|
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند: اوديسه ۲۰۰۱
مسافر علمى تخيلى سال ۲۰۰۸
|
|
|
يزدان سلحشور * يك «كاپيتان ساندرز»، در حالى كه منتظر فرود سفينه بود، گفت: «وقتى او وارد سفينه شد، به چه اسمى بايد صدايش كنم » در حالى كه افسر هدايت كشتى و كمك خلبان درباره اين مسئله فكر مى كردند، سكوتى برقرار شد. سپس، «ميشل» صفحه كنترل اصلى را قفل كرد و مكانيسم هاى بى شمار سفينه كم كم خاموش شدند؛ سپس آهسته و كشيده گفت كه بهترين خطاب براى او، «حضرت اشرف» است. كاپيتان غرغر كرد و گفت: «اوهو، مرا بكشى، اين را به هيچ كس نمى گويم.» «چمبرز»، به كمك آمد و گفت: «من معتقدم اين روزها كلمه «قربان» كاملاً متداول است؛ اما اگر هم فراموشش كردى نگران نباش. خيلى وقت است كه ديگر كسى به دربار نرفته، به علاوه، اين «هنرى» به اندازه آن كه آن همه زن داشت، خشن نيست.» ميشل اضافه كرد: «او، از هر جهت جوان خوب و كاملاً باهوش است. اغلب او را از سؤالاتى كه مردم قادر به جواب دادنش نيستند، مى شناسند.» كاپيتان ساندرز توجهى به اين حرف نكرد و به سختى از جا بلند شد. آنها طى پرواز به نصف نيروى جاذبه زمين عادت كرده بودند و اكنون كه در زمين بود، حس مى كرد كه يك تن وزن دارد. او از راهروها به سمت در خروجى رفت. در بزرگ آهنى، با صدايى سنگين باز شد و او در حالى كه سعى مى كرد لبخندى بر لب داشته باشد، از آن خارج شد تا با دوربين هاى تلويزيونى و وليعهد بريتانيا ملاقات كند. مردى كه ظاهراً قرار بود روزى هنرى نهم انگلستان شود، هنوز در اوايل ۲۰ سالگى بود. قدش كمى از حد متوسط كوتاه تر بود و چهره اى منظم داشت كه واقعاً طبق كليشه شجره نامه اش طرح ريزى شده بود.» آنچه از «سى.كلارك» مى دانيم و سبك نوشتارى اش، كمابيش در همين حدود داستان «مهاجر» است. او نويسنده اى است كه چندان درگير «ذهنيت مريخى» ديگر نويسندگان اين ژانر [علمى ـ تخيلى] نشد. به يقين او وارث بى تاج و تخت سبك «ولز» بود كه انگيزه هاى علمى و پرسش هاى بنيادين «هاكسلى» را نيز به اين «ژن فرهنگى» افزوده بود و حاصل، بى گمان از آثار «صرفاً علمى ـ تخيلى» آسيموف بهتر بود. [گرچه نبايد از ياد برد كه آسيموف از زمره پاورقى نويسانى نبود كه با هفته اى ۱۰ دلار، در مجلات ارزان قيمت زردى مى نوشتند كه هميشه عكس يك موجود غيرطبيعى با چشمان درشت و بينى تورفته و لبخندى شيطنت آميز بر لبانى كه تقريباً بر هيچ چانه اى يله نبودند، روى جلدشان به چشم مى خورد] «سى.كلارك» از ابزار «تخيل»، براى سقوط ذائقه هنرى خوانندگان خود بهره نمى برد. او نمى خواست «وسترن نويس» فضايى مجلاتى باشد كه شب هاى شنبه، توى جيب بارانى پيشخدمت هاى كافه به چشم مى خورد و آنها، بعد از پياده شدن از قطار شهرى اين مجلات را در نخستين سطل زباله جلوى دستشان مچاله مى كردند و ترجيح مى دادند به سينمايى بروند كه دو فيلم [يكى عاطفى و دومى ترسناك ـ فضايى] با يك بليت نشان مى دادند. نه! نه «ولز» نه «هاكسلى» چنين مسيرى را نپيموده بودند. شايد براى همين بود كه «كوبريك» براى ساختن يك فيلم علمى ـ تخيلى به سراغ «آرتور» رفت. تا آن زمان، آثار «علمى ـ تخيلى» خلاصه مى شد در نشان دادن موجوداتى كه از سيارات منظومه شمسى يا بخش ناشناخته اى از كره زمين مى آمدند [مردى از زهره، مريخى ها حمله مى كنند، جنگ دنياها، مردان آتلانتيس و...] يا نشان دادن پيشرفت هاى تكنولوژيكى عجيب و غريب [مرد نامرئى، عروسك باز، ماشين زمان، سفر شگفت انگيز و...] يا به تصوير كشيدن آثار تخيلى قرن نوزدهم [بيست هزار فرسنگ زير دريا، تونل زيردريايى، جزيره اسرارآميز و...] يا حتى تركيب اين ژانر با ژانر وحشت [سياره خون آشامان، فرانكشتين، جزيره دكتر مورو، هيولاهاى آتلانتيس و...]. بهترين آثار، توليدى كمپانى «راجركورمن» بود كه با بودجه كم و با استفاده از روش هاى سينماى انيميشن، سر و شكلى به اين «ژانر» داد و البته چند شاهكار كوچك هم در اين ميان خلق شد. [عروسك باز، جنگ دنياها و... همه آنهايى كه «جنگ دنياها»ى اسپيلبرگ را ديده اند مى توانند آن را با «جنگ دنياها»ى كلاسيك كمپانى «كورمن» مقايسه كنند و منهاى پيشرفت جلوه هاى ويژه در كار اسپيلبرگ، به اين نتيجه برسند كه فيلم نخست به مراتب كار شسته رفته ترى است! «عروسك باز» هم به معناى كامل كلمه يك شاهكار كلاسيك است كه «بازتوليد» آن را در بيش از ۲۰۰ اثر سينمايى و تلويزيونى ـ از ۱۹۶۰ به اين سو ـ شاهد بوده ايم.] با اين حال حتى «كورمن كبير» [لقبى كه شاگردانش يعنى كاپولا، لوكاس، اسپيلبرگ و حتى اسكورسيسى به او دادند] نتوانست در اين ژانر [به دليل محدوديت در زمان ساخت و ميزان بودجه] بهترين آثارش را [چه در مقام تهيه كننده چه كارگردان] خلق كند و هنوز بهترين فيلم هايش [«كمدى قتل ها» ـ با شركت وينسنت پرايس، بوريس كارلوف و پيتر لوره ـ و «مادر خونريز» ـ كه حلقه مفقوده ميان «بانى و كلايد» و «پدرخوانده» از لحاظ سبكى است و معرفى كننده يك بازيگر جوان و جاه طلب و بى نام و نشان در ،۱۹۷۰ به نام رابرت دنيرو!] در ژانرهاى ديگرى «ديده» و پيگيرى مى شوند. كوبريك پيش از آن كه بخواهد اين «ژانر» را ارتقا دهد [و در واقع از هستى ساقط كند!] در ژانرهاى ديگر، تسلط تكنيكى اش را نشان داده بود و دوستان و دشمنان بسيارى داشت. [طرفداران «نگره مؤلف» به سردستگى «آندرو ساريس» تره هم براى اين فيلمساز «فاقد سبك!» و «جاه طلب!» كه فيلم هايش «شبيه بادكنك!» بودند خرد نمى كردند و بالعكس، مادربزرگ «پالين كيل» به «استنلى كوچولو» هر بار «آب نبات هاى شيرين»، پيچيده در زرورق نقدهايش جايزه مى داد!] «اوديسه فضايى ۲۰۰۱» كه حاصل همكارى مشترك آرتور.سى.كلارك و كوبريك بود، در دهه ۶۰ ميلادى چنان ژانر «علمى ـ تخيلى» را ارتقا داد كه ديگر كمتر كارگردانى جرأت كرد كه تا پيش از «جنگ ستارگان» (۱۹۷۸) به آن نزديك شود و اگر هم كسى اين عرصه را آزمود سرنوشتى بهتر از مايكل كرايتون نيافت. [فيلمسازى كه از آثار سينمايى علمى ـ تخيلى اش خيرى نديد و بالاخره با رمان هايش از پنجره عقبى و با يارى اسپيلبرگ و دار و دسته «پارك ژوراسيك»، به سينما وارد شد!] در واقع نزول تجارى اين ژانر سينمايى تا اواخر دهه ،۷۰ معلول ترس كارگردانان از برآورده كردن توقعى بود كه در مردم بر اثر ساخته شدن «اوديسه ۲۰۰۱» شكل گرفته بود. * دو «خوانندگان جوان امروزى ـ كه در دنيايى متولد شده اند كه بسيارى از تخيلات دهه ۱۹۳۰ رنگ حقيقت به خود گرفته اند و مجلات، كتاب ها و فيلم هاى علمى ـ تخيلى به جاى اين كه همچون طلا كمياب باشند، به حد وفور در همه جا يافت مى شوند ـ به سختى مى توانند تأثير اين مجلات ارزان قديمى را تصور كنند. البته در آن موقع، معيارهاى ابدى داستان ها، معمولاً بسيار نازل بود؛ اما به هر حال، آنها، منابعى سرشار از افكار و نظرياتى علمى محسوب مى شدند كه به طور فزاينده اى «حس شگفتى» را ـ كه هدف اصلى بهترين افسانه هاى علمى است ـ فراوان برمى انگيختند.» كلارك كه در دسامبر ،۱۹۷۲ اندك اندك داشت با سربازان نامرئى «فلج» كه آرام آرام داشتند سلسله اعصابش را ويران مى كردند به صلحى پنهانى مى رسيد [و اين قرارداد تا همين اواخر ـ تا سال ۲۰۰۸ ـ معتبر ماند و به مرگ وى انجاميد!] در كلمبوى سريلانكا، نقبى به گذشته زد و بر منتخبى از داستان هاى كوتاهش مقدمه اى نوشت كه اشاراتى بود به بعضى واقعيت ها. «اندكى پس از ۱۹۳۰ به طور قابل ملاحظه اى تحت نفوذ ادبيات قرار گرفتم. در كتابخانه عمومى «ماين هد» شهر كوچكى در غرب انگلستان ـ كه زادگاه من نيز هست ـ نسخه اى از كتاب «اولين و آخرين انسان ها» اثر «دبليو الاف استاپلدون» [۱۹۳۰] پيدا كردم. هيچ كتابى پيش از آن، و يا حتى بعد از آن نيز، چنين تأثيرى بر من نداشته است. دورنماى «استاپلدون» از ميليون ها و صدها ميليون سال، ظهور و سقوط تمدن ها و كليه نژادهاى بشرى، ديدگاه كلى مرا نسبت به جهان تغيير داد و بيش از هرچيز، بر نوشته هايم تأثير گذاشت. ۲۰ سال بعد، هنگامى كه با استاپلدون ملاقات كردم، او را تشويق كردم تا نطقى با عنوان «بشر بين سياره اى» در «انجمن بين سياره اى انگلستان» ـ كه در آن زمان خود، رئيس آن بودم ـ ايراد كند.» «كلارك» در ۱۹۴۸ داستانى نوشت كه با دو ترجمه متفاوت ـ در نام خود ـ به فارسى ترجمه شده است. نخست «نگهبان» [كه پس از مرگ وى اكثر خبرگزارى ها و سايت هاى فارسى زبان اين نام را با همين ترجمه منعكس كردند] و دوم «ناظر» [كه در مجموعه اى به نام «عقب نشينى از زمين» به ترجمه «داريوش رحمت پناه» در ۱۳۷۵ توسط حوزه هنرى منتشر شد]. اهميت اين داستان در آن است كه نقطه شروع فيلمنامه اى است به نام «۲۰۰۱» كه در ايران و به قلم پرويز دوايى [منتقد مشهور دهه هاى ۴۰ و ۵۰ شمسى و از مفسران شيفته سينماى هيچكاك] به نام «راز كيهان»[و البته به شكل رمان يعنى همان شكلى كه آرتور.سى.كلارك مجدداً از روى فيلمنامه و با اختلافات نه چندان اندك با فيلمنامه نوشت!] ترجمه شد. در داستان «ناظر»، «هرم هاى درخشان» همان وظيفه اى را برعهده دارند كه صفحه هاى سياه در «اوديسه ۲۰۰۱». «من تصور مى كنم همه مى دانند كه ۱۶ سال پس از آن كه «ناظر» را در كريسمس ۱۹۴۸ نوشتم، چه بر سر آن آمد. آنهايى كه مى خواهند كوچك ترين جزئيات تبديل يك «هرم درخشان» به يك لوح سنگى سياه را بدانند، مى توانند آن را در جهان گمشده «۲۰۰۱» بيابند.» * سه «از من نپرسيد كه چرا زودتر حقيقت را حدس نزدم؛ حقيقتى كه در آن هنگام كاملاً آشكار به نظر مى رسيد. در هيجانات اوليه اكتشافم، تصور كردم كه اين منظره كريستالى، توسط نژادى كه متعلق به گذشته بسيار دور ماه بوده، ساخته شده است؛ اما ناگهان با نيرويى همه جانبه، اين باور به ذهنم خطور كرد كه اين بنا هم مثل من با ماه بيگانه است. طى ۲۰ سال، ما به جز چند گياه رو به زوال هيچ اثرى از حيات در ماه نيافته بوديم. هيچ تمدن قمرى، هر چقدر هم رو به زوال مى بود، نمى توانست تنها يك نشان از وجود خود به جا بگذارد. دوباره به هرم درخشان نگاه كردم و اين بار، چقدر نسبت به آنچه كه با ماه در ارتباط بود، دور به نظر مى رسيد.» كلارك در داستان «ناظر» به مغازله فلسفى با «هستى» مشغول است. «تخيل صرف» در آثار او تقريباً بى معناست و «تخيل كاربردى» در آثارش جايگزين «سهل انگارى عمومى آثار علمى ـ تخيلى» شده است. وجه اشتراك آثار «كلارك» با «استفن كينگ» نه در عكس هاى مشتركشان با كوبريك در قاب سينما، كه در همين نگاه ويژه «هستى شناسانه» است كه مرز ميان «ادبيات خلاقه و جدى» و «ادبيات زرد عامه پسند» تشكيل مى دهد. داستان هاى كلارك از «طمأنينه ادبيات» برخوردارند و «ريتم» در آنها، به منظور «پيشروى سريع داستانى كه فاقد انگيزه هاى انسانى است» كاربرد ندارد. شايد به همين دليل است كه آثارش در ميان مشتريان پر و پا قرص آثار علمى ـ تخيلى [عشق «فضايى ها»!] چندان طرفدار ندارد و اگر هم اين مخاطبان سرى به كتاب هايش بزنند بيشتر از سر كنجكاوى است تا علاقه! يك افسانه «علمى ـ تخيلى» خيلى مشهور به ما مى گويد كه در يك ميهمانى شام، كوبريك [در حالى كه سعى مى كرده اين برخورد را كاملاً اتفاقى نشان دهد] دقيقاً بغل كلارك سر ميز شام مى نشيند و در حالى كه داشته جنگ ميان چنگال هاى بزرگ توى دست پيشخدمت ها با چنگال هاى بزرگ خرچنگ هاى آب پز شده سر ميز را نگاه مى كرده، بى مقدمه مى گويد: «هى آرتور! به نظرت آدم فضايى ها شبيه اين خرچنگ ها هستند » و كلارك جواب مى دهد: «به نظرم بيشتر شبيه اين پيشخدمت ها باشند!» و كوبريك مى گويد: «فكر مى كنى از توى اين شلم شورباى ژانر «علمى ـ تخيلى» بشود اثر قابل توجهى پيدا كرد كه تبديل به فيلمى پدر و مادردار شود » كلارك، به پوره سيب زمينى توى بشقابش خيره مى شود و بعد آرام جواب مى دهد: «به نظرم بشود؛ يعنى ... من مى توانم؛ اما تو نمى توانى بسازى اش گمان نكنم!» كوبريك مى گويد: «تو چيز خوبى بنويس. من خوب مى سازمش!» «اوديسه ۲۰۰۱» يك «اثر آئينى مدرن» است [گرچه اين تركيب به دليل ذات مدرنيته عجيب و حتى ناممكن به نظر برسد] اثرى درباره «هستى» و «بشر»، فراتر از علم و اثرى بى هماورد در اين ژانر ـ حتى در سال ۲۰۰۸ كه جلوه هاى ويژه، نشان دادن هر شگفتى را ممكن كرده اند ـ ؛ به گمانم هم كلارك هم كوبريك به آن كلام آخر سر ميز شام وفادار مانده اند حتى اگر اين داستان، افسانه باشد كه هست!
|