شنبه ۲۴ فروردين ۱۳۸۷ - ۵ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Sat, Apr 12, 2008
رودررو
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سياست۱
سياست۲
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
رودررو
خانواده
بچه ها هم نگران مى شوند
356652.jpg
]پاملا بوشنل‎/ ترجمه شيما جمالى]

بزرگسالان تمايل دارند دنياى كودكان را خوشحال و آسوده خاطر ببينند، اما كودكان هم گاه دچار نگرانى و استرس مى شوند، سؤال اين است: چه چيزى كودكان را كه نگرانى شغل و پرداخت قبض ندارند، نگران مى كند
* منشأ استرس دركودكان
فشارها اغلب منشأ خارجى چون خانواده، دوستان يا مدرسه دارد اما مى تواند منشأ درونى نيز داشته باشد. فشارهايى كه خودمان در وجودمان تشخيص مى دهيم از اهميت بيشترى برخوردار است چرا كه اغلب آنچه فكر مى كنيم بايد انجام دهيم با آنچه در واقعيت و زندگى انجام مى دهيم تفاوت دارد.
استرس مى تواند هر كس را تحت تأثير قرار دهد حتى كودكان را. مثلاً يك كودك دوساله ممكن است به خاطر دورى يكى از والدين و ارضا نشدن احساساتش عصبى شود. در كودكان پيش دبستانى جدايى از والدين بزرگترين علت عصبيت آنهاست. با بزرگتر شدن كودكان، فشارهاى جامعه و نهادهاى آموزشى، موجب ايجاد استرس مى شود. به علاوه گاهى اوقات والدين با حسن نيت خود به طور غيرعمدى موجب افزايش نگرانى در زندگى كودكانشان مى شوند. براى مثال والدينى كه انتظارات بالايى از فرزندان خود دارند يا آنها را وادار مى كنند كه در زمينه ورزش از همه پيشى بگيرند يا آنها را در فعاليت ها و كلاس هاى زيادى ثبت نام مى كنند، موجب ايجاد نگرانى و ترس بى مورد در فرزندانشان مى شوند چرا كه آنان نمى توانند تمام خواسته هاى والدينشان را برآورده كنند.
بيشتر محققان معتقدند تعدادى از كودكان بسيار پرمشغله اند و وقت آزادى براى انجام فعاليت هاى خلاقانه و استراحت بعد از مدرسه ندارند. شكايت كودكان از تعدد فعاليت هايشان يا سرباز زدن آنان از انجام برخى فعاليت ها، هشدارى است براى والدين. خوب است با فرزندتان درباره احساساتش درباره فعاليتهاى فوق برنامه صحبت كنيد. اگر او شكايت دارد و ناراضى است، درباره معايب و محاسن رها كردن آن فعاليت با او حرف بزنيد و اگر امكان رها كردن فعاليت وجود ندارد، به او كمك كنيد تا با برنامه ريزى صحيح از عهده همه مسئوليت هايش برآيد تا كمتر احساس نگرانى و اضطراب كند.
اضطراب كودكتان ممكن است به علت هايى غير از مسائل شخصى تشديد شود.آيا تا به حال كودكتان حرف هاى شما را درباره مشكلات كارى، بيمارى اقوام يا درگيرى لفظى با همسرتان درباره مسائل اقتصادى شنيده است والدين بايد مراقب باشند كه درباره اين گونه مسائل در حضور فرزندشان صحبت نكنند چرا كه نگرانى والدين به آنها نيز سرايت مى كند.
همچنين عواملى چون بيمارى، مرگ عزيزان، يا طلاق ممكن است براى كودكان اضطراب و نگرانى توليد كند. وقتى اين مسائل به مسائل روزمره كودكان اضافه مى شود نگرانى شان را تشديد مى كند. حتى دوستانه ترين طلاق ها هم مى تواند تجربه سختى براى كودكان باشد چرا كه سيستم امنيتى اوليه آنها يعنى خانواده، دستخوش تغييرات سختى مى شود. والدينى كه طلاق مى گيرند نبايد كودك را مجبور به انتخاب يكى از والدين كنند، يا درباره همسر خود در مقابل فرزندشان بدگويى كنند.
* نشانه هاى استرس
شناخت وجود استرس در كودكان به راحتى ممكن نيست. تغييرات رفتارى كوتاه مدتى چون تغيير خلق و خو، تغيير روال خواب و شب ادرارى مى تواند از نشانه هاى آن باشد.بعضى از كودكان به مشكلات جسمى چون دل درد و سردرد مبتلا مى شوند و براى برخى ديگر مسائلى چون اشكال در تمركز يا افت درسى به وجود مى آيد. بعضى ديگر هم كمرو و انزواطلب مى شوند و بيشتر وقت خود را در تنهايى به سر مى برند. كودكان كم سال تر ممكن است عكس العمل هايى چون مكيدن شست، پيچيدن مو و يا دست كردن در بينى از خود نشان دهند و كودكان بزرگتر رفتارهايى چون دروغگويى، زورگويى و سرپيچى از قوانين. كودكان مضطرب ممكن است دچار كابوس هاى شبانه شوند يا به مشكلات كم اهميت، واكنش هاى شديد نشان دهند.
* نگرانى فرزندتان را كاهش دهيد
استراحت كافى و تغذيه خوب مى تواند به تقويت توانايى هاى كودك براى مقابله با استرس كمك كند. هر روز براى فرزند خود وقت بگذاريد. شايد او بخواهد كه فقط شما در كنارش در يك اتاق بنشينيد. وقتى كودكتان بزرگتر مى شود «كيفيت» زمانى كه برايش صرف مى كنيد بسيار اهميت پيدا مى كند. شايد براى بسيارى از مردم سخت باشد كه بعد از فعاليت هاى كارى به خانه آمده روى زمين بنشينند و با كودك خود بازى كنند يا به صحبت هايش گوش دهند به خصوص اگر خودشان روز پراسترسى را گذرانده باشند. اما اگر به زندگى كودك خود علاقه نشان دهيد (صرفنظر از سن او) اين نكته را به او مى آموزيد كه او براى شما اهميت دارد.
با صحبت كردن درباره مسائل استرس زا به كودكتان كمك كنيد تا از اضطراب خود بكاهد. با يكديگر همفكرى و راه حل هاى مناسب را پيدا كنيد. صحبت كردن با معلم فرزندتان مى تواند به رفع اين مشكل كمك كند. همچنين شما مى توانيد موقعيت هاى استرس زا را پيش بينى كرده و او را آماده كنيد. مثلاً اگر از دكتر ترس دارد به او بگوييد كه زمان ملاقات با دكتر نزديك است و با او در اين باره صحبت كنيد. به ياد داشته باشيد كه درجه اى از اضطراب و نگرانى طبيعى است. به كودكتان اجازه دهيد كه بداند احساس خشم، ترس، تنهايى و يا عصبانيت طبيعى است.
به او بگوييد ديگران احساساتشان را با يكديگر در ميان مى گذارند و از او نيز همين را طلب كنيد.
* اضطراب را باهمراهى كودكتان از بين ببريد
وقتى كودكتان تمايلى به صحبت درباره مشكلاتش ندارد، شما با او صحبت كنيد.اشتياق و ميل شما به صحبت كردن اين را به كودكتان مى آموزد كه فردى را براى صحبت كردن خواهد داشت. اگر فرزند شما باز هم تمايلى به صحبت از خود نشان نداد با يك مشاور يا متخصص مشورت كنيد.
الگوهاى سالم
دكتر لئوبوسكاليا ‎/ تهمينه مهربانى

مربيان تربيتى هميشه مى گويند چيزى كه واقعاً به آن احتياج داريم، الگوى خوب است. تمام كسانى كه كتاب «عشق» مرا خوانده اند، مى دانند كه آن را به پدر و مادرم، توليو و رزا بوسكاليا تقديم كرده ام، براى اين كه آنها به من ياد نداند كه عاشق باشم، بلكه به من نشان دادند كه چطور عاشق باشم. آنها از روش هاى تربيتى، چيزى نمى دانستند، ولى حتى بزرگ ترين روانشناس ها هم مى گويند كه بهترين روش آموزشى، الگوسازى است. بدون اين كه به كسى چيزى بگوييد يا ياد بدهيد، همانى باشيد كه دوست داريد بچه هايتان باشند، آن وقت تماشا كنيد كه چطور رشد مى كنند.
يكى از چيزهايى كه پدر و مادرم به من ياد دادند اين است كه آدم ها بايد همديگر را دوست داشته باشند و با هم دست بدهند و من در تمام عمرم، هر جا كه ممكن بوده اين كار را كرده ام و هميشه هم برگ برنده، دستم بوده است. اين خيلى قشنگ است كه ديگران را دوست داشته باشى و هميشه مادر و پدر و خواهر و برادرت را بغل كنى و من هيچ نمى دانستم كه بيرون از خانه ما و توى تمام خانه هاى شيك آمريكايى، هيچ كسى بدون قيد و شرط، اين كار را نمى كند.
يادم نمى رود موقعى كه براى بار اول در آمريكا به مدرسه رفتم، يكى از معلم هايم براى مادرم يادداشتى فرستاد. تصورش را بكنيد كه اين معلم بايد چقدر باشعور بوده باشد كه براى يك زن مهاجر فقير ايتاليايى كه با هزار زحمت، بله و نخير انگليسى را ياد گرفته بود، اين يادداشت را بفرستد: «خانم بوسكالياى گرامى! پسر شما خيلى لمسى است.» يادداشت را كه براى مادرم خواندم، نگاهى به من كرد و گفت: هى لئو! لمسى ديگه چه كوفتى يه حواست باشه كه اگر خطايى كرده باشى، همچين مى زنم توى كله ات كه مخت بريزه توى حلقت!» گفتم: «مامان! اصلاً نمى دونم لمسى چه جور چيزيه و نمى دونم چه كار كرده ام.» طبق معمول رفتيم سراغ فرهنگ لغات و دنبال لغت «لمسى» گشتيم. مقابل آن نوشته بود: «حس كردن، لمس كردن» مامان گفت: «خب! اشكالش كجاست خيلى هم خوبه. گير چه معلم ديوونه اى افتادى پسر!» تازه متوجه شديم موقعى كه من با همكلاسى هايم دست مى دهم، از نظر مربيان مدرسه ام، دچار نوعى اشكال روانى هستم!
به شكر خدا و با داشتن چنين پدر و مادرى، هرگز در عمرم گرفتار مسائل اگزيستانسياليستى از قبيل آيا وجود دارم يا ندارم، نبوده ام. وقتى دست شما را مى گيرم و شما دست مرا مى گيريد، يعنى كه هر دو وجود داريم. خيلى از مردم دارند از تنهايى مى ميرند، چون تا به حال كسى دست شان را نگرفته است. پدر و مادرم، شراكت را هم به ما ياد دادند. ما يك خانواده بزرگ و پرجمعيت بوديم و يك خانه نقلى داشتيم. وقتى خانه آدم نقلى باشد، چاره اى ندارد جز اين كه شراكت را ياد بگيرد. الآن آدم ها براى خودشان خانه هاى درندشتى مى سازند كه در آن گم مى شوند. توى آن خانه نقلى ياد گرفته بوديم كه همگى در يك اتاق بخوابيم و در عين حال مزاحم يكديگر نباشيم. حالا خانه هاى بزرگى درست مى كنيم و در آن، وسايل مختلف را مى چينيم، اما به بچه ها اجازه نمى دهيم در آن زندگى كنند «به اين دست نزن!»، «به اون دست نزن!»، «دارى اينو مى شكنى» محض رضاى خدا يكى بگويد اين خانه مال كيست مال همسايه ها خانه ما نيست! اگر مال ما بود، در آن زندگى مى كرديم.
از مامان، احساس شگفت آور مسئوليت پذيرى را هم ياد گرفتيم. وقتى حرفى را مى زد، ردخور نداشت. موقعى كه وارد دانشگاه شدم و تئورى هاى مزخرف مشاوره روانشناسى را خواندم، فهميدم كه مامان باشكوه ترين، ملايم ترين و آسان گيرترين مشاور دنيا بود. موقعى كه مى گفت: «بسه ديگه!» همه ما بى بروبرگرد معنى حرفش را مى فهميديم و اين، بهترين شيوه ارتباط متقابل ما بود و هيچ كدام هم گرفتار عقده روانى نمى شديم!
جوان بودم و خيلى دلم مى خواست به پاريس بروم. مامان گفت: «هنوز خيلى جوونى و نمى تونى تنهايى برى مسافرت.» پايم را توى يك كفش كردم و گفتم: «مى خوام برم!» مامان گفت: «باشه، برو، ولى چون با اين كارت مى خواى ثابت كنى كه بزرگ شدى، ديگه از من توقع نداشته باش دنبالت راه بيفتم و مشكلاتت رو حل كنم.» واى كه چقدر عالى بود! پول زيادى همراهم نبرده بودم، اما شاهانه زندگى مى كردم. يك آپارتمان جمع و جور داشتم كه از پنجره شيروانى آن مى شد همه پاريس را ديد. مى رفتم پاى صحبت سارتر و دوبووار كه خيلى به آنها علاقه مند بودم، مى نشستم و يك كلمه هم از حرف هاى كوفتى آنها را نمى فهميدم و چه رنجى مى بردم، اما به روى خودم نمى آوردم. همراه با پنير فرانسوى و غذاهاى عالى آنها، خيال هم مى بافتم و خلاصه خيلى زود ته جيبم درآمد.
ما توى خانه مان عادت داشتيم از هر كسى كه نزد ما مى آمد، حسابى پذيرايى كنيم و من با همين عادت، توى پاريس هم لقب ولخرج كبير را گرفتم و تازه وقتى معنى بى پولى را فهميدم كه ديگر آه در بساط نداشتم. با خودم گفتم يك تلگراف براى مامان مى فرستم و كار، تمام است. به اداره پست رفتم و چون پول زيادى نداشتم، خيلى مختصر و مفيد نوشتم: «دارم از گرسنگى مى ميرم. لئو!» بيست و چهار ساعت بعد، تلگراف مامان آمد كه در آن نوشته بود: «بمير! مامان.» لحظه كشف حقيقت محض! مدت ها قبل قبول كرده بودم كه بزرگ شده ام و حالا نمى دانستم بايد با اين بزرگ شدن، چه كنم
و حالا به شما مى گويم كه چه درس هاى جالبى گرفتم. ياد گرفتم كه مى شود تا حد مرگ گرسنه شد و نمرد. ياد گرفتم كه مى شود از زور سرما يخ زد و نمرد، اما راستش رنج من بيشتر روحى بود، چون وقتى نتوانى از كسانى كه خودشان را «دوست» تو قلمداد مى كنند، پذيرايى كنى، ديگر پيدايشان نمى شود. اگر مامان دلش به رحم مى آمد و برايم پول مى فرستاد، امكان نداشت من اين همه درس ياد بگيرم. من آنجا ماندم و ماندم و ماندم تا به مامان ثابت كنم مى توانم خودم زندگى ام را اداره كنم. ماه ها بعد وقتى به خانه برگشتم، يك روز مامان به من گفت: «اين سخت ترين كارى بود كه توى عمرم كردم، ولى اگر اين كار را نمى كردم، آنقدرها بزرگ نمى شدى كه براى خودت يك «لئو»ى حسابى بشوى.»
و اين حرف، حقيقت داشت. بنابراين پدر و مادرم از طريق الگوسازى، درس هاى زيادى درباره زندگى و عشق يادم دادند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |