يزدان سلحشور
* يك
«در سال هايى كه جوان تر و به ناچار آسيب پذيرتر بودم پدرم پندى به من داد كه آن را تا به امروز در ذهن خود مزمزه مى كنم. وى گفت:
«هر وقت دلت خواست عيب كسى رو بگيرى، يادت باشه كه تو اين دنيا، همه مردم مزاياى تورو نداشتن.»
پدرم بيش از آن نگفت ولى من و او با وجود كم حرفى هميشه زبان يكديگر را خوب مى فهميم، و من دريافتم كه مقصودش خيلى بيشتر از آن بود. در نتيجه، من از اظهار عقيده درباره خوب و بد ديگران اغلب خوددارى مى كنم و اين عادتى است كه بسيارى طبع هاى غريب را به روى من گشوده و بارها نيز مرا گرفتار پرگويان كهنه كار كرده است. هنگامى كه اين خصلت در انسان متعارف ظاهر مى شود، مغز غيرمتعارف وجود آن را به سرعت حس مى كند و خود را به آن مى چسباند؛ از اين رو در دانشكده مرا به ناحق متهم به سياست پيشگى مى كردند، چون محرم آدم هاى سركش ناشناسى بودم و از سوزهاى نهان شان خبر داشتم. بيشتر اين درد دل ها ميهمان ناخوانده بودند - اغلب هنگامى كه از روى نشانه اى برايم مسلم مى شد كه مكنونات قلبى كسى از گوشه افق لرزان لرزان در آستانه طلوع است، خود را به خواب زده ام، اشتغال فكرى شديد را بهانه قرار داده ام و يا به سبكسرى خصمانه تظاهر كرده ام؛ چون افشاى مكنونات قلبى جوانان و يا حداقل نحوه بيان آن معمولاً پر از سرقت هاى ادبى است و جاگذاشتگى هاى آشكار دارد. خوددارى از گفتن خوب و بد ديگران خود حاكى از اميدوارى بى نهايت است. من هنوز گاه مى ترسم اگر موضوعى را كه پدرم آن روز با تفرعن در لفافه گفت و من امروز با تفرعن تكرار مى كنم فراموش كنم (اين كه بهره اشخاص را از اصول انسانيت در هنگام تولد به يكسان تقسيم نمى كنند) به نحوى سرم بى كلاه بماند.
و پس از اين رجزخوانى درباره مدارامنشى خود به اين اعتراف مى رسيم كه مدارا حدى دارد. ممكن است شالوده رفتار آدمى سنگ سخت باشد يا باتلاق تر، ولى كار كه از حد معينى گذشت ديگر چگونگى اين شالوده براى من فرقى نمى كند. هنگامى كه پائيز گذشته از «شرق» برگشتم دلم مى خواست دنيا لباس نظامى بپوشد و در يك حالت خبردار اخلاقى تا ابد بماند؛ ديگر گشت و گذارهاى پرآشوب را به خاطر چند نگاه «خصوصى» به درون قلب آدمى نمى خواستم. تنها گتسبى، مردى كه نام خود را به اين كتاب داده است از عكس العمل من معاف بود گتسبى كه مظهر همه چيزهايى بود كه آنها را صادقانه حقير مى شمارم. اگر شخصيت عبارت از سلسله به هم پيوسته اى از حركات موفق باشد، پس بايد گفت كه گتسبى داراى شكوهى بود، كه يك جور حساسيت تيز شده نسبت به نويدهاى زندگى داشت، گويى به يكى از آن دستگاه هاى پيچيده اى متصل بود كه وقوع زمين لرزه را از فاصله دهها هزار كيلومتر ثبت مى كنند... استعداد خارق العاده اى بود براى اميدوارى ، آمادگى رمانتيكى كه نظيرش را تا به حال در هيچ كس ديگر نديده ام و به احتمال زياد در آينده هم نخواهم ديد. نه، گتسبى آخر سر درست از آب درآمد؛ آنچه علاقه مرا موقتاً از غم هاى زودگذر و شادى هاى كم نفس انسان ها سلب كرد، خود گتسبى نبود بلكه چيزى كه سايه وار در تعقيبش بود، آن گرد و غبار پليدى كه دنبال رؤياهايش در هوا پيچيده بود.»
«گتسبى بزرگ» اثر شگفت انگيز ۱۹۲۵ كه در بسيارى از فهرست هاى صد رمان انگليسى برتر قرن بيستم در ميان آثار صدرنشين است و حتى در يكى از اين فهرست ها، پس از «اوليس» جيمز جويس در مقام دوم است، به همان راحتى كه شگفت انگيز مى نمايد، از هم گسسته نيز هست! سبك فاخر «راوى» كه يادآور آثارى چون «تام جونز» است در جدال با كنش «خاكى » و رويكرد نرم وامروزى «گتسبى» اين اثر را گرچه از وجهى دوگانه برخوردار مى كند اما كماكان «گتسبى بزرگ» را به عنوان اثرى كه پايى در قرن بيستم و پايى ديگر در قرن نوزدهم دارد معرفى مى كند. همچنين تسلط «راوى» بر نحوه روايت باعث شده تا خيال خود را تا حدود زيادى از «ظرافت بخشى» به
لبه هاى تيز «خرده روايات» كه درچينش پازل و از كنار يكديگر، همپوشانى كاملى از خود نشان
نمى دهند، راحت كند. در حالى كه «اثر» در مقايسه با رمان هاى فاكنر و حتى همينگوى [كه اساساً جز در دو، سه اثر، رمان نويس موفقى نيست ]دچار گسست ساختارى است. اين ها واقعيت هاى اين اثر بسيار مشهور است كه مقايسه آن با «اوليس » جويس و در مقام دوم قراردادن آن ، به يقين روح جيمز كبير را در جهان باقى دچار عذاب كرده است! با اين همه نبايد از ياد برد كه اين اثر، يك رمان متوسط و حتى خوب نيست و بالاتر از اين موقعيت مى ايستد چرا كه معرفى كننده و تصويرگر سيماى شخصيتى است كه به همان راحتى كه جذاب است مى تواند مورد تنفر واقع شود و منبع الهام رمان ها و فيلم هاى بسيارى از ۱۹۲۵ تا اكنون شده و شايد بتوان آن را با «قهرمان دوران » لرمانتف در ادبيات روسيه مقايسه كرد كه گمانه زنى هاى بسيار را برانگيخت كه با يك غول ادبى مواجهند اما در واقع سايه اى از غول را ديده بودند كه هنوز به عظمت نرسيده بود و سالها بايد تمرين مى كرد تا به چنين جايگاهى دست يابد!
ارنست همينگوى درباره اسكات فيتز جرالد در يكى از آثارش [كه رمانى غيرمعمول تا به آن حد است كه همه شخصيت ها و وقايع، واقعى اند و اين اشتباه را در دامان برخى منتقدان انداخته كه با يك گزارش يا تك نگارى مواجه اند] مى نويسد: «استعدادش طبيعى بود، همان قدر طبيعى كه نقش ذرات رنگ بر بال پروانه. مدت زمانى چند و چون حال خودش را بيشتر از يك پروانه درك نمى كرد و نفهميد چه وقت بالش ساييده شد و لطمه ديد. اما بعد وقتى به بال آسيب ديده اش و تركيب نقش آن توجه كرد و بلد شد فكر كند، ديگر نتوانست بپرد چون عشق پرواز از سرش رفته بود و تنها زمانى را مى توانست به ياد بياورد كه پريدن برايش طبيعى و بدون زحمت بود.»
«ويليس ويگر» نويسنده كتاب «تاريخ ادبيات آمريكا» به وجهى ديگر در آثار او مى پردازد. او مى نويسد: «يكى ديگر از رمان نويسان دهه ۱۹۲۰ كه زندگى ادبى خود را با شرح آداب و رسوم معاصر و در جست و جوى معنى درونى آنها (و معنى درونى وجود خودش) شروع كرد . او اسكات فيتز جرالد (۱۸۹۶-۱۹۴۰) است كه امروزه در ميان منتقدان احترام فوق العاده اى دارد. او در سينت پل به دنيا آمد و در سال هاى آخر دانشگاه، پرينستون را ترك گفت تا به خاطر جنگ جهانى اول تعليمات سربازى ببيند. اسكات فيتزجرالد با رمان هاى خود، اين سوى بهشت (۱۹۲۰) و زيبا و نفرين شده (۱۹۲۲) و داستان هاى كوتاهى كه با عنوان نودختران گستاخ و فيلسوفان (۱۹۲۱) و داستان هاى عصر جاز (۱۹۲۲) جمع آورد غوغايى به پا كرد. اين داستان ها مستقيماً ملهم از تجربيات اوست و مى خواهد زندگى آن روزگار را كه بعداً به «دهه بيست خشمگين» شهرت يافت از نزديك بررسى كند. رمانى كه به نظر مى رسد بيش از ديگر آثارش به آرزوى او در «نوشتن چيزى تازه، غيرمعمولى كه به صورتى زيبا و ظريف طرح شده باشد» تحقق بخشيد. «گتسبى بزرگ» (۱۹۲۵) است كه حكايت عشق عميق و واقعاً رمانتيك يك گانگستر است... اين اثرى است عالى و غم انگيز با بعضى از خصوصيات شاعرانه كه از نويسنده اى با خون ايرلندى مى توان انتظار داشت.
تى.اس.اليوت به فيتزجرالد نوشت كه رمان او «نخستين قدمى بود كه پس از هنرى جيمز در زمينه رمان آمريكايى برداشته شد» دوران فعاليت ادبى فيتزجرالد حدود بيست سال بود و سال هاى ميانه آن را گرفتارى هاى خانوادگى پراضطراب ساخت. ازجمله اين گرفتارى ها بيمارى همسرش، زلدا بود كه قريحه هنرى نيز داشت، ولى در دهه ۱۹۳۰ دچار ناراحتى روانى شد و مجبور شد مدت ها در بيمارستان بسترى شود. شب لطيف است (۱۹۳۴) از تجربيات زندگى فيتزجرالد مايه مى گيرد و نيشدارترين رمان اوست: دكتر ريچارد دايور روانشناس جوانى است كه گرفتار عشق مريض خود، نيكول، مى شود، و اگرچه به خطرات كارى كه مى كند واقف است با او ازدواج مى كند و با فدا ساختن خود، او را معالجه مى كند. هنگام مرگ فيتز جرالد رمان ناتمامى به نام «آخرين قارون» به جا گذاشت كه در ۱۹۴۱ منتشر شد و درباره هاليوود و سرمايه دارى است به نام مونرو استار كه نماينده سرمايه داران قديمى آنجاست.»
فيتز جرالد البته دچار يك ركود طولانى شد پس از «گتسبى بزرگ» و خلاقيت اش «ته كشيد» و همين هم، بيش از هرچيز ديگرى همينگوى را عصبانى مى كرد گرچه او اغلب عصبانى بود! «هيلمن» در روايت ديگرى مى گويد:
«آن شب جشن كتاب بود. فيتز جرالد تقريباً به شكل يك بسته كاغذ مچاله شده وارد مجلس شد. كت و شلوار سفيدش چروك بود و موهايش به هم ريخته بود. همه مى دانستند كه مشكلات «زلدا» او را از درون ويران كرده است. به راحتى مى شد فهميد چند روزى است سرى به حمام نزده. موهايش پريشان بود و مثل يك بچه تازه متولدشده، با حيرت به ديگران نگاه مى كرد. اصلاً حال خوشى نداشت و ديگران هم چندان به او نزديك نمى شدند. فقط «همت» سعى كرد سر صحبت را با او باز كند كه خيلى تنها نماند؛ تقريباً موفق هم شده بود كه همينگوى مثل يك «توفان دريايى» وارد مجلس شد و تا چشمش به فيتز جرالد افتاد، شروع كرد هرچه به دهنش مى رسيد نثارش كرد. آن بسته كاغذ مچاله، مچاله تر شد. همينگوى گفت: «به آخر خط رسيده اى. چند وقت است كه ديگر نويسنده نيستى آخرين قصه ات را كى نوشتى » گفت و گفت و گفت. فيتز جرالد، خشمگين نبود. واقعاً ترسيده بود و به عينه مى ديدم كه همينگوى از اين ترس لذت مى برد. «همت» از جايش بلند شد. با اين كه همينگوى همه را دست مى انداخت اما هميشه از برخورد آقامنشانه «همت» غافلگير مى شد و خيلى با احترام با او رفتار مى كرد. بلند شدن او، يك اخطار بود كه «توفان دريايى» دست و پايش را جمع كند. سكوت برقرار شد و فيتز جرالد خيلى آرام - انگار كه جريان هواى خنكى باشد كه از روى صورت حاضران مى گذرد- از جلوى ما گذشت و از در بيرون رفت. من به همينگوى گفتم: «تحقيرش مى كنى چون از تو بهتر است. چون هرچه زور مى زنى نمى توانى مثل اسكات بنويسى.» توفان دريايى اگر موقعيت ديگرى بود حتماً چند ميز و صندلى را له و لورده مى كرد اما اين بار غرولندى كرد و سفارش قهوه داد. اين از معدود مواردى بود كه ديدم عصبانيتش را با خوردن قهوه رفع كرد.»
* دو
«يك روز اواخر ماه ژوئيه، اتومبيل شكوهمند گتسبى ساعت نه صبح وارد «اتومبيل گرد» سنگلاخى خانه من شد، جلو در ايستاد و نغمه اى با بوق سه نته خود سر داد. اولين بارى بودكه گتسبى به ديدن من مى آمد هر چند كه من دو بار در مهمانى هايش شركت كرده بودم، سوار هواپيماى آب نشين اش شده بودم و به اصرار او به كرات از پلاژش استفاده برده بودم.
«صبح به خير جوانمرد. چون امروز قراره شما با من ناهار بخوريد فكر كردم با هم بريم شهر.»
گتسبى روى ركاب اتومبيل تعادل خود را نگاه داشته بود و با آن تنوع حركات كه به نحو خاصى آمريكايى ست - و به نظر من نتيجه بلند نكردن بارهاى سنگين و ننشستن شق و رق در جوانى ست و بيشتر از آن زاده زيبايى بى شكل و حالت بازى هاى عصبى و نامتناوب ما. اين خصيصه پيوسته قالب رفتار با نزاكت او را مى شكست و به صورت يك جور بى قرارى ظاهر مى شد. گتسبى هرگز كاملاً بى حركت نبود؛ هميشه ياپايى بود كه جايى ضرب مى گرفت و يا دستى كه با ناشكيبايى باز و بسته مى شد.
ديد كه اتومبيل اش را به ديده تحسين نگاه مى كنم.
«قشنگه جوانمرد، نه!» از روى ركاب پائين پريد تا اتومبيل را بهتر ببينم. «قبلاً هيچ وقت نديديش »
آن را ديده بودم. همه آن را ديده بودند. كرم پررنگى بود، به برق نيكل مى درخشيد، از طول غول آسايش جابه جا جعبه هاى كلاه، جعبه هاى خوراك و جعبه هاى ابزار پيروزمندانه بيرون زده بود و بر پيشانى اش شبكه اى از شيشه هاى بادشكن قرار داشت كه ده دوازده خورشيد در آن مى درخشيدند. وسط چندين قشر شيشه، داخل گلخانه مانندى، روى چرم سبز نشستيم و به طرف شهر راه افتاديم... «ببين جوانمرد. اصلاً عقيده شما درباره من چيه »
اندكى مقهور، شروع كردم به كلى بافى هاى طفره آميزى كه شايسته اين جور پرسش هاست. گتسبى حرف مرا قطع كرد: «مى خوام مقدارى از شرح زندگى خودم رو براتون تعريف كنم. ميل ندارم از اين شايعاتى كه درباره من مى شنويد تصور غلطى نسبت به من پيدا كنيد.»
پس خودش از اين اتهامات پرت و پلايى كه چاشنى صحبت سرسراهاى خانه او بود اطلاع داشت.
«من كلام راست خدا رو به شما مى گم.» ناگهان دست راستش را بالا گرفت و دست به دامن داورى الهى گرديد. «من يگانه پسر اشخاص پولدارى هستم از اهالى غرب ميانه - كه حالا هيچ كدام زنده نيستند. تربيت من در آمريكا انجام شد و تحصيلاتم در آكسفورد، چون همه اجداد من اونجا درس خوندند. سنت خانوادگى يه.»
از گوشه چشمش به من نگريست - و من فهميدم چرا جوردن بيكر معتقد شده بود گتسبى دروغ مى گويد. عبارت «تحصيلاتم در آكسفورد» را با عجله گفت يا جويد يا از آن به سرفه افتاد، انگار كه قبلاً هم او را ناراحت كرده بود. آنهايى كه نسخه سينمايى ۱۹۷۴ اين رمان را ديده اند عموماً «رابرت ردفورد» را به ياد مى آورند كه بر اتومبيل دراز گران قيمت اش تكيه زده است و انگار دارد به جهان و روند آن مى خندد. اين نسخه كه به كارگردانى «جك كليتن» در ۲۹ مارس ۱۹۷۴ نخستين اكرانش را آغاز كرد، مشهورترين نسخه سينمايى اين رمان است كه «ردفورد» در آن، بيش از آن كه گتسبى باشد [مانند تمام فيلم هايش] رابرت ردفورد است و البته «ميافارو» بالعكس به نقش «ديزى» بسيار نزديك شده است. فيلم «كليتن» البته يك «سورپرايز» در بخش فيلمنامه اش براى مخاطبان دارد. فكر مى كنيد نام فيلمنامه نويسى كه اين اقتباس سينمايى را از روى رمان فيتزجرالد انجام داده چيست احتمالاً شنيدن نام «فرانسيس فوردكاپولا» شما را شگفت زده مى كند با اين حال چندان نبايد مرعوب اين نام ها و اثرى شد كه مى خواهد سنت «فيلم نوار» را در شكل رمانتيك اش، جانى تازه بخشد.
«گتسبى بزرگ» داراى چهار نسخه سينمايى كمابيش مطرح است. نخستين نسخه در ۱۹۲۶ و به شكل صامت ساخته شد به كارگردانى «هربرت برنان» كه فيلمنامه اش را «بكى گاردينر» نوشت و «وارنر باكستر» و «لوئيز ويلسن» در نقش گتسبى و ديزى ظاهر شدند.
نسخه دوم محصول ۱۹۴۹ بود به كارگردانى اليوت نوجنت و متن «اون ديويس» و بازى «آلن لد» و «بتى فيلد».
نسخه سال ۲۰۰۰ يك نسخه تلويزيونى بود به كارگردانى «رابرت ماركويتز» كه متن اش را Johan Mclaughlin از رمان فيتزجرالد اقتباس كرده بود و «توبى استفنز» و «ماريا سوروينو»، گتسبى و ديزى اش بودند. نسخه اى كه از سوى منتقدان با عنوان تمسخرآميز Not too good مورد استقبال قرار گرفت و جز بازى «استفنز» نقطه قوتى در آن نديدند.
* سه
بايد پذيرفت كه «گتسبى بزرگ» به رغم همه معايبش يك جهش بزرگ بود براى داستان نويسى در محاق مانده آمريكا كه سال ها حرف چندانى براى گفتن در زمينه ادبيات انگليسى نداشت و زير سايه نويسندگان قرن نوزدهمى بريتانيايى محو مانده بود. رمان فيتزجرالد در ۱۹۲۵ منتشر شد. يعنى خيلى پيش از آن كه فاكنر و همينگوى آثار ماندگارشان را خلق كنند. اين دوره، يك دوره طلايى بود كه چند غول در ژانرهاى مختلف ادبى ظهور كردند. «گتسبى بزرگ» مى توانست سكوى پرش نويسنده اش باشد اما بدل به استخر خالى پس از پرش شد! مقايسه ميان فيتز جرالد و لرمانتف [در ادبيات روسيه] مقايسه اى تصادفى نيست. بى گمان، هم «گتسبى بزرگ» هم «قهرمان دوران» [با مشخصاتى همانند در سنت شكنى معصومانه قهرمانانشان، رويه ضداجتماعى آنها، گزافه گويى هايشان، تظاهر به اشراف منشى شان و پايان محتومشان] متعلق به دوران گذار از يك دوران گسست اخلاقى و پيوستن به دورانى تازه با معيارهايى نوين اند. آنها توسط «جامعه فاسد» براى «شهامت شان، زرق و برق زندگى شان و جذابيت مرگبار سرنوشت شان» تحسين مى شوند و پس از رسيدن به خط پايان، همچون يك گلادياتور پرآوازه اما شكست خورده، به خاك درمى غلتند و جمعيت، تنها با صدايى شادمان و ترغيب كننده، خواهان مرگ آنها مى شود. اين سيماى «گلادياتور» شكست خورده است كه پس از فيتز جرالد به ايده نخست آثار فاكنر، همينگوى و حركت داستان نويسى نوى آمريكا بدل مى شود و در آثار همسن و سالان ادبى «فيتز جرالد» نيز قابل رديابى نيست حتى در نمايشنامه هاى «اونيل» يا رمان هاى «نوآر» همت. به دليل همين ايده مركزى و شخصيت بشدت خوب طراحى شده گتسبى است كه اين رمان، اين قدر ماندگارى يافته و مورد بازآفرينى و بازتوليد ادبى و سينمايى قرار گرفته است.
كنت تاينان [منتقد ادبى/ ۱۹۸۰ـ۱۹۲۷] درباره اين رمان مى نويسد:
«گتسبى نيز چون چارلز فاستر كين ارسن ولز ـ مظهر خيالى و داستانى ديگرى از دوران رونق اقتصادى آمريكا كه در سال مرگ فيتز جرالد آفريده شد ـ مرد خود پرداخته اى است. جملاتى كه پدر گتسبى پس از قتل بر زبان مى آورد و درواقع نوعى نوشته براى سنگ گور اوست به هيچ وجه به طعنه بيان نمى شود. پيرمرد مى گويد: «اگر زنده مانده بود آدم بزرگى مى شد... كمك مى كرد به آبادانى كشور، گتسبى با وجودى كه در قلب راه و رسم فاسد و فاسدكننده اى زندگى مى كرد معصوميت خود را ـ همچون آفريننده خود ـ حفظ مى كند.»
گتسبى با نام واقعى جيمز گتس از پدر و مادرى كشاورز متولد مى شود و توى فقر و بدبختى پيش از جنگ جهانى اول آمريكا، دست و پا مى زند و يك دفعه، با متصل كردن خودش به كارهاى خلاف ـ فروش داروهاى تقلبى و ... ـ به ثروتى افسانه اى مى رسد. او مى خواهد با اتكا به اين ثروت، يك گذشته جعلى براى خود بسازد و از دست سرنوشت «قسر در برود!» اما چنين تصورى در آمريكاى پس از جنگ اول، دست كم گرفتن پيامدهاى اخلاقى رويكردهاى غيراخلاقى است. گتسبى در جامعه اى زندگى مى كند كه باورهاى اخلاقى قرن بيستمى پنهان در ناخودآگاهش، او را به سوى مرگى محتوم مى برد.
درواقع به عنوان بهترين اثر سينمايى ساخته شده از روى اين رمان، تنها مى توان فيلمى را به ياد آورد كه ظاهراً هيچ ارتباطى با رمان فيتز جرالد ندارد و نوشته يك نويسنده مشهور ديگر است: «مرد سوم!»
«مرد سوم» كارول ريد كه براساس فيلمنامه اى از گراهام گرين ساخته شد و نقش محورى اش برعهده ارسن ولز بود، درواقع روايت سرنوشت گتسبى است. اين بار پس از جنگ دوم و در كشورى غير از آمريكا. ولز نيز در اين فيلم، شخصيت جذابى است كه با ساخت و توزيع داروى تقلبى در دوران جنگ، عملاً مرگ تعداد قابل توجهى از انسان ها را رقم زده است. اگر به گفته «تاينان» همانند هايى ميان شخصيت چارلز فاستر كين و گتسبى مى توان ديد و «ولز» به عنوان كارگردان «همشهرى كين» و بازيگر نقش نخست، پاى اين شباهت ها با بازى و كارگردانى اش مهر تأييد مى زند در «مرد سوم» ولز، خود گتسبى است.
بى هيچ ترديدى! اين فيلم اداى دين «گرين» و «ولز» به فيتز جرالد مظلوم است كه روزگارى همينگوى براى اين كه با وى آشنا شود مجبور بود به «گرترود استاين» متوسل شود و بعدها ـ شايد به دليل آن احساس حقارت پنهان كه در پاريس و در مواجهه با فيتز جرالد نصيب اش شده بود ـ دائم تحقيرش مى كرد. شايد حالا بشود نااميدى شديد همينگوى را در سال هاى آخر عمرش كه حاصل نازايى ادبى بود درك كرد و آن بسته كاغذ مچاله شده را گوشه ذهن او پيدا كرد كه دائم توى گوش اش مى گفت: «ارنست! آخرش سرنوشت ات مثل من شد. يادت مى آيد هان! يادت مى آيد »