما در كمال نااميدى! على چشمانش را تنگ كرد و به روبه رو نگاهى انداخت. قطره هاى شور اشك روى لقمه نان و پنيرچكيد و ديگر نتوانست گاز بزند. زندگى از سه ماه پيش، با رفتن شيما غم انگيز شده بود. فردا بايد براى انجام آزمايش و مقدمات طلاقى كه خواسته شيما بود دوباره او را مى ديد، اما شايد براى آخرين بار. آن شب تا صبح خوابش نبرد. نزديك خانه پدرى همسرش توقف كرد. تا صبح درسكوت از رازهايش براى خداوند گفت. در انتظار معجزه عشق بود. شيما داشت براى هميشه مى رفت اما اين را باورنداشت. روز بعد به آزمايشگاه رفتند. صداى كش دار يكى از كاركنان آن جا در گوشش
پيچيد : «آقا خانمتان باردار هستند چقدر سنگ دل هستيد كه مى خواهيد از او جدا شويد...»
على با شنيدن اين خبر در پوست خود نمى گنجيد. داشت به آسمان مى رسيد.شيما باورش نمى شد اما معجزه عشق كار خود را كرد و زندگى عاشقانه آن دو ادامه پيدا كرد. حالا «رضا» پسر على و شيما پانزده سال دارد و دلش مى خواهد اين قصه را به گوش همه عاشقان حقيقى روى زمين برساند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |