يزدان سلحشور
* يك
«همه اين داستان كمابيش اتفاق افتاده است. به هر حال، قسمت هايى كه به جنگ مربوط مى شود، تا حد زيادى راست است. يكى از بچه هايى كه در «درسدن» مى شناختم راستى راستى با گلوله كشته شد، آن هم به خاطر برداشتن قورى چاى يك نفر ديگر. يكى ديگر از بچه ها، دشمنان شخصى اش را جداً تهديد كرد كه بعد از جنگ مى دهد آدمكش هاى حرفه اى، دخل شان را بياورند. البته من اسم همه آنها را عوض كرده ام.
من خودم، سال ۱۹۶۷ با پول بنياد گوگنهايم كه خدا عزتشان را زياد كند، برگشتم به «درسدن». خيلى شبيه يكى از شهرهاى ايالت اوهايو به نام ديتون است، البته فضاى آزاد آن بيشتر از ديتون است. حتماً با خاك «درسدن»، خروارها خاكه استخوان آدميزاد آميخته است.
من با يكى از رفقاى زمان جنگم، به اسم برنارد وى. اوهار همسفر بودم. توى «درسدن» با يك راننده تاكسى رفيق شديم. راننده ما را به همان سلاخ خانه اى برد كه در دوران اسارت، توى آن حبسمان مى كردند. اسم راننده گرهارد مولر بود و برايمان تعريف كرد كه خودش هم مدتى اسير آمريكايى ها بوده است. از او درباره زندگى در يك رژيم كمونيستى سؤال كرديم: راننده گفت اولش خيلى ناجور بود، براى اين كه همه مجبور بودند يك عالمه كار كنند و غذا و مسكن هم به قدر كافى وجود نداشت. اما بعد اوضاع خيلى بهتر شد. راننده صاحب يك آپارتمان جمع و جور بود و دخترش هم درست و حسابى درس مى خواند. مادرش، در جريان توفان آتش «درسدن» خاكستر شده بود. بله، رسم روزگار چنين است.
بعداً موقع كريسمس، براى اوهار يك كارت پستال فرستاد. جمله هاى زير را در پشت آن نوشته بود:
«اميدوارم كريسمس و سال نو، به تو، خانواده ات و دوستت خوش بگذرد و اگر شانس يارى كند، اميدوارم بار ديگر در جهانى آزاد و آكنده از صلح، تو تاكسى يكديگر را ببينيم.»
من از عبارت «اگر شانس يارى كند» خيلى خوشم مى آيد.
ابداً خوش ندارم برايتان تعريف كنم اين كتاب چقدر برايم خرج برداشته، چقدر برايم دردسر درست كرده است و چقدر وقت روى آن گذاشته ام. بيست و سه سال قبل كه بعد از جنگ دوم جهانى به آمريكا برگشتم، خيال مى كردم نوشتن درباره ويرانى «درسدن» كار آسانى است. پيش خودم فكر مى كردم همين كه گزارشى از مشاهداتم بدهم، كافى است و چون مطلب مهم بود، فكر هم مى كردم شاهكار از آب دربيايد و يا حداقل، پول و پله حسابى به هم بزنم.
اما در آن موقع نتوانستم مطلب زيادى سرهم كنم، يا لااقل مطالب من براى نوشتن يك كتاب كافى نبود. ناگفته نماند، الآن هم كه خودم يك پا گنده دماغ شده ام، با يك دنيا خاطره و يك عالمه سيگار پال مال و چند بچه بزرگ، هنوز هم مطلب زيادى ندارم.
به نظر خودم، آن قسمت از خاطراتم كه به «درسدن» مربوط مى شود، بى فايده بى فايده است، اما در عين حال هيچ وقت وسوسه نوشتن درباره «درسدن» دست از سرم برنداشته است.»
كورت ونه گارت متولد ۱۱ نوامبر ۱۹۲۲ در اينديانا پوليس است. او زاده دوران بحران اقتصادى است اما در آثارش تظاهر مى كند كه بچگى شاد و شنگولى را پشت سر گذاشته! او در جنگ جهانى دوم، در دسامبر ۱۹۴۴ اسير شد و آلمانى ها او را در يك انبارى زيرزمينى كه محل نگهدارى لاشه هاى گوشت بود در «درسدن» زندانى كردند. ظاهراً برخورد آلمانى ها چندان بد نبوده اما بمباران «درسدن» توسط متفقين [آمريكا و بقيه!] واقعاً بد بوده! يكصد و سى و چهار هزار نفر در اين بمباران كشته شدند. كسى يادش هست كه تلفات انفجار بمب اتمى در هيروشيما چند نفر بود
«سلاخ خانه شماره پنج» بر مبناى خاطرات ونه گات از آن بمباران، فضاى پس از جنگ، دلمشغولى هاى فلسفى بى دليل! و فانتزى به شدت دقيق و معمارى شده، نوشته شده است. ۱۹۶۹ كه سال انتشار اين رمان بود، سال مهمى در تاريخ «پست مدرنيسم ادبى» است. ونه گات با اتخاذ كردن يك تصميم مهم، اين كتاب را به اثرى منحصر به فرد بدل كرد؛ او تصميم گرفت كه با لحنى «الكى خوش» به سراغ يك فاجعه انسانى برود و درواقع در رمان، همان كارى را صورت دهد كه «اندى وارهول» در نقاشى هاى «پاپ آرت» اش انجام داده بود يعنى هجو اسطوره هاى مدرن كه از ابزارى مدرن براى تجلى مدرن در جهانى مدرن استفاده مى كردند تا يك دفعه مثل شاخص بورس وال استريت سقوط كنند! ونه گات در يكى از آخرين مصاحبه هايش گفته كه فقط براى درآوردن چند «سنت» بيشتر مى نوشته و از چيزى به نام «پست مدرنيسم» اطلاعى ندارد! توقع خوانندگان او هم از او جز اين نيست! نگاه ونه گات متوجه نفى «ايجاب ها» و طرد «قرارهاى خواننده با نويسنده» است و «هجو» كهن الگوها ـ چه اين الگوها، درست پيش از پست مدرنيسم باشند يعنى مدرن باشند چه در يونان باستان! ـ جيوه دماسنج آثار اوست. هر چه بالاتر باشد يعنى او در اين «گلخانه ادبى» براى پرورش «اركيده گوشتخوار» مناطق حاره موفق تر بوده است!
«بيلى جان سالم به در برد، اما در عمق زيادى پشت خطوط تازه آلمانى ها، گيج و منگ، ويلان و سرگردان شد. سه نفر ديگر هم ويلان و سرگردان بودند، اما به اندازه بيلى گيج و منگ نبودند و به او اجازه دادند دنبال سرشان راه بيفتد. دونفرشان ديده بان بودند و نفر سومى توپچى ضدتانك. آنها نه غذا داشتند و نه نقشه. از روبه رو شدن با آلمانى ها خوددارى مى كردند و هر چه بيشتر، به درون مناطق سوت و كور روستايى فرو مى رفتند، برف مى خوردند.
آنها مثل سرخ پوستان پشت سر هم به رديف يك حركت مى كردند. ديده با ن ها جلو حركت مى كردند. آنها گوش به زنگ، با وقار و آرام بودند. آنها تفنگ داشتند. پشت سر آن دو، توپچى ضدتانك راه مى رفت. توپچى آدمى زمخت و خل مشنگ بود. توى يك دستش كلت چهل و پنج اتوماتيك گرفته بود و توى دست ديگرش كارد سنگر و با آنها آلمانى ها را فرارى مى داد.
بيلى پيل گريم آخرين نفر بود، دست خالى، بى پناه و آماده مرگ. وضع بيلى، با آن قد دراز يك متر و هشتاد و هشت سانتى و سينه و شانه هايى مثل قوطى هاى بزرگ كبريت آشپزخانه، كاملاً غيرعادى بود. نه كاسكت داشت، نه پالتو، نه اسلحه و نه پوتين. همان كفش هاى معمولى و ارزان قيمتى را كه براى مراسم تشييع جنازه پدرش خريده بود، به پاداشت. پاشنه يكى از كفش هايش كنده شده بود و موقع راه رفتن بالا و پائين، بالا و پائين مى پريد.»
نخستين رمان ونه گارت در ۱۹۵۲ منتشر شد [نوازنده پيانو]، «آژيرهاى هيولا» در ۱۹۵۹ به چاپ رسيد كه موفقيت رمان نخست را تكرار نكرد. او در فاصله ۱۹۵۲ تا ۱۹۵۹ شروع كرد به نوشتن داستان هاى كوتاه و چاپشان در نشريات گاه معتبر، گاه تخصصى، گاه هم معتبر هم تخصصى! چاپ اول اين داستان ها به شكل كتاب، اسم اش بود: «قنارى در خانه گربه» اما در چاپ بعدى اسمش شد: «به خانه ميمون خوش آمديد»! مى توان از همين تغيير كوچك در نام اين كتاب [!] پى برد كه نگاه «ونه گات» به «گزاره هاى ايجابى» تا چه حد هجوآميز و نفى گراست. او در ۱۹۶۳ رمان هاى «شب مادر» و «پرچينك بازى» را منتشر كرد. در «پرچينك بازى»، ونه گات با نگاهى وام گرفته از «اريك برن» روان شناس [با كتاب مشهورش «بازى ها» كه بارها در ايران تجديد چاپ شده] اين بار با نگاهى شوخ طبعانه، جهان مدرن را به يك «بازى بزرگ» مانند مى كند. يكى از شخصيت هاى اين رمان مشغول «بازى» است كه «اتم» را كشف مى كند. احتمالاً ميان اين «كشف» و «كشف» ابتداى «صدسال تنهايى» ماركز ارتباطى معنوى وجود دارد! در رمان ماركز «سرهنگ» - كه مى خواهند اعدامش كنند - لحظه اى را به ياد مى آورد كه نخستين بار به «كشف» يخ رفت. «كشف يخ» در رمان ماركز به همان اندازه كه كشف اتم در رمان ونه گات بى اهميت و در عين حال حياتى است [!] به عنوان «بهانه روايت»، كاربردى كما بيش ساختارى مى يابد كه مكانيزم هاى تازه اى را در رمان به حركت وامى دارد درست همان طور كه در رمان ونه گات.
اين كاربرد «بى اهميت ها» و ارزش دادن به آنها و سپس همچون مهره هاى دومينو آنها را پشت سر هم چيدن و با يك حركت كوچك، صدها متر حركت را شاهد بودن، از شگردهاى شگفت انگيز پست مدرن هاى قرن بيستم است. [پست مدرن هاى قرن بيستم بله! پست مدرن هاى قرن بيست و يكم يا به پساپست مدرنيسم گرويده اند يا با ارائه آثارى كه در هجو آثار پيشين جز به «حيطه اى در خود فروكاهنده» ميل نمى كنند، از دست رفته اند!]
ونه گات پيش از آن كه در تابستان ۱۹۷۱ بر اساس يكى از كتاب هايش به نام «ميان زمان و تيمبوكتو» فيلمى تلويزيونى تهيه شود و شهرتى قابل توجه در آمريكا كسب كند و پيش از انتشار «صبحانه قهرمانان» در ۱۹۷۲ و پيش از انتشار «سلاخ خانه...» به اندازه اى كه يك نويسنده را جدى نگيرند اما كتاب هايش را بخرند جدى بود! آثار او خريدار داشت اما در زمانه اى كه استعاره هاى سياسى - اجتماعى حرف اول را در جذب مخاطب مى زدند [مگر حالا نمى زنند !] ونه گات نياز به اثرى داشت كه «بازى» را به زمين «سياست» بكشاند بى آنكه به صراحت، اثرى سياسى باشد. او در ،۱۹۶۹ اين اثر را منتشر كرد كه خيلى ها عصبانى شدند. آنهايى كه عصبانى شدند چند دسته بودند:
اول- مردان سياسى آمريكا كه افتخارشان اين بود كه «موبى ديك» هرمان ملويل را مى توانند - به عنوان اثرى كلاسيك- تا صفحه سومش بدون غلط - براى نوه و نتيجه هايش- بخوانند پس دليلى نداشت كه يك «اثر مزخرف» كه به انگيزه هاى آزاديخواهانه آمريكا در جنگ دوم جهانى توهين مى كرد، اين قدر مورد توجه واقع شود!
دوم- مخالفان سياسى دولت آمريكا كه سال ها كوشيده بودند ادبياتى رئاليستى را به عنوان «نماد مبارزه با سرمايه دارى» مطرح كنند اما يك «خرابكار حرفه اى»، يك «آنارشيست بى كس و كار» حالا آمده بود و ثابت كرده بود كه جور ديگرى هم مى شود اين كار را كرد و روش اش هم درست همانطور بود كه آنها يك عمر به عنوان «مضرات هنر براى هنر» مسخره اش كرده بودند!
سوم- پست مدرن هايى كه سال ها جان كنده بودند تا مبانى پست مدرنيسم را جابيندازند و البته اثر پرفروشى هم در كارنامه شان نداشتند و حالا كه يك نفر پيدا شده بود كه به عنوان پرچم افتخار روى شانه هاشان بايستد، زده بود زير همه چيز و مى گفت: «اين حرف ها يعنى چه پست مدرنيسم چيه زرافه است يا آدمه !»
چهارم - مردم عادى كه سال ها منتظر چنين اثرى بودند كه هم سرگرم كننده باشد هم سياسى هم حرف داشته باشد هم بشود با خواندنش در مهمانى هاى روز يكشنبه [موقعى كه همبرگرهاى تازه سرخ شده را با خردل و قارچ قاطى مى كردند و گوجه فرنگى ها را با كلم بروكلى جفت مى كردند لاى آن نان هاى گرد و قلمبه] پز داد كه يك اثر معروف خوانده اند آن هم موقعى كه مشترى هاى بانك داد مى زدند: «به جاى كتاب خواندن، اون چكو نقد كن!»
پنجم - خود ونه گات! كه فكر مى كرد اين همه جان كنده تا مردم تو خيابان با دست نشانش دهند و به هم بگويند: «قيافه اش خيلى آشناس، نه به گمونم همون نويسنده اى باشه كه...» بعد اسمش، يادشان نيايد و بيايند جلو و اظهار خوشحالى كنند كه با يك آدم مشهور از نزديك آشنا شده اند!
اين، آن دنياى هجوآميز موردنظر ونه گات است كه او سعى كرده به اشكال مختلف و در چارچوب رمانى «واقعى - تخيلى- فانتزى- سياسى- اجتماعى- تاريخى- سرگرم كننده- متفكر و...» آن را بيان كند. به گمانم خود ونه گات هم چندان آگاه نبود كه در «سلاخ خانه شماره پنج» چه كرده ! [باور نمى كنيد اين حق خوانندگان «اسطوره خواه» است كه گمان كنند شاهكارهاى هنرى يا ادبى با اتكا به «خودآگاه» نويسندگان يا هنرمندان خلق شده اند و البته همه ما انسان ها از «افسانه» بيشتر خوشمان مى آيد تا واقعيت!]
* دو
«در جاده بيرون كلبه، آمريكايى ها كه بيلى هم جزو آنها بود مثل احمق ها صف كشيدند.
يك عكاس كه خبرنگار جنگى آلمان بود با يك دوربين لايكا حاضر و آماده ايستاده بود. عكس پاهاى ويرى و بيلى را گرفت. دوروز بعد عكس را براى قوت قلب آلمانى ها در مقياس وسيعى منتشر كردند تا به آنها نشان دهند تجهيزات ارتش آمريكا على رغم اشتهار به داشتن ثروت افسانه اى اغلب تا چه حد نكبت بار است.
اما عكاس چيز زنده ترى مى خواست، عكس كسى را در لحظه به اسارت درآمدن.
بنابراين نگهبانان يك صحنه اسارت برايش اجرا كردند. بيلى را ميان بوته زار انداختند. وقتى از بوته زار بيرون آمد، هاله اى از رضايت ابلهانه بر صورتش نشسته بود. نگهبان ها درست مثل اين كه در همان لحظه داشتند بيلى را به اسارت مى گرفتند، او را با هفت تيرهاى خودكار خود مى ترساندند.
وقتى بيلى از بوته زار بيرون آمد لبخند غريبى بر چهره داشت، حداقل شبيه لبخند غريب موناليزا، زيرا در آن واحد در دو زمان زندگى مى كرد، اول پاى پياده در آلمان ۱۹۴۴ و دوم سوار بر كاديلاك در آمريكاى سال ۱۹۶۷. آلمان از صحنه محو شد و سال ۱۹۶۷ با روشنى و وضوح، بدون تداخل با هيچ زمان ديگرى جان گرفت. بيلى عازم جلسه ناهار رسمى باشگاه لاينز بود. ماه اوت بود و هوا به شدت گرم، اما اتومبيل بيلى دستگاه تهويه مطبوع داشت. وسط محله سياهان ايليوم، جلوى علامت قرمز مجبور به توقف شد. ساكنان اين محله چنان از محل زندگى خود متنفر بودند كه ماه قبل بخشى از آن را به آتش كشيده بودند. اين محله تنها مايملك آنها بود و آن را ويران كرده بودند. اين محل، بيلى را به ياد تعدادى از شهرهايى كه قبلاً ديده بود مى انداخت. در بسيارى از نقاط، پياده روها و جوى هاى دو طرف خيابان در هم خرد شده بود كه نشان از محل عبور تانك ها و زره پوش هاى گارد ملى داشت.
كنار يك مغازه خواربار فروشى كه درهم كوبيده شده بود، پيامى با رنگ صورتى به چشم مى خورد: «برادر همخون»
كسى آهسته به شيشه اتومبيل بيلى زد. يك سياهپوست بود. مى خواست چيزى بگويد. چراغ راهنمايى سبز شده بود. بيلى ساده ترين كار ممكن را كرد. به راه خود ادامه داد.»
در ۱۵ مارس ،۱۹۷۲ فيلمى به پرده هاى نقره اى سينماهاى آمريكا راه يافت كه فيلمنامه غيرارژينال اش را استفن گلر نوشته بود و كارگردانش، يك «پست مدرن نوآمده» به سينما بود كه درست مثل «ونه گات»، با آثارش خيلى ها را عصبانى كرده بود. فيلم، اسمش بود: «سلاح خانه شماره پنج» و كارگردانش «جورج روى هيل» بود. ما در ايران از او دو فيلم شاخص مى شناسيم كه هر دو با بازى هاى درخشان رابرت ردفورد و پل نيومن، در خاطره ها مانده اند: «مردان حادثه جو» [با نام اصلى بوچ كسيدى و ساندنس كيد] و «نيش»! با نگاه نخست و با يك حساب سرانگشتى، «روى هيل» بهترين گزينه براى به فيلم برگرداندن اين رمان بود. به نظر مى رسد كه تهيه كنندگان اين فيلم دوزبانه [انگليسى و آلمانى] نيز با چنين نگاهى به سراغ «روى هيل» رفتند اما شكل روايى رمان ابداً تجانسى با شكل روايى مورد علاقه «روى هيل» نداشت. پست مدرنيسم ونه گات نه تنها در ايده ها تجسم يافته بلكه شكل روايى را نيز تحت تأثير قرار داده و «ساخت» آن با «بافت مدرن» در تضاد است در حالى كه فيلم هاى «روى هيل» - به عنوان مثال «نيش!» يا «بوچ كسيدى و ساندنس كيد» - از شكل روايى مدرن تبعيت مى كنند و در «بافت» خود قصد مقابله با «كهن الگو »ها را ندارند و تنها «ايده ها»ى اين فيلم ها، «كهن الگو ستيز» است نه اجراى اين ايده ها.
|
|
|
«نيش!» داستان يك جيب بر خيابانى است با بازى رابرت ردفورد كه به كاهدان مى زند و جيب يكى از پيغام برهاى مافيا را خالى مى كند و تقاص اش را يك نفر ديگر پس مى دهد! او كه جان به سلامت برده، مى رود سراغ يك كلاهبردار بازنشسته با بازى پل نيومن تا انتقام بگيرد. نيومن هم يك «بازى» طراحى مى كند و يك دار و دسته قلابى مافيايى را وارد شهر مى كند تا پول كلانى از مافيا تلكه كند! «بوچ كسيدى و ساندنس كيد» - باز هم با بازى نيومن و ردفورد - يك «وسترن نو» است با ايده هاى تازه و داستان دو تن از آخرين «بانك زن »هاى غرب وحشى است كه مقهور «جامعه مدرن» مى شوند و مى ميرند. تمام فيلم - سرقت ها، تعقيب و گريزها، رؤياها، تعقل ها، بى عقلى ها، جديت ها، شوخى ها- يك «بازى»ست كه دو شخصيت نخست فيلم آن را باور دارند و از آن لذت مى برند و انتظار دارند كه تماشاگر هم در لذت آنها شريك شود! مى بينيد كه در هر دو فيلم عنصر «بازى»، براى شكل گيرى اثر، عنصرى حياتى ست همان طور كه در رمان هاى ونه گات، عنصرى حياتى ست اما «روى هيل» در آثارش همچون پست مدرن هاى اواخر دهه ۷۰ يا اوايل دهه ۸۰ هاليوود [مثل رادلى اسكات، تيم برتون، جيمز كامرون] يا دهه ۹۰ هاليوود [برايان سينگر، ديويد فينچر] يا پست مدرن هاى خارج از كادر هاليوود [تارانتينو، برادران كوئن، جيم جارموش] خواهان به سخره گرفتن «شكل هاى روايى كهن الگو شده» نيست و ايده هاى جديد را در چارچوبى به شدت دقيق طراحى شده و نفيس و پرزرق و برق و بى بهره از عنصر طنز - در بازى با «ژانر» و «تجربيات سينماگران پيشين» نه كاربرد ايده هاى طنزآميز - به كار مى گيرد. اگر قرار بود ونه گات رمانى به نام «نيش!» بنويسد [كه ايده هاى طنزآميزش حتى بر «بوچ كسيدى و... تفوق دارد] مطمئناً آن رمان، بدل به ستايشى در رثاى هوش و درايت انسان ها در مقابله با سرنوشت نمى شد و به ويرانى كامل ژانر «نوآر» و سربرآوردن ژانرى تازه مى انجاميد. بنابراين براى كسانى كه براى نخستين بار فيلم «سلاخ خانه شماره پنج» را ديدند در حالى كه پس از خواندن «رمان» لحظه شمارى مى كردند تا فيلمى بر مبناى آن را ببينند اين «ديدار» چندان «خوشايند» نبود!
مطمئناً «جرج روى هيل» كسى نيست كه فيلم بدى بسازد يا بهتر است بگوييم كسى نبود كه فيلم بدى بسازد چون سال هاست كه ديگر در ميان ما نيست! اما اين فيلم، چندان نمى تواند بر ارزش هاى «ژانر جنگى» و زيرمجموعه آن، ژانر نيمه مستقل «اردوگاه اسرا» بيفزايد. شايد اگر نام ونه گات به عنوان نويسنده رمانى كه فيلمنامه براساس آن نوشته شده، در تيتراژ به چشم نمى خورد اين تصور به تماشاگر دست مى داد كه شاهد فيلمى از «بيلى وايلدر» است فيلمى مثل «استالاگ شماره۱۳» كه با جهان بينى بارور شده در آثارى مثل «آپارتمان» و «سانست بلوار» درآميخته است. [جهان سينمايى «وايلدر» نيز براساس «بازى» طراحى شده است. مثلاً در «بعضى داغشو دوست دارن» كه جك لمون و تونى كرتيس بايد نقش آدم هاى ديگرى را بازى كنند يا در «زندگى خصوصى شرلوك هلمز» كه نفس «بازى» به عنوان انگيزه «زيستن» و «حركت» مطرح است.] به هر حال «جرج روى هيل» كه يك شاهكار مسلم در كارنامه اش دارد [نيش!] چندان نتوانست به ساخت پست مدرنيستى اثر ونه گات نزديك شود. البته به قول ونه گات در سلاخ خانه شماره پنج، «رسم روزگار چنين است»!
* سه
يكى از شوخى هاى بامزه جهان عبوس مدرن اين بود كه به نويسندگان و هنرمندانى كه اساساً اين جهان را جدى نمى گرفتند جوايز بسيار جدى مى داد!
«ونه گات» كه پيش از انتشار «سلاخ خانه...»، حتى به عنوان يك نويسنده درجه سه نيز براى مراكز دانشگاهى آمريكا معتبر نبود يك دفعه پس از انتشار اين رمان به دانشگاه ها و مراكز علمى ومحافل هنرى براى سخنرانى دعوت شد. راوى مى گويد كار به جايى كشيد كه در دانشگاه هاروارد سرگرم تدريس رشته ادبيات داستانى شد و چند جايزه ريز و درشت هم تحويل اش دادند مثل جايزه ادبى انستيتو ملى هنر و ادبيات. فردوسى خودمان درباره اين گونه وضعيت هاى كاملاً متضاد مى گويد: «چنين است رسم سراى درشت/ گهى پشت بر زين گهى زين به پشت!» موقعى اين را مى گويد كه رستم در راه سمنگان است پاى پياده؛ رخش را دزديده اند و زين رخش بر پشت رستم است! در مورد ونه گات البته وضعيت به گونه اى شد كه انگار رستم، رخش را پيدا كرده و دارد به سمت كشورش مى تازد! ونه گات و استادى كرسى ادبيات داستانى در هاروارد ! خودش هم باورش نمى شد و به گمانم از اين كه دنياى مدرن به عناوين مختلف دارد خودش را مسخره مى كند حسابى كيف مى كرد! او در فصل پايانى رمان، در چند سطر درخشان با نثرى كه آميختگى شاعرانگى و هجو بود نوشت:
«دو شب قبل رابرت كندى كه خانه تابستانى اش در ۱۲ كيلومترى محل سكونت تابستانى و زمستانى من واقع شده است به ضرب گلوله به قتل رسيد. ديشب مرد. بله. رسم روزگار چنين است.
يك ماه قبل مارتين لوتركينگ به ضرب گلوله به قتل رسيد. او هم مرد. بله، رسم روزگار چنين است.
و همه روزه دولت من، كسانى را كه علوم نظامى در ويتنام به جنازه تبديل مى كند، سرشمارى مى كند و به اطلاع من مى رساند. بله، رسم روزگار چنين است.
پدر من سال هاست مرده ، آن هم به مرگ طبيعى. بله، روزگار چنين است. پدرم مرد خوبى بود. او هم عاشق تفنگ بود. تفنگ هايش را برايم به ارث گذاشته است. تفنگ ها مى پوسند. خب! اين طورهاست ديگر!