سه شنبه ۲۷ فروردين ۱۳۸۷ - ۸ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Tue, Apr 15, 2008
كودك بادبادك
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك بادبادك
زنگ اول
شهروند خوب
كاردستى
گفت وگو با كوچكترين برنده جشنواره فيلم هاى پنج دقيقه اى بسيج
از من بپرس
شهروند خوب
به خاطر زيبا ماندن طبيعت
357417.jpg
پدرام شهپرى

بالاخره بهار شد، شايد بگوييد خب امسال هم مثل سال هاى ديگر بهار مى آيد و مى رود و تابستان مى آيد و خلاصه فصل ها مى گذرند. اما آمدن اين بهار براى من فرق مى كرد چون مى توانستم همراه پدرم به كوه بروم، به همين علت تمام زمستان منتظر آمدن بهار بودم. پنجشنبه هفته پيش ، مامان صبح زود بيدارمان كرد. او وسايل را كنار كوله پشتى مان گذاشته بود تا موقع چيدن آنها در كوله پشتى ، كم و زيادشان مشخص شود. توى وسايل يك بسته كيسه زباله هم بود. هرچه فكر كردم براى چيست فايده اى نداشت. از بابا پرسيدم . گفت: «صبر كن به موقع بهت مى گم.» رسيديم كوه خيلى خوشحال بودم. هوا هنوز كمى سرد بود. بخصوص اول صبح؛ دو - سه ايستگاه رفتيم بالا و بعد نشستيم براى رفع خستگى و صرف صبحانه. بعد از صبحانه بابا كيسه زباله را از توى كوله پشتى درآورد و باقى مانده غذا را توى آن ريخت. خانواده اى كنار ما بودند، گفتند چه خوب دفعه بعد يادمان باشد كيسه زباله بياوريم. بابا از توى پاكت به آنها كيسه زباله داد. چند جوان دورتر بودند. يكى از آنها آمد جلو و كيسه اى گرفت. حالا جوابم را گرفته بودم. طبيعت ما را دوست دارد و زيبايى اش را به ما مى بخشد. پس ما هم بايد مراقبش باشيم تا آسيب نبيند و زيبا بماند. اگر ما اين طبيعت زيبا را مى بينيم بخاطر مراقبت گذشتگان ما بوده است ما هم بايد مراقب آن باشيم تا آيندگان ماهم از اين طبيعت زيبا بهره مند شوند.
كاردستى
جنگل اشباح
357411.jpg
اشرف پورمند

* وسايل لازم
مقواى براق موج دار، مقواى ضخيم، خودكار بدون جوهر، خط كش، قيچى، چشم هاى پلاستيكى، نوار چسب كاغذى، مداد، كاغذ، چسب مايع، شاخه درخت، نمد سياه

* طرز استفاده
با استفاده از مقواى موج دار براق، يك قاب برجسته درست كنيد.
فضاى بين دو لبه راست و چپ را اندازه بگيريد و به همان اندازه از نمد ببريد و با چسب به سطح مورد نظر بچسبانيد.
شاخه هاى بريده شده را طورى مرتب كنيد و اندازه بگيريد كه كاملاً روى سطح نمد قرار گيرند و آنها را به شكلى كنار هم بچينيد كه مانند جنگل به نظر برسند.
وقتى طرح خوب و مناسب شد، شاخه ها را با چسب مايع به نمد بچسبانيد و سپس چشم هاى پلاستيكى را به صورت جفت جفت، بين شاخه هاى درختان بچسبانيد و صبر كنيد تا خشك شود.
قاب خود را با تا كردن و چسب زدن لبه هاى بالايى و پايينى كامل كنيد و سپس قاب كامل شده را روى مقواى ديگرى بچسبانيد تا به شكل تابلوى كاملى درآيد.
مثل نخ بادبادكى كه به آسمان رسيد
357420.jpg
باران طلايى

عاشق بادبادك ساختن و بادبادك هوا كردن بودم، اما موضوع اين بود كه بادبادك هايم از لبه بام خانه، بالاتر نمى رفت.
مادربزرگ مى گفت بايد در همه كارى بلندنظر باشى و بلند همت. راستش مفهوم حرفش را خيلى نمى فهميدم.
گذشته از اين نمى فهميدم اين چه ربطى به بادبادك هوا كردن من دارد. البته مادربزرگ درباره همه چيز، همين طور حرف مى زد. مثلاً اين كه بايد چشم و دل سير باشى، فكرت را بسته نگه ندارى، دست و دلباز باشى، بلندنظر و بلندهمت باشى و تلاش كنى تا به جايى برسى. يك اصطلاح عجيب هم داشت: «بايد آن طرف تپه را ببينى»! منظورش اين بود كه اگر اتفاقى افتاد يا مى خواهى كارى انجام دهى يا تصميمى بگيرى بايد نتايج آن را بررسى كنى و ببينى اگر چنين كارى انجام دادى ممكن است چه اتفاق هايى بيفتد، آن وقت دست به كار شوى.
اما اين همه، هيچ كدام به بالا رفتن بادبادك من كمك نمى كرد. در عوض، بادبادك كاميار دوستم، آنقدر بالا مى رفت كه انگار به طاق آسمان چسبيده.
كاميار مى گفت لابد از چوب هاى سنگين استفاده مى كنى. بايد از چوب هاى نازك توخالى استفاده كنى تا بادبادك سبك شود و بالا برود.
چوب ها را عوض كردم و بادبادك سبك ساختم، اما بى فايده بود.
كاميار مى گفت لابد سريشم زيادى مى زنى. چسب مايع بزن.
به جاى سريشم از چسب مايع استفاده كردم. اما باز هم نشد.
كاميار مى گفت لابد گوشواره ها را خوب نمى سازى.
من كه ساختن اين قسمت از بادبادك را بيشتر از بقيه قسمت ها دوست داشتم، كلى وقت صرف كردم تا گوشواره هاى بى عيب و نقص هم اندازه درست كنم. اما بادبادك باز هم بالا نرفت.
كاميار مى گفت شايد در هواى مناسب بادبادك را هوا نمى كنى.
صبر كردم تا هواى مناسب از راه رسيد. وقتى باد پائيزى مى وزيد و آلبالوخشكه هاى سر درخت هاى توى حياط را مى ريخت كف زمين، مى دويدم و بادبادك پشت سرم بلند مى شد اما از لبه بام آن طرف تر نمى رفت.
كاميار مى گفت شايد چون از توى حياط بادبادك هوا مى كنى، بلند نمى شود.
مى خواستم بروم بالاى پشت بام كه جيغ مادرم، راه را بست و در پشت بام قفل شد.
آن روز، جمعه، نشسته بودم توى حياط خانه و رقص بادبادك كاميار را توى آسمان تماشا مى كردم و فكر مى كردم به اين كه بادبادك هاى من چرا به آسمان نمى روند كه پدرم كنارم نشست و گفت: «خبر خوبى دارم.» خبرش واقعاً خوب بود. قرار بود جمعه هفته بعد، جشنواره بادبادك ها برگزار شود و او تصميم گرفته بود مرا هم همراه خودش ببرد. آن هفته شب و روز نداشتم؛ بادبادك فوق العاده اى ساختم. فوق العاده زيبا، فوق العاده سبك، فوق العاده متقارن.
كاميار هم با ما مى آمد. آن هفته آنقدر كش آمد كه فكر مى كردم هيچ وقت تمام نمى شود. يك هفته انگار يك سال گذشت و جمعه رسيد.
از ساعت شش صبح، دم در، منتظر پدرم ايستاده بودم. رفتيم دنبال كاميار، بادبادكم را كه ديد گفت تعجب مى كنم چرا بادبادك هايت بالا نمى رود، اين كه مشكلى ندارد.
كمى بعد به محل جشنواره رسيديم. كم كم آنجا پر شد از بادبادك هاى رنگ و وارنگ كوچك و بزرگ و بچه ها و بزرگ ترها. كوچك و بزرگ داشتند بادبادك هوا مى كردند، اما بادبادك من، بالا نرفت. پدرم، بادبادكى خريد و به من داد. نگاهش كردم؛ زيبا و سبك بود، اما... خشكم زده بود. هم عصبانى بودم هم ناراحت، هم خوشحال.
كاميار گفت چرا ماتت برده
چيزى نگفتم. خجالت مى كشيدم . نخ بادبادكى كه پدرم خريده بود، به يك قرقره وصل بود و نخش خيلى زياد بود شايد بيشتر از يك كيلومتر!
چرا هيچ كس به من نگفته بود كه نخ بادبادك بايد خيلى بلند باشد و به قرقره اى وصل شود كه راحت به آن نخ بدهى تا هر كجا كه خواست برود!
عصبانى و خجالت زده بودم. آخر موضوع به اين مهمى را چطور متوجه نشده بودم چرا فكر كرده بودم آن بادبادك هاى خوب كه آن همه وقت صرف ساختن شان مى كردم، با چند متر نخ، نهايت پنج ، شش متر - كه فكر مى كردم خيلى زياد است - بالاتر از پشت بام هم مى توانند بروند
اما خوشحال هم بودم؛ چون حالا نخ بادبادكى دستم بود كه توى آسمان نقطه شده بود.
احساس فوق العاده اى داشتم. انگار تكه اى از وجودم، آن بالا توى آسمان در دست باد رها شده بود. حس مى كردم روحم آن بالاست. آن روز تا شب بادبادك بازى كردم. اصلاً هم مهم نبود كه مسابقه اى هست و برنده اى خواهد داشت.
من مسابقه خودم را حسابى برده بودم. بعدها فهميدم كه حرف مادربزرگم با بادبادك بازى آن روزهاى من، بى ربط نبود. مادربزرگ، خيلى ساده، به من مى گفت كه نخ خيالت را رها كن و بگذار اميدهايت حتى تا بالاتر از سقف آسمان بروند، آن وقت، از آن بالا، وسعت زندگى را بهتر درك مى كنى، «پشت تپه» را مى بينى و تصميم هاى بهتر و درستى مى گيرى، تصميم هايى كه تو را قدم به قدم به اهدافت كه آن بالا به طاق آسمان چسبيده اند و شايد حتى دور از دسترس به نظر برسند، نزديك كند، آنقدر كه روزى بتوانى آنها را در مشت بگيرى. حالا، نخ بادبادك، براى من، چيزى فراتر از بخشى از بادبادك است.
هر وقت مى خواهم تصميمى بگيرم يا هر وقت اتفاقى برايم مى افتد به بلندى اين نخ فكر مى كنم.
بزرگترين حكمت
روزى سقراط در كنار دريا راه مى رفت كه نوجوانى نزد او آمد و گفت:
«استاد! مى شود در يك جمله به من بگوييد بزرگترين حكمت چيست »
سقراط از نوجوان خواست وارد آب بشود. نوجوان اين كار را كرد. سقراط با حركتى سريع، سر نوجوان را زير آب برد و همان جا نگه داشت، طورى كه نوجوان شروع به دست و پا زدن كرد. سقراط سر او را مدتى زير آب نگه داشت و سپس رهايش كرد. نوجوان وحشت زده از آب بيرون آمد و با تمام قدرتش نفس كشيد. او كه از كار سقراط عصبانى شده بود، با اعتراض گفت:
«استاد! من از شما درباره حكمت سؤال مى كنم و شما مى خواهيد مرا خفه كنيد »
سقراط دستى به نوازش به سر او كشيد و گفت:
«فرزندم! حكمت همان نفس عميقى است كه كشيدى تا زنده بمانى. هر وقت معنى آن نفس حيات بخش را فهميدى، معنى حكمت را هم مى فهمى!»
گفت وگو با كوچكترين برنده جشنواره فيلم هاى پنج دقيقه اى بسيج
دوست داشتم
زمان جنگ رزمنده بودم
غزاله مرعشى
357669.jpg
متين كاظمى نمين، دانش آموز كلاس دوم دبستان يكى از برگزيدگان جشنواره فيلم هاى كوتاه ۵ دقيقه اى بسيج است. فيلم «رزم متين و افراسياب» درباره رزمنده اى است (با بازى خود او) كه به جنگ مى رود، جانباز مى شود و در نهايت پس از شهادت به بهشت مى رود. از او به عنوان كوچكترين فيلمساز شركت كننده در جشنواره تقدير شده است. در اين باره با او گفت وگو كرده ايم.

فيلم ساختن ممكن است به نظر خيلى از بچه ها كار سختى باشد . چطور شد كه به فكر فيلم ساختن افتادى
من فيلم ها و سريال هاى تلويزيون را خيلى دوست دارم. هميشه دلم مى خواست بتوانم مانند آنها فيلم بسازم. دوست داشتم مثل بازيگرها معروف شوم.
وقتى به پدر ومادرت گفتى مى خواهى فيلم بسازى تشويقت كردند به غير از آنها چه كسانى به تو در اين كار كمك كردند
وقتى به آنها گفتم مى خواهم فيلم بسازم آنها موافقت كردند و به من خيلى كمك كردند. اما از اول فكر نمى كردند فيلم اين قدر خوب شود. من خودم خيلى براى ساختن اين فيلم تلاش كردم. محسن افراسيابى و ريحانه افراسيابى كه شوهر خاله و دختر خاله ام هستند در اين فيلم بازى كردند و آقاى محمد فرجام هم تدوين و كارهاى كامپيوترى فيلم را انجام دادند. در نهايت فيلم خيلى خوب از آب درآمد.
براى ساختن فيلم امكانات خاصى داشتى يا از وسايلى كه در دسترست بود استفاده كردى
به غير از دوربين فيلمبردارى از وسايل خاصى استفاده نكردم. چند تا از تفنگ هاى اسباب بازيم بود و براى نشان دادن خون از گيلاس استفاده كردم. البته دلم مى خواست مثل فيلم هاى تلويزيون در فيلم از تانك و چيزهاى ديگر هم استفاده كنم ولى در آن حد امكانات نداشتم. كارگردان ها امكانات زيادى دارند و درس فيلمسازى خوانده اند. فيلم من در حد امكانات يك بچه معمولى بود.
دفاع مقدس يعنى چه چرا در اين باره فيلم ساختى
دفاع مقدس يعنى دفاع از كشور در زمان جنگ. من آرزو داشتم در زمان جنگ يك سرباز بودم و مى توانستم تا آخرين قطره خونم بجنگم. مى خواستم با اين فيلم به بچه ها بگويم رزمنده ها در جنگ هيچ وقت نمى ترسيدند. حتى اگر زخمى يا جانباز مى شدند باز هم به ميدان جنگ مى رفتند و از كشورشان دفاع مى كردند.
خودت كه زمان جنگ به دنيا نيامده بودى. پس اين چيزها را از كجا مى دانى
خاطرات جنگ را از زبان پدربزرگ هايم شنيده ام و به فيلم هاى دفاع مقدس هم خيلى علاقه دارم و آنها را تماشا مى كنم.
اصلاً خودت فكر مى كردى فيلمت در جشنواره برگزيده شود
اگر كسى فكر كند موفق مى شود حتماً موفق خواهد شد. بعضى وقت ها بزرگترها بچه ها و توانايى هايشان را دست كم مى گيرند ولى من از اول مى دانستم كه مى توانم با كمك ديگران فيلم خوبى بسازم.
وقتى مى خواستى جايزه ات را بگيرى چه احساسى داشتى
از وقتى وارد سالن شدم دلشوره عجيبى داشتم. آن قدر كه دلم درد گرفته بود و نفسم بالا نمى آمد! ولى مرتب به خودم مى گفتم كه من هم مى توانم مثل بقيه روى سن بروم و جايزه ام را بگيرم.
دوست دارى در آينده فيلمسازى را به عنوان شغل انتخاب كنى
من فيلم ساختن را خيلى دوست دارم ولى دلم مى خواهد درآمدم از شغل ديگرى باشد و دركنارش هر وقت دلم خواست درمورد موضوعاتى كه دوست دارم فيلم بسازم.
357390.jpg
اگر بچه اى بخواهد مثل تو فيلم بسازد بايد چه كارهايى انجام دهد
اول از همه موضوع فيلم را انتخاب كند. بعد درباره آن تحقيق كند مثلاً از بزرگترهايش سؤال بپرسد. بعد داستان فيلم را بنويسد يا آن را در ذهنش بسازد و در آخر با كمك پدر و مادرش فيلم را بازى كند. البته ساختن فيلم كار يك روز و دو روز نيست. پس بهتر است بچه ها در تعطيلات عيد يا تابستان اين كار را انجام دهند كه فرصت بيشترى داشته باشند.
اگر غول چراغ جادو اين جا بود چه آرزويى مى كردى
آرزو مى كردم مى توانستم غيب شوم، يك عالمه اسباب بازى داشته باشم و به كشورهاى مختلف دنيا سفر كنم.
حتماً مى دانى كه اسم اين صفحه بادبادك است، تا به حال بادبادك هوا كرده اى
نه هيچ وقت. آرزو مى كنم يك روز بتوانم يك بادبادك بزرگ و زيبا هوا كنم.
از من بپرس
علت دردپهلو چيست
357438.jpg
پرستو رفيعى

چرا گاهى هنگام دويدن يا ورزش كردن ناگهان در پهلوى خود درد شديدى احساس مى كنيم
اين درد كه با استراحت برطرف مى شود، جاى نگرانى ندارد و ناشى از انقباض ديافراگم و كمبود اكسيژن است. ديافراگم پرده اى ماهيچه اى بين قفسه سينه و شكم است كه تنفس را كنترل مى كند. انقباض ديافراگم زمانى صورت مى گيرد كه حركت پاها فشار بر روى ماهيچه هاى شكم را افزايش مى دهد و ماهيچه هاى شكم هم ديافراگم را به طرف بالا فشار مى دهند. در همين زمان به علت انجام فعاليت هاى ورزشى تنفس سريعتر مى شود، در نتيجه شش ها منبسط شده و ديافراگم را به پائين فشار مى دهد. اين فشار دوطرفه خون را از ديافراگم خارج كرده و آن را دچار كمبود اكسيژن مى كند. بدون اكسيژن كافى، ماهيچه ها دچار گرفتگى مى شوند و ما احساس درد مى كنيم. البته معده هم مى تواند در تشديد درد پهلو نقش داشته باشد. اگر قبل از ورزش معده پر باشد، روى ديافراگم سنگينى مى كند و به درد پهلو منجر مى شود.
اگر هنگام ورزش يا دويدن دچار درد پهلو شديد، سرعت حركت تان را كم كنيد و نفس عميق بكشيد. همچنين براى كاهش درد مى توانيد دست ها را بالاى سر برده و نفس عميق بكشيد و با پائين آوردن دست ها كمى خم شويد و نفس را بيرون بدهيد.
براى جلوگيرى از شروع اين درد بهتر است به آرامى ورزش را شروع كنيد و به تدريج بر سرعت و شدت آن بيفزاييد و دست كم تا سه ساعت پس از خوردن غذا ورزش نكنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |