پنجشنبه ۲۲ فروردين ۱۳۸۷ - ۳ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Thu, Apr 10, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
قاب عكس۱
خانواده
در دادگاه
معماى پليسى
پاسخ معماى پليسى
در دادگاه
عروس فريبكار
با افشاى راز زندگى قبلى زن جوان، تازه داماد خواستار جدايى از عروس فريبكار شد.
مرد ۲۶ ساله اى كه به خاطر فريب در ازدواج با مراجعه به دادگاه خانواده تهران تقاضاى طلاق كرده بود به قاضى محكمه گفت: يك سال قبل، پس از آشنايى كوتاه مدت با دختر جوانى تصميم به ازدواج گرفتم. بنابراين او را با مهريه ۲۰۰ سكه طلا به عقد دائم خود درآوردم. اما مدتى بعد در حالى كه سرگرم تدارك مقدمات برگزارى جشن باشكوهى بودم از طريق دوستانم متوجه گذشته پرماجراى همسرم شدم. «شيلا» ماجراى ۲ ازدواج ناكام قبلى اش را از من پنهان كرده بود. حال آن كه با افشاى اين موضوع آبروى خانوادگى ما ميان دوستان و فاميل خدشه دار شد.
وقتى براى تحقيق درباره اين شايعات به محل تحصيل همسرم مراجعه كردم، متوجه شدم او زنى فريبكار است. به طورى كه براى جلب توجه ديگران داستان پردازى مى كند و به دروغگويى هم شهرت دارد. به همين خاطر نيز قبل از برگزارى مراسم عقد سومش از محل تحصيل خود اخراج شده است.
با شنيدن اين موضوع به سراغ خانواده همسرم رفتم. در طول مسير با خود فكر مى كردم شايد ماجراى دوبار ازدواج او كه بر سر زبان ها افتاده، ساخته و پرداخته ذهن خودش باشد اما در كمال تعجب خانواده اش هم اين موضوع را تأييد كردند و از من خواستند همسرم را ببخشم اما ديگر حاضر به ديدن اين زن نيستم. بنابراين نمى خواهم زندگى ام را با يك زن فريبكار شروع كنم. او مرا فريب داده و از دادگاه مى خواهم تا به من اجازه دهد بدون پرداخت مهريه جدا شوم.
با طرح اين دادخواست قاضى دستور احضار متهم را صادر كرد. زن جوان پس از دريافت احضاريه در دفاع از خود گفت: شوهرم به خاطر مشكلات مالى بهانه جويى مى كند. او با گذشت يك سال از عقد، خسته و دلزده شده و مى خواهد بدون پرداخت مهريه از من جدا شود. حال آن كه برخلاف ادعاهاى او قبلاً فقط ۲ بار صيغه محرميت بين من و خواستگارانم جارى شد اما به خاطر نداشتن تفاهم اخلاقى از ازدواج با آنها منصرف شدم. سپس به دلايلى از ادامه تحصيل هم محروم شدم. اما شوهرم هيچ منعى براى معاشرت و مباشرت ندارد و حاضر به طلاق هم نيستم.
قاضى دادگاه پس از بررسى مدارك موجود در پرونده و اظهارات طرفين، خواسته مرد را وارد ندانست و تقاضاى فسخ نكاح او را نپذيرفت.
پس از صدور اين حكم، مرد به رأى دادگاه اعتراض كرد و بدين ترتيب رسيدگى به پرونده در دستور كار هيأت قضايى شعبه ۴۷ دادگاه تجديدنظر استان تهران قرار گرفت.
«محمد حسن زرگرى» و «عارفه مدنى» قضات دادگاه پس از بازخوانى پرونده، از آنجا كه زن جوان هنگام جارى شدن خطبه عقد، هيچ اشاره اى به ۲ ازدواج ناكام خود نكرده و در عقدنامه هم خود را دانشجو معرفى كرده بود، مخفى كارى هاى او را از موارد فريب در ازدواج تشخيص دادند و با رد حكم دادگاه خانواده، به مرد اجازه فسخ نكاح دادند.
معماى پليسى
مرگ مرموز
356088.jpg
] خسرو مبشر[

عصر زيبا و دل انگيز فروردين ماه، سرگرد على اشترى غرق تماشاى مسابقه فوتبال تيم مورد علاقه اش بود. وقتى داور سوت پايان مسابقه را به صدا درآورد او خوشحال از اين كه تيمش از حريف جلو است به سوى آشپزخانه رفت تا يك ليوان چاى براى خود بياورد. عقربه هاى ساعت، ۵ و ۴۵ دقيقه را نشان مى داد. او به برد ارزشمند تيمش فكر مى كرد كه ناگهان با دريافت يك خبر تلفنى راهى خانه اى در شمال تهران شد.
سرگرد حدود يك ساعت بعد به محل حادثه - مجتمع مسكونى هشت طبقه- در منطقه نياوران تهران رسيد. سروان محبى، افسر گشت كلانترى كه دقايقى قبل به محل حادثه رسيده بود، با ديدن سرگرد اشترى به طرف او رفت. پس از احوالپرسى در گزارشى گفت: ساعت ۶ و ۳۰ دقيقه عصر از طريق اپراتور پليس ۱۱۰ اطلاع يافتيم پسر جوانى در كنار استخر خانه شان به طرز مرموزى مرده است. ما هم بلافاصله خودمان را به اينجا رسانديم. پس از حضور در محل حادثه گروهى از همسايه ها دور جسد «پژمان» جمع بودند. هركسى هم درباره مرگش حرفى مى زد.
ابتدا محل حادثه را با دقت بازرسى كرديم. جسد پژمان كنار استخر افتاده بود. روى پيكر بى جانش هم پتوى قهوه اى رنگ انداخته بودند. وقتى پتو را كنار زديم با چهره كبود پسر جوان روبه رو شديم.
همان موقع كارآگاه جنايى با راهنمايى سروان محبى به محل كشف جسد رفت. او با دقت به بررسى جسد و بازرسى محل مورد نظر پرداخت. سپس به آرامى پتو را از روى جسد كنار زد. چشمان نيمه باز پژمان - مقتول- به سقف استخر سرپوشيده خيره مانده بود. پسر جوان هنگام مرگ شلوار لى و پيراهن آستين كوتاه آبى رنگ به تن داشت. روى بدنش هيچ گونه آثار ضرب و جرح ديده نمى شد اما كنار دست چپش يك سرنگ خالى خون آلود همراه كيسه پلاستيكى كوچك خالى ديده مى شد. اين طور به نظر مى رسيد كه كيسه پلاستيكى محتوى مواد مخدر بوده است. روى بازوى راست مقتول هم آثار خون به چشم مى خورد. شواهد نشان مى داد پژمان بر اثر تزريق بيش از حد مواد مخدر جان سپرده است.
همان موقع تحقيقات سرگرد با پرس وجو از ساكنان مجتمع مسكونى آغاز شد.
«آسيه خانم» همسايه طبقه سوم و واحد مجاور آپارتمان پژمان به سرگرد گفت: او جوانى مهربان، خونسرد و آرام بود. كارى هم به كار كسى نداشت و به همه همسايه ها احترام مى گذاشت. اما بعضى از همسايه ها به خاطر اين كه او هراز گاهى دوستانش را به آپارتمانش دعوت مى كرد و ميهمانى مى داد، ناراحت بودند. با اين حال پژمان كه پسر يك مرد پولدار بود و هزينه هاى زندگى اش را هم پدرش تأمين مى كرد در رفاه كامل زندگى مى كرد. تا آن جا كه مى دانم پدرش مدتى پس از جدايى از همسرش، با منشى شركتش ازدواج كرده بود. مادر پژمان هم پس از جدايى براى ادامه زندگى به كانادا رفته و در حال حاضر هم آنجا زندگى مى كند.
پژمان هم به همين دليل از پدرش جدا شده بود. البته ناگفته نماند در اين مدت چند بار پريسا خانم
ـ نامادرى پژمان ـ براى ديدنش به اينجا آمد. اما هر بار پژمان با او رفتار خوبى نداشت. چون او را عامل جدايى پدر و مادرش مى دانست.
آسيه خانم در پاسخ به سؤال ديگر سرگرد اشترى كه پرسيد: آخرين بار چه وقت پژمان را ديده، گفت: حدود ساعت چهار عصر روز حادثه ماشين پدر پژمان مقابل مجتمع پارك بود. همان موقع براى انجام كارى بيرون مى رفتم كه ناگهان متوجه مشاجره پدر و پسر در ماشين شدم. دقايقى بعد هم پژمان با عصبانيت پياده شد و بى توجه به من وارد مجتمع مسكونى شد و پدرش هم سوار ماشين آنجا را ترك كرد.
حدود نيم ساعت بعد متوجه شدم چند تن از دوستان پژمان وارد آپارتمانش شدند. صداى خنده و قهقهه او و دوستانش در مجتمع پيچيده بود. خوب يادم هست كه پس از يك ساعت دو، سه نفر از ميهمانانش رفتند و پس از آن هم از سر و صداى پژمان و دوستانش خبرى نبود.
سرگرد چند سؤال ديگر از زن همسايه پرسيد و سپس به بازجويى از منوچهر - دوست پژمان- كه خبر مرگ او را به پليس داده بود پرداخت.
منوچهر گفت: من و چهار تن از دوستانمان - احمد، مرتضى، شاپور و سينا- براى تماشاى فوتبال در آپارتمان پژمان دور هم جمع شده بوديم. پژمان از اين كه تيم مورد علاقه اش با اختلاف دو گل از تيم حريف جلو بود خيلى خوشحال بود. ساعت پنج عصر كه داور سوت پايان بازى را به صدا درآورد و بچه ها تصميم گرفتند آپارتمان پژمان را ترك كنند اما او اصرار داشت براى شنا به استخر مجتمع در زيرزمين برويم. سرانجام احمد، مرتضى، شاپور و سينا خداحافظى كرده و رفتند. من و پژمان هم تنها مانديم. پس از مدتى متوجه شدم پژمان حال درست و حسابى ندارد، اما او اصرار مى كرد براى شنا به استخر برويم. من كه حال و حوصله شنا نداشتم از او خواستم تنها برود. بنابراين قرار شد من هم تلويزيون تماشا كنم. او لباسش را عوض كرد. در حالى كه گرمكن پوشيده بود از اتاق بيرون رفت. من هم سرگرم تماشاى تلويزيون شدم. اما وقتى غيبت پژمان طول كشيد نگران شدم. ساعت حدود شش عصر به سراغش رفتم، وقتى وارد زيرزمين شدم، ناگهان با جسد پژمان روبه رو شدم. اطراف جسد سرنگ خون آلود و پلاستيك خالى افتاده بود. حدس مى زدم پژمان بر اثر تزريق مواد مخدر مرده است. در حالى كه با مشاهده مرگ دوستم بسيار متأثر شده بودم پليس را در جريان قرار دادم.
همان موقع سرگرد از او درباره دوستان پژمان پرسيد كه منوچهر پاسخ داد: او با افراد بسيارى رفت و آمد داشت. البته اكثر دوستانش مثل خودش پولدار بودند و در بين آنها فقط من از خانواده ضعيفى بودم.
ـ چگونه با پژمان آشنا شدى
كارمند آژانس معاملات ملكى هستم. حدود يك سال پيش پژمان همراه پدرش براى خريد آپارتمان به دفتر املاك آمدند من هم در مدت كوتاهى آپارتمان دلخواه آنها را پيدا كردم. از همان موقع هم با او دوست شدم. به طورى كه هر بار ميهمانى مى داد از من هم دعوت مى كرد. با اين حال نمى دانستم به مواد مخدر خطرناك اعتياد دارد.
سپس سرگرد به تحقيق از محمد - سرايدار مجتمع مسكونى - پرداخت. او گفت: پژمان - مقتول- جوان خوش قلب و مهربانى بود كه به من و بچه هايم بسيار كمك مى كرد. عصر روز حادثه وقتى از ماشين پدرش پياده شد، از داخل كيف چرمى مشكى اش يك اسكناس پنج هزار تومانى به من داد. البته وقتى كيفش را باز كرد چند بسته اسكناس پنج هزار تومانى و دو هزار تومانى و تعدادى تراول چك ۵۰ هزار تومانى نيز داخل كيفش بود.
وى در ادامه گفت: ساعت حدود شش عصر بود، كه فرياد منوچهر، دوست آقا پژمان را شنيدم. صداى او از كنار استخر به گوش مى رسيد. بلافاصله خودم را به آنجا رساندم. اما ناگهان سايه يك مرد را ديدم كه با سرعت از پله هاى اضطرارى بالا رفت. اما آقا پژمان كنار استخر طاقباز افتاده بود و دوستش منوچهر هم گريه مى كرد. او همان موقع با صداى بغض آلود مى گفت: «پژمان خودش را كشت». ابتدا حرف هايش را باور نكردم اما وقتى با دقت پيكر پژمان را ديدم، متوجه شدم او مرده است. از بازوى چپ او هم خون مى آمد. يك سرنگ خون آلود همراه كيسه پلاستيكى خالى نيز در طرف چپ جسد افتاده بود. همان موقع در حالى كه از ترس شوكه بودم از منوچهر خواستم پليس را خبر كند. او هم به اتاق پژمان رفت اما نيم ساعت بعد برگشت. همان موقع هم مأموران كلانترى آمده بودند.
سرگرد سپس مرتضى، سينا، احمد و شاپور را براى بازجويى فرا خواند. احمد به سرگرد گفت: عصر به دعوت پژمان به آپارتمانش رفتم در آنجا منوچهر، مرتضى، سينا و شاپور را ديدم. پس از پايان بازى فوتبال من به اتفاق سينا، مرتضى و شاپور آنجا را ترك كرديم. اين در حالى بود كه پژمان - مقتول- اصرار داشت همراهش به استخر برويم. با اين حال ما خانه را ترك كرديم. تا اين كه منوچهر با من تماس گرفت و در حالى كه گريه مى كرد، به من خبر خودكشى پژمان را داد. بلافاصله، خودم را به آپارتمان او رساندم وقتى وارد شدم، كسى نبود. ناگهان صداى همهمه همسايه ها نظرم را جلب كرد. به آرامى به طرف زيرزمين رفتم. وقتى ديدم جسد پژمان در كنار استخر افتاده است و منوچهر نيز بالاى سر جسد گريه مى كرد، براى اين كه به دردسر نيفتم از طريق راه پله هاى اضطرارى برگشتم.
سرگرد اشترى پس از مكث كوتاهى و مرورى بر اظهارات افرادى كه بازجويى شده بودند دريافت عاملان جنايت، طى يك نقشه حساب شده پژمان را به قتل رسانده اند. سپس با شناسايى آنان، به مأموران دستور داد كه آنها را دستگير و براى تحقيقات تكميلى به اداره آگاهى منتقل كنند.
شما خوانندگان عزيز با ذكر سه دليل براى ما بنويسيد كه سرگرد اشترى از كجا دريافت پژمان به قتل رسيده است و عاملان جنايت چه كسانى هستند. پاسخ خود را به نشانى تهران - خيابان شهيد دكتر بهشتى، خيابان خرمشهر پلاك ،۲۱۲ گروه حوادث بخش معماى پليسى ارسال كنيد. ضمناً روى پاكت عنوان معماى پليسى را درج كنيد.
پاسخ معماى پليسى
رابطه سياه
۱- گزارش پزشكى قانونى در مورد علت مرگ مقتول دقايقى قبل از حضور عسل ـ همسر مقتول ـ اعلام شده بود و اطلاع وى از نحوه قتل همسرش نشان دهنده حضور او در جنايت بوده است.
۲- عسل در بازجويى ادعا كرده بود در روز حادثه
ـ حسين مقتول ـ تلفن همراهش را در خانه جا گذاشته بود اما برادر حسين اظهار داشته، او با برادرش ـ مقتول ـ تلفنى صحبت كرده است.
۳- شواهد و آثار موجود نشان دهنده آن بود كه حسين در مكان ديگرى به قتل رسيده و سپس پيكر او را به خانه منتقل كرده بودند. در نتيجه ادعاى برادر مقتول مبنى بر اين كه برادرش با فرد ناشناسى در خانه اى در جنوب تهران قرار داشته درست نبوده است.
اسامى خوانندگان معماى پليسى
فائزه ملكى از تهران، فرشاد ملكى از تهران، مارنيا خانى از سبزوار، نرگس مختارى از نيشابور، محسن كريمى از تهران، عبدالله هاشمى از كرج، مريم بنفشه رو از قزوين، ليلا محمدى قاسم آبادى از هشتگرد، بيژن حميدى از كرج، حسين مؤمنى از قشم، ابوالفضل يگانه از بهشهر، عبدالمجيد ايمانى از اسلامشهر، فخرى رازى از همدان، حسين آنباش از ورامين، پوران اخترى از گرمسار، سعيد اخترى از گرمسار، شاپور همتى از رودسر، عباس خورشيدى از انديمشك، على باقرى از تهران، محمد برادران بهروزى از تهران، محمدحسين قديمى خانى از سلماس، محمد هاشم مير عين عارفين از تهران، مهديه حاجى حيدرى از تهران، زهرا كاشانى پور از تهران، على مصطفايى از خمين، عليرضا جابتى از تهران، شهلا رهنماى آذر از تهران، ميترا محمدى از كرج، هوشنگ بختيارى از شهريار، حسن احسانى از خرم آباد (تنكابن)، اكرم افشارى از تهران، رضا مختاريان از شهركرد، مرجان اشجعى از كاشان، حسن بيشه اى از كاشان، محمدرضا بيشه اى از كاشان، زهرا بيشه اى از كاشان، مژگان حسامى از تهران، داود مختارى نژاد از كرج (جاده ملارد)، محسن تافتاچى از اروميه، محمود حسامى كرمانى از كرج، محمدرضا مشتاق از اراك، محمدزمان ستوده از گرگان، امير خسروى از شهررى، الناز بناكار تهرانى از كيش، آزاده شريفى از مشهد، بهاره شريفى از مشهد، بنفشه شريفى از مشهد، معصومه راد از رشت، پيمان اسماعيلى از قم، احمد بيان گو از قشم، آسيه گيو ازكيش، جمشيد طالب فر از آبادان، سيما طالب فراز آبادان، بابك حيرانى از چالوس، حميده ياورى از رامسر، تقى ياورى از رامسر، شهين سپيدى از تهران، سينا يوسفى از بابل، بهنام اخلاقى از كرج، حليمه اكبرزاده از كرج، على مرتضوى از لنگرود، آرام غمخوار از كازرون، حميد داداشى از رشت، عباس جوشنى از كرمانشاه، مهرى قاسمى از كرمانشاه، بتول خاكسار از خرمشهر و حسن مولايى از اسلام شهر.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |