دوشنبه ۲۶ فروردين ۱۳۸۷ - ۷ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Mon, Apr 14, 2008
تاريخ
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
دانش
ماجرا
قاب عكس۱
بانو
رويدادهاى مهم خاورميانه ازسقوط امپراتورى عثمانى تا به امروز
يك امپراتورى در بستر انحطاط
محسن ميرزايى

357114.jpg
همه دولت هاى استعمارى بزرگ اروپا در كمين نشسته بودند تا قلمرو امپراتورى عثمانى را مثل گوشت قربانى ميان خود تقسيم كنند.
در گزارش هاى پيشين نوشتيم كه: بنيانگذار سلسله عثمانيان، سركرده يكى از اميرنشين هاى كوچك آسياى صغير بود به نام عثمان، كه در سال ۱۲۹۹ ميلادى، به عنوان نخستين سلطان عثمانى بر تخت سلطنت نشست. او و جانشينانش با جنگاورى و جسارت و تدبير و سياست، در مدتى نسبتاً كوتاه امپراتورى اسلامى بزرگى را بنيان نهادند كه اروپاى مسيحى را به وحشت انداخت. اما اين امپراتورى مقتدر اندك اندك رو به انحطاط نهاد. دليل عمده اش نيز سازگارى با واقعيات زمانه و غفلت از تغيير و تحول بود. برخى از سلاطين و نخبگان جامعه عثمانى اين نكته را دريافتند و درصدد برآمدند كه به سلطنت خودكامه، سرو سامان و نظم و نظامى بخشيده كه يكى از آنان سلطان «عبدالمجيد اول» بود كه فرمان اصلاحات يا «تنظيمات خيريه» را صادر كرد.
پس از سلطان عبدالمجيد اول برادرش عبدالعزيز (سلطان سى و دوم) جانشين او شد، در عهد وى نفوذ روسيه كه از ۱۸۷۰ ميلادى جانشين نفوذ فرانسه و انگلستان شده بود، روزبه روز در استانبول افزايش مى يافت و سفير روسيه غالباً نظر خود را به دولت عثمانى تحميل مى كرد.و نيز روسيه مى كوشيد كه در ميان اتباع عثمانى اسلاوها، مردم آلبانى و حتى اعراب و مصريان تخم نارضايتى بپاشد. با وجود بحران هاى داخلى، اجراى سياست اصلاحى معروف «تنظيمات» ادامه يافت اما كوشش هايى كه براى اصلاحات اقتصادى مى شد بى نتيجه ماند و دولت ورشكسته سلطان از پرداخت سود وام هاى گزافى كه دولت عثمانى از اروپاى غربى گرفته بود امتناع كرد؛ در نتيجه، قسمتى از عايدات دولت عثمانى تحت تسلط دولت هاى خارجى درآمد. رومانى، صربستان و مصر عملاً مستقل شدند و انقلاباتى در بوسنى و هرزگوين و بلغارستان روى داد. مجموعه اين اوضاع، عموم مردم را از سلطان، ناراضى كرد و عاقبت «مدحت پاشا» روى كار آمد و او سلطان را وادار به استعفا به نفع برادرزاده اش سلطان مراد پنجم كرد (مارس ۱۸۷۶ ميلادى). چند روز بعد هم گفته شد كه سلطان عبدالعزيز خودكشى كرده است در دوره عبدالعزيز، با وجود انحطاط سياسى، فرهنگ عثمانى تجديد حيات كرد. در دوره عبدالعزيز مدارس مهم و متعددى تأسيس شد و جرايد در پيشرفت رشد سياسى عثمانيان كوشيدند.
سلطنت سلطان جديد سه ماه بيشتر طول نكشيد، زيرا او دچار آشفتگى و عدم تعادل دماغى شد (قبلاً نيز نشانه هاى ضعف روحى و روانى در او ديده شده بود). مدحت پاشا مجبور شد به حكم پزشكان و به فتواى علما، سلطان مراد پنجم را نيز از سلطنت خلع كند. در بركنارى سلطان كه آشكارا بيمار روانى بود- اعضاى سازمان «جوانان ترك» نيز كه يك سازمان آزاديخواه بود، نقش عمده اى داشتند. جانشين مراد، سلطان عبدالحميد دوم (سلطان سى و چهارم)- برادر مراد و پسر سلطان عبدالحميد اول بود. او با همكارى مدحت پاشا، براى جلوگيرى از مداخلات دولت هاى مقتدر اروپايى، يك كنفرانس بين المللى در «استانبول» ترتيب داد و در روز افتتاح آن (۲۳ دسامبر ۱۸۷۶) بر طبق يك فرمان به نام «خط همايون» نخستين قانون اساسى عثمانى را كه در آن نظام پارلمانى با دو مجلس پيش بينى شده بود، اعلام كرد. پارلمان در مارس ۱۸۷۷ تشكيل گرديد اما از فوريه ۱۸۷۸ تا مدت ۳۰ سال تعطيل بود.
در سلطنت «عبدالحميد دوم»، عثمانى گرفتار دو جنگ شد: يكى با روسيه ديگرى با يونان. اين جنگ ها موجب تحميل پيمان هايى به عثمانى شد كه در نهايت به تجزيه امپراتورى عثمانى منجر گرديد. عبدالحميد براى حفظ باقى مانده امپراتورى خود با آلمانى ها از در دوستى درآمد. صاحب منصبان آلمانى ساختار ارتش عثمانى را تجديد كردند، ولى «جوانان ترك» به سبب استبداد سلطان در ۱۹۰۸ شورش نموده و سلطان را وادار به اجراى قانون اساسى سال ۱۸۷۶ نمودند. در ۱۹۰۹ عبدالحميد از سلطنت خلع شد و برادرش سلطان «محمد پنجم» به جاى او نشست.
سياست عبدالحميد دو ركن مهم داشت. يكى استبداد مطلق كه منجر به مداخله مستقيم سلطان در همه امور - كه قبلاً به دست صدراعظم ها اداره مى شد- گرديد و شبكه پيچيده اى از جاسوسى و خبرچينى و سانسور فوق العاده تأسيس شد. ديگرى فكر اتحاد اسلام كه به بهانه آن عبدالحميد مى خواست خود را حامى اسلام و خليفه مسلمانان قلمداد كند. كسانى اين افكار را در وى تقويت مى كردند يكى سيدجمال الدين اسدآبادى بود كه سلطان مدت كوتاهى به وى ارادت مى ورزيد و ديگرى يك تبعه سرشناس مجارستانى به نام «آرمينيوس وامبرى» كه مشوق افكار ماليخوليايى سلطان عثمانى بود. پيروزى حزب «ترك هاى جوان» موجب عزل سلطان عبدالحميد دوم و به سلطنت رسيدن سلطان محمد پنجم شد كه پسر سلطان عبدالحميد اول بود و به «رشاد» شهرت داشت. او كه سى و پنجمين سلطان عثمانى بود و در سال ۱۹۰۹ به سلطنت رسيد در زمان سلطنت برادرش عمداً در عزلت و انزوا گذاشته شده بود و نه تنها كسى جرأت نداشت از او سخنى بگويد بلكه نام كسى را هم كه به «رشاد» موسوم بود، نمى شد در حضور سلطان بر زبان آورد. در زمان اين سلطان نفوذ دولت عثمانى در «بوسنى» و «هرزگوين» به كلى برچيده شد. در ۱۹۰۹ بلغارستان اعلام استقلال كرد. آنگاه عثمانى طرابلس و غرب و مقدونيه و «سالونيك» و «ادرنه» را از دست داد. در اين زمان «كميته اتحاد و ترقى» كه مى خواست سر و سامانى به اوضاع بدهد بيش از پيش نفوذ يافت و هنگامى كه جنگ جهانى اول در سال ۱۹۱۴ آغاز شد، دولت عثمانى - كه در آغاز بيطرف مانده بود- زير فشار «كميته اتحاد ترقى» از متفقين (بريتانيا، فرانسه، روسيه و ...) كناره گرفت و به دول اروپاى مركزى (آلمان و اتريش) پيوست. بدينسان دولت عثمانى مجبور شد كه در مصر و عراق و مرزهاى ايران و روسيه با متفقين بجنگد.

نقش سلطان عبدالحميد ثانى در شكل گيرى «اتحاد اسلام»
357177.jpg
«اتحاد اسلام» كه برخى معتقدند پيشينه آن به دوران نادرشاه افشار مى رسد، از جمله اقداماتى بود كه سلطان عبدالحميد ثانى و سيدجمال الدين اسدآبادى به انجام آن همت گماشتند. البته اهداف اين دو از به ثمر رسيدن چنين تفكرى يكسان نبود. سلطان عبدالحميد در دوران سلطنت طولانى خود كه همزمان با ناصرالدين شاه، مظفرالدين شاه و محمدعلى شاه بود، بسيارى از متصرفات و مستعمرات اروپايى و آفريقايى امپراتور عثمانى را از دست داده بود و از اين رو درصدد بود كه اين خسران بزرگ را به هر ترتيب كه ميسر باشد جبران كند ولى «سيد» به «اتحاد اسلام» مى انديشيد نه تجديد عظمت امپراتورى عثمانى.
شادروان سيد محمد محيط طباطبايى در اثر ارزنده خود به نام «نقش سيد جمال الدين اسد آبادى در بيدارى مشرق زمين» مى نويسد: اتحاد اسلامى كه مورد نظر نادرشاه افشار بود در حقيقت وحدت نظر ميان خلافت عثمانى كه مركز قدرت اسلامى در مغرب شناخته مى شد با (ايران نادرى) بود كه مركز قدرت اسلامى در مشرق محسوب مى گشت. متأسفانه عدم رشد اجتماعى و كوتاه نظرى سياستمداران آن عصر نگذاشت كه به اين آرزوى نادر تحقق داده شود و در همان شب كه رشته عمر او قطع شد رشته اين تلاش هم پاره شد. در فاصله يكصد و پنجاه سالى كه از طرح فكر «اتحاد اسلام» نادرى تا انديشه اتحاد اسلام سيد جمال الدين اسد آبادى مى گذشت وضع دولت ها و ملت هاى اسلامى در سراسر عالم دستخوش تحولى بى سابقه گشت.
دولت عثمانى كه مدت سيصد سال پرچمدار سياست قدرت اسلامى در مغرب بود، تدريجاً در برابر دسايس مشترك دشمنان داخلى و خارجى خود و براى اين كه از تعرض روسيه تزارى محفوظ باشد، دست سياستمداران انگليسى و فرانسويان را در جنوب درياى مديترانه باز گذارده بود. اين بود وضع امپراتور عثمانى و اما در ايران حكومت زنديه و قاجاريه پس از «نادر»، ديگر از عهده جمع آورى اجزاى پراكنده مملكت پهناور خويش برنمى آمد.
پس از مرگ نادر سپاهيان ايران از ايالات مرزى «تركستان شرقى چين» ناگزير به عقب نشينى به خراسان شدند و تدريجاً «نفوذ اسمى» ايران از سمرقند و بلخ و بخارا و خوارزم و خيوه قطع شد و ايالات زرخيز مغرب درياى خزر نيز به دست روس ها افتاد.
در خليج فارس نيز يك قدرت تازه وارد نظامى و اقتصادى اروپايى (انگلستان) همواره مانع اعمال حق سيادت ايران در قلمرو جزاير و سواحل جنوبى بود. ازسوى ديگر امپراتور گوركانيان هند ( كه يك دولت مقتدر مسلمان در شبه قاره هندوستان بود) به دست بازرگانان انگليسى (كمپانى هند شرقى) افتاده بود و نشانى از استقلال و نفوذ اسلامى در آن منطقه به چشم نمى رسيد. ممالك شمالى آفريقا نيز زير نفوذ فرانسه و انگليس افتاده و فقط نامى از «طرابلس غرب» براى عثمانى باقى مانده بود.
بدين ترتيب و در زمانى كه سيدجمال الدين به فكر «اتحاد اسلام» افتاد، تنها نامى از كشورهاى عثمانى و ايران و مراكش به صورت سه حكومت مستقل اسلامى در صحنه روزگار به جا مانده و بقيه اراضى مسلمان نشين در سراسر عالم به طور مستقيم و غيرمستقيم زير بار حمايت استعمار دولت هاى غربى درآمده بود كه از آن ميانه نصيب انگليس و هلند و روس و فرانسه بيش از ديگران بود.
«سيد» درصدد مطالعه وضع مسلمانان روسيه بود و دوستى «كاتاكوف» روزنامه نگار معروف روسى به او اميد تحقق «اتحاد اسلام» را مى داد. سرانجام از راه دريا به خليج فارس آمد تا از راه ايران به روسيه برود. وى مدتى در شهر بوشهر ماند. در اين هنگام «اعتماد السلطنه» منشى ناصرالدين شاه او را از سوى شاه به تهران دعوت كرد. سيد به تهران آمد و چون در ايران زمينه را جهت هيچ گونه فعاليت اجتماعى و سياسى در زمينه هاى مختلف كار «اتحاد اسلام» مساعد نديد به روسيه رفت و سه سال در آن ديار ماندگار شد.
«سيد» بزودى دريافت كه از ايجاد مبارزه ميان روس و انگليس در آسيا براى تحقق بخشيدن به فكر اتحاد اسلام سودى متصور نيست از اين جهت درصدد برآمد كه مركز فعاليت خود را به وطن آورد، قضا را پيش آمدهايى وسيله اين كار را فراهم آورد ولى صراحت لهجه و يكرنگى خاصى كه در فكر و كار داشت به او مجال بهره بردارى از فرصتى را كه پيش آمده بود، نداد. سيد در اين اثنا چندان برآشفت كه موازنه فكرى را در تنظيم مبارزات سياسى از دست داد. او كه پيش از ورود به تهران در مدت ۶ سال متوالى پيوسته پيرامون آينده عالم اسلام فكر كرده بود، در تهران، ذهنش محدود به مخالفت با «امين السلطان» صدراعظم ناصرالدين شاه و خط مشى اساسى خود را از دست داد.
دشمنان سيد سرانجام توانستند كه او را از «بست» حضرت عبدالعظيم با بى حرمتى تمام بيرون بكشند و او را از ايران بيرون كنند تا آن كه سلطان عبدالحميد ثانى امپراتور عثمانى توانست او را قانع كند كه براى فعاليت در راه اتحاد اسلام به استانبول سفر كند و سلطان عثمانى به «سيد» وعده همه گونه مساعدت از جمله محافظت از جان او را داده بود. سيدجمال الدين اسدآبادى از لندن عازم استانبول شد. او در مركز خلافت «آل عثمان» مورد پذيرايى «باب عالى» قرار گرفت و مدتى را كه «سلطان عبدالحميد» پيش خود مى پنداشت مى تواند از وجود او وسيله اى جهت اجراى مقاصد جاه طلبانه خود بسازد، از حرمت جانب او فرو نگذاشت. سيد در آغاز ورود به «استانبول» فريب سخنان دلچسب و وعده هاى كمك به «اتحاد اسلام» سلطان را خورد و نخست از روى حرارت و ايمان به اين كار پرداخت اما اين «اتحاد اسلام جديد» با آنچه كه سيد در روزنامه «عروة الوثقى» نوشت تفاوت داشت. زيرا در اين «اتحاد اسلام جديد» سلطان عبدالحميد وجود خود را به عنوان عامل و مركز اصلى داخل كرده بود.
سيد جمال الدين گروهى از ايرانيان و تركان و عراقيان و شاميان و مصريان را در پيرامون خود گرد آورد و مشغول مكاتبه با علما و فقهاى بزرگ شيعه در عتبات و شهرهاى ايران جهت تحقق اين اتحاد شد و برخى از اين علما مانند «ميرزا ابوطالب، زنجانى» از قبول بيعت به اتحاد اسلام و خليفه عثمانى دريغ نورزيدند. براى اطلاعات بيشتر در اين زمينه ر.ك به كتاب «نقش سيد جمال الدين اسد آبادى در بيدارى مشرق زمين» تأليف استاد سيد محمد محيط طباطبايى. استاد محيط طباطبايى دراواخر حيات خود به اين نگارنده اظهار داشت كه: سال ها پيش هنگام بررسى اسناد وزارت امور خارجه به نامه اى برخوردم كه از سوى حاجى ميرزا ابوطالب زنجانى مجتهد بزرگ عصر ناصرى و مظفرى براى سيدجمال نوشته بود و اين نامه داير بر تأييد «اتحاد اسلام» و پيوستن به اين حركت بود و آن مرحوم آن نامه را «بيعت» زنجانى به سلطان عبد الحميد تلقى مى كرد. نوشته هاى مرحوم محيط طباطبايى با مفاد اسنادى كه در اين زمينه از مرحوم حاجى ميرزا ابوطالب زنجانى باقى مانده و جزو آرشيو خانوادگى نگارنده است، تطبيق مى كند اين همان نامه اى است كه جاسوسان ميرزا على اصغر امين السلطان (اتابك اعظم) پيش از آن كه به دست سيد جمال الدين برسد ضبط كرده اند و همان نامه اى است كه مرحوم خان ملك ساسانى در خاطرات خود به آن اشاره مى كند و مى نويسد «ناصرالدين شاه با ديدن اين نامه حكم تبعيد زنجانى را صادر كرد.» بارى جريان «اتحاد اسلام» كه در آغاز يك تفكر منسجم به نظر مى رسيد سرانجامى نيافته، در همان ايام ميرزارضا كرمانى كه از مريدان سيد بود و پيش از ترور ناصرالدين شاه در اسلامبول، به ديدار او رفته بود، سيد جمال از سوى دولت ايران به عنوان شريك جرم، متهم گرديد و دولت ايران توسط سفير كبير ايران استرداد او را خواستار شد.
سرانجام فتنه انگيزان عبدالحميد را نسبت به او بدخيال كردند سيد به سختى بيمار شده بود و در قصر سلطان به صورت يك زندانى درآمد.
استاد محيط طباطبايى مى نويسد: در اين اثنا «عباس حلمى پاشا» خديو مصر براى ديدار «سلطان عبدالحميد» از قاهره به اسلامبول سفر كرد (در آن زمان مصر عملاً در اشغال انگلستان، ولى اسماً جزئى از خاك امپراتورى عثمانى به شمار مى رفت و خديو مصر سمت نايب السلطنه امپراتور عثمانى را داشت) و درصدد برآمد سيد جمال الدين را ببيند.
البته ديدن سيد در مجالس رسمى كار دشوارى نبود، ولى يك ملاقات بى مقدمه كه در يك گردشگاه خارج از شهر ميان سيد و خديو مصر پيش آمد، سوء ظن سلطان را برانگيخت و به كسانى مانند «ابوالهدى صيادى حلبى» كه با سيد جمال در تقرب پيش خليفه عثمانى همچشمى داشتند، مجال آن را داد كه ذهن عبدالحميد را نسبت به سيد مشوش و ظنين سازد. نتيجه اين بدگمانى ها و كارشكنى ها نگذاشت به همين «اتحاد اسلام» كه عبدالحميد تنها عيب و نقص آن بود سر و صورتى داده شود و حوادثى پيش آمد كه ميان سيدجمال و «عبدالحميد» چنان شكرآبى شد كه سيد ماه هاى آخر عمر را ناگزير به بيمارى و غريبى و پريشان خاطرى زير نظر پليس مخفى مى گذرانيد و هنگامى كه درگذشت جز دو سه تن از آشنايان نزديك كسى در تشييع جنازه او جرأت شركت كردن نداشت و گمنام در قبرستان مشايخ اسلامبول به خاك سپرده شد.
مرگ سيد حتى در مصر كه ارادتمندان و دست پروردگان او غالباً در مسند فتوى و رياست و امامت نشسته بودند از بيم سلطان عثمانى اجازه يك اظهار تأسف ساده را پيدا نكردند و «شيخ محمد عبده» كه بيش از هر كسى در عالم مديون سيد بود و هر چه داشت از بركت شاگردى سيدجمال بود، حتى نتوانست براى قبول تسليت از دوستان مشترك سيد، مجلسى فراهم آورد كه مبادا مورد غضب خليفه اسلامبول قرار گيرد.
بايد اذعان كرد كه «اتحاد اسلام» سيدجمال الدين از محراب اصلى خود دور شد و دسيسه سلطان عبدالحميد موضوع را از صورت پاك و پاكيزه اى كه داشت به صورت ديگرى درآورد.
ولى طراح مسائل و موضوعاتى كه چنين حركت اجتماعى - سياسى را ايجاب مى كرد در سراسر عالم، آرزوى تحقق اتحاد مسلمين را در قلوب مشتاقان تقويت كرد و امروز اگر كسى بخواهد براى اتحاد اسلام اسناد و ادبياتى فراهم آورد بايد مقالات سيدجمال الدين را در روزنامه «عروه الوثقى»، كامل ترين مفسر روح اين انديشه به شمار آورد.
براى اطلاعات بيشتر در اين زمينه رجوع شود به كتاب «نقش سيدجمال الدين اسدآبادى در بيدارى مشرق زمين» تأليف محمد محيط طباطبايى چاپ اول با مقدمه و ملحقات آقاى سيدهادى خسروشاهى


|   شناسنامه   |   آرشيو   |