|
|
|
سال ۲۰۰۳ كجا بودى
|
|
|
]محمد باقر ناظمى]
قرار است در اينجا يك اتفاق نادر را برايتان گزارش كنم. در اين گزارش شما را با خودم به سفرى شگفت خواهم برد. باور نمى كنيد هميشه هر امر باور نكردنى در ابتدا همين طور است. من فكر مى كنم، شايد شما هم به همين نتيجه برسيد. امر شگفت چه مى تواند باشد كه ما و شما يا ديگرى به آن خيره شود در اين روزگار جنگ و كشورگشايى كشورهاى بزرگ و مدرن جهان كه با ولع سيرى ناپذيرتر هر روز بخشى از جهان را مى بلعند، آيا اين امر شگفت مى نمايد قرار بود گزارشى از وضعيت «توريست» ها تهيه كنم. «توريست» كسى است كه از داخل كشور يا از كشورى ديگر به كشور ميزبان مى آيد تا در احوالات و فرهنگ كشور مورد نظر تأمل و تفرج كند. اما «توريست» هايى هستند كه نه براى ديدن آثار فرهنگى يك كشور كه براى درمان از كشورى ديگر وارد كشورى تازه مى شوند. به اين شكل از «توريست» مى توان گفت: «توريست درمانى». مثلاً كسانى هستند كه از كشورى ديگر براى درمان مى آيند تا از خدمات درمانى كشور ميزبان بهره ببرند. توى اتوبوس نشسته بودم داشتم فكر مى كردم كه كجا پيدايش كنم سازمان گردشگرى مى توانستم سر بزنم چرا كه سازماندهى آنها توسط اين سازمان انجام مى گيرد. به دنبال سوژه بودم و نمى يافتم. يكى زنگ زد. پدر بود. بدبختانه بايد به بيمارستان مى رفتم. رفتم. هر كشورى منابع فرهنگى و انسانى بسيار زيادى دارد كه مى تواند مورد بازديد و تماشا قرار گيرد. سازمان ميراث فرهنگى و گردشگرى در ايران سازمانى است كه اين مسير و عمل را هدايت و سازماندهى مى كند. كشور ما با داشتن منابع بى شمار ديدنى و گردشگرى هميشه طرفداران بسيارى در داخل دارد. گواه آن هم تعداد مسافرت ها و بازديد هاى داخلى بى شمار هموطنان ديگر است. از سوى ديگر «توريست» هاى ديگرى از كشورهاى ديگرى مى آيند و فرهنگ و هنر كشورمان را بازديد مى كنند. هميشه به عنوان يك گزارشگر با اين سؤال مواجه هستم كه براى هموطنان معلوم است كه با چه هدف و قصدى به بازديد آثار فرهنگى و هنرى كشور خود مى روند. بازديد و ديدن تاريخ و مفاخر فرهنگى خود براى هموطنان به منزله بازگشت و بازيابى خود فرد است در هيأت اثرى فرهنگى و سرمايه اى معنوى از تمدن. اما هيچ گاه نمى توانسته ام به درستى جوابى درست براى اين پرسش خود بيابم كه يك انسان خارجى يا بيگانه با پس زمينه اى ديگر و با تربيت و فرهنگ و هنرى ديگر، با ديدن و گردش در احوالات يك فرهنگ به دنبال چه مى گردد ساده ترين جواب اين است كه او مى خواهد فرهنگ ديگران را نيز بشناسد. ولى به نظر من فقط همه اينها نيست. رسيدم بيمارستان. توى بيمارستان، مادر بزرگم را بايد براى يك عمل قلب آماده مى كردند. بالاخره بعد از چند بار اصرار همه، رضايت داده بود. توى راهرو رسيدم. منتظر بودم تا آشنايى بيابم، مثلاً پدر يا مادر يا خواهر. فكر كردم كه حتماً او را به اتاق عمل برده اند. بيمارستان خصوصى بود. كسى نبود. توى راهرو نشستم و همين طور به اطرافم نگاه مى كردم. مردى چهل ساله با ته ريشى مانده و لباسى تميز بر تن، در حالى كه دست جوانى حدوداً ۲۵ ساله را گرفته بود، آمدند و دو صندلى آن طرف تر از من نشستند. ابتدا توجهى نكردم. بعد مرد جوان را روى صندلى نشاند. خودش آرام نشست. ساك بزرگش را از روى دوش برداشت و روى صندلى كناريشان گذاشت. بعد صدايشان را شنيدم. عربى حرف مى زدند. فكر كردم چقدر خوب است كه آنها از كشور ديگرى آمده اند و بهتر است موضوع گزارشم را تكميل كنم. حتماً آنها در كشور ما علاوه بر كار بيمارستانى شگفتى هاى زيادى ديده اند و چه بهتر كه با آنها صحبت كنم. اما عربى بلد نبودم. با عربى شكسته و بسته اى گفتم از كجا آمده ايد تا خواستم حرفى بزنم، مرد كاغذى از توى جيبش بيرون آورد نگاه كرد و بلند شد. جوان را همان جا گذاشت و به سمت اتاق كوچك پذيرش رفت. به جوان نگاه كردم. جوان سرش را روى شانه اش خم كرده بود و به اطراف نگاه مى كرد. انگار با خودش چيزى زمزمه مى كرد. بعد او هم برگشت و به من نگاه كرد. چشمانى ريز و مهربان داشت. نم اشكى توى مردمك هاى چشمش حلقه زده بود. به من خيره شد. من برگشتم. چيزى گفت. نفهميدم چه گفت. دوباره تكرار كرد. برگشتم. به من زل زده بود. گفتم:با من بودين و با دست به خودم اشاره كردم. گفت: نعم گفتم: من عربى بلد نيستم آقا. يعنى خوب بلد نيستم. گفت: من كمى فارسى مى دانم. گفتم: چيزى گفتين گفت: تو سال ۲۰۰۳ كجا بودى نمى دانستم. خب گاهى هر كسى يادش مى رود كه كجاست. اصلاً نمى داند يك ماه پيش كجا بوده است. حالا او از من مى خواست بگويم سال ۲۰۰۳ يعنى سال ۱۳۸۱كجا بوده ام. همين طور به من خيره بود. من توى ذهنم مى گشتم كه الآن سال ۱۳۸۷ است و عيد است و يعنى چند سال پيش مى شود ۱۳۸۱ و همين طور توى ذهنم حساب مى كردم. فكر مى كردم كه سال پيش با مادر بزرگ و پدر و مادر و خواهرها و خاله ها رفته بوديم اهواز و توى اهواز سرى هم به حميديه زديم و توى ذهنم دنبال همين مى گشتم و فكر مى كردم كه نكند او مرا دست انداخته است. برگشتم و خواستم چيزى بگويم. مرد برگشت. كاغذى توى دست گرفته بود. به جوان نشان داد. جوان به كاغد نگاه نكرد و همين طور به من زل زده بود. به مرد نگاه كردم. جوان از من چشم بر نمى داشت. مرد به جوان چيزى گفت. جوان سرى تكان داد. مرد گفت:ببخشيد، هتل اين نزديكى ها هست كه ما برويم آنجا آدرس و نشانى هتلى در همان حوالى را دادم. كنجكاو شده بودم كه بدانم و مى خواستم بيشتر بدانم. گفتم: اين آقا از من سؤال جالب كرد. مرد گفت: از شما هم پرسيد معذرت. از همه مى پرسد. و به جوان نگاه كرد. گفتم: فقط يه بار از من پرسيد مرد گفت: اين هميشه از اين سؤال ها مى پرسد. گفتم: يعنى شما مى دونين چى پرسيده گفت: آره. چون هر جا مى رويم، از همه مردم همين را مى پرسد. گفتم: ولى من مرد گفت: ناراحت شدين گفتم: نه. بعد گفتم: شما از كجا به ايران اومدين گفت: از عراق گفتم: اومدين تفريح جوان دوباره گفت: تو سال ۲۰۰۳ كجا بودى مرد گفت: صلاح جان، آقا را ناراحت نكن. بعد به عربى چيزى هاى ديگرى پرسيد و رو به من خنديد. مرد برگشت و به خاطر آدرس هتل تشكر كرد. گفتم: نه ناراحت نيستم. جوان برخاست و به سمت انتهاى سالن رفت. مرد گفت: كجا جوان گفت: دستشويى. مرد با انگشت به او نشان داد. جوان آرام و كمى آهسته راه مى رفت. گاهى مى ايستاد و دوباره راه مى رفت. جوان يكباره وسط سالن ايستاد. مرد تند به سمتش رفت. جوان سكندرى خورد. مرد تا به جوان رسيد، دستش را گرفت. جوان او را كنار زد و دوباره روى پاهايش ايستاد. به سمت دستشويى رفت. مرد به او نگاه كرد تا وارد دستشويى شد و برگشت روى صندلى نشست. گفتم: سرما خورده گفت: نه. گفتم:حالش خوب نيست. گفت:درد داره كاظم. سرش درد داره كاظم. گفتم: سرش گفت: چيزى توى سرش هست. چيزى كه درد مى آورد براى او. گفتم: يعنى چى گفت: يك گلوله توى سرش گير افتاده. فكر كردم شوخى مى كند. گفتم: يه گلوله واقعى گفت: گلوله واقعى. بعد همين طور حرف زد و مى شنيدم و سرم دوران گرفته بود. زمان حمله آمريكا به عراق، جوان در درگيرى ها زخمى مى شود. گلوله اى توى سرش مى ماند. دكترها نمى خواهند به آن دست بزنند. همين طور مى ماند. مى گويند اين گلوله خطرى نداره اگر در سرش بماند. اما اگر دست بزنند خطرناك تر است. در آن بلوا و شلوغى، دكتر نبوده است كه او را عمل كنند و حالا به هر طريقى خودشان را پرسان پرسان به ايران رسانده بودند و مرد- برادر كاظم- او را به ايران رسانده بودند كه درمان كنند. مرد ساكت شد. كاظم از دستشويى آمد. سرش پائين بود. آرام آمد و دوباره روى صندلى نشست. دستش را روى سرش گذاشت. به ابروهايش چينى داد. انگار سرش درد مى كرد. كاظم سرش را بالا كرد و خيره شد به عكس كودكى كه روى ديوار روبه رو بود و انگشتش را روى بينى اش قرار داده بود. ساكت بودم. به كاظم خيره شدم. برگشت. به من نگاه كرد. گفت: تو سال ۲۰۰۳ كجا بودى نمى دانستم چه بگويم. صداى پدرم را شنيدم. از انتهاى سالن مى آمد و مرا صدا مى زد. گفت: كجا بودى يه ساعته كه دنبالت گشتيم. از مرد و كاظم خداحافظى كردم. سريع به طرف پدرم رفتم. نخواستم پدرم جلو بيايد. فكر كردم شايد كاظم از پدر هم بپرسد. سريع آدرس دقيق هتل را براى مرد روى يك تكه كاغذ نوشتم و به او دادم. راه افتادم. در انتهاى سالن، جلوى در ورودى، جانبازى روى ويلچر نشسته بود. مى خواست از شيب ورودى بيمارستان بالا بيايد و نمى توانست. جلو رفتم. دسته هاى ويلچر را گرفتم و رو بالا هل دادم و تشكر كرد. او را وسط سالن رساندم. جانباز به سمت سالن رفت و كنار صندلى، نزديك كاظم ايستاد. لحظه اى كاظم را ديدم كه سرش را كنار گوش جانباز برد و چيزى پرسيد كه نشنيدم ولى مى دانستم چه پرسيد. پدر صدايم كرد. به طرف انتهاى سالن رفتم. از پيچى گذشتيم. وارد اتاق مادربزرگ شديم. عمل تمام شده بود امسال هم نتوانسته بودم عيد جايى برويم. دلم مى خواست كه جايى برويم. «توريست» به جايى مى رود و او تنها چيزى را نمى بيند، «توريست» به جايى مى رود و بر بودن خودش، بر فرهنگ درونى اش شهادت مى دهد. شهادت بر بودنش، بر نگاهش، بر هستى اش و بر بنيادِ وجودش. چقدر دلم مى خواست مى توانستم سفر بروم. سفرى به ويتنام، به هر جاى دنيا كه نديده بودم. «توريست» براى درمان و معالجه مى آيد. «توريست» چيزى با خود به كشور ميزبان مى برد: درد و ادراكى مشترك. واقعاً من سال ۲۰۰۳ كجا بودم واقعاً تو، ما، سال ۲۰۰۳ كجا بوديم
|
|
|
|
|