سه شنبه ۲۷ فروردين ۱۳۸۷ - ۸ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Tue, Apr 15, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك بادبادك
زنگ اول
جدايى به خاطر بيمارى همسر
357432.jpg
ايران واشقانى فراهانى

مرد جوان پس از اطلاع از بيمارى صعب العلاج همسرش، با طرح اتهام فريب در ازدواج و پنهان كردن بيمارى، ضمن تسليم شكايت ، تقاضاى طلاق داد. چندى قبل مرد ۲۷ ساله اى با مراجعه به دادگاه خواستار جدايى از همسرش شد. وى در اين باره به قاضى دادگاه گفت: «حدود ۳ سال قبل از طريق يكى از آشنايان با دخترى به نام «ترانه» آشنا شدم و در فاصله كوتاهى نيز پيشنهاد ازدواج دادم. پس از شنيدن پاسخ مثبت، موضوع را با خانواده ام در ميان گذاشتم. از آنجا كه وضع مالى خانوادگى خوبى داريم مادرم براى زندگى ام آرزوهاى بزرگى در سر داشت و هميشه مى گفت بايد با خانواده مطرحى وصلت كنيم. بنابراين به محض ديدن دختر مورد علاقه ام مخالفت خود را با ازدواجمان اعلام كرد. اما من كه مثل آدم هاى سرگشته و حيران آرامش زندگى را فقط در كنار «ترانه» مى ديدم، بر خواسته ام پافشارى كردم. مدتى بعد هم تنهايى به خواستگارى رفته و جواب مثبت گرفتم . هنگام خريد عروسى و برپايى جشن عروسى هم بدون توجه به تذكرات اطرافيانم سنگ تمام گذاشتم تا اين كه بالاخره زندگى مشترك عاشقانه مان آغاز شد. پس از مدتى متوجه شدم همسرم هنگام راه رفتن دچار مشكل است. او هم با نشان دادن آثار جراحى و بخيه روى پايش ادعا كرد در نوجوانى هنگام سوار شدن به سرويس مدرسه زمين خورده و به خاطر شكستگى استخوان پا مورد عمل جراحى قرار گرفته است. حدود ۶ ماه از ازدواجمان گذشته بود كه با همسرم درباره بچه صحبت كردم. بعد هم از او خواستم پس از انجام آزمايشات پزشكى لازم و اطمينان از سلامتى كامل، بچه دار شويم. اما متأسفانه نتيجه آزمايشات مرا شوكه كرد؛ چرا كه پس از ارائه نتيجه آزمايش به پزشك متخصص زنان متوجه شدم همسرم مبتلا به نارسايى حاد كليوى است و در اثر مصرف يك نوع داروى مسكن قوى، دچار پوكى استخوان شده و تومور بزرگى هم در پاهايش دارد. وقتى شنيدم او قادر به باردارى نيست، تصميم گرفتم براى حفظ زندگى مان با موافقت همسرم كودك بى سرپرستى را به فرزندخواندگى بپذيرم تا بدين ترتيب وفادارى ام را به او ثابت كنم. به همين خاطر او را براى معالجه نزد چند تن ازمشهورترين پزشكان متخصص بردم اما در كمال تعجب شنيدم همسرم از خردسالى دچار اين بيمارى بوده و اين موضوع مهم را از من پنهان كرده است.
با اين حال حتى پس از اطلاع در حالى كه بشدت نگران حال همسرم بودم براى سلامتى اش دعا مى كردم. كم كم پى به واقعيت هاى ديگرى بردم. او قبل از من به پسر ديگرى علاقه مند بود. اما به خاطر هزينه هاى كمرشكن درمان بيمارى و تنگدستى پسر مورد علاقه اش، از ازدواج با او منصرف مى شود. از سوى ديگر با استفاده از آرايش غليظ و گريم چهره اش مانع نمايان شدن بيمارى خود در صورتش شد. با كسب اين اطلاعات مطمئنم او و خانواده اش از ابتدا با مخفى كردن موضوع بيمارى و تعيين مهريه سنگين، نه تنها قصد ادامه زندگى با مرا نداشته، بلكه ازدواج را وسيله اى براى تأمين هزينه هاى سنگين درمانش قرار داده است. به طورى كه پس از اعتراض به پنهان كردن موضوع بيمارى اش، او بلافاصله به دادگاه مراجعه و تقاضاى دريافت مهريه و نفقه كرد. همسرم پس از ارائه دادخواست به دليل ترس از افشاى بيمارى صعب العلاجش، مصرف داروهايش را قطع كرد. در نتيجه كليه هايش به طور كامل از كار افتاد و درحال حاضر دياليز مى شود. بنابراين به خاطر فريب در ازدواج تقاضاى ابطال ازدواج مان را دارم.»
با طرح اين شكايت، قاضى دادگاه، همسر اين مرد را براى پاسخگويى احضار كرد. زن نيز در دفاع از خودش گفت: با اين كه آشنايى من و شوهرم تا قبل از ازدواج كوتاه بود. اما پس از چند قرار ملاقات وقتى تصميم به ازدواج گرفتيم يك روز تلفنى با او درباره بيمارى ام حرف زدم. حتى گفتم كه از كودكى به خاطر بيمارى كليوى حاد درد و رنج زيادى تحمل كرده ام. شوهرم نه تنها با شنيدن اين موضوع از تصميمش منصرف نشد بلكه مصمم تر از قبل در مقابل خانواده اش ايستاد و با مهريه اى سنگين مرا به عقد خود درآورد. تا اين كه كم كم به خاطر قطع تدريجى داروهايم متوجه شدم كليه هايم از كار افتاده و براى زندگى نياز به هفته اى سه بار دياليز طولانى مدت دارم.
ابتدا شوهرم به خاطر بيمارى ام اشك مى ريخت و تلاش مى كرد تا درمان شوم. حتى چند روزى كه در بيمارستان بسترى بودم تصميم گرفت مقدمات پيوند كليه ام را فراهم كند. اما يك ماه بعد به خاطر دخالت هاى بيجاى خانواده اش دلسرد شد. او مرا مرده مى داند. در حالى كه به عنوان يك زن تمام وظايفم را به خوبى انجام مى دهم. به گفته پزشكان پس از پيوند كليه هم قادر به بچه دار شدن هستم، اما او اعتقادى به اين موضوع ندارد.
قاضى دادگاه پس از ثبت اظهارات اين زوج، تقاضاى مرد براى جدايى را رد كرد و دلايل وى را كافى ندانست.
پس از صدور حكم، با اعتراض مرد جوان پرونده به دادگاه تجديد نظر استان تهران ارسال شد.
مرد جوان وقتى در برابر هيأت قضايى دادگاه قرار گرفت همچنان بر خواسته اش پا فشارى كرد و گفت: «همسرم و خانواده اش هيچ وقت اشاره اى به اين بيمارى صعب العلاج نكردند. مطمئنم آنها با نقشه قبلى اين موضوع را پنهان و مهريه ۵۰۰ سكه طلا براى دخترشان تعيين كردند؛ چرا كه يقيناً با اطلاع از بيمارى كليوى و پوكى استخوان شديد همسرم حاضر به پرداخت هزينه هاى سنگين ازدواج و پذيرفتن مهريه سنگين نمى شدم و به خاطر ازدواج با دخترى بيمار، در برابر مخالفت هاى خانواده ام هم پافشارى نمى كردم. او حتى قادر به معرفى يك شاهد هم به دادگاه نيست تا بتواند ثابت كند كه قبل از ازدواج مرا در جريان بيمارى اش قرار داده است.
بنابراين نمى توانم با زنى زندگى كنم كه با آگاهى كامل از بيمارى اش فريبم داده و وارد زندگى ام شده است. به همين خاطر تصميم به جدايى از او گرفته ام.
قاضى بهروز كرباسچى- رئيس دادگاه و دو قاضى مستشار شعبه ۲۶ تجديدنظر استان تهران- بيضاء و مير غفارى- پس از شنيدن اظهارات زوج جوان به آنها يك هفته مهلت دادند تا پس از گفت وگو در مورد شرايط ادامه زندگى و يا جدايى شان، نتيجه نهايى را به دادگاه اعلام كنند. درغير اين صورت زن براى انجام آزمايشات در مورد توانايى باردارى و وضع حمل و با در نظر گرفتن نوع بيمارى اش به پزشكى قانونى معرفى خواهد شد تا در اين باره تصميم گرفته شود.
تلخ و شيرين هاى زندگى عمو پورنگ
357423.jpg
آيامى دانيد «داريوش فرضيايى» معروف به «عمو پورنگ» مجرى هميشه شاد كه طى چندسال اخير از طريق صفحه جادويى - تلويزيون - با ميليون ها نفر به ويژه كودكان ارتباط صميمانه برقرار كرده غم بزرگى را در اعماق دلش پنهان كرده است. با وجود اين او با شخصيت ذاتى و مستحكم درونى اش غم خود را در پس چهره هميشه خندان و لباس هاى شاد و رنگارنگش پنهان كرده است و با حضور هر روزه و هنرمندانه اش مقابل دوربين، برنامه هاى زنده را اجرا مى كند. خودش چنين مى گويد:
شايد همه ما در طول زندگى چنين موقعيتى را تجربه كرده باشيم اماموقعيت شغلى ام مى طلبد كه از نظر روحى هميشه خندان و دور از غم و غصه باشم تا بروز اتفاقات ناگوار به كارنامه شغلى ام لطمه اى وارد نكند.
۹مهرسال ۱۳۸۴ وقتى چشمانم را گشودم تا از رختخواب بلند شوم دلشوره و اضطراب عجيبى داشتم. با بى حوصلگى لباس هايم را پوشيدم و به طرف استوديوى جام جم براى ضبط برنامه اميد ايران به راه افتادم. در بين راه چند بار آية الكرسى خواندم تا آرام شوم. صدقه اى كنار گذاشتم و وارد استوديو شدم. اتفاقاً آن روز بايد برنامه شادى براى كودكان خارج از كشور اجرا مى كردم. سعى كردم دلشوره ام را فراموش كنم و آن برنامه را به نحو احسن اجرا كنم، بعد از اتمام برنامه زمانى كه مشغول تعويض لباس هايم بودم ، تلفن همراهم زنگ زد. در استوديو تلفنم آنتن نمى داد. بلافاصله خودم را به بيرون استوديو رسانده و از تلفن ثابت با خانه برادرم تماس گرفتم . از آن سوى خط صداى گريه برادرزاده ۱۲ ساله ام را شنيدم كه بريده بريده خبر مرگ پدرش كه مبتلا به بيمارى سرطان خون بود را داد. با شنيدن اين جمله غم و اندوه وصف ناشدنى تمام وجودم را فرا گرفت . سكوت كردم و ناخودآگاه گوشى را گذاشتم. كمرم شكست، احساس كردم دنيا برايم به پايان رسيده است. تنها چيزى كه همان لحظه به يادم آمد فرستادن چند صلوات براى شادى روحش بود. بهت زده روى صندلى كنار تلفن نشستم، رنگ و رويم پريده بود، همكارانم با عجله به طرفم آمدند و علت ناراحتى ام را پرسيدند. بعد از چند دقيقه با كمك آنها به خانه برادرم رفتم.
انگار خداوند همه چيز را از قبل به دلم انداخته بود. چون چند روز قبل از اين اتفاق ناگوار بدون هيچ دليلى به مدت يك هفته مرخصى گرفته بودم. بنابراين يك هفته تلخ و پر از درد را در تكاپوى برگزارى مراسم سوگوارى برادر عزيزم كه ياد و خاطره فراقش، هنوز هم مرا آزار مى دهد سپرى كردم. تا اين كه بعد از اتمام مرخصى براى اجراى برنامه با پيراهن مشكى خود را به استوديو رساندم. بنابراين با يادآورى حرف هاى برادرم كه دائم مرا در هر شرايطى به خنداندن مردم و به ويژه بچه ها تشويق مى كرد فاتحه اى براى شادى روحش فرستادم. بعد هم پيراهن مشكى ام را با پيراهنى به رنگ شاد تعويض كرده و جلوى دوربين رفتم. آن روز هيچ كس اشك مرا نديد. اما در همان برنامه شعر معروف «در قندون» را چند بار تكرار كردم تا روح برادر از دست رفته ام شاد شود.
آن اجرا يكى از به ياد ماندنى ترين خاطراتم در طول زندگى شخصى و حرفه اى ام است.
البته هر چند غم عزيزان بسيار سنگين است اما تمام زندگى من را خاطرات و حوادث تلخ در برنمى گيرد بلكه حوادث شيرينى هم به ياد دارم كه با مرور آنها خنده از لبانم محو نمى شود. به عنوان نمونه مدتى قبل براى اجراى يك برنامه با ۵ تا كودك بازيگوش و شلوغ روى سن نمايش رفتيم. بعد هم براى اين كه به آن برنامه شور و هيجان بيشترى بدهم، با ريتم موزيك شادى كه در آن لحظه پخش مى شد به كودكان پيشنهاد چند حركت ورزشى دادم. حال آن كه اصلاً يادم نبود كه سن زيرپايم با جعبه نوشابه هاى خالى ساخته و با فيبر چوبى نازكى پوشانده شده است.
چند بارى محكم بالا و پائين پريدم كه يك دفعه فيبر زير پايم شكست و جعبه ها همگى واژگون شدند و من هم محكم خوردم زمين، با دردى كه در تمام بدنم حس مى كردم ،سرم را از پشت جعبه ها بالا آوردم و با خنده رويى، به بينندگان تلويزيون گفتم اين كه مى گويند نصف قدم زير زمينه همينه ديگه، تماشاگران داخل استوديو و عوامل و دست اندركاران برنامه و هزاران بيننده هم با زمين خوردن ما حسابى خنديدند. من هم با اين كه مجروح شده بودم و خون شديدى از دستم مى رفت، برنامه را به پايان رساندم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |