پنجشنبه ۲۲ فروردين ۱۳۸۷ - ۳ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Thu, Apr 10, 2008
گزارش
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
قاب عكس۱
خانواده
بهار اهداى خون
356112.jpg
]محمدباقر ناظمى]

قرار بود اول او برود و بعد برگردد و به من هم خبر بدهد، از چند و چونش بگويد و از هر چه كه ديده بود. من تا به حال چنين كارى نكرده بودم. دلم نمى خواست بروم سازمان انتقال خون و بگويم من مى خواهم خون بدهم. نمى شد. نمى توانستم. بچه كه بودم همين طور بودم. همين كه خون مى ديدم ، مثلاً خون مرغى يا گوسفندى ، تنم سست مى شد و ته دلم مى لرزيد. بليتى مى گرفتم و مى رفتم سينما، اگر گرسنه ام مى شد، از وسط فيلم بلند مى شدم تا چيزى بگيرم و تا بر مى گشتم، مى ديدم كه توى فيلم شخصيت ها به جان هم افتاده اند و با مشت و لگد به سر و صورت هم مى زنند و خون از دماغ و گوشه لبهايشان مى زد بيرون و من مات مى ماندم و يادم مى رفت پفكى را كه خريده ام از روى صندلى خالى كنارم بردارم و بخورم و باز از آنجا مى زدم بيرون. نمى دانستم چه كنم. همين طور مى رفتم.توى پارك مى رفتم و يك گوشه اى نيمكتى گير مى آوردم و همان جا مى نشستم. از بلندگوى پارك، صداى گوينده راديو مى آمد كه از تصادف هاى جاده اى مى گفت و بعد از وضعيت زخمى ها. من يكراست به خانه مى رفتم. نمى توانستم ناهار بخورم. به اتاقم مى رفتم. مى خوابيدم. بيدار كه مى شدم، تازه مى فهميدم آن حس و حال ديگر با من نيست و دوباره خودم بودم.
محمد مى گفت تو يعنى من، بايد بلند شوم و بروم سازمان انتقال خون و خون بدهم.خودش هم مى آمد. هر چه اصرار كرد، ديد من راضى نمى شوم. براى همين يك روز آمد و گفت اصلاً ولش كن امروز بيا برويم سينما.يك سينماى تازه پيدا كرده است كه قبلاً نديده بود. كار ما همين بود.سينما به سينما مى گشتيم و فيلم جديد پيدا مى كرديم و مى رفتيم.
توى راه كه مى رفتيم حرف هاى محمد و آمار ها و اعداد و ارقام عجيب و غريب مثل خونى گرم به مغزم هجوم مى آورد:
*نوروز امسال۱۰۷۵۰ نفر در تهران خون خود را اهدا كردند
در طول تعطيلات نوروزامسال، مردم زنجان بااهداى۳۵۲واحد خون به يارى بيماران نيازمند شتافتند.
پارسال۱۷هزار و۶۸واحد خون از طرف مردم بهبهان اهدا شد.
مردم نوعدوست استان مركزى طى سال گذشته بيش از۲۵۵ هزار واحد خون براى كمك به بيماران نيازمند هديه دادند و...
به يكباره ديدم محمد نيست. صدايى شنيدم. به اطرافم نگاه كردم. محمد جلوى سپر تاكسى زرد رنگى سرش رو به من افتاده بود. راننده تاكسى از ماشين بيرون آمد و توى سرش زد.
محمد را صدا زدم. اول پلك زد. آرام چشمش را باز كرد. به اطراف نگاهى كرد. هنوز مرا نگاه مى كرد. نمى دانستم چكار كنم.از زمين بلندش كردم.روى پاهايش ايستاد.بعد تندى دوباره خم شد. گفتم چيزى شده چيزى نگفت.گفتم برويم و چپ چپ به راننده نگاه كردم.خواستيم راه بيفتيم كه ديدم راننده جلو آمد.نمى گذاشت برويم. مدام قربان صدقه محمد مى رفت.دست محمد را گرفت. مى گفت: حالا شما جاى پسرم، به جان يكى يك دونه بچه ام اگه بذارم از اينجا برين.من محمد را مى كشيدم و او نمى گذاشت. ما اصرار مى كرديم كه چيزى نشده آقا بفرما و او ما را به طرف ماشينش مى كشيد. محمد چشمكى به من زد. من هم دست محمد را ر ها كردم.راننده ماشين را روشن كرد و راه افتاد. گفت:خب عزيزان، كجا برويم گفتم سينما. راننده بلند بلند خنديد و گفت: ازت خوشم مياد كه خيلى با حالى. محمد واقعاً حال اش خوب نبود و به روى خودش نمى آورد. راننده روبه روى سينما ايستاد و گفت: اين هم سينما. داشتم به پاى محمد نگاه مى كردم. از كنار پايش خون آمده بود. خودش متوجه نبود. بعد خون از كنار كفشش رسيد روى كفش ها و چند قطره ريخت كف ماشين. نمى توانستم نگاه كنم.بلند داد زدم: داره ازت خون ميره محمد. محمد با ديدن خون لحظه اى به من نگاه كرد و آرام گفت :چيزى نيست.گفت: زود باش، فيلم تموم مى شه ها. انگار سرش گيج مى رفت. دستش را گرفتم تا نيفتد.روبه رويمان سازمان انتقال خون بود. تندى آقايى را كه توى خيابان مى رفت، صدا زدم تا كمك كرد.سنگين بود محمد.او را بردم توى سازمان انتقال خون.وارد كه شديم دست راست باجه كوچكى بود. مرد جوانى با رو پوش سفيدى پشت كامپيوتر نشسته بود و داشت چيزى تايپ مى كرد. گفتم: اين داره ازش خون ميره و اشاره كردم به محمد. دلم نمى آمد به خون پايش نگاه كنم. مدام به آن چند قطره خون فكر مى كردم كه از پايش روى كف ماشين چكيد. مرد از پشت كامپيوترش گفت: خب ببريدش بيمارستان يا اورژانس، كه محمد روى زمين افتاد. مرد كامپيوترش را رها كرد و آمد اين طرف.او را بلند كردم. مرد دست چپ محمد را گرفت.او را به اتاقى گوشه سالن برديم. روى تختى خوابانديم. مرد به پاى محمد نگاه كرد.گفت: چيزى نيس، ولى ازش خون رفته. كنار تخت محمد تخت ديگرى بود. پيرمردى روى آن دراز كشيده بود و به ما زل زده بود. تا مرا ديد گفت: كارى نداره برو كمى آبميوه بگير، كمى هم پسته، بعد خودش خوب مى شه.مكثى كرد و بعد گفت: يكى هم واسه من بگير.به سرتاپايم نگاه كرد و گفت: اومدى خون بدى
نمى خواستم حرف بزنم و او پشت سر هم حرف مى زد. نمى دانستم چى بايد جواب بدم. بى اعتنا با من حرف مى زد.
گفت:من ماهى يه بار مى آيم و خون مى دم.به تنش نگاه كردم كه روى تخت ر ها كرده بود. خودش از لاغرى داشت مى مرد. انگار ذهن من را خوانده باشد گفت: من عضو اينجام. خون به لاغرى و چاقى ربط نداره. بعد گفت: خود ابوعلى سينا گفته. مى دونستى سرى تكان دادم كه يعنى نه.
مرد با كمى بتادين و كمى چسب و تنزيب برگشت. گفت: اين كه چيزيش نيس. به محمد گفت: تو ديروز اينجا نبودى محمد سر تكان داد.مرد گفت: گفتم جايى ديدمت. بعد شروع كرد به باند پيچى پايش. پيرمرد دوباره گفت: نمى رى پسته بخرى
راه افتادم. هنوز نرفته بودم كه گفت: واسه خودت هم بگير.
توى راه باز هم اعداد و ارقام به سرم هجوم آوردند، شقيقه هايم داغ شد:
انتقال خون استان تهران موظف به تأمين خون بيش از ۱۵۰ بيمارستان و مركز درمانى است البته اكثر جراحى هاى تخصصى، فوق تخصصى و پيوند اعضاى مختلف در تهران انجام مى شود.
از هر سه نفر مردم دنيا، يك نفر در طول زندگى احتياج به تزريق خون و فرآورده هاى خونى پيدا مى كند.
ميزان اهداى خون به هزار نفر جمعيت در ايران حدود ۲۳ نفر است و اين آمار در استان تهران به ۲۷ نفر مى رسد كه هنوز با كشورهاى پيشرفته كه آمار اهدا حدود ۵۰-۴۰ نفر به ازاى هر هزار نفر جمعيت است فاصله زيادى دارد. در سال ۱۳۸۴ در ايران حدوداً دو ميليون نفر براى اهداى خون مراجعه كردند كه از اين ميان يك ميليون و ششصد هزار نفر موفق به اهداى خون شدند، سهم استـان تهـران از ايـن ميزان تـعداد ۳۴۵۴۱۲ نفر اهداكننده بوده كه حدوداً ۲۲ درصد از كل اهداى خون در كشور را شامل مى شود. در سال ۸۵ حدود ۳۱۴۰۰۰ واحد خون متراكم، ۲۵۰۰۰۰ واحد FFP ، ۱۹۶۰۰۰ واحد پلاكت و ۵۰۰۰۰ كرايو در پايگاه انتقال خون استان تهران توليد و در بيمارستان ها توزيع شده است.
در هفته انتقال خون سال ۸۵ تعداد ۷۱۱۷ نفر خون اهدا كردند. اين رقم در هفته انتقال خون سال ۸۶ به ۸۲۴۷ نفر رسيد كه نسبت به زمان مشابه سال قبل ۱۳‎/۷ درصد رشد داشته است. آمار اهداى خون روز نهم مرداد ۸۶ نيز نسبت به زمان مشابه سال قبل ۲۱ درصد افزايش نشان داد.
پيرمرد با نى اش ته آب ميوه را در آورده بود و با آن ته مانده هاى آب ميوه داشت بازى مى كرد و خُرخُرِآب ميوه توى اتاق مى پيچيد و محمد مى خنديد. بعد نوبت پسته رسيد. گفت: بعد از اين اگه گفتى چى مى چسبه
گفتم: خواب.
گفت:نه، سينما.
گفتم: ابوعلى سينا گفته
گفت: خودم مى گم.
بعد به مرد اشاره كرد و گفت:
اين آقا هم مى خواد خون بده.
تا خواستم چيزى بگويم، ديدم پيرمرد آمد و مرا آرام نشاند روى تخت و گفت: مى دونى روزى چند نفر به اين چند سى سى خون من و تو احتياج دارند
مرد گفت: بايد خودش راضى باشه. اينجا كسى زورى نمياد.
پيرمرد گفت: خودش گفت.
چيزى نگفتم.در گوشم گفت: خون دادن يه جور فرهنگه پسر جون.
باز چيزى نگفتم.
گفت:همين رفيقت اگه به خون نياز داشت يا خداى نكرده اتفاق بدى مى افتاد براش چكار مى كردى
ديگر نفهميدم و فكر كردم تا چند قطره خون از من برود، بى هوش مى شوم.
پيرمرد رفت و گفت: الآن بر مى گردم. مرد آمپول را جلو آورد. چشمهايم را بستم. منتظر بودم كه دردش را احساس كنم و داد بزنم كه گفت:بلند شو.
به بازويم نگاه كردم و ديدم تمام شده است. محمد با صداى بلند مى خنديد. مرد انگشتم را روى پنبه خيسى گذاشت كه بوى الكل مى داد.گفت:زياد فشار نده. پيرمرد برگشت. بسته اى پسته و يك آب ميوه موز گرفته بود.
گفت: خون دادى
گفتم:بله.
گفت: حالا وقت آب ميوه و پسته اس.
محمد گفت: بعدش سينما مى چسبه.
پيرمرد گفت: من برم سينما بلوار.
تندى گفتم: سينما بلوار تعطيله.
گفت: مى دونم. بايد برم، اونجا كار مى كنم و رفت. همين طور به رفتنش نگاه مى كردم. محمد داشت خون روى كفشش را پاك مى كرد. نمى دانستم چه بگويم. دست بردم و از جيبم دستمالى بيرون آوردم و به محمد دادم تا خون ها را پاك كند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |