شنبه ۲۴ فروردين ۱۳۸۷ - ۵ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Sat, Apr 12, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سياست۱
سياست۲
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
رودررو
خانواده
شكايت يك زن از خانم دكتر جراح
] حميده گودرزى[

گروه حوادث ـ «گاز استريل» كه هنگام عمل جراحى لوزه سوم، در حلق پسر ۶ ساله اى جا مانده بود، پس از ۷۷ روز با انجام جراحى دوباره از گلوى بيمار خارج شد. هم اكنون گروه پزشكى، از سوى دادسراى جرايم پزشكى تحت تعقيب قضايى قرار دارند.
مدتى قبل يك زن جوان در حالى كه بشدت عصبانى و ناراحت بود، براى شكايت از پزشك فرزندش به دادسراى جرايم پزشكى تهران مراجعه كرد. او به «عسگرپور» -داديار شعبه اول دادسرا- گفت: از حدود ۸ ماه قبل متوجه شدم پسرم از تنگى نفس و عفونت شديد گلو رنج مى برد. به همين خاطر او را به مطب يك پزشك متخصص جراحى گوش و حلق و بينى بردم. خانم دكتر پس از معاينه پسرم گفت: عفونت ها مربوط به لوزه سوم اميرحسين است. بدين ترتيب با نظر پزشك متخصص پسرم در بيمارستان بسترى و تحت عمل جراحى قرار گرفت. پس از جراحى هم او ۲۴ ساعت در بخش مراقبت هاى ويژه بسترى شد.
با اين حال در كمال ناباورى صبح روز بعد در حالى كه پسرم حال جسمى مناسبى نداشت پزشك معالج، نامه ترخيص او را امضا كرد. اما من با اعتراض به وضعيت نگران كننده فرزندم با خانم دكتر در اين باره صحبت كردم. با اين حال او اظهار داشت: خونريزى بينى پس از اين نوع عمل هاى جراحى طبيعى است. بنابراين به توصيه پزشك جراح پسرم مرخص شد، در حالى كه عفونت شديد گلو و تنگى نفس همچنان او را بشدت آزار مى داد.
پس از آن چندين بار اميرحسين را به مطب پزشك معالجش برديم. اما او بدون آن كه پسرم را معاينه كند برايش «آنتى بيوتيك» تجويز كرد و آخرين بار نيز با رفتارى تند ما را از مطبش بيرون انداخت.
به دليل شرايط جسمى پردرد و رنج فرزندم او را به مطب پزشكان ديگر بردم اما آنها از معاينه فرزندمان خوددارى كرده و توصيه كردند ادامه درمان همچنان از طريق پزشك معالجش پيگيرى شود. سرانجام به دليل وخامت حال پسرم به پزشك ديگرى مراجعه كرده و با خواهش فراوان از او خواستيم پسرمان را معاينه كند.او پس از مشاهده عكس هاى راديولوژى بعد از عمل اعلام كرد نه تنها لوزه سوم پسرم عمل نشده، بلكه سينوس ها و گوش هاى او نيز بشدت عفونت كرده است.
سرانجام پسرم براى دومين بار تحت عمل جراحى قرار گرفت. در نتيجه مشخص شد پزشك قبلى هنگام عمل جراحى گازاستريل را از پشت حلق پسرم خارج نكرده است. به همين دليل هم او دچار عفونت شديد و عوارض ناشى از آن شده است.»
با شكايت اين زن، داديار پرونده دستور داد گروهى از كارشناسان كميسيون پزشكى، به معاينه از اميرحسين و بررسى مدارك پزشكى اش بپردازند. سپس نتيجه را براى تصميم گيرى در اختيار دادگاه قرار دهند.
كارشناسان نيز پس از بررسى دقيق تأييد كردند كه هنگام نخستين عمل جراحى گازاستريل در گلوى بيمار باقى مانده كه به بروز مشكلات بعدى انجاميده است. بنابراين پزشك متخصص به ميزان ۳ درصد و تكنسين اتاق عمل را نيز به دليل بى توجهى و سهل انگارى به ميزان ۲ درصد در اين ماجرا مقصر شناختند.
در پى اعتراض شاكى به نظريه، گروه ۵ نفره كارشناسان نيز نظريه قبلى را تأييد كردند. سپس پرونده پزشكان متخلف با صدور كيفرخواست به دادگاه ويژه جرايم پزشكى ارسال شد تا قاضى محكمه پس از بررسى اوراق پرونده حكم نهايى را صادر كند.
جشن تولد سياه
356682.jpg
فرناز قلعه دار

نزديك ظهر بود كه مادر وارد اتاق خواب دخترش شد. با ديدن «ميترا» كه هنوز در خواب بود زيرلب غر و لندى كرد و به طرف پنجره اتاق رفت. پرده ها را كنار كشيد همين كه نور آفتاب به صورت دخترك تابيد او ابروانش را در هم كشيد و اخمى كرد. بعد هم ملحفه را روى صورتش كشيد تا اشعه هاى خورشيد چشمان خواب آلودش را اذيت نكند.
سپس با صدايى گرفته گفت:«مامان تو را به خدا بگذار بخوابم خسته ام.»
مادر با عصبانيت گفت: «به ساعت يك نگاهى بنداز و خجالت بكش».
ـ من ديشب دير خوابيدم الان هم گيج خوابم. تو را به خدا اجازه بده كمى بخوابم.
ـ زودباش بلند شو. بيرون كلى كار دارم. آماده شو تا تو را به خانه خاله ات برسانم. نمى خواهم در خانه تنها باشى چون من تا ديروقت برنمى گردم.
با شنيدن اين جملات ميترا ناگهان از رختخواب بيرون آمد و با حالتى طلبكارانه به مادرش گفت: «مگر قرار نبود امشب برايم جشن تولد بگيرى! من چند تا از دوستانم را هم دعوت كرده ام. مثل اين كه يادت رفته امروز تولدم است.»
مادر جواب داد: «مى دانم ولى كار مهمى برايم پيش آمده و بايد بروم. مى خواهى به خاله ات بگو در خانه خودش برايت تولد بگيرد. به دوستانت هم بگو شب بيايند آنجا.»
دقايقى بعد ميترا عصبانى و دلخور همراه مادرش سوار خودرو شد و به خانه خاله اش كه نزديكى خانه شان بود رفت.
دختر جوان جلوى در خانه خاله اش پياده شد. مادرش هم با عجله از او خداحافظى كرد و رفت. وقتى وارد خانه شد با شنيدن سروصداها متوجه شد آنها ميهمان دارند و فاميل شوهر خاله اش مثل هر سال براى گذراندن تعطيلات به تهران آمده اند.
خاله شمسى از ديدن ميترا خيلى خوشحال شد و او را به اتاق پذيرايى برد. خودش هم براى تهيه ناهار به آشپزخانه برگشت. دقايقى بعد ميترا به آشپزخانه رفت تا در كارها به خاله شمسى كمك كند. بعيد مى د انست با اين همه ميهمان، خاله اش قبول كند براى او جشن تولد بگيرد. با اين حال دل به دريا زد و گفت: «خاله مى دانى امروز تولدم است »
ـ به به مباركه عزيزم. ان شاءالله صدساله شوى. البته يادم بود. كادو هم برايت خريده ام.
خاله با شرمندگى مى خواستم بپرسم شما اجازه مى دهيد چند تا از دوستانم را امشب براى جشن تولدم به خانه شما دعوت كنم
ـ چرا مگر نمى خواهى در خانه خودتان جشن بگيرى
ـ مى خواستم اما براى مامان كار مهمى پيش آمده كه امشب تا ديروقت بيرون است.
خاله با شنيدن اين حرف اخم هايش را درهم كشيد و گفت: راستى كه خيلى خوبه! نمى دانم سر مادرت كى به سنگ مى خوره. ۲ سال قبل به خاطر همين ندانم كارى هايش شوهر و زندگى اش را از دست داد. حالا هم تو را اسير و آواره كرده است. نمى دانم روز سوم عيد كه همه جا تعطيل است مادرت چه كار مهمى دارد تازه چه كارى مهمتر از تولد تنها دخترش بعضى وقت ها به پدرت حق مى دهم كه مادرت را طلاق داد و جانش را نجات داد. ميترا كه از شنيدن حرف هاى خاله اش خيلى ناراحت شده بود گفت: «بالاخره چى كار كنم. شما قبول مى كنيد يا نه »
ـ دختر عزيزم خودت مى بينى كه من ميهمان شهرستانى دارم و سرم هم خيلى شلوغه. اگر اشكالى نداره بگذار هفته ديگر خودم برايت يك جشن مفصل مى گيرم.
ميترا گوشه اى كز كرد و اشك هايش سرازير شد. خاله شمسى كه طاقت ديدن اشك هاى خواهرزاده اش را نداشت او را بغل كرد و گفت: چرا گريه مى كنى نى نى كوچولو تو ديگه بزرگ شدى. ماشاءالله ۱۵ سالته. جان خاله قول مى دهم هفته ديگر برايت جشن مفصلى بگيرم. اصلاً همين امشب هم يك كيك خوشگل برايت مى خرم و يك جشن خودمانى مى گيريم ولى دوستانت را هفته ديگر دعوت كن.
در اين ميان ميترا كه پيش دوستانش كلى «پز» داده و وعده يك ميهمانى با شكوه را به آنها داده بود نمى دانست چه طورى برنامه امشب را به هم بزند. با خود مى گفت دوستانش حتماً او را مسخره مى كنند و سر به سرش مى گذارند.
بعدازظهر كه شد به بهانه رفتن به خانه دوستش از خانه خاله شمسى خارج شد. در طول مسير در حالى كه فكرش بشدت مشغول و آشفته بود به كمبودهاى زندگى اش مى انديشيد.
آن روز جاى خالى پدر را بيشتر از هميشه حس مى كرد. به ياد سال هاى قبل افتاد كه پدرش هميشه اولين كسى بود كه تولدش را با يك هديه زيبا و دوست داشتنى تبريك مى گفت. اما حالا پدرش فرسنگ ها دور از ميترا در كشورى ديگر زندگى مى كند و فقط تلفنى با هم صحبت مى كنند.
به خاطر آورد كه مادربزرگش مى گفت: «مادرت آنقدر پسرم را اذيت كرد كه او از اين شهر و ديار فرارى شد. حالا هم نوبت تو رسيده. نمى دانم محبت كردن چه خرجى دارد كه مادرت آن را از همه به خصوص از جگر گوشه اش دريغ مى كند. هميشه فكر كارها و تفريح خودش است. دلم برايت مى سوزد مادر. خدا به آينده تو رحم كند.»
ميترا وقتى حرف هاى مادربزرگش را كنار حرف هاى خاله اش قرارداد به نتيجه تأسف بارى رسيد. اين كه مادرش چقدر سرد و بى محبت است و فكر مى كند تمام نيازهاى من در مسائل مالى خلاصه مى شود. اى كاش با پدرم زندگى مى كردم. هر چند كه پدرم هم مرا نخواست؛ چرا كه اگر نگران آينده ام بود حداقل كارى مى كرد كه مرا پيش خودش ببرد، اما افسوس!
دخترك در افكارش غوطه ور بود كه با شنيدن صداى بوق خودرويى به خودش آمد. سرش را كه بالا گرفت خودروى گران قيمت را رو به رويش ديد كه دو پسر جوان و شيك پوش سرنشينانش بودند.
يكى از پسرها گفت: «خانم خيلى تو فكرى »
ميترا نگاهى به پسرها انداخت. اما هيچكدام شان را نشناخت. بعد هم با اطمينان از اين كه پسرها قصد مزاحمت دارند به راهش ادامه داد.
اما آنها دست بردار نبودند.
در اين ميان بالاخره ميترا بود كه تسليم خواسته هاى شيطانى پسرها شد و تصميم گرفت بعدازظهر كسالت بار روز تولدش را با شيطنت دخترانه اش پر كند. ۲ ساعت بعد ميترا خود را در خانه يكى از پسرها ديد. پسر جوان گفته بود پدر و مادرش براى تعطيلات عيد به مسافرت رفته و هيچ كس در خانه نيست.
دومين اشتباه ميترا با قدم گذاشتن در خانه پسر شرور رقم خورد.
مى دانست اشتباه مى كند اما انگار با خودش و همه اطرافيانش لج كرده بود.
در آن لحظه هاى بى قرارى با خود گفت: حالا كه آنها حاضر نشدند در بهترين روز زندگى ام با من شريك باشند من هم تنهايى ام را با ديگران پر مى كنم.
در همين افكار غوطه ور بود كه زنگ در خانه به صدا درآمد. پسر صاحبخانه گفت: هومن و بهمن هستند. من دعوتشان كردم. مى خواهيم برايت جشن تولد بگيريم. پسرها كه وارد خانه شدند، ميترا دلش ريخت. از ترس مى لرزيد. شوخى بچگانه اش رفته رفته به يك بازى خطرناك تبديل مى شد.
پسرها هيچ كدام شان حالت طبيعى نداشتند. دايم قرص مى خوردند و سيگار مى كشيدند. وحشيانه به پرنده اسير در دام شان نگاه مى كردند.
ناگهان ميترا كه خود را درمانده و گرفتار مى ديد فكرى به ذهنش رسيد. در يك لحظه به بهانه رفتن به دستشويى پا به فرار گذاشت. با آن كه حتى كفش هايش در خانه پسرها جا مانده بود از پنجره دستشويى به داخل كوچه پريد و با دست و پاى زخمى دويد. به خيابان اصلى كه رسيد چشمش به خودروى گشت پليس افتاد. ديوانه وار خود را جلوى خودرو انداخت و از هوش رفت.
لحظاتى بعد به سختى چشمانش را باز كرد. با كمك مأموران به داخل خودرو منتقل شد و پس از شرح ماجرا از مأموران كمك خواست.
پليس بلافاصله خود را به محل حادثه رساند و هر چهار پسر را دستگير كرد. از آنجا كه هنوز وسايل شخصى دخترك در خانه بود اثبات ادعاهايش براى مأموران كار سختى نبود.
بدين ترتيب متهمان با اعتراف به فريب دختر نوجوان و اقدام براى آزار و اذيت وى بازداشت شدند.
ميترا كه در اين حادثه مرگ و تباهى را جلوى چشمانش ديده بود به علت فشارهاى عصبى مدتى تحت درمان قرار گرفت.
پدرش كه از وضعيت تنها دخترش باخبر شده بود به سرعت خود را به تهران رساند تا كنار تنها دخترش باشد. او سرانجام پس از چند روز با اثبات بى كفايتى همسر سابقش در نگهدارى «ميترا» دختر نوجوانش را تحت سرپر ستى خودش گرفت.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |