|
گزارشى از كتاب «پيشينه و پيرنگ معرفت شناسى اسلامى» اثر حسن معلمى
آيا «عقل» توان رسيدن به «واقع» را دارد !
|
|
|
]ليدا فخرى]
مراد از «معرفت شناسى» علمى است كه درباره شناخت هاى انسان و ارزشيابى انواع آن، خطاى ادراك، تعريف معرفت حقيقى، ملاك و معيار صحت و خطا در ادراكات و امورى مقدم يا متفرع بر اين مباحث، سخن مى گويد. به اعتبار چنين تعريفى از معرفت شناسى، مى توان گفت كه «علم، شناخت و دانش بشرى» سه موضوع و محور اصلى معرفت شناسى محسوب مى شود. آيا علم ما مطابق با واقع است از كجا بدانيم همه علم بشر خطا نيست چه معيارى براى تميز خطا از حقيقت وجود دارد به چه عواملى مى توان اعتماد كرد علوم پايه بشر كدامند ملاك بداهت چيست ملاك مطابقت كدام است آيا امكان ندارد بشر به طور نظام مند دچار خطا باشد به گونه اى كه هيچ گاه متوجه اين خطا نشود فرق خواب و بيدارى در چيست و بالاخره اين كه آيا عقل ما توان رسيدن به واقع را دارد يا خير آيا خطاهاى حس و عقل مى تواند علت ترديد در همه يافته هاى ذهنى اعم از حسى و عقلى شود جواب مبسوط به اين سؤال ها و پرسش هايى از اين قبيل، علمى به نام معرفت شناسى را شكل مى دهد. در واقع معرفت شناسى از انواع علم، ارزشيابى آنها، ملاك صحت و سقم و خطا و صواب آنها سخن مى گويد و نيز از درجه بندى علوم از حيث واقع نمايى آنها سخن به ميان مى آورد. اين سنخ بحث با مباحث علوم ديگر همچون فلسفه به معناى هستى شناسى و فيزيك و شيمى و غير آن تفاوت دارد، زيرا در اين علوم، هدف شناخت واقع است و رسيدن به واقع مورد قبول واقع شده است، ولى در معرفت شناسى، اصل رسيدن به واقع مورد نقد و بررسى قرار مى گيرد. اخيراً پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى كتابى با عنوان «پيشينه و پيرنگ معرفت شناسى اسلامى» به قلم صريح وشيوا «حسن معلمى» منتشر كرده است كه در آن معلمى به تحليل معرفت شناسى پرداخته و تتبعى در باب مسائل آن، تجزيه و تحليل، نقد و بررسى و در مواردى ارائه نظريه خاصى جهت پاسخگويى به شبهاتى كه جنبه اساسى و مبنايى دارند، ارائه داده است. از آنجايى كه تعريف معرفت حقيقى، يقين مطابق با واقع است و اين تعريف داراى دو ركن اساسى است، به اين اعتبار سير مباحث معرفت شناسى در اين كتاب بدين صورت است كه به دو مقوله «يقين» و «مطابقت با واقع» مورد بحث و تحليل قرار مى گيرد. در بخش يقين، مؤلف مباحث شكاكيت، اشكال ها و استدلال ها و شبهات و نقد و بررسى آنها را طرح مى كند و تقسيم علوم به حصولى و حضورى و تقسيم علوم حصولى به تصور و تصديق و انواع آن دو و مبادى پيدايش هر يك را مقدمه بحث دوم يعنى «مطابقت» قرار مى دهد. حسن معلمى در اين اثر در يك تحليل تاريخى سعى كرده مباحث معرفت شناسى را از ابتداى پيدايش در ميان فيلسوفان مختلف طرح كند و بهترين تعريف را گزينش و موارد ديگر را مورد نقد و بررسى قرار دهد. مؤلف ضرورت پرداختن به بحث معرفت شناسى را چنين تبيين مى كند: «از آن جايى كه دغدغه هر انسانى كشف حقيقت و دستيابى به حقايق است، و رسيدن به حقيقت نيازمند ابزار صحيح و كارآمد است، مادامى كه طريق رسيدن به واقع، مشكوك و مورد ترديد باشد، اين سعى و تلاش يا صورت نمى گيرد و يا هميشه موجب شك و ترديد خواهد بود. به اين اعتبار، طرح مباحث معرفت شناسى و ابزار شناخت و ملاك صحت و خطاى ادراك ضرورى است. از طرف ديگر، در طول تاريخ شبهات فراوانى در باب ادراكات بشر و موانع زيادى براى رسيدن به حقيقت ذكر شده است. بى پاسخ ماندن شبهات مى تواند در بخش دين و اخلاق و سياست، مخرب و ويرانگر باشد، لذا پرداختن به مباحث معرفت شناسى، حداقل در حد رسيدن به پايه محكم و مستحكم ضرورى است.» بنا به تحقيق معلمى، به خلاف قرون وسطى و يونان باستان كه هستى شناسى محور اصلى فلسفه بود و معرفت شناسى حالت ضمنى داشت، در عصر جديد اين معرفت شناسى است كه محور مباحث فلسفه جديد قرار گرفته است. فلسفه جديد با دكارت و فرانسيس بيكن شروع مى شود. در اين ميان دكارت در معرفت شناسى از اهميت ويژه اى برخوردار است. زيرا او برخلاف گذشتگان، ابتدا يك مسير شك گرايى را طى كرد و سپس سعى در خروج از آن را داشت. بنابراين در معرفت شناسى، عقل گرايى با دكارت شروع مى شود و با مطرح شدن تجربه گرايى در انگلستان توسط هيوم به شكاكيت مى رسد و شبهات هيوم ، كانت را تحت تأثير قرار مى دهد و مبانى خاصى را در معرفت شناسى ارائه مى كند كه حاصلى جز نسبيت به دنبال نداشت. بعد از كانت نيز معرفت شناسى به عنوان تبيين توانايى عقل در رسيدن به واقع، ديگر به قوت و قدرت گذشته مطرح نشد، بلكه عقل گرايى انتقادى كه حاصلى جز نسبيت نداشت هواداران بيشترى پيدا كرد. اما گويا معرفت شناسى دغدغه اصلى فلاسفه اسلامى نبوده و از زمان مرحوم علامه طباطبايى به بعد به تدريج به صورت مسئله مستقل مورد توجه واقع شده است. حسن معلمى ثبات و تزلزل ناپذيرى موضع عقل در فلسفه اسلامى را دليل چنين رويكردى معرفى مى كند و مى نويسد؛ فيلسوفان مسلمان با تكيه بر بديهيات عقلى، هميشه دسترسى به يقين مطابق با واقع را ممكن و عملى مى دانستند و مباحث معرفت شناسى را تحت عنوان هاى ديگرى چون وجود ذهنى، علم و دفع شبهات پيرامون بديهيات و نقد سخنان سوفسطائيان و امثال آنها طرح مى كردند. به اين اعتبار مى توان گفت كه مباحث معرفت شناسى تحت عناوين ديگرى از زمان كندى و فارابى در فلسفه اسلامى مطرح بوده است و مطالب و نكات پر اهميت و دقيقى از جانب فلاسفه مسلمان در اين باب به جاى مانده كه مى توان با آنها يك معرفت شناسى منسجم را پايه ريزى كرد، چنان كه مرحوم علامه طباطبايى و شهيد مطهرى و ديگر بزرگان فلسفه اسلامى چنين كردند. در زمان مرحوم علامه، به لحاظ وجود شبهات فراوان معرفت شناسى و تأثير آنها در حوزه هاى ديگر معرفتى، مرحوم علامه و شهيد مطهرى به طور منظم و با عناوين مشخصى به اين علم انسجام بخشيدند و مطالب پراكنده فيلسوفان مسلمان را با تحليلى تاريخى مورد طرح و بحث قرار دادند و اين كار توسط ديگران ادامه پيدا كرد و اكنون اگر چه با حجم قابل توجهى از مباحث مربوط به معرفت شناسى اسلامى مواجه هستيم ولى هنوز اين علم نيازمند تكميل، تبيين و تفصيل است. كتاب «پيشينه و پيرنگ معرفت شناسى اسلامى» را نيز مى توان تلاشى در اين راستا به شمار آورد كه در آن مؤلف سعى كرده با استفاده از مطالب فلاسفه مسلمان و نظر به شبهات موجود، مباحث مختلف را طرح، پاسخگوى اشكالات موجود باشد و بدين منظور با گفتارى گزيده و سخنى بى حاشيه مجموعه اى فراهم آورده است كه هم براى مخاطب عام پر نكته است و هم براى اهل نظر قابل تأمل به نظر مى رسد.
|