يكشنبه ۲۵ فروردين ۱۳۸۷ - ۶ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Sun, Apr 13, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
سلامت
براساس يك پرونده جنايى
سناريوى نافرجام تصاحب خانه بانوى فيزيك ايران
] ايران واشقانى فراهانى [

نقشه مادر و دختر براى تصاحب خانه «نخستين بانوى فيزيك ايران» باهوشيارى پرستار زن سالخورده فاش شد.
مأموران پليس تهران چندى قبل از طريق تماس تلفنى مسئولان يك آسايشگاه در جريان اقدام تبهكارانه دو ملاقات كننده قرار گرفتند. خانم پرستار در اين باره به مأموران گفت: از آنجا كه زن سالخورده دچار ضعف شديد جسمى و فراموشى است، اداره امور مهم و مالى او به وكيل مورد اعتماد خانوادگى شان سپرده شده است. صبح امروز به محض ورود به اتاق با دو زن - مادر و دختر - روبه رو شدم. آنها در حالى كه چند ورق كاغذ ومركب در دست داشتند، با دستپاچگى سعى كردند اوراق را مخفى كنند. اما به محض مشاهده انگشت زن سالخورده متوجه ماجرا شدم. بدين ترتيب دو عيادت كننده از سوى پليس تحت بازرسى قرار گرفتند تا اين كه اوراق مورد نظر كشف شد.
وكيل اين زن نيز با طرح شكايتى در دادسرا، خواستار مجازات مادر و دختر شد.
وى همچنين درباره موكلش گفت: او نخستين استاد فيزيك زن و بنيانگذار رصدخانه و تلسكوپ خورشيدى ايران است. وى ۸۸ سال پيش متولد شد و پس از تحصيل در رشته ترموديناميك براى ادامه تحصيل به آلمان رفت. سپس به عنوان نخستين استاد زن به تدريس فيزيك ستاره ها پرداخت.
سرانجام پس از ۳۰ سال تدريس و تحقيق بازنشسته شد. از آنجا كه زن تحصيلكرده فرزندى نداشت، تصميم گرفت تمامى ثروت و اموال خود را به يك سازمان غيردولتى انتقال دهد. بنابراين با تنظيم وكالتنامه رسمى و قانونى، حق استفاده و فروش ويلايش در شمال شهر را به آنها واگذار كرد. اما مدتى بعد به خاطر رهايى از تنهايى و در اقدامى انسان دوستانه يك طبقه از ساختمان را در اختيار مادر و دخترى قرار داد. ولى پس از مدتى به خاطر از دست دادن حافظه و قدرت تكلم وى روانه «سراى سالمندان» شد.
پس از طرح اين شكايت در شعبه ۸ دادسراى ناحيه ۲ تهران، داديار پرونده، زن مستأجر و دخترش را احضار كرد. زن ميانسال نيز با اعتراف به طراحى و اجراى نقشه تصاحب خانه گفت: سال ها پيش به دليل مشكلات خانوادگى سرپرستى دخترم را بر عهده گرفتم. بعد هم براى تأمين هزينه هاى زندگى در يك شركت مشغول كار شدم. اما حقوق ناچيزم فقط كفاف هزينه هاى جارى زندگى مان را مى داد و هيچ وقت نمى توانستيم پس اندازى كنيم تا صاحبخانه شويم. مدتى بعد با اين زن مهربان - صاحبخانه - آشنا شديم. او هم با اطلاع از وضعيت زندگى ما با دريافت مبلغى ناچيز، يكى از آپارتمان هايش را در اختيار من و دخترم قرار داد. اما سال گذشته بيمارى وى شدت گرفت. بنابراين خانواده اش او را به آسايشگاه منتقل كردند.
با اعتراف هاى متهم ، پرونده وى با صدور قرار مجرميت به شعبه ۱۱۶۳ دادگاه عمومى تهران ارجاع شد، قاضى دادگاه نيز متهم را به ۸ ماه زندان محكوم كرد.
براساس يك پرونده جنايى
عروس خيانتكار
356910.jpg
] فرناز قلعه دار[

صداى هلهله و شادى ميهمانان عروسى در فضاى خانه پيچيده بود. ريسه هاى رنگا رنگ، داخل و بيرون خانه چشم هر بيننده و رهگذرى را خيره مى كرد. صداى ميهمانان و شادى اعضاى خانواده عروس و داماد شور و حال خاصى به جشن داده بود. همه فاميل، دوستان و آشنايان آمده بودند تا در شادى پسر آقا اسماعيل ـ كاسب سرشناس و مورد احترام اهل محل ـ سهيم باشند.
در آن شب با شكوه آقا اسماعيل در جمع ميهمانان، امير و الهام ـ عروس و داماد ـ را صدا كرد و كليد خانه دوطبقه اى را به عنوان هديه عروسى به آنها داد. در اين ميان ميهمانان با ديدن اين هديه ارزنده در كمال خوشحالى و شادى، براى سلامتى پدر داماد كف زدند.
شادى و پايكوبى ميهمانان تا نيمه هاى شب ادامه داشت. تا اين كه پس از پايان مراسم، ميهمانان يكى پس از ديگرى محل جشن را ترك كردند. عروس و داماد نيز همراه تعدادى از اعضاى خانواده راهى خانه بخت شدند.
چند ماهى گذشت تا اين كه امير طبقه دوم خانه اش را به يك زوج سالخورده اجاره داد. رفته ـ رفته حضور آنها در خانه، مايه دلگرمى عروس جوان شده بود چرا كه هراز گاهى او ساعت هاى تنهايى اش را كنار زن همسايه مى گذراند. زن سالخورده نيز از هم صحبتى با عروس جوان احساس خشنودى مى كرد.
يك روز كه «الهام» در خانه پيرزن بود، ناگهان پسر جوانى را ديد كه وارد اتاق پذيرايى شد. زن با تبسمى به الهام گفت: اين جوان نوه ام، محسن است كه عكاسى مى كند. هر وقت خواستيد عكس يادگارى بگيريد مى توانيد به آتليه عكاسى نوه ام برويد. كارش حرف ندارد. به همين خاطر دوستان و آشنايان هميشه در جشن ها و مراسم ها او را دعوت مى كنند.
آن روز ديدار الهام و محسن چند دقيقه بيشتر طول نكشيد و الهام به بهانه آمدن همسرش با پيرزن خداحافظى كرد و به آپارتمانش رفت.
چند روز بعد كه الهام قصد داشت براى خريد بيرون برود ناگهان تلفن به صدا درآمد. گوشى را كه برداشت صداى مرد جوانى را شنيد.
ـ سلام الهام خانم
ـ بفرماييد شما!
ـ من محسن، نوه همسايه تون هستم.
ـ بفرماييد، امرى داشتيد
ـ ببخشيد مزاحم شدم. هر چه با خانه مادربزرگم تماس مى گيرم، كسى گوشى را برنمى دارد. نگران شدم مى خواستم اگر زحمت نيست به خانه آنها سرى بزنيد. پس از پايان مكالمه كوتاه تلفنى، الهام به طبقه بالا رفت و زنگ خانه همسايه را زد. چند لحظه بعد پيرزن در را باز كرد. او هم موضوع تلفن محسن را تعريف كرد: «رعنا» خانم هم با خوشرويى پاسخ داد: «تلفن خانه خراب نيست. كسى هم زنگ نزده است. » با اين حال دقايقى بعد الهام براى خريد از خانه خارج شد، اما در كمال ناباورى در كوچه با محسن روبه رو شد. زن جوان پس از اين كه به او اطمينان داد حال مادربزرگش خوب است با او خداحافظى كرد. اما محسن با اصرار زياد از الهام خواست اجازه دهد وى را به مقصد برساند. سرانجام زن جوان به دليل اصرارهاى پسر جوان، پذيرفت.
از آن روز به بعد نيز محسن به بهانه هاى واهى، تلفنى با «الهام» صحبت مى كرد.
با اين كه حدود دو سال از ازدواج زوج جوان گذشته بود اما شواهد نشان مى داد روابط عاطفى آنها دچار سردى و تزلزل شده است.
شايعات هر روز درباره محسن و الهام بيشتر مى شد. تا اين كه خانواده امير از ماجراى رابطه پنهانى عروس شان با نوه همسايه باخبر شدند.
آقا «اسماعيل» كه براى به دست آوردن شهرت و اعتبار خود سال ها زحمت زيادى كشيده بود نمى توانست بى تفاوت گوشه اى بنشيند. بنابراين موضوع را با پسرش در ميان گذشت. امير كه از شنيدن حرف هاى دلسوزانه پدرش به خنده افتاده بود گفت: «پدرجان! محسن جوان خوبى است، ما با هم رفت و آمد خانوادگى داريم. او مثل برادر من است و هيچ شكى هم ندارم.»
پدر نگران، وقتى حرفهاى پسرش را شنيد كمى آرام گرفت و به خودش گفت: شايد اشتباه كرده باشم اما بايد در اين باره خودم تحقيق كنم تا خيالم راحت تر شود، يك هفته بعد مرد دنيا ديده باز هم سراغ پسرش رفت و مستنداتى كه نشان دهنده خيانت الهام و محسن بود را ارائه كرد.
امير پس از شنيدن حرف هاى پدرش و مشاهده مستندات ناراحت و عصبانى سراغ همسرش رفت و از او توضيح خواست. الهام وقتى متوجه شد كه راز رابطه پنهانى اش فاش شده با گريه و التماس گفت: «تو اشتباه مى كنى. من بى گناهم و به تو خيانت نكرده ام. اما محسن هر از گاهى از طريق تلفن و يا هنگامى كه براى خريد از خانه بيرون مى روم مزاحمم مى شود. من هم به خاطر اين كه ممكن است با افشاى اين مطلب حادثه ناگوارى رخ بدهد، موضوع را از تو مخفى نگه داشتم.»
سرانجام الهام توانست پس از دقايقى همسر جوانش را با چرب زبانى فريب دهد. امير نيز تحت تأثير حرف هاى او تصميم به انتقامجويى گرفت.
امير بلافاصله از خانه بيرون رفت و الهام نيز به محسن تلفن كرد و همه ماجرا را براى او شرح داد. محسن كه خود را در خطر مى ديد و مى دانست امير به سراغش خواهد آمد براى رهايى از دست او نقشه اى كشيد.
ساعتى بعد امير وارد آتليه عكاسى محسن شد. وى كه تصور نمى كرد همسرش او را در جريان ماجرا قرار داده نمى دانست كه خودش قربانى توطئه شوم همسر خيانتكار و محسن خواهد شد. محسن به محض ديدن امير جلو رفت و او را در آغوش گرفت. اما امير بسيار عصبانى و ناراحت بود. محسن از او خواست آرامش خود را حفظ كند تا ماجرا را برايش بازگو كند. بعد هم در يخچال را باز كرد و ليوان آب ميوه اى آورد. با اصرار زياد ليوان را به دست امير داد و از او خواست با نوشيدن آن به حرف هايش توجه كند. او هم به تدريج آب ميوه را نوشيد. غافل از اين كه محسن داخل آن سم كشنده اى ريخته است. دقايقى بعد سرش گيج رفت و بى حال روى زمين افتاد. محسن وقتى از مرگ او مطمئن شد با خودروى امير ـ مقتول ـ پيكر او را به بيابان هاى اطراف شهر برد. بعد هم با صحنه سازى او را پشت فرمان نشاند و خودرو را به دره اى انداخت.
چند ساعت بعد پيكر نيم سوخته امير از سوى ساكنان منطقه كشف و موضوع به پليس اعلام شد.
شواهد و مستندات نشان مى داد مرگ داماد براثر يك سانحه شديد رانندگى رخ داده است. پس از شناسايى هويت مقتول، خانواده او در جريان مرگ امير قرار گرفتند.در اين ميان تنها كسى كه مرگ امير را سانحه رانندگى تلقى نمى كرد پدرش اسماعيل بود.
بنابراين با شكايت وى، جسد به پزشكى قانونى منتقل و تحقيقات جنايى درباره اين ماجرا آغاز شد.
يك هفته بعد نتيجه سم شناسى، ادعاى پدر مقتول را تأييد كرد. امير براثر خوردن ماده سمى خطرناك جان باخته بود و سقوط خودرواش به داخل دره نيز فقط يك نقشه شوم و صحنه سازى بوده است.
بدين ترتيب پرونده قتل امير در اختيار بازپرس جنايى قرار گرفت تا تحقيقات براى شناسايى و دستگيرى عامل جنايت صورت گيرد.سرانجام چند روز بعد، الهام ـ همسر مقتول ـ در بازجويى هاى فنى ـ پليسى لب به اعتراف گشود. زن خيانتكار گفت: «همسرم از رابطه پنهانى من و محسن نوه همسايه باخبر شده بود و مى خواست از محسن انتقام بگيرد. من هم به محسن تلفنى خبر دادم كه امير بزودى سراغش مى رود. بنابراين او با طرح نقشه اى امير را كشت.»
با توجه به اظهارات الهام، كارآگاهان سراغ محسن رفته و او را نيز دستگير كردند.
پس از چند روز بازجويى پسر تبهكار به قتل اعتراف كرد.
بدين ترتيب دادگاه پس از محاكمه محسن و الهام آنان را مجرم شناخت. محسن به اتهام قتل عمد به قصاص ـ اعدام ـ و الهام نيز به اتهام معاونت در قتل عمد شوهرش به ۱۵ سال زندان محكوم شد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |