دوشنبه ۲۶ فروردين ۱۳۸۷ - ۷ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Mon, Apr 14, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
دانش
ماجرا
قاب عكس۱
بانو
نگاهى به مجموعه شعر كودك و نوجوان «بچه هاى جهان» از محمود كيانوش
به انگيزه درگذشت آنتونى مينگلا در سن ۵۴ سالگى
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند: «كشتن مرغ مينا» [هارپرلى]
نگاهى به مجموعه شعر كودك و نوجوان «بچه هاى جهان» از محمود كيانوش
داد قصه را به آفتاب!
357264.jpg
] يزدان مهر [

* يك
«بيا، اى خوش خبر باران اسفند،
سلام سبز فروردين بياور؛
براى شاخساران برهنه
فراوان جامه رنگين بياور.
*
بگستر بر زمين فرش زمرد،
بريز الماس تر در جويباران،
كه مى آيد به سوى حجله ى باغ
عروس دلفروز نوبهاران.
*
ببار، اى مهربان بارانِ اسفند،
كه از مهر تو خاكِ ما بهشت است؛
غروبِ گريه ات در سينه ى دشت
طلوع خنده ى ارديبهشت است.
*
براى جشن نوروزى به پا كن
به هر باغى چراغانِ شكوفه؛
به نور قطره هاى پاك بگذار
اميد ميوه در جانِ شكوفه
*
ببار، اى مهربان، تا خاك آرام
شود بيدار از خواب زمستان؛
كشد خميازه، و آنگه دست و رو را
صفايى بخشد از آب زمستان.»
«بچه هاى جهان» مجموعه اى از شعرهاى كودك و نوجوان محمود كيانوش ـ پيش از انقلاب ۵۷ ـ است كه به همت كانون پرورش فكرى پس از انقلاب جمع آورى و منتشر شد. مشكل بتوان باور كرد كه كيانوش با چنين شعرهايى توانسته لقب «پدر شعر كودك ايران» را دريافت كند و بر نسل شاعران كودك و نوجوان پس از انقلاب، تأثيرى شگفت بگذارد. زبان بزرگسالانه اين شعرها و صور خيال به عمد در گرو زبان قدمايى آن [رويكردى كه شايد شاعران بزرگسال را خوش آيد و آن را دال بر حضور استوارى شعرى در اين دسته از آثار كيانوش بدانند!] خوانش آنها را حتى براى نوجوانان نسل اينترنت نيز دشوار مى كند. گرچه پيش از ظهور كيانوش، در «شعر كودك» خبرى از شاعرانگى و شعر نبود و زبان شعرى هر دوره اى را بايد با زبان متداول آن دوره سنجيد اما باز كيانوش در اين قضاوت، چندان پيروزمند پا از صحنه بيرون نمى نهد. بايد پذيرفت كه تأثير كتاب «شعر كودك در ايران» وى بر شاعران بعد از او بيشتر از شعرهايش بوده است. چنان كه جعفر ابراهيمى ـ شاعر و نويسنده كودك و نوجوان ـ مى گويد: «ما بيشتر از شعرهاى كودك كيانوش، از اين كتاب تأثير گرفتيم. خيلى از كارها را كه او به دليل پيشگام بودن نتوانسته بود در شعر خود به انجام برساند به شاعران آينده توصيه كرده بود و ما شاعران پس از انقلاب، به همان توصيه ها عمل كرديم.»
«گفتم: «كبوترجان، بيا
اين بال ها را باز كن!
در آسمان نيلگون
پرواز كن، پرواز كن!»
*
تا دست را بر هم زدم!
او بال ها را باز كرد؛
در آسمان نيلگون
شاد و سبك پرواز كرد.
*
از جلوه ى پرواز او
گويى دل من باز شد؛
همراه او چشمان من
در گردش و پرواز شد.
*
پرواز شاديبخش او
شادى به جانم باز داد؛
جان مرا در آسمان
همراه خود پرواز داد.»
مصطفى رحماندوست ـ شاعر، نويسنده و مترجم آثار كودك و نوجوان ـ مى گويد: «كودكان و نوجوانان روزبه روز سوژه هاشان نو مى شوند و زبان هم تبعيت مى كند از سوژه. من خيلى دوست دارم كه كيانوش باز هم در اين عرصه ادامه بدهد و فعاليت داشته باشد اما پس از سال ها دورى از ايران، از فضاى ايران و از فضاى بچه هاى ايران، ديگر زبانش زبان كودك و نوجوان نيست. شايد ايشان كار درستى كرده كه ديگر خودش را شاعر كودك و نوجوان نمى داند چون بچه ها، خيلى سريع سوژه هاشان، زبانشان، موسيقى كلامى شان عوض مى شود و حضور در شعر كودك و نوجوان نيازمند ارتباط مداوم با آنهاست؛ گرچه بعضى از سوژه ها در گذر زمان دچار تغيير چندانى نمى شوند اما زبان بيان آنها متفاوت مى شود. مسئله ديگر اين است شعرى كه سوژه كودكانه و زبان نوجوانانه داشته باشد، ناموفق است؛ نمى توانيم بگوييم چون زمان اين زبان گذشته براى نوجوان مناسب است! البته بعضى از شعرهاى كيانوش به نظر من هنوز هم زيباست و زبانش هم خوب است: «گندمزار، تو بسيار، زيبايى‎/ هر فصلى، با رنگى، مى آيى» اين شعر، هم كودكانه است و هم زبانش با زبان مخاطب تناسب دارد... به نظر من كيانوش در دوره خودش بهترين كار را انجام داده و شعر كودك را از يك شعر آموزشى، به شعرى كه در آن خيال هست ارتقا داده است.َ»

* دو
«رشته رشته، رشته رشته، برف
پرده پرده، پرده سپيد
از فراز آسمان ژرف
بر زمين كشيد.
دانه دانه، پوش پوش، برف
لايه لايه، چين به چين نشست،
از فراز آسمان ژرف
بر زمين نشست.
تخته تخته دست هاى برف
فرش هاى نقره تار و پود
از فراز آسمان ژرف
بر زمين گشود.»
به نظر مى رسد كه حق با رحماندوست است. نقطه قوت آثار كيانوش در «خيال» است نه در «زبان». «زبان» در آثار او، ميان زبان راحت قابل فهم كودكان و زبان فخيم و ـ البته سهل و ممتنع ـ مورد پسند كلاسيك گويان شعر پارسى، در حال نوسان است اما «خيال كودكانه» ـ گرچه نه در اين زمان ـ در زمان سرايش اين شعرها از زهر اين «ناهمخوانى زمانى» مى كاست و اين دسته از آثار را پيچيده در لفاف نقاشى هاى كودكانه، پذيرفتنى مى كرد. بسيارى از شعرهاى گذشته كيانوش، اكنون فاقد كارآمدى در حوزه كودك و نوجوانان اند دقيقاً به دليل سدى كه «زبان» اين شعرها مقابل مخاطبان امروزى آنها قرار مى دهند و حتى دسترسى به «خيال» را ـ با تمام اوصافى كه رفت ـ مشكل مى كنند. معدود شعرهايى را از كيانوش مى توان يافت كه سادگى زبان در آنها چربيده باشد و اكنون - براى مخاطبان فعلى - خوشايند باشند و روشن كننده تداعى هاى خيال انگيز.
«آب داشت قصه اى زلال،
داد قصه را به آفتاب؛
آفتاب قصه را گرفت،
ابر ساخت از بخار آب،
ابر داشت قصه اى سياه،
داد قصه را به دست باد،
باد، تند و پر صدا، دويد،
پيچ و تاب ها به ابر داد.
قصه ى سياه ابر را
در هوا شنيد آذرخش؛
گفت قصه را به رعد و رعد
قصه را بلند كرد پخش.
قصه ى سياه شد زلال،
آمد از هوا به سوى خاك؛
در كتاب جويبارها
شد روان دوباره روى خاك.
خاك مهربان شنيد و گفت
قصه را براى دانه ها
زير آفتاب، روى خاك
قصه سر زد از جوانه ها.
بشنو از زبان برگ ها
قصه ى زلال آب را؛
با زبان دل بگو سپاس
خاك را و آفتاب را.»
اين دست از شعرهاى كيانوش البته ساده اند و خيال انگيز اما نه چندان پيشنهاددهنده يا حتى داراى منطق روايى! دست به دست شدن يك «قصه» مسلماً ايده جذابى است اما «دليل روايى» مى خواهد. اين دليل روايى را نه مى توان در «جايگاه و پايگاه زبانى» اثر جست وجو كرد ]«قصه» گفته مى شود يا نقل مى شود به كسى تحويل داده نمى شود![ نه در ساز و كار و تمهيدات روايى آن. انتخاب كلمه «قصه» صرفاً به دليل انعطاف اين كلمه و نزديكى اش به فضاى ذهنى كودكان بوده. دليلى كه چندان كافى به نظر نمى رسد آن هم براى شاعرى كه هنوز هم به عنوان يك نظريه پرداز شعر كودك، داراى آراى قابل توجهى است.

* سه
كيانوش در «شعر كودك در ايران» مى نويسد: «كودك زيبايى كلام را در موسيقى بازمى يابد. كودك معانى را با موسيقى مى آموزد. هنگامى كه سخن گفتن را در حد معانى قابل ادراك جهان خود آموخت، بيشتر به سخنى مى گرايد كه سرشار از موسيقى و زيبايى باشد چه كارش به اين كه آن سخن در جهان پرانديشه بزرگ ها مبتذل است. معيارهاى كودك براى زيبايى صوتى هنوز بر پايه منطق استوار نشده است. در آن سخن سرشار از موسيقى ابتذال نمى بيند زيرا كه هوش او هنوز، دريچه اى است گشوده بر گوش او و اگر گوش او را خوش آيد، هوش او را نيز خوش مى آيد.»
شايد به همين دليل است كه بيشترين پيشنهادهاى كيانوش در شعر كودك، معطوف «پيشنهادهاى موسيقايى» اوست و كوتاه و بلند كردن اوزان عروضى و خلق شكل هاى جديد موسيقى كلامى؛ گرچه اين پيشنهادها اغلب در شعرهاى پيروان او همه گير نشد و آنان به روند عادى ظهور موسيقى در شعر كودك مقيد ماندند اما اين راه هنوز براى نسل بعد گشوده است.
«بگذار چشمت
در آسمان چهره ات، شاد
مانند خورشيد،
بخندد.
بگذار خورشيد
با خنده هاى گرم و آزاد
بر اخم شب راه
ببندد.
بگذار لب ها
مانند باغ در بهاران،
از شاخه ها گل
ببخشند.
گل هاى حرفت،
از مهربانى خورده باران،
در باغ چهره
برخشند.»
«بچه هاى جهان» يك سند تاريخى است از دوره اى كه شعر كودك تازه مى خواست خود را «تعريف» كند. در اواخر دهه ۴۰ شمسى، تقريباً و تحقيقاً از «شعر كودك» اثرى نبود. اگر بود متونى بود از صبحى و يمينى شريف و زاغكى قالب پنيرى ديد و... همين! كيانوش شاعر و نويسنده و مترجم آثار بزرگسال موقعى كه در آموزش و پرورش، موظف به انتشار مجلات «پيك» شد، گمان مى كرد كه مى تواند شعر و داستان موردنياز مجله را از آثار شاعران و نويسندگان آن روزگار تأمين كند اما به زودى دريافت غير از دو، سه اثر از دفتر شعر «پروين دولت آبادى» ـ كه آن هنگام به عنوان شاعر بزرگسال شناخته مى شد ـ اثرى مناسب براى كودكان در دسترس نيست. پس براى توليد شعر كودك از صفر شروع كرد... و اكنون اين «گونه» شعرى چندان بالنده شده كه آثار خود وى در پرتو اين نوادگان ادبى، كم فروغ مى نمايد! خب! چنين است رسم سراى درشت!
به انگيزه درگذشت آنتونى مينگلا در سن ۵۴ سالگى
عاشق ديوانه وار سينما
357267.jpg
] ترجمه‎/ شيلا ساسانى نيا [

درگذشت غيرمترقبه آنتونى مينگلا فقدانى مهم براى سينماى جهان است كه يكى از فيلمسازان مستعد و صاحب فكر خود را در اوج فعاليت و رونق حرفه اى اش از دست داد. اين كارگردان - فيلم نامه نويس ۵۴ ساله يكى از پيشگامان سينماى صاحب تفكر بود كه همواره در اوج تواضع از بسيارى ها تأثير پذيرفت و براى بسيارى ديگر نيز الهام بخش بود. او بخاطر سال ها فعاليت در عرصه تئاتر خيلى دير به دنياى سينما معرفى شد اما هرگونه شك و شبهه اى در مورد قابليت هاى كارگردانى او پشت دوربين با نخستين تجربه كارگردانى اش كه فيلم «حقيقتاً ديوانه وار عميقاً» بود به سر آمد. اين فيلم منتقدان را در ظهور استعدادى استثنايى و يك صداى تازه در دنياى سينما آگاه كرد و با سابقه اش در تئاتر خيلى زود به فيلمسازى مبدل شد كه بازيگرانش به او و كارش اعتماد محض داشتند. با فيلم «بيمار انگليسى» خيل جايزه ها از جمله اسكار بود كه او را سرآمد هم نسلانش كرد و فيلم بعدى او «آقاى ريپلى با استعداد» اگرچه جوايز زيادى نگرفت اما همانقدر به لحاظ ساختار و محتوا درخشان بود كه آثار پيشين او. شايد بازيگرى كه بيش از همه از مرگ مينگلا متأثر شد «جودلاو» بود كه او را با فيلم هايى نظير «آقاى ريپلى با استعداد» و «كوهستان سرد» تا سرحد يك بازيگر درجه الف ارتقا داد. آخرين تجربه همكارى آنها با فيلم «شكست و ورود» (۲۰۰۶) بود كه اگرچه پولساز نبود اما از اول هم قرار نبود اينچنين باشد. اين فيلم ظريف عاشقانه با بازى لاو و ژوليت بينوش در نقش يك مهاجر غيرقانونى مينگلا را به آن نوع و فضا از درام هاى خود برد كه در لندن رخ مى دادند و در ابتدا با فيلم «حقيقتاً ديوانه وار عميقاً» شروع شدند. رزومه كارى مينگلا اگرچه مثل وودى آلن پربار نيست اما تأثير او بر سينماى بريتانيا غيرقابل انكار است. او به عنوان كارگردان همانقدر پرنفوذ بود كه در مقام تهيه كننده فيلم هايى همچون درام «آيريس» (۲۰۰۱) درباره تأثير مرگبار آلزايمر بر زندگى آيريس مردوخ و يا تريلر «مايكل كلايتون» (۲۰۰۷) . او با رياست بر انستيتوى فيلم بريتانيا سينماى هنرى بريتانيا را رونق بخشيد و فقدان او بر همه آنهايى كه عاشق فيلم اند غيرقابل جبران خواهد بود.
او براى هاليوود پرريسك بود و براى بريتانيا پرهزينه. پس موطن سينمايى او كجاست
|||
عجيب به نظر مى رسد اما وقتى صحبت از سينما و تعلق به يك رگ و ريشه و موطن سينمايى مى شود «آنتونى مينگلا» در بريتانيا خود را غريبه اى بيش نمى داند. اين كارگردان با صداى آشنا و پرحجم خود مى گويد: «در لندن زندگى مى كنم اما پس از «واقعاً، ديوانه وار، عميقاً» ديگر در اينجا فيلمى نساخته ام. كسى را نمى شناسم و از آنچه كه دور و برم در اينجا اتفاق مى افتد خبرى ندارم.»
رو در رو شدن با چنين حقيقتى و هضم آن كمى دشوار است. در سن ۴۹ سالگى مينگلا بى هيچ شكى معتبرترين كارگردان بريتانيايى در آن سوى آب هاست. او اسكار گرفته است و با فيلم «بيمار انگليسى» كه مهمترين كار او در پرونده حرفه اى اش محسوب مى شود نقطه عطفى در رنسانس سينمايى بريتانيا رقم زد. او در سال ۲۰۰۳ به سمت مدير انستيتو فيلم بريتانيا كه يك نهاد دولتى حافظ و ناظر بر فرهنگ سينما فعاليت هاى مختلف در اين زمينه است منصوب شد و با اين توصيفات شايد نتوان كسى را اينچنين به قلب صنعت فيلمسازى بريتانيا نزديك تر يافت. از سوى ديگر در آنچه كه او مى گويد حقيقتى نهفته است. مينگلا حتى اگر خود اعتراف نكرده باشد يك فيلمساز فعال و پركار است و از زمانى كه در سال ۱۹۹۱ نخستين فيلم تحسين شده خود «واقعاً، ديوانه وار عميقاً» را ساخت ذكاوت و بينش سينمايى او و نيز تخيلات بى حد و حصرش او را از مرزهاى سينمايى كشور خودش دور كرد تا بودجه هاى هنگفت تر وتمايل براى پذيرفتن ريسك را با سينماى مستقل آمريكا تجربه كند. «بيمار انگليسى» او را در صف مقدم فيلمسازان شناخته شده جهانى قرار داد و فيلم دنباله رو آن «آقاى ريپلى با استعداد» توانايى او براى دخل و تصرف در سبك سينمايى و نيز رو كردن استعدادهاى بالقوه بازيگران تراز اول را نشان داد.
ديگر كار مهم سينمايى او با نام «كوهستان سرد» نيز در ابعادى حماسى شكل گرفت و با هزينه اى بالغ بر ۸۳ ميليون دلار، دو برابر فيلم هاى قبلى اش براى او تمام شد. هر سه فيلم ياد شده پروژه هاى هاليوودى بودند كه توسط كمپانى فيلمسازى ميراماكس سرمايه گذارى و ساخته شدند. او مى گويد: «حقيقت اين است كه قرار نبود هيچ كدام اين فيلم ها را ميراماكس بسازد. بيمار انگليسى پروژه كمپانى فوكس بود، ريپلى را قرار بود پارامونت بسازد و «كوهستان سرد» به متروگلدن ماير واگذار شده بود اما وقتى همه آنها از ساخت فيلم هايم شانه خالى كردند ميراماكس تنها كمپانى اى بود كه ريسك كرد و گفت حاضريم فيلم شما را بسازيم. هيچ كس نمى خواست كوهستان سرد را بسازد همينطور ريپلى و يا بيمار انگليسى را. اين نشان مى دهد كه آنجا آنقدرها هم براى پروژه هاى هنگفت و بلند پروازانه وسعى ندارند.»
مينگلا كه موفقيت حرفه اى اش را مديون اين گونه ريسك ها و حمايت كمپانى ميراماكس مى داند افزود: «وقتى قرار است توى دلتان را خالى كنند نگران هم مى شويد اما گاهى يك فرشته نجات پيدا مى شود. به من مى گفتند قضيه را اينطور ببين: اگر رمان «كوهستان سرد» را بنويسى چاپ و بازاريابى آن به لحاظ هزينه هيچ فرقى با رمانى كه تمام داستان آن در يك اتاق خالى اتفاق مى افتد فرقى نخواهد داشت اما اگر فيلم هر دو را بسازى اختلاف هزينه خيلى زياد خواهد بود. ميراماكس يكى از معدود كمپانى هايى بود كه حاضر شد با اين نوع فيلمسازى من ريسك كند و من بدون آنها آينده اى در سينما نداشتم.»
البته بخشى از حضور كمرنگ مينگلا در سينماى بريتانيا و صنعت فيلمسازى كشور خودش نيز تا حدودى متأثر از ماهيت تيمى است كه با آنها كار مى كند. دفتر فيلمسازى خود او اگرچه در شمال غربى لندن است اما شريك كارى او سيدنى پولاك، كارگردان معروف فيلم هايى نظير «شركت»، «توتسى» و «آنگونه كه هستيم» يك شخصيت شاخص سينمايى در هاليوود است. علاوه بر اين مينگلا در طول همه اين سال ها متناوباً با چهره هاى مهم و با نفوذ در صنعت فيلمسازى آمريكا نظير تدوينگر والتر مورچ، فيلمبردار جان سيل و طراح لباس آن راث كار كرده است. او همچنين وفادارى هنرپيشگانى مثل جودلاو يا فيليپ سيمور هافمن را نسبت به خود دارد تا آنجا كه سيمور هافمن پس از بازى هنرمندانه خود در «آقاى ريبلى بااستعداد» با يك نقش افتخارى كوتاه به گروه هنرپيشگان تواناى «كوهستان سرد» پيوست. مينگلا مى گويد: «اين مسئله هميشه باعث دغدغه خاطر من بوده است؛ چيدن بهترين عوامل توليد و بازيگرى در كنار هم كه حاضر باشند با من به همه جا سفر كنند و كمكم باشند. گاه كارگردان و همزمان با آن فيلمنامه نويس بودن آدم را متعصب و كوته فكر مى كند. بايد گاهى يك گروه حرفه اى و جدى همراهت باشند كه به موقع چيزهايى به تو ياد بدهند و حتى جايى كه لازم باشد خيلى از مسائل را با جديت و صراحت با تو درميان بگذارند. من همينطور از ماهيت بين المللى كارم لذت مى برم: استراليايى ها، ايتاليايى ها، آمريكايى ها، بريتانيايى ها و... صحنه فيلمبردارى يك منطقه آزاد با آدم هايى بى نياز به رواديد سفر است. علاوه بر اين نكته اى هست و آن اين كه اگر با بازيگران ثابت كار كنيم به نظرم مى توان از يك فيلم به فيلم ديگر پيشرفت بسيارى كرد و كار بهترى ارائه داد چون ديگر لازم نيست كه دوباره همه چيز را از اول شروع كنى، زبان سينمايى ات را از نو به همه توضيح بدهى و يا بگويى كه از آنها چه انتظارى دارى. مثلاً من خودم شخصاً كار با سيمور هافمن را دوست دارم و چرا كه نه. او سطح كارم را ارتقا داده است و اين همان هدفى است كه سعى دارم به آن برسم. پس كار با او يك جور خدمت به خودم هم بوده است. علاوه بر اين بحث مرام و وفادارى هم هست. آنها در طول همه اين سال ها با من و در كنار هم بوده اند و من حال خودم را مديون آنها مى دانم.»
«كوهستان سرد» با اقتباس از رمانى نوشته چارلز فرازير كه پرهزينه ترين پروژه سينمايى مينگلا بوده است، نمونه خوبى از اين مشاركت جمعى و سازنده بوده است اگرچه اضافه شدن چند ستاره ديگر همچون نيكول كيدمن و رنه زلوگريتم بازيگران او را باز هم يك درجه به لحاظ كيفى ارتقا داد. اين فيلم با همبازى شدن ستارگان تراز اولى همچون جودلاو و نيكول كيدمن در كنار هم اگر چه سر و صداى زيادى به پا كرد اما براى مينگلا نقطه قوت اين فيلم به جز بازيگران آن نوع اقتباسى است كه ازآن شده و به نظر او «كتاب و رمان» همچنان بهترين منبع براى اقتباس هاى خوب سينمايى هستند ومعتقد است: «من با اين عقيده موافق نيستم كه كتاب هاى بد فيلم هاى خوبى از آب درمى آيند. اين چيزى است كه هاليوود تبليغ كرده و واقعاً چرا بايد چنين چيزى صحت داشته باشد. فكر مى كنم چيزى كه به اين عقيده دامن مى زند كنار گذاشته شدن روايت (Narrative) در ادبيات قرن بيستم است و بيشتر ادبيات مدرن در تقابل با شيوه سنتى روايت و رمان است. رمان در قرن نوزدهم يعنى در روزهاى اوج خود بر محور يك داستان و سرگرم كردن مخاطب با همان يك داستان و سپس استفاده از ساختار و قالب داستان براى انتقال مجموعه اى از اصول و مفاهيم و باورها از جمله حتى عقايد سياسى بود و من عاشق اين كاركرد آن هستم. فيلم نيز وقتى مى تواند يك اثر شاهكار از آب درآيد كه در دستان يك داستانگوى ماهر باشد. در مورد فيلم «كوهستان سرد» تمام تلاش من بر اين بود كه روايت را زنده كنم و به آن جانى دوباره در عالم سينما ببخشم.»
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند: «كشتن مرغ مينا» [هارپرلى]
گزاره هاى منطقى مردم خشمگين!
357192.jpg
] يزدان سلحشور]

* يك
«اتيكوس، جيم و من با آشپزمان كه زنى بود به نام كالپورنيا، در خيابان اصلى شهر زندگى مى كرديم. روابط من و جيم با پدرمان حسنه بود. با ما بازى مى كرد. برايمان كتاب مى خواند. از ما كمى فاصله مى گرفت و رفتارى مؤدبانه داشت.
كالپورنيا چيز ديگرى بود. پوست و استخوان بود؛ چشمانى نزديك بين داشت. دست هايش به پهناى يك لنگه در ولى ازآن سخت تر بود. هميشه مرا از آشپزخانه بيرون مى راند و غر مى زد كه چرا مثل جيم معقول نيستم. در حالى كه مى دانست جيم از من بزرگتر است. درست آن وقت كه من ميل نداشتم به خانه احضارم مى كرد. دعواهاى ما به حماسه شبيه بود، اما هميشه با پيروزى يك طرف. هر بار كالپورنيا فاتح بود، زيرا پدرم جانب او را مى گرفت. از هنگام تولد جيم نزد ما بود و تا آنجا كه حافظه من يارى مى كرد از تحمل وجود قهار و ظالم او ناگزير بودم.
دو ساله بودم كه مادرمان مرد و در نتيجه فقدان او برايم محسوس نبود.
او از خانواده گراهام از شهر مونتگمرى بود. اتيكوس اولين بار كه به عضويت انجمن ايالتى انتخاب شد با او ملاقات كرد. در آن موقع او مرد ميانسالى بود و مادرم ۱۵ سال از او كوچكتر بود. جيم ثمره نخستين سال ازدواج آنها است. چهار سال بعد من به دنيا آمدم و بعد از دو سال مادرم ناگهان بر اثر يك حمله قلبى درگذشت. مى گفتند اين بيمارى در خانواده آنها ارثى است. من او را از دست ندادم، اما فكر مى كنم جيم اين فقدان را حس مى كرد. او را خوب به خاطر مى آورد و گاهى در حين بازى ناگهان آهى طولانى مى كشيد و مى رفت پشت گاراژ تنها با خودش بازى مى كرد. در اين مواقع مى دانستم كه نبايد مزاحمش بشوم.
من تقريباً شش سال داشتم و جيم ده ساله بود. سرحدات زمين بازى ما در تابستان (در فاصله صدارس كالپورنيا) محدود بود از شمال به خانه خانم هنرى لافايت دوبوز دو در از خانه ما بالاتر و از جنوب به خانه رادلى سه در از خانه ما پائين تر. ما هرگز درصدد برنيامديم از اين سرحدات تجاوز كنيم. در خانه رادلى موجود مرموزى اقامت داشت كه كمترين نشانى از او كافى بود براى اين كه نفس ما بند بيايد و اما خانم دوبوز در يك كلمه شيطان مجسم بود. تابستان آن سال ديل نزد ما آمد.
يك روز صبح زود مى خواستيم مثل هر روز در حياط عقب شروع به بازى كنيم كه هم جيم و هم من از ميان كلم هاى باغچه خانم همسايه ـ ميس ريچل هاورفورد ـ صدايى شنيديم. به تصور اين كه توله سگى است ـ سگ كوچك ميس ريچل آبستن بود ـ به حصار سيمى نزديك شديم و عوض توله سگ فرضى، كسى را ديديم كه آنجا نشسته است و به ما نگاه مى كند. قدش در آن حال كه نشسته بود، چندان از بوته هاى كلم بلندتر نبود. ما خيره به او نگاه مى كرديم تا به حرف آمد.
ـ «هى»!
جيم به شوخى جواب داد: «هى خودتى!»
ـ «من چارلز بيكر هاريسم. سواد خواندن دارم.»
گفتم: «خوب كه چى »
ـ «فكر كردم دلتون بخواد بدونين كه من خوندن بلدم اگه چيزى داشتين مى تونم براتون بخونم...»
جيم پرسيد: «چند سالته چهار سال و نيم »
ـ «ميرم تو هفت سال».
جيم در حالى كه به من اشاره مى كرد گفت: «خوب اين كه چيزى نيست. سكاوت از وقتى به دنيا آمد خوندن بلد بود. هنوز هم وقت مدرسه اش نشده اما تو هفت ساله به نظر نمى رسى.» ... ديل اهل مريديان از ايالت مى سى سى پى بود. آمده بود تابستان را نزد خاله اش، خانم ريچل، بگذراند... مادرش در يك عكاسى در مريديان كار مى كرد. يك بار عكس ديل را براى شركت در مسابقه «زيباترين كودك» فرستاده بود و پنج دلار برده بود. پنج دلار را به ديل داده بود و ديل بيست مرتبه با آن به سينما رفته بود.
«Tokilla Mockingbird» كه در ايران به دو نام ترجمه شده [«كشتن مرغ مينا» و «كشتن مرغ مقلد»] اثرى شگفت از نويسنده اى است كه داستان هايش در ويرايش نخست و پايانى، حتماً بايد از زيردست فاكنر رد مى شد و درواقع، سيطره نوعى فضاى فاكنرى بر رمان «هارپرلى» مشخص است. گرچه بايد به اين كشف زودهنگام متممى را هم افزود؛ هم فاكنر و هم هارپرلى در فضاى فرهنگى جنوب آمريكا تنفس كرده اند و اين ناحيه كمابيش [حتى تا اكنون،«۲۰۰۸»] بكر و سنتى [نسبت به شمال آمريكا] با رويكردهاى خاص مردمانش به زندگى، دين، مدرنيته و بالاخره «مسئله سياهان» هميشه چشم اندازى عالى و طبيعى براى آثار خلاقه چه در ادبيات و چه در سينما بوده است و در سينما ژانر نيمه مستقل «سياه خوب، سفيد بد» را شكل داده كه تقريباً به طور كامل در انحصار «فرهنگ جنوب آمريكا» و مناطق شكست خورده از نيروهاى شمال در جنگ هاى داخلى قرار گرفته است. آن شكست كه با نام «آزادى سياهان در جنوب آمريكا» و در واقع با انگيزه تفوق اقتصادى ايالت هاى شمالى بر ايالت هاى جنوبى رقم خورد هنوز از خاطره مردمان اين مناطق پاك نشده است و كينه سياهان ـ به عنوان محرك اصلى آن جنگ ـ [بيچاره برده هايى كه وجه المصالحه جنگى اين چنين در سايه اقتصاد، قرار گرفتند!] همچون آتشى كه هنوز زبانه مى كشد در دل هاشان آهن «برترى هاى نژادى» را مى گدازد.
«مى سى سى پى» هميشه كانون دعواهاى نژادى بوده و حتى در عناوين فيلم هايى كه متعلق به اين ژانر نيمه مستقل «مسائل نژادى» است راه يافته است.
[«مى سى سى پى در آتش مى سوزد» كه درباره قتل چند فعال حقوق سياهان به دست مأموران قانون است و با بازى درخشان «جين هاكمن» كه مأمور رسيدگى به اين قضيه است و خودش اهل جنوب است اما ديگر از اين «كثافتكارى ها» خسته شده.]
حضور «مى سى سى پى» ـ به عنوان نماد اين چالش نژادى ـ در ادبيات برمى گردد به آثار مارك تواين و گرچه رويكردهاى اين چنينى در آثار وى بيشتر پس زمينه رمان هايش را تشكيل مى دهد تا محورهاى آنها را، با اين حال، فضاسازى هاى دقيق تواين از جنوب آمريكا، بعدها زمينه ساز سبك دقيق، جزءنگر و تراش خورده فاكنر شد كه ديگر در رمان هايش مسائل نژادى پس زمينه نبود بلكه به يكى از محورهاى عمده ـ و در بعضى آثارش به محور اصلى ـ بدل شده بود. «ويليس ويگر» در «تاريخ ادبيات آمريكا» مى نويسد: «البته سياهپوستان در اين رمان ها نقش عمده اى دارند: چون هم از لحاظ تعداد بر سفيدپوستان ناحيه برترى دارند، و هم از لحاظ احساساتى و روحى تطابق بيشترى با محيط دارند.» او همچنين براى ترسيم گذشته اين جريان ادبى جنوب، كه با فاكنر به اوج خود مى رسد، به توصيف وضعيت آن در دهه هاى پايانى قرن نوزدهم مى پردازد: «علاقه به ادبيات منطقه اى در جنوب سنتى نيرومندتر از نيوانگلند شد. تامس نلسون پيج يا مجموع داستان خود به نام در ويرجينياى قديم (۱۸۸۷) تصويرى با شكوه از جنوب قبل از جنگ هاى انفصال را جاودانى ساخت ... در اين دوره شايد رابطه نوشته هاى منطقه اى ايالات منتهى اليه جنوب با زمينه هايى كه آنها را به وجود آورد به آن سادگى، كه در نگاه نخست تصور مى شود، نباشد. در وهله اول اين آثار جنوب «جديد» يا تازه ساز را نشان مى دهد. قيمتى كه نويسندگان جنوب براى پيدا كردن خوانندگان در سراسر آمريكا و ساير كشورهاى دنيا مى بايست به مجلات و ناشران [ايالات] شمالى بپردازند داشتن تمايل فكرى براى «طرفدارى سالم و جدى از نهضت آمريكايى طلبى» بود. افسانه جنوب پرشكوه قبل از جنگ و قبول نوسازى آن سرزمين مانعى نداشت، ولى بيان رك و راست نارضايى و بررسى اين كه تا چه حد در جنوب به حقوق انسانى احترام گذاشته مى شود و يا مخالفت با بعضى از رسوم محلى جايز نبود. مثلاً «كيبل» [جورج واشنگتن كيبل‎/ روزگار قديم مهاجرنشين فرانسوى (۱۹۷۹) و خاندان گراند يسيمس (۱۸۸۰)] به خاطر مخالفت علنى اش با تبعيضات نژادى مجبور شد بقيه عمر خود را در «نور ثامپتن» ماساچوست بگذراند. ناگفته نماند كه اغلب اين نويسندگان محلى خوانندگان فراوانى در اروپا داشتند: خانم جوئت، خانم فرى من، خانم مرفوى، كيبل، هاريس و ديگران در هر دو سوى اقيانوس اطلس خواننده داشتند.» در چنين موقعيتى، عبور از خط قرمز مسائل نژادى، مخصوصاً براى نويسندگان متولد و ساكن جنوب تبعات زيادى مى توانست دربرداشته باشد. تبعاتى كه هارپرلى - كه جاى خود دارد - حتى فاكنر نيز از آن در امان نبود. ويل دورانت در توصيف اين وضعيت پيچيده مى نويسد: «سال ،۱۹۵۶ فاكنر در نامه اى به مجله لايف، با حمايت و طرفدارى از يگانگى و تساوى سياه و سفيد، خشم همسايگان سفيدپوستش را نسبت به خود برانگيخت. او را «ويلى فاكنر گريان» لقب دادند، نامه هايى پر از دشنام برايش فرستادند، تلفنى بد و بيراه بارش كردند. او به مقابله برخاست و برابرى شرايط آموزشى براى همه را تقاضا كرد؛ از فضايل سياهان ستايش كرد و كليساهاى جنوب را به سبب بى پاسخ گذاشتن فرياد عدالتخواهى سياهان به باد ملامت گرفت. در همان زمان، با تكرار نظر استيونس، كه اين مسئله را نمى توان با فشار شمالى ها بر جنوبى ها حل كرد، بسيارى از دوستانش را در شمال از دست داد.»
هارپرلى در ۱۹۲۶ در «مونروويل» يكى از شهرهاى ايالت آلاباما به دنيا آمد. تحصيلات خود را، در رشته حقوق، در دانشگاه آلاباما به پايان رساند. مدتى در نيويورك زندگى كرد. تا پيش از آغاز نويسندگى، در يك مؤسسه هواپيمايى كار مى كرد. «كشتن مرغ مينا» در ۱۹۶۰ برنده جايزه پوليتزر و از ۱۹۶۰ تا ۱۹۶۵ ده بار تجديد چاپ شد و بيش از پنج ميليون نسخه از آن به فروش رفت. «همه گيرترين شاهكار ادبى آمريكا بعد از بر باد رفته» اين يكى از تيترهاى اصلى اكثر نشريات پرتيراژ آمريكا در ۱۹۶۱ بود. «بر باد رفته» نيز درباره «جنوب» بود اما زاويه ديد آن و انگيزه هاى روايى اش بسيار متفاوت بودند. «بر باد رفته» تجليلى از سنت هاى جنوب بود در حالى كه رمان هارپرلى، نقد جدى اين سنت ها و نگاهى دوباره به دستاوردهاى مدرنيته در اين منطقه بود. موفقيت اين رمان باعث شد كه هاليوود به فكر بيفتد موفقيت فيلم «بر باد رفته» را بار ديگر در تكرار كند. اما اثر هارپرلى نمى توانست بدل به يك «افسانه پريان جهان نو» ديگر با بازى «ويويان لى» ديگرى شودكه كلارك گيبل، شاهزاده و در عين حال، ديو آن باشد. «كشتن مرغ مينا» در نهايت بدل به فيلمى پرمخاطب شد كه «گريگورى پك» درهمان شمايل آقامنش آشنايش در آن، نقشى تعيين كننده داشت و نظرگاه دختر بچه شش ساله رمان هم در آن، از دست رفته بود و تنها ايده به جا مانده از رمان هارپرلى، ايده «مسائل نژادى» اش بود؛ در حالى كه رمان، از ايده هاى مختلفى برخوردار بود و به شكلى آرام، مطمئن و در پاره اى از «فصل ها» نامحسوس، به ايده «سياه مظلوم» مى پرداخت و همين امر عمق ويژه اى به آن مى داد كه هنگام ديدن فيلم، جاى خالى اش حس مى شد. گريگورى پك - بى گمان - در اين فيلم نيز سيماى سينمايى اش پذيرفتنى بود و پرمخاطب، اما خوانندگان رمان دريافتند كه شباهت قابل ملاحظه اى ميان او و «ايتكوس فينچ» - وكيل اين رمان لبريز از تنش هاى قومى - وجود ندارد!
* دو
- پسر، زود حرفت را پس بگير!
اين دستور را من خطاب به سسيل جيكوبز صادر كردم و همراه آن روزهاى دشوارى براى من و جيم شروع شد. مشت ها را گره كرده و آماده زد و خورد بودم. ايتكوس اتمام حجت كرده بود كه اگر بشنود يك بار ديگر كتك كارى كرده ام، پوست از سرم خواهد كند. براى اين قبيل كارهاى بچگانه ديگر بزرگ شده بودم و هرچه زودتر ياد مى گرفتم به خودم مسلط شوم بهتر بود. من اين توصيه را اغلب فراموش مى كردم. اين بار سسيل جيكوبز موجب شده بود كه آن را فراموش كنم. روز قبل در حياط مدرسه ادعا كرده بود كه پدرم از كاكاسياه ها دفاع مى كند. من انكار كردم. ولى از جيم پرسيدم: «منظورش از اين حرف چيه »
- هيچى . از اتيكوس بپرس بهت مى گه.
همان شب موضوع را با اتيكوس در ميان گذاشتم: «اتيكوس، تو از كاكاسياه ها دفاع مى كنى »
- البته دفاع مى كنم. اما، سكاوت، هيچ وقت نگو «كاكاسياه» اين جور حرف زدن زشته.
- تو مدرسه همه اين جور مى گن.
- بسيار خوب، از اين به بعد همه به استثناى يك نفر...
- اگه نمى خواى من اين جور حرف ها را ياد بگيرم، چرا من را مدرسه مى فرستى
از نگاه نوازشگر و خندان پدرم خواندم كه منظورم را دريافته است. على رغم سازشى كه با هم كرده بوديم، مبارزه من براى نرفتن به مدرسه از همان روز اول به انحاى مختلف ادامه داشت. گاهى به بهانه غش و ضعف، گاهى به بهانه سرگيجه و گاهى به بهانه دل درد. حالا نگرانى جديدى شروع مى شد. «اتيكوس، همه وكلا از كاكا... معذرت مى خوام، از سياه ها دفاع مى كنند »
- البته كه مى كنند.
- پس چرا، سسيل گفت تو از آنها دفاع مى كنى همچه حرف مى زد كه انگار قاچاقچى شدى.
اتيكوس نفس عميقى كشيد و گفت: «مطلب خيلى ساده است. من وكيل يكى از سياه ها هستم به اسم تام رابينسون. خونه اش تو محله پشت آشغالدونى شهره. عضو كليساى كالپورنياست و كالپورنيا كه فاميلش را خوب مى شناسه، مى گه مردم خيلى سر به راه و خوبى هستند. سكاوت، تو هنوز بچه اى و از خيلى چيزها خبر ندارى. تو اين شهر خيلى ها عقيده داشتند كه من واسه دفاع از اين مرد زياد كوشش نكنم. مورد، مورد خاصيه اما عجالتاً تا تابستون به محكمه نمياد. جان تيلر محبت نشون داد و با تعويق وقت محكمه موافقت كرد...»
- اگه اجبارى نيست، چرا از اين سياه دفاع مى كنى
- به چند دليل قبل از همه اگه دفاع نمى كردم ديگه نمى تونستم سرم را تو اين شهر بلند نگه دارم نمى تونستم شايستگى نمايندگى مى كمب را داشته باشم و حتى نمى توانستم به تو و جيم امر و نهى كنم.
- يعنى اگه تو از اين مرد دفاع نمى كرد، ما ديگه مجبور نبوديم به حرفهات گوش بديم
- تقريباً!
- چرا
- واسه اين كه ديگه حق نداشتم توقع داشته باشم به حرفهام گوش بدين...»
از يك نظر، رمان هارپرلى داراى موقعيتى كليشه اى است يعنى چيز تازه اى به گذشته ادبى خود نمى افزايد چرا كه همان عناصر پيشين كه در آثار ديگرى همچون «كلبه عمو تم» هم قابل ردگيرى است در آن «اجرايى» شده و «سياه مظلوم»، «جمعيت خشمگين»، «مدافعان سفيدپوست حقوق سياهان»، «درس هاى اخلاقى درباره تساوى انسان ها»، «جذابيت يك محاكمه جنايى» و «پايان در نوسان، ميان خوشى و ناخوشى» در آن داراى بسامد كاربردى بالايند؛ اما نبايد از ياد برد كه همه اين عناصر در قاب نگاه يك دختر بچه شش ساله، به ما نشان داده مى شود كه پيش از روايت اين داستان به ما مى گويد كه ديگر در اين سن نيست. بنابراين بسيارى از نقطه نظرات بزرگسالانه اش پذيرفتنى مى شود. چرا كه رمان ميان روايت يك بزرگسال و يك كودك در حال رفت و برگشت است. روايت از نگاه كودكان را پيش از هارپرلى، «تواين» آزموده بوده و موفقيت بزرگى هم به دست آورده بود و پس از او، روايت از منظر يك دختر نوجوان را خواهرزاده اش «جين وبستر» در «بابا لنگ دراز» با موفقيت پشت سر نهاده بود. «بربادرفته» و«زنان كوچك» نيز روايت شان ميان روايت از منظر دختران جوان و نوجوان در نوسان بود. بنابراين هارپرلى، خواست و توانست جهان مردانه فاكنر را كه عميقاً وابسته به سنت هاى مردسالانه جنوب بود در رمان زن محور خود به چالش بطلبد. او مى دانست كه رفتن راه فاكنر يا حتى «فلانرى اوكانر» [با فضايى مرد محور اما با حضور بيشتر زنان]، او را به نقطه اى در ديدرس منتقدان يا مخاطبان خاص و عام رمان نمى رساند. مسيرى را هم كه «ژولين گرين» آزمود با خلق و خوى او جور در نمى آمد. با اين كه سرگرمى اوقات فراقتش گردآورى خاطرات روحانيون مسيحى قرن نوزدهم بود، نمى خواست رمان هايش به عرصه اى براى چالش مذاهب مختلف مسيحى بدل شود. او يك گزارشگر بود كه مى خواست سيمايى واقعى از جنوبى واقعى نشان دهد و البته به شگردهاى ادبى استاد [فاكنر] التزام عملى داشت و نيز سعى مى كرد كه از نگاه روشنفكرانه به نگاهى عامه فهم نزديكتر شود. شايد به همين دليل بود كه فروش اين كتاب وى بيش از فروش بخش اعظم آثار فاكنر در آمريكا بود كه ستايشگرانش عموماً فرانسوى و منتقدانش عموماً آمريكايى بودند!
* سه
اين قصه، در سينما از «تولد يك ملت» شروع شد. «گريفيث» در اين اثر استادانه - كه به روايتى تولد هنر سينما بود - به معناى اخص كلمه يك نژادپرست بود! فيلم درباره «سياهان بد» كه جامعه آمريكا را به لجن كشيده بودند، درباره آبراهام لينكلن شيطان صفت كه دست سياهان را در سياست كشور بازگذاشته بود و همچنين كوكلاس كلان هاى مهربان و شريف بود! [با همين صراحت و روشنى و وقاحت!] فيلم با فروش خوبى در آمريكا - مخصوصاً در سينماهاى جنوب آمريكا- مواجه شد و گريفيث را به عنوان يكى از اسطوره هاى هنرى تاريخ سينما جاودانه كرد. [يكى از معدود موارد نتايج غيراخلاقى تاريخ كه معمولاً عموميت ندارد اما اين بار، اتفاقى پيش آمد!] گريفيث، بعدها دو فيلم ساخت كه در اولى به شكل تلويحى از نقطه نظراتش در «تولد يك ملت» عذرخواهى كرده بود [به نام «تعصب» با پس زمينه تاريخى] و در دومى كه درباره جنگ جهانى اول بود، در يكى از صحنه ها سربازى سياهپوست با از جان گذشتگى جان يكى از همقطارهاى سفيدش را نجات مى داد! اين فيلم، هم آب توبه اى بود بر سر سياهپوستان آمريكا و هم آبروى از دست رفته خودش!
پس از «تولد يك ملت»، طبق يك قانون نانوشته در هاليوود، هميشه «سياهان» مظلوم نمايش داده مى شدند و اگر شخصيت منفى، سياهپوست بود يك شخصيت مثبت سياهپوست هم در طرف «خوب»ها بود تا توهم «نژادپرستى» برطرف شود! تعداد آثارى كه از اين قانون نانوشته تخطى كرده اند بسيار اندك است. در ژانر نيمه مستقل «سياه بد- سفيد خوب» كه گاهى اوقات با ژانر «محاكمه»اى نيز تلفيق مى شود يك مورد مشهور مى توان يافت [فيلم «بركه» با بازى شون كانرى كه سياهپوست خاطى واقعاً يك كودك آزار جانى است و البته در آن فيلم هم، يك سياهپوست خوب در نقش پليس ديده مى شود!] و در ژانر پليسى، فيلم «روز تمرين» را با بازى «دنزل واشنگتن» كه پليس سياهش واقعاً يك «منفى» تمام عيار است!
فيلمى كه از رابرت ماليگان در دسامبر ۱۹۶۲ به پرده نقره اى راه يافت، بيش از آن كه در قاب رمان هارپرلى قابل توصيف و تفسير باشد، در زمره فيلم هاى همان ژانر نيمه مستقل نژادى و تلفيق آن با ژانر دادگاهى است.
يك وكيل خوش سيماى سفيد [گريگورى بك] درگير يك محاكمه نفس گير مى شود كه بايد از يك متهم سياهپوست [بروك پترز] دفاع كند اما جامعه سفيد خواهان مرگ سياهپوست است آن هم بدون هيچ محاكمه اى!
در اين فيلم خوش ساخت، نظرگاه دختر وكيل تقريباً از دست رفته بود آن «فيلتر ذهنى» سكاوت، كه جهان را از ارتفاع و زاويه ديد خود مى بيند و بنابراين بسيارى از وقايع، كليشه ها و رويكردها جذاب تر و واقعى تر از نمونه هاى اصلى خود در جهان بزرگسالان جلوه مى كنند، بدل به خاطره اى محو در ذهن كارگردان و فيلمنامه نويس [هرتون فوته] مى شود!
فيلم على رغم زرق و برق اش، متناسب با بودجه اى كه صرف ساختن آن شده، واجد ارزش هاى هنرى نيست و تأثيرگذارى اش به مراتب از فيلم «خشم» [فريتس لانگ‎/ كه جاى يك متهم سياهپوست با يك سفيدپوست عوض مى شود تالانگ به اين نتيجه برسد كه مشكل در رنگ پوست نيست بلكه در نگاه مردم جنوب به «اخلاق»، «مقوله گناه» و «پرهيزگارى اجتماعى» است] و «گمشده در غبار» كه براساس يكى از آثار فاكنر و با بازى درخشان وودى استرود ساخته شد، كمتر است.
با اين حال نبايد از ياد برد كه اين فيلم، يك اثر كلاسيك است با ويژگى هايى كه در هر اثر كلاسيك ديگرى قابل جست و جوست؛ مثل مكث هايى كه از تئاتر آمده يا فيلمبردارى و صدابردارى عالى كه جدا از ارزش هاى كارگردانى يا فيلمنامه نويسى حائز اهميت اند. فيلم متوسط رابرت ماليگان براى تماشاگران قرن بيست و يكمى خود يك «سورپرايز» نيز به همراه دارد؛ يك بازيگر جوان كه نقش اش چندان محورى نيست اما اكنون به عنوان يك بازيگر صاحب سبك و كارگردانى با آثارى قابل تأمل شناخته مى شود. وكيل فيلم «پدرخوانده» يادتان هست آرچر بورادلى «كشتن مرغ مينا» رابرت دووال است؛ چهره اى هميشه آشنا براى كسانى كه به بازيگرى به سبك «آكتورزاستوديو» عشق مى ورزند و احتمالاً آن را به بازى متكى به «تيپ» كه «گريگورى بك» يكى از مظاهرش بود، ترجيح مى دهند!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |