چهارشنبه ۲۱ فروردين ۱۳۸۷ -
Wed, Apr 9, 2008
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
دانشگاه
ماجرا
با تأملى بر كتاب «حقيقت و روش» گادامر
نشريات انديشه
با تأملى بر كتاب «حقيقت و روش» گادامر
واقعه فهم و تجربه حقيقت
]دكتر سيدمحمدرضا بهشتى- عضو هيأت علمى دانشگاه تهران]

گادامر در كتاب «حقيقت و روش» خود پايه گذار رشته اى در فلسفه مى شود كه از آن پس «هرمنوتيك فلسفى» نام مى گيرد. محور بحث گادامر در اين كتاب «رخداد فهم» و نسبت آن با «حقيقت» است. نخستين گامى كه او در اين مسير برمى دارد، روى آوردن به «زيباشناسى» به عنوان نوعى از راهيابى ماست كه با ايده آل «روش» عصر جديد به بعد تفاوت دارد. مشروط بر اين كه از چنبر «استتيك» سوبژكتيويستى كانت رهايى يابد كه از ديدگاه او هرگونه رهيافت به جانب حقيقت را سد كرده است. او مى كوشد تا با فراروى از كانت راهى به سوى حقيقتى بگشايد كه از دريچه هنر مورد ملاحظه قرار گرفته است.
گادامر با بهره گرفتن از مفهوم «بازى» در «بازى قوا»ى كانت و تحليل مؤلفه هاى اين مفهوم به طور كلى، به نوعى از بازى كه در هنر مشاهده مى شود، مى پردازد و سپس با بازيافت مفهوم سنتى «محاكات»، اشاره به نوع زمانمند بودن هنر مى كند و قلمرو تراژدى و ادبيات را از اين زاويه به طور خاص مورد بحث قرار مى دهد. او با تكيه بر اين مقدمات، به نتايج مهمى براى دانش هرمنوتيك و راهيابى آن به جانب «حقيقت» دست مى يابد.
355893.jpg
گادامر به دنبال معماى «فهم» و باز كردن اين وجه از بحث بسيار دامنه دار هايدگر درباره وجود است. اهميت فهم و تفسير از اين جهت است كه در حقيقت، بودن ما و اين گونه بودن ما، حيات مختص به ما، به اين «فهم» بازمى گردد، به نحوى كه گادامر مى تواند بگويد: دازاين همان فهم وجود است. ما چه هستيم همان فهمى كه از وجود داريم. گادامر اين بحث را در امتداد هرمنوتيك مطرح مى كند. او ناچار است اول از آنچه به طور سنتى در مورد هرمنوتيك مطرح است، فاصله بگيرد. تا پيش از گادامر و هايدگر، هرمنوتيك يا تفسير، بيشتر يك فن و روش بود. اسطوره «روش» كه در علوم و در فلسفه مطرح شده، به منزله راهى براى رسيدن به فهم درست فهمى كه بتوان بر آن تكيه كرد، يا همان فهم تضمين شده است. در اين نحوه تلقى از هرمنوتيك، يعنى تلقى ابزارى، فهم به يك ابزار تبديل مى شود، ابزارى براى فهميدن. در حالى كه از ديدگاه گادامر، تفسير بيش از آن كه بخواهد از جهت گيرى پيدا شده در علوم و فلسفه آن ايام، يعنى جهت گيرى به جانب روشمند شدن تبعيت كند و از آن چيزى ياد بگيرد، سراغ سنت، فلسفه عملى، اومانيسم و اومانيته و هنر مى رود تا نشان بدهد آن نوع فهمى كه ما در هرمنوتيك با آن رو به رو هستيم، به مراتب به اين قلمروها نزديك تر است تا به آن فهمى كه ما در علوم و فلسفه روشمند عصر جديد با آن رو به روييم. زيرا در اين قلمروها ما با يك تلقى غيرابزارى از فهم مواجهيم.
گادامر در ،۱۹۶۰ در سن ۶۰ سالگى كتاب «حقيقت و روش» را مى نويسد. اين كتاب تأثير گسترده اى بر حوزه هاى گوناگون، از جمله بر تلقى از هنر و نوع نگاه به بحث زيبايى و هنر گذاشت. گادامر قصد نداشت كه اسم كتاب خود را «حقيقت و روش» بگذارد، اين ابتكار ناشر بود. او مى خواست عنوان كتاب را با تأكيد بر جنبه واقعه و رخداد بودن فهم، «فهم و رخداد» بگذارد. در حقيقت مى خواست نشان دهد كه فهم تا چه اندازه يك رخداد و يك واقعه است و مى كوشيد تا از اين طريق به نقد تلقى از فهم در علوم و فلسفه جديد بپردازد.
بحث گادامر درباره هرمنوتيك، مطرح كردن آن به عنوان يك «روش» جديد نيست. عنوان كتاب «حقيقت و روش» تلويحاً به معناى اين است كه «حقيقت» آرى، ولى «روش» لزوماً نه. اين طور نيست كه تنها راهيابى ما به جانب حقيقت از مجراى روش باشد. اشلاير ماخر گفته بود: «هرمنوتيك بيشتر، يك روش است» و گادامر مى خواهد بگويد كه «كمتر يك روش است» اما ضدروش نيست. بدون ترديد گادامر دستاوردهاى علوم را در مسير روشمندى كه براى مواجه شدن با حقيقت طى مى كنند، نفى نمى كند. اما مى خواهد بگويد كه نوع راهيابى ما به حقيقت، راهيابى اى است كه الزاماً معلوم نيست بتوانيم آن را در چارچوب روش محصور كنيم. او مى گويد آنچه مورد پرسش است، نه آن چيزهايى است كه بايد براى فهميدن انجام دهيم و نه آن چيزهايى كه نبايد انجام دهيم، بلكه چيزى است كه در فهم فراتر از خواستن و انجام دادن ما رخ مى دهد مسئله واقعه فهم است.
فهم بيش از آن كه يك شناخت باشد- با همان سنتى كه در معرفت شناسى با آن رو به رو هستيم- يك «تجربه» است. يك Erlebnis است، واژه اى كه ترجمه كردن آن مشكل است. اين واژه از Leben يعنى زندگى كردن آمده است. شايد بتوان آن را «تجربه زيسته» معنا كرد. مقصود از فهم، درك كردن به معناى احاطه كردن و تحت مفهوم درآوردن، غلبه كردن و فائق آمدن بر چيزى نيست. فهم بيش از يك «دانستن»، يك «بودن» است. گادامر تلاش مى كند مسير هايدگر را دنبال كند. هايدگر كوشش كرده بود كه فهم را از بستر معرفت شناسانه يا اپيستمولوژيك جدا كند؛ يعنى مسيرى كه كوشش مى كرد اين فهم شكننده را به مدد يك سلسله قواعد، به يك فهم مطمئن تبديل كند. هدف گادامر كشف مجدد نوعى از تجربه حقيقت است كه در پى ايده آل وصول به يقين حاصل از روش نيست و بيرون از قلمرو كنترل و مهار «روش علمى» است. «حقيقت» در وهله نخست، چيزى نيست كه با روش به دست مى آيد؛ بلكه تجربه اى است كه حتى ممكن است با روش، ديگر به كل نتوانيم به آن دسترسى پيدا كنيم. گادامر به دنبال اين تجربه از حقيقت است و به همين دليل به سراغ مثلاً قلمرو خطابه و هنر و فلسفه عملى مى رود.
گادامر براى دريافت اين نوع تجربه از حقيقت به هنر روى مى كند و به سراغ «زيباشناسى» يا «استتيك» مى رود. او به سراغ استتيكى مى رود كه پشت سر دارد. استتيك از زمان باومگارتن به بعد شكل گرفته است. استتيك باومگارتن در بردارنده سه موضوع است: زيبا و والا، هنرها و يك نوع معرفت نسبت به ادراك حسى يا حس شناسى گادامر چهره مهم ديگرى چون كانت را نيز پشت سر دارد. او مى خواهد به استتيك رجوع كند، منتهى به يك شرط و آن اين كه لايه ها و حجاب هايى را كه به واسطه زيباشناسى كانتى بر روى استتيك فرو افتاده است، بردارد. اين همان ديستروكسيون هايدگر است. ترجمه تحت اللفظى اين واژه تخريب و انهدام است و هيچ ترجمه خوبى نيست. مقصود از آن «لايه بردارى» است تا چيزى خودش را دوباره نشان بدهد. همان كارى است كه هايدگر در كتاب «وجود و زمان» دنبال مى كند و نشان مى دهد كه مقصود او از اين لايه بردارى چيست. گادامر هم مى خواهد از روى استتيكى كه پشت سر خود دارد، به خصوص استتيك كانتى، لايه بردارى كند و مجال بدهد تا دوباره تجربه اى از زيبايى و هنر خودش را نشان بدهد؛ آن هم نه در چهره و وجهه اى كه كانت و هگل و ايده آليسم آلمانى به آن داده اند. او مى خواهد اجازه بدهد كه هنر بيان كننده چيزى باشد، حقيقت خودش را در چهره هنر و زيبايى نشان بدهد و بيان شود. نه آن كه به انحاى مختلف پايبند سوژه باشد، بلكه حقيقت خودش را نشان بدهد و اين تجربه بار ديگر ممكن شود. مى خواهد از يك سو، مفهوم حقيقت را از تجربه تنگ شناخت علمى آزاد كند و از سوى ديگر هنر را از قالب نوعى دريافت استتيكى كه نزد كانت و اخلاف كانت با آن روبه رو هستيم، رها سازد، تا ما را به نوعى از فهم حقيقت برساند كه به واسطه آن بتوانيم به موضوعات مربوط به انسان و تاريخ دوباره روى بياوريم و فراتر از آن مى خواهد ما را به درك آن بسترى برساند كه فهم در آن صورت مى گيرد؛ يعنى به بستر زبانى و زمانى كه فهم در آن رخ مى دهد. به اين منظور ناچار است كه از زيباشناسى كانتى فراتر برود.
نقد قوه حكم كانت، دو بخش است: بخش اول، بحث استتيك كانتى و بخش دوم، بخش غايت شناسى كانتى است. در بخش اول سه موضوع مورد بحث قرار مى گيرد: حكم به زيبا- اصلاً نقطه عزيمت كانت «حكم» است - حكم به والا و سپس هنرها و نبوغ و نقش نابغه در پديدآوردن اثر هنرى. گادامر در همه اين مباحث از كانت فراروى مى كند. چهار وجه نظرى كه كانت تحت آنها به بررسى حكم به زيبا مى پردازد، نشان مى دهد كه به هر حال، اين حكم، حكم سوبژكتيو است. به اين معنا سوبژكتيو است كه اولاً حكم كننده من هستم، ولو اين كه من جنبه ابژكتيوى براى اين قائلم، ولى اينجا «ابژكتيو» به معناى همگانى است و ديگر «عينى» به معناى آنچه پيشتر داشتيم، نيست و ثانياً من حكم مى كنم و در اين حكم كردن هم انتظار داريم كه ديگران با من همراه باشند. حكم به زيبا و حكم به والا هر دو درباره چيزى است كه اولاً ما به نحو محسوس آن را دريافته ايم و در عين حال، حكمى است كه هرچند حكم كلى به معناى حكم كلى منطقى و فلسفى نيست، چرا كه اتفاقاً در مورد يك امر معين جزئى است، اما يك جنبه همگانى بودن در آن لحاظ شده، آن هم نه تصديق واقعى همگان، بلكه انتظار اين است كه با ما همراه بشوند. [به همين دليل، اگر بنده گفتم چيزى زيباست يا چيزى والاست، هرچند با همديگر بحث مى كنيم، اما نمى توانيم گردن همديگر بگذاريم كه حالا چون من چنين حكم كرده ام، ديگرى هم حتماً همين حكم را خواهد كرد. اگر ما با يك مفهوم منطقى روبه رو بوديم، من مى توانستم گردن شما بگذارم كه شما بايد و مجبوريد كه با من در اين حكم همراه بشويد. اما متأسفانه چنين نيست. با اين حال، اين حكم همگانى است، يعنى من انتظار اين را كه شما با من در اين حكم همراه بشويد، دارم وگرنه اساساً آن را ابراز نمى كردم و با شما در ميان نمى گذاشتم. نفس اين كه چنين حكمى را در ميان مى گذارم، نشانه آن است كه من اميد دارم شما را به جايى برسانم كه شما هم به نحو سوبژكتيو همان حكمى را صادر كنيد كه بنده صادر كرده ام، اميدى كه مى تواند برآورده بشود و مى تواند هم برآورده نشود.]
چه در حكم به زيبا و چه در آنجا كه ما كوشش مى كنيم، در يك روند «تأمل» و نه يك روند «اندراج» به اين حكم برسيم، نمى توانيم بگوييم اين كه من حالا ديدم، مصداق يك مفهوم زيباست بنابراين با مندرج كردن آن مفهوم «زيبا»، حالا مى توانم حكم كنم و بگويم كه: «اين زيباست». حكم ما حكم «تأملى» و به اصطلاح Reflektive است.
355839.jpg
من بايد در مفاهيمى كه به مدد فاهمه ساخته ام، بگردم و اگر بتوانم نسبتى بين آن مفهوم و اين چيزى كه الان مشاهده كردم برقرار كنم، يك احساس خرسندى، خوشايندى و لذت به من دست مى دهد و اين احساس لذت و حالت درونى من كه توانسته ام بين قوه خيال و قوه فاهمه خود توافق برقرار كنم، باعث مى شود كه من حكم كنم كه اين چيز زيباست. بنابراين، به هر حال، حكم به زيبا بيان وضعيتى در درون من و سوبژكتيو است، ولو اين كه انتظار تصديق همگانى داشتن به يك معنا آن را فرافردى كند، ولى باز هم اينتر سوبژكتيو (intersubjektif) يا نس سوبژكتيو (nessubjektif) يعنى، به هر حال سوبژكتيو است. در حكم به والا من موفق نمى شوم بين اين مفاهيم و بين اين چيزى كه در حس دريافت كرده ام، يك پيوند و نسبت برقرار كنم. لذا اول دچار تشويش مى شوم، ولى بعداً آن را به ايده ها نسبت مى دهم. بايد بدانيم كه ايده ها در كانت يعنى چه خدا، آزادى، نفس، عالم، طبيعت. وقتى موفق شوم اين نسبت را برقرار كنم، اين خوشايندى و رضايت خاطر بعد از آن عدم موفقيت، اينك خوشايندى بعد از آن ناخوشايندى، باعث مى شود كه حكم به والا بودن چيزى بكنم؛ يعنى باز هم بيان حالتى در درون خود من.
حال، نسبت دادن پديده ها به ايده ها و برقرارى يك حالت خرسندى به واسطه نسبت دادن امرى كه من به نحو محسوس به اين ايده ها دريافت كرده ام، همان حكم به والاست. كانت از اين هم فراتر مى رود و مى گويد: در زيبايى طبيعى ما با چيزى روبه رو هستيم كه تمثل، نمايش، ارائه و عرضه اى از امرى ايده آل است. كانت تا اينجا هم پا پيش مى گذارد. منتهى اين امر ايده آل، ايده من است. ايده هاى من سوژه است؛ يعنى جنبه سوبژكتيو كماكان باقى مى ماند. حالا اگر اين را از سطح «من» بالا برديم و به روان مطلق و روح مطلق نسبت داديم و حكم از دايره تنگ من آزاد شد، ولى داخل دايره روان عالم گير كرد و در روان مطلق قرار گرفت، هنر و زيبايى نمود امر ايده آل در امر محسوس مى شود؛ اما بالاخره منوط به روان عالم است. آنچه گادامر مى خواهد در اينجا بيان كند، خلاص كردن ما از دست هر دوى اينهاست. برداشتن شكاف سوژه و ابژه با تكيه بر هايدگر و اين كه مجال بدهيم حقيقت خودش را در هنر و امر زيبا، آن هم زيبايى طبيعى و زيبايى هنرى به ما نشان بدهد. اين نوعى از «تجربه حقيقت» است كه در ديوار تنگ سوژه گرفتار نيامده است. معنايش اين نيست كه من در آن دخيل نيستم. من تمهيد مى كنم، من دريچه باز مى كنم، ولى مجال مى دهم كه حقيقت با من حرف بزند. من بيش از آن كه گوينده باشم، بيش از آن كه به نحو روشمند قالب تعيين كنم تا حقيقت حتماً از همان دريچه و قالب، خود را به من نشان بدهد و همه راه ها را ببندم، براى اين كه يك حرف بيشتر نشنوم، كارى كنم و خودم را گشوده نگه دارم، براى اين كه حقيقت بتواند خودش با من حرف بزند. گادامر چون اين نوع تجربه از حقيقت را در هنر ممكن مى بيند، به سراغ آن مى رود.
آشنا شدن با گادامر براى ما از اين جهت اهميت دارد كه يك راهيابى جديدى براى نزديك شدن به «حقيقت» است. البته يك راهيابى كه هيچ روشى را در اختيار ما قرار نخواهد داد و نبايد از آن انتظار «روش» بودن داشته باشيم. اما به هر حال يك زاويه ديد و نگاه ديگرى براى مواجهه ما با حقيقت باز مى كند.
[مكتوب حاضر متن تلخيص و ويرايش شده سخنرانى دكتر محمدرضا بهشتى است كه در سومين هم انديشى «نقد هنر» كه از سوى فرهنگستان هنر برگزار شد، ارائه گرديد.]
نشريات انديشه
فلسفه علم
در فصلنامه «ذهن»
355848.jpg
بيست ونهمين شماره فصلنامه تخصصى معرفت شناسى و حوزه هاى مرتبط «ذهن» با صاحب امتيازى پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى و مديرمسئولى على اكبر رشاد و به سردبيرى عليرضا قائمى نيا منتشر شد. مقالات اين شماره «ذهن» به مباحث «فلسفه علم» اختصاص يافته است.
در دو شماره پيشين ذهن نيز به همين موضوع پرداخته شده بود و اكنون مجموع مقالات ديگرى با موضوع فلسفه علم در شماره اخير ذهن گردآمده است.
از آنجايى كه علم در عصر جديد جايگاه خاصى در تفكر بشر پيدا كرده است، اين امر موجب شد تا مباحث فلسفى پيرامون علم نيز مورد توجه فلاسفه قرار گيرد. تعريف فلسفه علم كار سهلى نيست چرا كه اين دانش از مباحث متفاوتى درباره علم تشكيل شده است كه تا حدى سرشت آنها متفاوت است، ولى مى توان دست كم به عنوان توصيفى كلى آن را زمينه اى ميان رشته اى بدانيم كه به ارتباط فلسفه و علم مى پردازد و مباحث فلسفى مرتبط با علم تجربى را بررسى مى كند. براساس اين توصيف، فلسفه علم به حل و بررسى مسائل فلسفى درباره علم مى پردازد، مسائلى كه در خود علم بدانها پرداخته نمى شود. يكى از مسائلى كه در فلسفه علم مطرح مى شود حدود علم است؛ علم تا چه مرزهايى امتداد مى يابد
تمايز علم از غير علم چيست آيا اصلاً مى توان خط قاطعى ميان علم و غيرعلم ترسيم كرد امروزه مسئله واقع گرايى نظريات علمى كه ادعاى اصلى واقع گرايى علمى است در برابر ابزارانگارى يكى از مباحث مهم مطرح در فلسفه علم است. ابزار انگارى از دوره يونان باستان به صورت هاى متفاوتى مطرح بوده است. اما تنها در عصر حاضر اختلاف جدى آن با واقع گرايى برجسته شد. از اين گذشته، رويكردهاى نوين در مسئله واقع گرايى و نزاع با ابزارانگارى تأثيرفراوانى را برجاى گذاشت.
امروزه فلسفه علم با معرفت شناسى و فلسفه هاى جديد، پيوندى ناگسستنى پيدا كرده است. مباحثى كه در يكى از اين زمينه ها مطرح مى شود به سرعت در ديگرى تأثير مى گذارد، اين انعطاف پذيرى نسبت به ديگر زمينه ها موجب مى شود كه فلسفه علم دائماً در تغيير و تحول باشد.
مقالاتى كه در اين شماره فصلنامه ذهن جاى گرفته اند تا بخشى كوچك از مباحث فلسفه علم را به خوانندگان عرضه كنند چنين عنوان گرفته اند؛
- سادگى در نظريات علمى‎/ صدرا ساده
- ديدگاه غيرگزاره اى درباره علم‎/ ابوتراب يغمايى.
- تحليل على تكنولوژى‎/ عليرضا شفاه.
- آيا قياس ناپذيرى پيامدبار است ‎/ شاهين كاوه.
- پذيرش هيچ نظريه اى در علم موجه نيست استدلالى عليه واقع گرايى علمى‎/ مصطفى مهاجرى.
- معرفت شناسى زمان در آراى آگوستين‎/ رضا عليزاده ممقانى.
- اتحاد در فلسفه علم‎/ سيد بهرام برقعى
- ابطال برخى از افسانه ها پيرامون شكاف ميان الاهيات و علم در قرن نوزدهم‎/ كلود ولش‎/ ترجمه ابوالفضل حقيرى قزوينى


|   شناسنامه   |   آرشيو   |