] يزدان سلحشور]
* يك
«ژنريك [تيتراژ] با نوايى شاعرانه، تند و هيجان انگيز، مانند موسيقى اى كه در پايان فيلم هايى كه هيجان در آنها به اوج مى رسد ( با شركت كليه سازهاى زهى، بادى و ضربى اركستر) شروع مى شود، نوشته ها ابتدا به شكلى كاملاً كلاسيك است: نام هايى با حروفى كم و بيش ساده، سياه روى زمينه خاكسترى، يا سفيد روى زمينه خاكسترى؛ نام ها يا گروه نام ها با خطوطى ساده كادربندى شده است. كادرها با نواختى طبيعى، منظم و تقريباً كند در پى هم مى آيند.
سپس حاشيه ها بتدريج تغيير مى كند، كلفت تر مى شود و به زينت هايى گوناگون آراسته مى شود، سرانجام به شكل قاب هايى نظير قاب تابلوها در مى آيد، ابتدا تخت، سپس رنگ شده با ظاهرى گول زننده، به نحوى كه بيننده فكر مى كند برجسته است.
در آخرين كادرها، تماشاچى خود را در برابر قاب هايى واقعى با تزئينات فراوان مى يابد، همزمان حاشيه تصوير در اطراف قاب ها اندكى بزرگ تر مى شود، كمى از ديوارى را كه تابلوها روى آن نصب شده مى بينيم، خود ديوارها با هزاره هاى چوبى وگچبرى ها تزئين شده است.
دو تابلو آخر ژنريك به جاى اين كه پلان هاى جداگانه اى را تشكيل دهند، با حركت عرضى دوربين، بتدريج از گوشه اى ظاهر مى شوند و دوربين هنگامى كه قاب نوشته به طور كامل در كادر قرار مى گيرد، بى آنكه روى آن توقف كند با نواختى كند و منظم به حركتش ادامه مى دهد، از روى قسمتى از ديوار كه فقط هزاره هاى چوبى، گچى و نقش هاى برجسته دارد عبور مى كند، سپس مى رسد به تابلو آخر كه آخرين نام يا نام هاى مربوط به ژنريك را در خود دارد، كه مى تواند از نام هاى كم اهميت تر شروع شده به نام هاى مهم ختم شود، يا حتى نزديك انتهاى تابلو اين نام ها با هم درمى آميزند. آخرين تابلو، انگار از دور ديده شود، حاشيه بسيار پهنى از هر دو سو در اطرافش باقى مى گذارد. دوربين از روى اين تابلو هم به همان ترتيب و بدون درنگ كردن مى گذرد و سپس به حركتش در طول ديوار ادامه مى دهد.
آهنگ به موازات تحولات تصوير، در زمان نشان دادن نوشته ها، كم كم به صداى مردى تبديل مى شود، صدايى كند، گرم و تا حدى قوى، ولى در عين حال با گونه اى بى اعتنايى؛ صداى زيباى نمايشى، موزون، بدون احساسى خاص.
اين صدا به شيوه اى مداوم حرف مى زند، ولى با اين كه آهنگ به طور كامل قطع شده، هنوز نمى شود گفته ها را تشخيص داد (يا به هر صورت خيلى بد شنيده مى شود) به علت پژواكى قوى يا عوامل ديگرى مانند آن (دو نوار صوتى مشابه با اختلاف زمانى ميانشان كه اندك اندك به هم مى پيوندند تا اين كه صدا به حالت طبيعى درآيد).
صداى ايكس: بار ديگر -، [خط تيره معرف ايست كوتاه صداست، مهم تر از آنچه مفهوم متن مى تواند برساند / نويسنده] پيش مى آيم، بار ديگر، در اين راهروهاى بلند، از ميان اين سالن ها، اين تالارها، در اين بناى - متعلق به دورانى ديگر، اين هتل عظيم، مجلل، باروك، - حزن آور كه در آن راهروهايى پايان ناپذير در پى راهروهايى ديگر مى آيد - خاموش، متروك، با انبوه تزئينات تيره و سرد، از هزاره هاى چوبى، گچبرى ها، قاب هايى با نقش برجسته ...»
«آلن رب ِ گرى يه» درباره اين فيلمنامه [ كه در واقع رمانى حاصل از اختلاط ژانرهاست و محصول نگاهى كه فرم هاى روايى گوناگون را براى رمان پيشنهاد مى كرد] مى گويد: «در اين صفحه ها اصطلاح هاى فنى خيلى كم به چشم مى خورد و توضيح هايى كه درباره مونتاژ، كادربندى و حركت دوربين داده شده لبخند به لب متخصصان خواهد نشاند. به اين دليل كه خود من هم متخصص نبوده ام و براى اولين بار فيلمنامه اى براى سينما نوشته ام. اميدوارم اين امر به هر حال باعث شود كه خواندن متن براى بسيارى از خواننده ها كمتر كسالت آور باشد.»
همه مى دانيم كه «سال گذشته در مارين باد» به همراه «هيروشيما، عشق من» دو اثر درخشان «آلن رنه» در چارچوب سينماى پس از جنگ فرانسه است. «آلن رنه» با انتخاب دو نويسنده از حركت «رمان نو» [رب ِ گرى يه و مارگريت دوراس] بخت خود را در رسيدن به مرزهايى تازه هنرى، در سينما آزمود و همچنين اين فرصت را در اختيار رمان نويى ها قرار داد تا به كمك سينما، از يك حركت راديكال ادبى به جريانى مسلط بر ادبيات جهانى بدل شوند. پرويز شهدى- مترجم آثار رب گرى يه و يكى از مفسران رمان نو در ايران- درباره چگونگى شكل گيرى اين حركت ادبى و تفاوت هاى آن با رمان كلاسيك مى نويسد: «با كتاب «تروپيسم» [Tropismesـ در لغت به نيرويى ناشناخته گفته مى شود كه گروه يا پديده اى را به انتخاب جهتى خاص وامى دارد] اثر ناتالى ساروت، به گونه جديدى از رمان آغاز مى شود كه رمان «پاك كن ها»ى رب گرى يه به آن استحكام مى بخشد. رمان نو مكتب نيست، جنبشى است بدون رهبر و بدون مجله يا روزنامه، با اين همه جهت گيرى هاى رب گرى يه او را رهبر ضمنى اين جنبش مى سازد. رمان نو به آنچه در رمان سنتى معمولاً قهرمان و يا شخصيت (پرسوناژ) و روند منطقى سلسله حوادث داستان اطلاق مى شود اعتقادى ندارد. بلكه به روانكاوى جنبه هاى غيرعادى و نقاط تاريك شخصيت انسان مى پردازد. شخصيت داستان هويت خاصى ندارد، تبديل مى شود به يك حرف اول اسم («سال گذشته در مارين باد» و «جاودانه»)، يا يك ضمير شخصى مذكر و مؤنث (هيروشيما عشق من، اثر مارگريت دوراس) در رمان كلاسيك، ماجرا با درك دنيايى نظم يافته مطابقت دارد، ولى رمان نو داستان را درهم مى ريزد. ماجرا به جاى اين كه با نواختى منطقى پيش برود، دور مى زند و هر بار از ديدهاى گوناگون تكرار مى شود. زمان از سازمان منظم سلسله حوادث سرمى پيچد، براى رب گرى يه زمان حال اخبارى مى شود و براى كلودسيمون اسم فاعل. رمان نو بويژه هرگونه اشتغال ذهنى - چارچوب يافته و همگانى را به كنارى مى نهد. به نظر رب گرى يه، انتقال انديشه اى نظام يافته در قابى اجتماعى، به كار گيرى قالبى سنتى را ايجاب مى كند.
هرچند ناتالى ساروت و ميشل بوتور هنوز به روانشناسى اعماق علاقه مندند، ولى رب گرى يه بر اين نظر خرده مى گيرد. كلود سيمون اشيا، مكان ها و پديده ها را آن طور كه هستند، بدون دادن هيچ توضيحى روى كاغذ مى آورد.
در رمان نو نه جذابيت موضوع براى نويسنده اهميت دارد، نه تسلسل منطقى حوادث و نه شخصيت هاى داستان. موضوع فقط قالبى است براى بازنماياندن سلسله حوادثى كه ممكن است هيچ ربطى به هم نداشته باشند و شخصيت ها نظير رهگذرانى هستند كه از خيابان يا كوچه اى مى گذرند. قلم نويسنده همچون دوربين فيلمبردارى تا زمانى كه شخصيت در ميدان ديد دوربين است - لحظه يا لحظه هايى چند از او را ضبط مى كند و بعد به حال خود وامى گذارد، تا زمانى كه دوباره گذر او به اين خيابان يا كوچه بيفتد. به طور خلاصه نويسنده رمان نو به هيچ وجه چيزى را از خود ابداع يا خلق نمى كند و افكار و خواست هايش را از زبان فرد يا افراد به زبان نمى آورد، بلكه ديده ها و شنيده هاى خود را در قالبى نه چندان متجانس گردهم مى آورد و قضاوت برداشت درباره آنها را به عهده خواننده مى گذارد.
در متن پرويز شهدى، يك نكته كاربردى نهفته است. او «سال گذشته در مارين باد» را به عنوان مثالى از رمان نو مطرح مى كند و اين ذكر خير، اتفاقى نيست. متن فرانسوى اين فيلمنامه با اين عنوان انتشار يافت:
Lسanee derniere a marienbad: {cine - roman} «سينه رمان» قالبى است كه در بدو امر، نام يك برادر ناتنى را به ذهن ما احضار مى كند: «فتورمان»! كه خويشاونديش با «سينه رمان» در حد خويشاوندى نقاشى هاى اجداد غارنشين ما با آثار نقاشى مدرن است! اين عنوان به ما مى گويد كه «رب گرى يه» علاقه چندانى به سينما ندارد و در يك قاب قرار گرفتنش با «آلن رنه» محصول «يك رندى آشكار» براى تسلط بر ابزار اين هنر جديد است! از آغاز قرن بيستم نبرد پنهان سينما و ادبيات داستانى براى تصاحب مخاطبان بيشتر اغلب به «انعقاد معاهدات صلح» جلوى دوربين ها و «اظهارات دوستانه ديپلماتيك» انجاميد اما اين يك «جنگ سرد» بود كه به موازات جنگ سرد «غيرايدئولوژيكى» ميان دو جنگ اول و دوم جهانى و پس از آن در جريان جنگ سرد «ايدئولوژيكى» پس از جنگ دوم جهانى، از مفاهيم اجتماعى در ستيز سود برد تا در نهايت به آن ذهنيت «آزاد» و مستقل برسد كه در كلام «ميلان كوندرا» - رمان نويسى كه ايده هاى جديدش بيشترين تأثير را بر رمان نويسى پس از «رمان نو» نهاد- شكل گيرد: «وظيفه اصلى هر رمان نويسى در عصر حاضر، بى ترديد اين است: رمانى بنويسد كه سينما نتواند تصويرش كند!»
رب گرى يه ، البته مسيرى ديگر را پيمود. او اين فرصت را به «آلن رنه» داد كه فيلمش، در ۱۹۶۱ جايزه شير طلاى فستيوال ونيز را نصيب خود كند و خود در زمره المپ نشينان تاريخ سينما درآيد اما واقعاً اين اثر، يك «فيلم» بود با ارزش هاى سينمايى مسجل يا رمانى كه براى تصاحب اين رسانه، از نگره «اختلاط ژانرها» استفاده برد و اين تازه وارد پرمدعا [سينما] را به آرامى و رندى مغلوب كرد !
* دو
«اغلب از ما مى پرسند، من و آلن رنه، براى طرح ريزى، نوشتن و روى صحنه آوردن اين فيلم چگونه كار كرده ايم. پاسخ به اين پرسش خود ديدگاهى كلى را در مورد اصطلاح سينماگرى به دست خواهد داد.
همكارى ميان كارگردان سينما و فيلمنامه نويسش مى تواند شكل هاى بسيار گوناگونى به خود بگيرد. كم وبيش مى شود گفت: به همان اندازه كه فيلم ساخته مى شود، همان اندازه هم روش هاى گوناگون كار وجود دارد. با اين همه، روشى كه در سينماى تجارى سنتى گويا بيش از همه متداول است، جداسازى كم و بيش اساسى فيلمنامه و تصوير، داستان و سبك، يا به طور خلاصه «محتوا» و «قالب» است.
براى مثال: نويسنده گفت وشنودى را ميان دو شخصيت شرح مى دهد، بنابراين سخنان رد و بدل شده و جزئياتى چند درباره آرايش صحنه را مشخص مى كند؛ اگر دقيق تر باشد، جزئيات حركت ها يا حالت چهره ها را نيز به آن مى افزايد؛ ولى همواره اين كارگردان است كه پس از آن تصميم مى گيرد هر بخش از داستان بايد چگونه فيلمبردارى شود، آيا از شخصيت ها از دور تصويربردارى مى شود، يا اين كه صورتشان سراسر پرده را مى پوشاند، دوربين چه حركت هايى را انجام خواهد داد و عوض شدن پلان ها چگونه خواهد بود و غيره. اين را همه مى دانيم كه صحنه در ذهن تماشاچى، برحسب اين كه تصوير اين دو شخصيت را از پشت يا از روبه رو و يا چهره هاشان را به تناوب و در جايگزينى سريع نشان دهد، مفاهيم و جهت هايى سرتاپا متفاوت و حتى گاهى متضاد پيدا مى كنند. همچنين ممكن است پيش بيايد كه دوربين هنگام گفت وشنود دو شخصيت چيزهايى به كلى متفاوت، از جمله دكورى را كه در اطراف آنها يافت مى شود، نشان دهد: ديوارهاى اتاقى را كه در آنند، كوچه هايى را كه در آنها راه مى روند، يا امواجى را كه در برابر چشمانشان فرود مى آيند. در نهايت خوب مى شود صحنه اى را كه در آن گفته ها و حركت ها بويژه معمولى است و به سبب شكل ها و حركت هاى تصوير به كلى از ذهن تماشاچى پاك مى شود، در نظر مجسم كرد، فقط شكل ها و حركت هاست كه مى تواند مهم و احياناً داراى مفهوم باشد.»
رب گرى يه در اين سطور، كماكان بر اصل «پرده پوشى» كه «ايده محورى» نسل موسوم به «نسل كتمان» است پاى مى فشرد. او «مى گويد» و «نمى گويد». قصدش از «گفتن»، «نگفتن» است و از «نگفتن»، «گفتن»! خيلى غامض شد، نه ! كافيست آدم سرى به نمايشنامه هاى «يونسكو» بزند تا مقاصد اين «نسل» را به روشنى «دريابد» و در واقع «درنيابد»! رب گرى يه در اين سطرها، تمام دلايل رمان نويى خود را به شكل «انبانى از مستندات» روبه روى ما مى گذارد تا «بى چينش منطقى مسائل» دريابيم كه يك «كلاه گشاد» بر سر «آلن رنه» رفته است! شكل روايى او در اين متن به ظاهر گزارش گونه همان شكل روايى غالب آثار اوست. او مى خواهد بگويد كه روايتگر «واقعيت» است اما در واقع «واقعيت» بيرون كادر است و او صرفاً «حواشى» را نشان مى دهد درست مثل اين كه از يك ساندويچ «هات داگ» فقط بسته آلومينيومى «نمك» را نشان دهيم كه قرار است اگر كم نمك بود باز شود و ذراتى از آن روى ساندويچ داغ بريزد!
«مبتكر همداستان كردن ما در آغاز تهيه كنندگان فيلم بودند. يكى از روزهاى آخر زمستان ۶۰-۵۹ پى يركورو و ريمون فرومان سراغم آمدند تا بپرسند ميل دارم رنه را ملاقات كنم و سپس احتمالاً فيلمنامه اى برايش بنويسم يا نه. بى درنگ اين ديدار را پذيرفتم. با كارهاى رنه آشنا بودم و ساختار بسيار خود خواسته، هماهنگ و دقيق را، بى آن كه دغدغه چندانى براى خوشايند بودن نشان بدهد، در آثار او تحسين مى كردم.» در اين هنگام رب گرى يه زير چهل سال سن داشت و مى خواست هر طور شده از ابزار اين هنر جديد، هم به عنوان جايگزين روزنامه و مجله و ارگان «رمان نو» استفاده كند و هم به شكل جديدى از «رمان» دست يابد كه امكان مصادره دستاوردهاى سينما به نفع ادبيات در آن مستتر اما كارآمد باشد!
«رنه و من در نخستين ديدارمان در باره «همه چيز» به توافق رسيديم. هفته بعد چهار طرح براى فيلمنامه به او دادم، آمادگى خود را براى تهيه فيلم از روى هرچهار فيلمنامه و نيز از روى دو رمانى كه پيش از آن منتشر كرده بودم اعلام كرد. پس از چند روز دودلى، سرانجام تصميم گرفتيم كارمان را با «سال گذشته در مارين باد»، كه از همان زمان اين عنوان را داشت (يا گاهى هم خيلى ساده: «سال گذشته») شروع كنيم.
بنابراين من به تنهايى شروع كردم به نوشتن نه يك «داستان»، بلكه درست همان چيزى كه «ركوپاژ» خوانده مى شود، يعنى توصيف فيلم تصوير به تصوير، آن گونه كه در ذهنم مى ديدم، البته همراه گفت و شنودها و صداهاى مربوط به آن.
رب گرى يه در توصيف آن لحظات كمابيش دقيق و وسواسى است و اين دقت و وسواس در توصيف بسته آلومينيومى نمك، رمز موفقيت «رمان نو» است! اين، طنز يا كنايه نيست! واقعيت است. نويسندگان «رمان نو» پى بردند كه همه چيز را مى توان از «رمان كهن» گرفت و موفق ماند مگر همين «وسواس هنرى» را كه منجر به ساخت «جهانى تازه و مستحكم» مى شود گيرم جهانى كه ربطى به جهان واقعى مورد ادعاى نويسنده ندارد! «دقت» در حد يك مجسمه ساز يا معمار، به همه چيز «توهم واقعى بودن» مى بخشد و ذهن «اساساً در جست وجوى واقعيت» مخاطبان را متوجه «خطا در ديد» شان نمى كند. به زبان ساده يعنى همان كارى كه تردستها در نمايش هاى شعبده بازى مى كنند!
«رنه چنان خوب آنچه را من مى خواستم انجام دهم درك مى كرد كه تغييرهاى جزئى و نادرى را كه اينجا و آنجا، به طور مثال در گفت وگوها پيش مى كشيد، درست همان تغييرهايى بود كه انگار خود من مى خواستم آنها را در متنى كه نوشته بودم وارد كنم. فيلمبردارى هم درست به همين شكل گذشت: رنه از سوى خود به تنهايى كارش را انجام داد، يعنى با بازيگرها و با ساشا وى يرنى كه فيلمبردارى را اداره مى كرد، ولى بدون حضور من. حتى يك بار هم هنگام فيلمبردارى قدم روى صحنه نگذاشتم... هنگامى كه فيلم را ديدم، مراحل «پيش از مونتاژ» را مى گذراند، از همان زمان كم و بيش شكل نهايى اش را پيدا كرده بود و درست همان چيزى بود كه من خواسته بودم. رنه تا جايى كه امكان داشت همان دكوپاژ، همان كادربندى و همان حركت هاى دوربين را به طور كامل رعايت كرده بود، نه بنا به تصميمى قبلى، بلكه به اين جهت كه آنها را درست مانند من احساس مى كرد.»
رب گرى يه پس از اين اشارات به طور «واضح افشاگرانه» آنها را در گودالى كه شيطان با به شكل كلاغ درآوردن خود، كندن آن را به او آموخته دفن مى كند! گودالى از «تحسين » ها و البته «تقدير ها» كه نصيب آلن رنه مى كند كه چقدر «فروتن» بوده كه از ابراز وجود مستقيم در متن او خوددارى كرده و به نفع اثر، از خيلى آراى خود عقب كشيده! يا با «ساده » كردن بعضى از عناصر ، به متن خدمت بيشترى كرده است!
«تازه اين را هم از سر وسواس مى گويم، وگرنه در پايان كار قصد داشتيم، بدون جدا كردن فيلمنامه از كارگردانى، امضاهايمان را مشتركاً پاى فيلم و فيلمنامه بگذاريم»!
* سه
|
|
|
اين «سينه رمان» درباره سه آدم است در يك هتل مجلل. سه آدم با راه هاى متفاوت براى «پايان» . هتل ، يك «استعاره مكانى بزرگ» براى زندگى است و امكانات آن كمابيش يادآور نعمات ارزانى شده به اقوامى است كه شرح حالشان در كتاب مقدس آمده و به اين دليل كه كفر ورزيدند، عذاب شدند. احتمالاً از اين نظر بتوان به آراى «پرويز شهدى» درباره رمان نو، انتقاد جدى وارد كرد هنگامى كه معتقد است رمان نو- بويژه آثار رب گرى يه از پذيرفتن چارچوب هاى ذهنى نظام يافته و همگانى تن مى زند اما او به خطا نرفته چرا كه «رب گرى يه» در مقالات تحليلى خود كه در مجله «اكسپرس» در دفاع از «رمان آينده» نوشت و سپس در ۱۹۶۳ به شكل كتاب و با نام «براى رمانى نو» منتشرشان كرد، براى اصل تأكيد مى ورزد. پس مشكل كجاست اين درك ايدئولوژيكى از جهان كه يكى از نقاط اشتراك «رمان نو» و «سينماى موج نوى فرانسه» است و در هر دو جريان به شدت كتمان و رد مى شود، چه جايگاهى در شكل گيرى فضاى هنرى اين دوره دارد احتمالاً تنها كسى كه از مبانى اين «انجمن هاى اخوت نو» عدول كرد و گفت ساخت آنچه را كه به واقع مى گفت و مى ساخت، «گدار» بود كه دوره فيلم هاى سياسى اش، منتقدان «نگره مؤلف» را بشدت برآشفت و اين برآشفتن ارتباط چندانى با نزول هنرى اين آثار نداشت بلكه ريشه در سرپيچى «يكى از اعضاى فرقه» داشت كه «اسرار هويدا» مى كرد!
«نسل كتمان» همان قدر كه بر «اصول گفته شده» تأكيد مى كرد بر «اصول ناگفته»، عملاً مصر بود! شايد به همين دليل است كه مخاطبان اين دو گروه [رمان نويى ها و موج نويى هاى سينما] يكدفعه در ۱۹۶۸ ، خيابان هاى پاريس را براى رسيدن تحولات جديد سياسى پر مى كنند. اگر اشتغال ذهنى ايدئولوژيك در آثار هنرى اين دوره وجود نداشت و استعاره هاى به كار رفته در اين آثار، بر «مفاهيم شكل گرفته» نه «فاقد شكل و تكثر منش و انتخاب محور» اصرار نداشتند، چرا بايد مخاطبانشان ناگهان مبدع يك تحول اساسى در ساختار اجتماعى - سياسى كشورى شوند كه ديگر نياز چندانى به تحولى اساسى [لا اقل از نگاه نويسندگان و سياسيون قدرى مثل آندره مالرو] احساس نمى كرد
در «سال گذشته در مارين باد»، ما نه تنها با نگاه اگزيستانسياليستى سارتر درباره «سرنوشت و تصميم» روبه روييم كه اين نگاه با نگاه آئينى «كى گارد» آميخته مى شود تا رويكردى در محدوده «پاداش و جزاى ابدى و ازلى» در قبال «تصميم بشرى» شكل گيرد.
تأكيد بر «راه هاى مختلف» در اين رمان «بشدت متفاوت»، نه حضور ايماژيسمى پنهان در دل يك فيلمنامه يا فيلم، كه «عينى» كردن «ذهنيت» و «شكل بخشى» به آن، در «حاشيه جاده روايت» است. [جايى كه «اتومبيل هاى ذهن» به كنارى مى كشند تا «وارسى» شوند يا «موتور» استراحتى بكند يا... و به هر حال هميشه در اين نقاط است كه هرچه را پيش روى «خواننده» بگذارى، بى آنكه نخست وارد «خودآگاه» وى شود و با منطق وى سر و كار يابد، به ناخودآگاهش راه مى يابد و «ته نشين» مى شود.]
«آ در حال نگاه كردن به پاندول ساعت است كه اولين زنگ اعلام نيمه شب طنين مى اندازد، درست همان صدايى را دارد كه در پايان نمايش در آغاز فيلم شنيده شده.
آ تكان نمى خورد، فقط با شنيدن زنگ دوم، مثل آدم ماشينى از جا بر مى خيزد، كيف دستى اش را بر مى دارد، شق و رق و وامانده راه مى افتد. ايكس با كمى فاصله، با رفتارى همان اندازه عصبى به حركت در مى آيد. پندارى آ زندانى بلندمرتبه اى است و ايكس زندانبان و مأمور بردن او. تصوير پيش از بيرون رفتن آنها محو مى شود، در همان حال صداى زنگ هاى ساعت در پى هم ادامه پيدا مى كند.
جايگزينى تدريجى تصوير با تصوير: همان سالن از همان زاويه ديد (تصوير از طرف درى كه ايكس از آن به درون آمده گرفته شده). در همچنان باز است، رو به تالارها و غيره. سالن خالى است.
پس از يك لحظه، ام در عمق تصوير پديدار مى شود و مى رسد به اين در. لحظه اى ميان چارچوب متوقف مى ماند. او نيز قيافه اى فرسوده، پريشان و شبح وار دارد، ولى آشكارا مضطرب است. به راهش ادامه مى دهد، هنگام عبور نگاهى سرسرى به زيرسيگارى و تكه هاى كاغذ مى اندازد. با همان قدم هاى كند راهش را طى مى كند. ساعت ديوارى اولين زنگ اعلام نيمه شب را مى زند. ام به عقب بر مى گردد و نگاهى مبهم به صفحه آن مى كند.
پنج دقيقه از نيمه شب گذشته (از آن ساعت هايى است كه دوباره زنگ مى زند: سر ساعت و پنج دقيقه بعد). به طرف آپارتمانش مى رود. (سالن - سرسرا مى تواند سه راه خروجى كاملاً متفاوت داشته باشد: راهى كه به سوى آپارتمان ام و آ مى رود، راه ديگر در طرف مقابل، جايى كه اول ايكس، سپس ام از آن وارد شدند و بالاخره راهى كه ايكس و آ براى ترك كردن هتل به سوى آن رفتند.)
آلن رب گرى يه در ۱۹۲۲ به دنيا آمد و در محدوده تقريبى ۸۶ سال عمر، از ميان ما رفت. او توانست ثمره انقلاب ۱۹۶۸ فرانسه را به چشم ببيند و در جهانى متفاوت زندگى كند. او شاهد موفقيت «رمان نو» و زيرمجموعه هاى ادبى و سينمايى آن بود و طى اين سال ها احتمالاً هميشه به آن لحظه طلايى مى انديشيد كه «آرلن رنه» را بالاخره متقاعد كرده بود كه داراى نقاط ديد مشترك نسبت به جهان و ادبيات و سينما هستند! و البته كم پيش مى آيد كه يك سينماگر اين طور از يك رمان نويس رودست بخورد! شما چه فكر مى كنيد