|
چشم انداز
|
|
|
|
گفت وگو با زوج جوان طراح پارچه و محقق نساجى سنتى
|
|
|
|
توقف
|
|
|
|
سفر به دشت هاى گمشده
|
|
|
|
|
چشم انداز
خودتان تصميم بگيريد: بهشت يا جهنم
|
|
|
] دكتر لئوبوسكاليا- تهمينه مهربانى[
آيا تا به حال به اين فكر كرده ايد كه ما چه چيزهايى نيستيم ما وضع سكون ذهنى مان نيستيم، بدنمان نيستيم، برنامه ريزى هايمان نيستيم، تحصيلاتمان نيستيم، ذهنيت فعلى مان نيستيم، خود جسمى مان نيستيم، واكنش هاى فعلى مان نيستيم، البته تا حدودى اين چيزها نيستيم ولى خيلى از اين حرف ها بيشتريم! اگر شما به اين چيزها معتاد شده ايد، تا ابد با آنها خواهيد ماند. متوجه باشيد كه شايد در حال حاضر اين چيزها باشيد، ولى اينها فقط قسمتى از چيزهايى هستند كه شما مى توانيد باشيد. ناشناخته هاى وجود شما خيلى بيشتر از شناخته هايتان است. در واقع بخش شناخته شده وجود شما به اندازه نوك سوزن از بخش ناشناخته شماست و اما ما چگونه با خود ارتباط برقرار مى كنيم در وهله اول با آگاه شدن. فعل محشرى است! مگر نه آگاه شدن! آگاهى انسان را درست جايى مى برد كه بايد برود. آگاه بودن از هر چيزى، آگاه بودن از زندگى، آگاه بودن از رشد، آگاه بودن از مرگ، آگاه بودن از زيبايى، آگاه بودن از مردم، از گل ها و از درخت ها. ذهنتان را باز كنيد و شروع كنيد به ديدن و حس كردن. شروع كنيد به تجربه كردن و از اين كار، خجالت نكشيد. لمس كنيد، ببوييد، بجوييد و حس كنيد، جورى كه انگار هرگز قبلاً اين كارها را نكرده ايد. به رشد خودتان ادامه بدهيد. مدام رشد كنيد. هر لحظه كه اين كار را بكنيد، تغيير خواهيد كرد. فكرتان را باز كنيد، دلتان را باز كنيد، آغوشتان را باز كنيد و همه را در آغوش بگيريد. هميشه چيزهاى بيشترى براى ديدن و تجربه كردن وجود دارد. هرچه بيشتر به يك درخت نگاه كنيد، چيزهاى بيشترى در آن خواهيد يافت. يكى از سونات هاى بتهوون را مى شنويد و همين، شما را به جاودانگى هدايت مى كند. يك كتاب شعر را برمى داريد و مى خوانيد و همين، شما را به سوى زيبايى هدايت مى كند. عاشق مى شويد و همين، شما را به سوى صدها چيز خوب ديگر هدايت مى كند، نترسيد. به رشد خود ادامه بدهيد. دنبال همه راه هاى ممكن باشيد. قالب فعلى شما، فقط يكى از وضعيت هاى ممكن شماست، در حالى كه براى هر چيز، هزاران امكان وجود دارد. تصورش را بكنيد توى اين دنيا چقدر آدم ناقص العقل پيدا مى شود كه فقط به خاطر اين كه مغزشان را به كار نمى اندازند تا يك راه ديگر را پيدا و امتحان كنند، خودشان را مى كشند! مثالى مى زنم. دختر جوانى منتظر است كه نامزدش رأس ساعت ۴ به او تلفن بزند. از ساعت يك بعدازظهر، شروع مى كند به بال بال زدن. او منتظر است و به همه خواهرهاى پرچانه اش اولتيماتوم داده كه حق ندارند به تلفن دست بزنند. او منتظر مى ماند و منتظر مى ماند و بالاخره ساعت مى شود ،۴ اما تلفن زنگ نمى زند. بعد او باز به انتظارش ادامه مى دهد. ساعت مى شود چهار و نيم و تلفن زنگ نمى زند. مى شود پنج، مى شود شش و باز زنگ نمى زند. ساعت ،۹ ديگر همه كشتى هاى اين دختر خانم غرق شده است. به حمام مى رود و رگ دستش را مى زند! چرا چون فكر مى كند اين تنها وضع ممكن در دنياست. كم كم دارم به اين موضوع اعتقاد پيدا مى كنم كه شايد تنها افرادى از سلامت واقعى ذهنى برخوردارند كه بيشترين و حياتى ترين راه هاى ممكن را در اختيار دارند. كسانى كه مى توانند به خود بگويند: «اگر اين نشد و آن نشد، چه كارهاى ديگرى مى شود كرد.» براى نمونه بياييد به همين دختر خانم فكر كنيم. او غير از اين بيچارگى ديگر چه كارهايى مى توانست بكند چه گفتيد بله! واقعاً گل گفتيد. مى توانست به نامزدش تلفن بزند و بگويد «هى! چه مرگت شده شست پات رفته توى چشمت » البته اين راه حل يك كمى پيش پا افتاده است، اما به هر حال از زدن رگ دست خيلى بهتر است. فكر كنيد. اين قدر زود جواب ندهيد، ولى البته بجنبيد. راه صحيح تر و سالم تر كدام بود آهان! مى توانست براى خودش يك پيتزاى پرملاط و گنده و آبدار و خوشمزه درست كند، دوش آب سرد بگيرد، برود توى پارك بدود و داد بزند، به يك دوست باحال تلفن بزند و با هم بروند سينما. خيلى اسباب تأسف است كه او راهى به اين بيخودى و بيمزگى را انتخاب كرد. در دنيا آنقدر راه هاى مختلف براى خوب زندگى كردن وجود دارد كه آدم به خواب شبش هم نديده است. درست، غلط، خوب، بد، طبيعى، غيرطبيعى! اينها درجه بندى هايى است كه با بلبشويى كه الان توى دنيا راه افتاده، اصلاً حد و مرزهايشان پيدا نيست. من در كلاسم دختر كورى را دارم كه خيلى از من طبيعى تر است. او قطعاً مى بيند و هميشه به من مى گويد: «كور بودن براى من همان قدر عادى است كه ديدن براى شما.» چه چيزهايى طبيعى است. چه چيزهايى درست است؛ چه چيز هايى غلط است تا وقتى كه آزادتان بگذارند كه حرف همه را بشنويد، به عقايد همه گوش بدهيد و راه هاى مختلف را ارزيابى و بررسى و سپس انتخاب كنيد، اين امكان وجود دارد كه بالاخره به هر بدبختى كه شده، در ميان اين همه بمباران اطلاعات و دعواها و بحث ها، درست و غلط را تشخيص بدهيد، البته به شرط آن كه مسئوليت انتخاب هايتان را بپذيريد و بعد هم كه آن راه ها را امتحان كرديد و ديديد آن طور كه دلتان مى خواهد، جواب نمى دهد، لعنتش را به من نفرستيد. انتخاب خودتان را سرزنش كنيد و بعد راه حل ديگرى را امتحان كنيد. من ممكن است هزار جور حرف به شما بزنم، همين طور هم ديگران، اما در نهايت اين شما هستيد كه قلمويتان را برمى داريد و رنگ هايتان را انتخاب مى كنيد و بهشت يا جهنمتان را نقاشى مى كنيد. اين دست شماست كه تابلوى زندگى تان را مى كشد و رنگ آميزى مى كند و اگر بقيه را به خاطر اينكه تابلويتان به جاى يك بهشت دلپذير و نازنين، جهنم هولناكى از كاردرآمد، سرزنش كنيد، هيچ فرقى در اصل موضوع نمى كند. مرا و ديگران را به خاطر اين چيزها سرزنش نكنيد. شما خودتان مسئوليد. گذشته را هرچه كه بوده، فراموش كنيد و به حال بچسبيد لحظه اى را كه در آن هستيد آنها ثروتى است كه واقعاً در اختيار داريد. زندگى بخشى مجزا از چيزهاى ديگر نيست. زندگى مجموعه اى از يك تجربه كلى است كه تمام اجزاى آن روى هم تأثير مى گذارند. از آنچه كه هستيد خوشتان نمى آيد خب! تغييرش بدهيد. آدم ديگرى شويد. براى عوض شدن، كار كنيد و از آنچه كه پيش مى آيد، درس بگيريد.
|
|
|
|
|
گفت وگو با زوج جوان طراح پارچه و محقق نساجى سنتى
تكرار تارها و پودها مثل زندگى است
|
|
|
] آمن خادمى[
شايد در اين برهه زمانى كه هزار و يك مشكل سر راه جوانان است، از نظر برخى پرداختن به پوشاك جوان ايرانى و نسل آينده موضوعى باشد از سر شكم سيرى! اما همانگونه كه جوان ايرانى بايد همراه با دانش روز پيش رود و از قافله عقب نماند، به همان اندازه نيازمند لباسى است مدرن، زيبا، متنوع و اما ايرانى. شايد سخت باشد پيدا كردن چنين كالاى گرانبهايى، اما به هر حال برگزاركنندگان نمايشگاه صنايع دستى «رخت ها» كه از ۲۲ تا ۲۷ اسفندماه سال گذشته برگزار شده بود، به اين نياز پرداخته بودند.طراح اين لباس ها «آزاده ياسمن نبى زاده»، ۲۹ ساله و فارغ التحصيل رشته طراحى پارچه از دانشگاه هنر است و آن قدر دغدغه فرهنگ و هنر ايران زمين را دارد كه به همراه همسرش، على خطيب شهيدى آهنگ سفر كنند به سوى كاشان و كارگاه هاى شعربافى (ابريشم بافى) و با سرمايه خود سراغ عبا باف نائينى بروند يا سراغ كارگاه پارچه بافى... اصلاً بهتر است باقى دغدغه را از زبان اين زن و شوهر جوان بشنويم. * سنت ها و صيقل خوردن تا آينده آزاده ياسمن نبى زاده مى گويد كه تلاشش به خاطر احياى دوباره يك هنر ايرانى با قدمت شش هزار ساله است. او در ابتدا مى گويد: «كارهاى ارائه شده در نمايشگاه با دو جنس كار شده بود؛ يكى ابريشم دست بافت كاشان (شعر بافى) و ديگرى تكنيك جاجيم بافى. شعر به معنى ابريشم و مو است، شعر دستمال هاى بزرگى است كه كردها به دور كمر و سر خود مى بندند.» وى مى افزايد: «مدل لباس ها مربوط به تاريخ و جغرافى خاصى از ايران بود، مثل نيم تنه هاى كردى و شلوارهاى ميمند. البته همه اين طرح ها برداشت من از حالت كليشه اى است. من فكر مى كنم سنت براى آنكه به آينده انتقال پيدا كند، بايد صيقل بخورد. يك اتفاق يا يك نگاه جديد بايد در آن وجود داشته باشد كه به نظر اطرافيان نخ نما نيايد.» اين هنرمند جوان حتى درباره برش پارچه تفكر دارد و خاطرنشان مى كند: «چون اين لباس ها متعلق به تاريخ يا جغرافياى خاصى بود و نيز به خاطر اصالت و دست بافت بودن پارچه ها، من سعى كردم كه كمترين برش به پارچه بخورد، يعنى هر جورى كه پارچه روى بدن ريخته مى شود، فرم لباس را درست كند. نگاه اومانيستى غرب در اين لباس ها وجود ندارد كه پارچه به خاطر بدن برش بخورد، در واقع از نظر من پارچه روى آن مى نشيند و فرم مى گيرد.» * انتخاب يك كارگاه شعربافى ازميان ۱۵ كارگاه موجود ياسمن در ادامه صحبت هايش درباره احياى كارگاه شعر بافى مى گويد: «از ميان ۱۵ كارگاه ابريشم بافى، يك كارگاه انتخاب شد و با ارائه طرح هاى مورد نظر، پارچه هاى آن ها خريدارى شد كه اين اقدام، تأثير زيادى روى اين كارگاه گذاشت. البته امكانات اجازه نمى دهند كه اين طرح براى تمام كارگاه ها اجرا شود و اگر بخواهيم كار را توسعه دهيم، ترجيح مى دهيم بر ديگر كارگاه هاى پارچه بافى متمركز شويم.» همسرش كه محقق نساجى سنتى است منظور او را بيشتر توضيح مى دهد: «كارگاه ابريشم بافى كه اكنون با آن در تعامل هستيم، با تغييرات غيرقابل ملموسى مواجه شده و روند كار اين كارگاه در تغيير طراحى هاى ديگر كارگاه هاى ابريشم بافى در كاشان تأثيرگذار بوده است. شايد آنها به اين نتيجه رسيده اند كه اين نوع پارچه ها بازار داشته است.» على خطيب شهيدى مى افزايد: «در ابتدا به خاطر رقابت با پارچه بافى صنعتى، پارچه ها كيفيتشان نازل شده بود كه اصلاً قابل استفاده نبود. پارچه رنگ مى داد، آب مى رفت و سوزن كه مى خورد، پاره مى شد، ولى به خاطر اين كه بافندگان قديمى و منزوى كاشان به ما اعتماد كنند، به عنوان خريدار تمام آن پارچه هايى كه كيفيت بسيار پائينى داشتند را خريدارى كرديم. من هنوز پاترون لباس ها را به جاى متقال از ابريشم مى زنم و اين هزينه هنگفتى را بر دوش ما گذاشته است. ما مداوم بر روى كيفيت و طرح هاى پارچه ها كار مى كنيم.» * بعد از ۳۰ سال خطيب شهيدى ادامه مى دهد: «تابستان پارسال تار سفيد را كشيديم، كارى كه ۳۰ سال بود انجام نشده بود، پارچه ها روشن شدند و تراكم را كمتر كرديم تا پارچه ها خنك تر شوند. امسال تراكم را خيلى زياد كرديم كه براى فصل سرما، پارچه ها كمى كلفت تر و گرم تر شده اند. رنگرزى را ابرش كرديم، يعنى يك سر كلاف را درون يك رنگ كرده و سر ديگر آن را درون رنگ ديگرى مى كرديم كه سايه روشن ابلق شده است. در واقع داريم سعى مى كنيم آن افتخار از دست رفته پارچه ها را دوباره برگردانيم تا بشود با آنها كار كرد.» دغدغه اين زن و شوهر جوان جالب است.آنها مى گويند: «سه سال است كه ابريشم بافى را شروع كرده ايم كه اين موضوع، نشان از تقاضا در بازار دارد، ولى بايد دو سال ديگر كار كنيم كه به لحاظ فنى به پارچه دلخواه دست يابيم. در اين مدت به طور قطع، خيلى از منسوجات و بافته هاى سنتى از بين مى روند. براى نمونه، عباى پشم شتر نايين يكى از بافته هاى سنتى است كه هنرمند براى بافت يك عبا فقط ۴۰ هزار تومان در ماه دريافت مى كند. اين اتفاق براى ديگر پارچه هاى سنتى نيز رخ داده است.» * پارچه هاى ايرانى، بهترين مارك هاى دنيا ياسمن در ادامه، دغدغه هايش را اين گونه مطرح مى كند: «پارچه هاى اصيل ايرانى مى توانند معروف ترين مارك دنيا شوند. وقتى يك هنرپيشه هاليوود در تهران بر صفحه تبليغاتى شهر حاضر مى شود، چرا ما اين امكان را نداشته باشيم مگر چقدر مى توانيم تبليغ كنيم فقط در سطح برگزارى يك نمايشگاه، چند نفر از اين جريان مطلع مى شوند » خطيب شهيدى درباره حمايت از احياى پارچه هاى سنتى و طراحى لباس با به كارگيرى اين پارچه ها، مى گويد: «مجموعه سعدآباد با در اختيار گذاشتن مكانى براى نمايش اين آثار، از فعاليت ما حمايت كرده، اما حمايت مورد توقع ما، تاكنون رخ نداده است حمايت مورد نياز ما چيز زيادى نيست اما به هرحال نساجى يك صنعت ورشكسته است، ويژگى هاى خاص خود را دارد و سوددهى از طريق آن در كوتاه مدت امكان پذير نيست.» * مكان هايى براى استفاده وى با اشاره به محدوديت هاى بانك ها در ارائه تسهيلات به هنرمندان، مى گويد: «هنرمندان وقتى مى خواهند از تسهيلات بانكى استفاده كنند، دچار مشكل مى شوند، چون تسهيلات مناسبى براى آنها درنظر گرفته نشده است. سازمان ميراث فرهنگى و گردشگرى املاك بدون استفاده اى دارد كه براى بهره مندى از اين امكانات، طرح هايى به اين سازمان پيشنهاد شده است و اين سازمان مى تواند مكان هاى مناسب كار را در اختيار قرار دهد چون ما سرمايه گذارى مى كنيم و بازار را مى شناسيم. ياسمن كه يازدهمين نمايشگاه خود را پشت سرگذاشته است، درباره استفاده از رنگ هاى كاربردى و شاد در بافت اين پارچه هاى سنتى، مى گويد: «بايد به اين پارچه ها دقيق تر نگاه شود، تفاوتى كه جاجيم با ديگر بافته ها دارد، در نقش تارها در طراحى پارچه آن است كه قابليت بيشترى را در طراحى ايجاد مى كند. البته قبول داريم كه تنوع ر نگرزى اين پارچه ها پائين است، اما متعقديم رنگ ها شاد هستند. در اين نمايشگاه، از نمونه «ابرش» استفاده شده است كه به جاى كلاف يك رنگ ابريشم، رنگ هاى متفاوتى در آن به كار رفته است.» اين طراح پوشاك سنتى مهم ترين مشكل را سن بالاى بافنده هاى سنتى و هنرمندان كهن سال و نبود بافنده هاى جوان مى داند و مى گويد: «اميدوارم سايه اين هنرمندان همواره بر سر ما باشد. آنها خيلى مسن اند و اين مسئله موجب مى شود كه ديگر فرصتى براى احياى هنر نساجى سنتى نداشته باشيم.» * تا نمايشگاه بعدى، خداحافظ ياسمن چنان با ذوق از كاشان صحبت مى كند كه فكر مى كنيم اهل كاشان است. اما وى با رد اين موضوع مى گويد: «نه، مادرم كرمانى است و پدرم اراكى كه هيچ كدام مربوط به كاشان نمى شود.» طى تحصيل دو واحد درسى بافت داشتيم، كه آنجا با اسطوره و افسانه بافت آشنا شدم و ديدم كه نخ ها مى توانند تابيده شوند و تبديل به يكپارچگى شوند. پيشينه هزار ساله اين هنر و نبودنش در اين زندگى پرسرعت و ماشينى، من را شيفته خود كرد. تكرار اين تاروپودها در واقع برايم مثل زندگى كردن است.» اين زوج جوان، در آينده اى نزديك، نمايشگاه ديگرى خواهند داشت.
|
|
|
|
|
توقف
بگو«نه» خلاص!
خيلى از جاها لازم است كه آدم با گفتن يك «نه» ناقابل، خودش را از دست ديگران خلاص كند و برود. خيلى از ما جوان ها در برابر خواسته هاى ديگران به رغم ميل باطنى مان جواب مثبت مى دهيم و تا آخرين لحظه اى كه مشغول انجام كارها و خواسته هاى آنها هستيم، مدام بدو بى راه مى گوييم و از خودمان گرفته تا طرف مقابل را شب و روز نفرين مى كنيم. خيلى جاها اگر «نه» نگوييم، جواب «بله» را به زور از زبان مان بيرون مى كشند و پشت سر آن هم بله هاى ديگرى خوابيده است كه بايد يكى يكى در برابر آنها سرمان را مثل بز اخفش به نشانه تأييد و جواب مثبت، تكان دهيم. البته قبول دارم كه بيشتر ما از اين كه به ديگران جواب رد بدهيم، شرم داريم ولى حقيقت اين است كه بسيارى از افراد از اين خصوصيت من و شما سوءاستفاده مى كنند و از آن براى پيشبرد بهتر اهداف و مقاصد خودشان بهره مى برند. مثلاً شما مشغول پياده روى در كنار خيابان هستيد كه يك نفر از شما مى خواهد كه ماشين او را هل دهيد و البته شما هم تا حدى به درد كمر و يا دست و پا مبتلا هستيد و يا اين كه توانايى لازم را براى انجام كارهاى سنگين نداريد. اينجاست كه شما با توجه به شرايط جسمى خودتان به راحتى مى توانيد جواب رد بدهيد ولى به هيچ وجه از دلتان نمى آيد كه به صاحب ماشين كمك نكنيد. مطمئناً اگر من و شما داراى چنين خصوصيت هايى باشيم، حتى اگر يك راننده اتوبوس از ما بخواهد كه اتوبوس او را هل دهيم، قطعاً قبول مى كنيم! احتمالاً اگر شرايط به گونه اى بود كه هواپيما هم نياز به هل دادن داشت، ما آن را (در حالى كه ۱۰۰نفر مسافر داخل آن نشسته اند) هل مى داديم تا روشن شود! بعضى از افراد هم كه البته تعداد آنها بسيار بسيار كم است، آنقدر در برابر ديگران مسئوليت احساس مى كنند كه حتى اگر كسى از آنها كارى را نخواسته باشد، به او جواب مثبت مى دهند!
|
|
|
|
|
سفر به دشت هاى گمشده
گشتى در شهر اشباح
|
|
|
تمام روز را به دنبال «كومالا»(۱) اين شهر كوچك كه بايد قاعدتاً در مكزيك يا دست كم جايى از اين كره خاكى باشد، گشتم.تمام نقشه ها و اطلس هاى جغرافى را با ذره بين پدرم زير و رو كردم، اما هيچ اثرى از اين شهر كوچك نبود.با دوستانم كه رشته دانشگاهى شان جغرافى بود صحبت كردم، اما از وجود اين شهر اظهار بى اطلاعى كردند.حتى به يك جغرافى دان نامه نوشتم ولى پاسخى نيامد.شايد آدرس را اشتباه گرفته بودم و بايد سراغ تاريخدان ها مى رفتم، شايد هم بايد روى نقشه هاى ديگرى( يعنى از جنس ديگرى) بدنبال شهر گمشده مى گشتم، مثلاً نقشه دزدهاى دريايى و نقشه گنج يا شايد هم نقشه جهان زيرين! چرا كه نه به هر حال در اين سرزمين «هادس»(۲) حكمفرماست.به كومالا خوش آمديد! داستان «پدروپارامو» اثر «خوان رولفو» از اين نقطه شروع مى شود: مادرى محتضر كه به عنوان آخرين وصيت از پسرش مى خواهد به زادگاهشان رجعت كند تا باز يابد حل معمايى بى جواب - پدرى را كه هرگز نديده است.پسر وفاى به عهد كرده و به سفر مى رود.حالا فرض كنيد شما جاى مسافريد و در پيچ و خم راه يك كوهستان صعب العبور مردى روستايى را مى بينيد و نشانى كومالا- ده پدرى را- از وى مى گيريد و ناگهان درمى يابيد كه اين همسفر تصادفى برادر ناتنى شماست! گمشده دوران كودكى تان، خود سال هاست كه چهره در خاك كشيده است.( شمشير ها را از رو ببنديد، با اثرى كاملاً ابستره و انتزاعى روبه رو هستيم).مرد به شهر مى رسد و به ميهمان خانه اى كه نشانى اش را برادر ناتنى اش داده مى رود.باد در مهمانخانه را مى گشايد و صداى پيرزنى كه در تاريكى ايستاده، به گوش مى رسد كه به مرد خوش آمد مى گويد- گويى منتظرش بوده است.پيرزن حال «دولورس» - مادر مرد- را مى پرسد و مى گويد ما همبازى قديمى بوده ايم.وقتى «خوان پرسيادو» مى گويد او مرده است، پيرزن حرفش را باور نمى كند.( چطور باور كند وقتى دولورس خودش آمدن پسرش را به دوست قديمى اش اطلاع داده ) اتا ق هاى مهمانخانه، همه خالى است، اما او فقط مى تواند در يكى از آنها بخوابد.نيمه هاى شب است كه سرو صدايى از اتاق كنارى بلند مى شود؛ انگار بخواهند مردى گناهكار را دار بزنند.انگار نه، واقعاً در اتاق كنارى، مردى را به دار مى كشند.خوان پرسيادو حتى به وضوح صداى مرد را مى شنود كه مى گويد: «خاك بر سر اين زندگى.» و فضا به قدرى سنگين و رعب آور است كه او جرأت نمى كند از اتاقش بيرون بيايد.لابه لاى داستان به فصل هايى برمى خوريم كه ظاهراً ربطى با يكديگر ندارند، اما كم كم متوجه مى شويم كه اين فصل ها هم بخشى از بافت كلى متن را تشكيل مى دهند.در واقع صداى خود «پدرو پارامو» را مى شنويم كه دوران كودكى اش را توصيف مى كند و از «سوسنا» عشق پاك و معصوم دوران جوانى اش مى گويد .از قلم نيفتد كه گاهى نثر داستان به زبان شعر نزديك مى شود، براى نمونه: « نسيم است و نور خورشيد.ابرهاى سفيد.آسمانى صاف و شايد آن سويش صداى آواز بلند است و صوت هايى خوش تر...و خلاصه اميد.در پايان رنجى كه مى بريم اميد است .»خوان پرسيادو در اين دهكده متروك كه مملو از اصوات و سايه هاست، سرگردان مى شود.به دوست ديگر مادرش برمى خورد اما وقتى از او مى پرسد: دامينا شما زنده ايد خود را درآن كوچه هاى خلوت تنها مى بيند - تصويرى عجيب، موحش و وهم آور- و اينگونه است كه پى مى برد افرادى كه به او آ ب و غذا و سرپناه مى دهند، ارواحى بيش نيستند؛ ارواحى گناهكار كه در انتظار آمرزش بر روى زمين سر گردانند.خوان به خانه خواهر و برادرى عجيب پناه مى برد و در آخر، شبى كه هوا بسيار گرم است او به بيرون خانه مى رود و همان جا در ميدان شهر مى ميرد. فردا براى ديگر مردگان تعريف مى كند كه چگونه از ترس- ترس اين اصوات و پچپچه هاى پايان ناپذير مرده و روحش منجمد شده.(جالب اينجاست كه بر اساس باورهاى قديم مردم مصر، كسى غير از كاهنان حق ورود به شهر مردگان را نداشت و اگر فردى عادى وارد آن شهر مى شد، در دم جان مى داد و اين دقيقاً همان الگويى است كه در داستان «رولفو» نيز براى خوان اتفاق مى افتد، البته با اين پيش فرض كه اوبه هنگام ورود به دهكده واقعاً زنده بوده است چرا كه هر فرضى در اين رمان نامحتمل ، محتمل است.) با مرگ خوان پرسيادو قاعدتاً داستان نيز بايد تمام شود، ولى ما تازه به اواسط آن رسيده ايم. خوان رولفو با شگردى هوشمندانه يعنى با تغيير راوى اول شخص به داناى كل، در واقع مسير داستان را عوض مى كند و به ادامه ماجراى پدرو پارامو در بزرگسالى و در ديدى كلى تر به ماجراى نابودى كومالا مى پردازد.پدرو پارامو كه تبديل به اربابى فئودال شده، همه چيز را با پول مى خرد ودرصورت نياز دشمنانش را با خشونت و سنگدلى از پاى در مى آورد، اما كماكان به عشق دوران كودكى اش وفادار مى ماند.سر آخر زن محبوبش را با از ميان برداشتن پدر دختر و پس از آن، رقيب اش به دست مى آورد، اما چه وصل دشوارى! سوسنا كه وجودش ميان خواب و بيدارى و رؤيا و واقعيت، دايم در نوسان است، پس از تحمل رنج فراوان در بستر بيمارى مى ميرد و اين آخرين ضربه اى است كه پدرو را از پاى در مى آورد و او چشم انتظار مرگ، نگاهش را به جاده اى مى دوزد كه سوسنا هيچ گاه از آن باز نخواهد گشت... ماندگار چون سوفكل خوان رولفو در سال ۱۹۱۷در استان «خاليسكو» مكزيك به دنيا آمد.او پس از تحمل سختى هاى فراوان به نويسندگى پرداخت.دوران نويسندگى اش كوتاه اما درخشان بود، چراكه در مجموع دو كتاب بيشتر ننوشت وبعد از آن خود را مشغول كارهاى ديگر از جمله عكاسى كرد.ديگر قلل فتح ناپذير ادبيات درباره او اين گونه گفته اند: « تنها رمان نويس مكزيكى كه به جاى تشريح، تصويرى از پيرامون فيزيكى به ما مى دهد.» («اكتاويو پاز» شاعرو نويسنده مكزيكى).«بهترين رمانى كه تا كنون در مكزيك نوشته شده است، رمانى عميق، احساسى، فيلسوفانه وزيبا. پدرو پارامو به درخت خشكيده اى مى ماند كه شاخه هايش سيب طلايى مى دهند.» (كارلوس فوئنتس، نويسنده مكزيكى) «بعد از نوشتن چهار كتاب اولم، به عنوان يك رمان نويس احساس كردم كه متوقف شده ام و كشف كتاب پدرو پارامو در سال ۱۹۶۱ زندگى ام را تغيير داد و مسير نوشتن صد سال تنهايى را به من نشان داد.» (گابريل گارسيا ماركز، نويسنده كلمبيايى) ماركز درباره تمام آثار انتشار يافته رولفو اين گونه مى گويد: «نوشته هايى كه به ۳۰۰ صفحه هم نمى رسد و معتقدم به همان حجم و ماندگارى آثار سوفكل است.» و براستى آيا ماكوندوى ماركز شبيه كومالا نيست رولفو در سال ۱۹۸۶ از دنيا رفت.بياييد قدرى درنگ كنيم .شايد در همين لحظه كه اين نوشته را مى خوانيد، غريبه اى وارد دهكده شده است و خواب آشفته اهالى كومالا را به هم مى زند. پاورقى ۱- شايد كومالاى رولفو را نتوان روى نقشه هاى عادى پيدا كرد اما در عالم واقع و خارج از فضاى داستانى شهرى به اين نام در مكزيك وجود دارد ۲- هادس، خداى جهان زيرين يا دنياى مردگان در اساطير يونان است.
|
|
|
|