چهارشنبه ۲۸ فروردين ۱۳۸۷ - ۹ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Wed, Apr 16, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
دانشگاه
ماجرا
خانواده
۲ خاطره از يك هنرمند
۲ خاطره از يك هنرمند
تصادف مقابل راديو
تنظيم : فاطمه وثوقى

رحمان باقريان بازيگر نام آشنا و هنرمند باسابقه راديو و تلويزيون، از سال ها قبل به هنرنمايى براى اقشار مختلف مردم پرداخته است. او از بازيگران برنامه هاى نمايشى قصه شب و برنامه صبح جمعه در راديوست. بازى در چند فيلم و سريال را هم در كارنامه حرفه اى اش ثبت كرده است.
او در اين سال ها بر اثر سانحه تصادف درد جانكاهى در پايش تحمل كرده است.
خودش مى گويد: سال ۱۳۳۷ در يكى از محله هاى قديمى جنوب تهران متولد شدم. فعاليت هنرى ام را در دوران دبيرستان با گذراندن يك دوره كلاس كارگاهى تئاتر در مركز رفاه نازى آباد آغاز كردم. تاكنون در ۱۸ سريال تلويزيونى نيز به ايفاى نقش پرداخته ام. اما هميشه دلبستگى خاصى به راديو داشتم و دارم. در يكى از شب هاى تابستان سال ۸۴ پس از پايان برنامه راديويى ام هنگام بازگشت به خانه تصادف كردم كه در حال حاضر عوارض اين سانحه نيز همراه من است.
ساعت حدود ۹ شب ۶ تير دو سال پيش از راديو تهران واقع در ميدان ارك خارج شدم تا به خانه بروم. خيابان خلوت و تاريك بود. كنار پياده رو منتظر تاكسى ايستادم. با تلفن شماره خانه را گرفتم و مشغول صحبت با همسرم شدم.
همان موقع صداى موتوسيكلتى از دور به گوشم رسيد. بى توجه به آن به مكالمه تلفنى ام ادامه دادم تا اين كه موتوسيكلت به من نزديك شد.
يك لحظه درد شديدى را در تمام بدنم حس كردم. موتوسيكلت سوار با بى احتياطى و سرعت زياد به من خورد و بى حال نقش بر زمين شدم . موتوسيكلت سوار هراسان و مضطرب به جاى كمك به من فرار كرد. در تاريكى شب هم نتوانستم شماره پلاك آن را يادداشت كنم. صداى همسرم را نيز از آن سوى تلفن مى شنيدم كه مرا صدا مى زد و مى گفت: «رحمان» چه اتفاقى برايت افتاده و... از درد به خودم مى پيچيدم، چند رهگذر كه از پياده رو عبور مى كردند مرا ديدند و براى كمك به طرفم آمدند. يكى از آنها با اورژانس تماس گرفت و بعد از نيم ساعت آمبولانسى به آنجا آمد و مرا به بيمارستان رساند. بعد از انجام آزمايش ها و معاينات مختلف پزشكان معالج تشخيص دادند پايم از چند ناحيه شكسته و نياز به عمل جراحى دارد. البته خدا را شكر سرانجام گروه پزشكى پس از عمل جراحى با يك تكه پلاتين زانويم را به مچ پايم وصل كردند.
اين در حالى بود كه درست همان موقع براى حضور در سريال مختارنامه به كارگردانى آقاى ميرباقرى قرارداد بسته بودم كه با اين حادثه حدود يك سال و نيم خانه نشين شدم. بنابراين آقاى ميرباقرى هم فيلمبردارى تمامى سكانس هايى كه قرار بود در آن بازى كنم را به تعويق انداخت. بعد از گذشت اين دوران به سختى سر صحنه حاضر شدم.اين خاطره تلخ هنوز هم موجب رنجش جسمى و روحى ام مى شود. البته در اين چند سال كه فعاليت مى كنم چندين خاطره شيرين برايم اتفاق افتاده كه با يادآورى آن براى دوستان و آشنايان اسباب شادى و خنده آنها را نيز فراهم مى كنم. مثلاً به ياد دارم كه چند سال قبل براى اجراى برنامه صبح جمعه به راديو دعوت شدم. در آغاز دو صفحه متن داند تا مقابل تماشاچيان نقش مقابل آقاى منوچهر آذرى را ايفا كنم.
موضوع طنز درباره رعايت نظافت در مغازه هاى كله پزى بود، قبل از شروع برنامه چندين بار متن را خواندم تا در طول اجراى برنامه زنده دچار اشتباه نشوم. تا اين كه نوبت به اجراى برنامه ما رسيد. با اعتماد به نفس به پشت ميكروفون رفتم تا متن را بخوانم. چند خطى از آن را خواندم تا اين كه به كلمه سيراب و شيردان رسيدم اما يك دفعه زبانم گرفت و اشتباهاً آن را سيراب دان بيان كردم. همه تماشاچيان حاضر در استوديو هم زدند زير خنده. به آقاى آذرى كه نقش مقابلم را ايفا مى كرد اشاره كردم تا مجدداً از چند خط بالاتر متن را تكرار كنم. دوباره به آن كلمه رسيديم و من دوباره مرتكب همان اشتباه شدم. صداى شليك خنده تماشاچيان استوديو را به هم ريخت.
اضطراب را مى شد در چهره كارگردان و ساير عوامل برنامه مشاهده كرد. برنامه زنده روى آنتن بود و تمام شنوندگان راديو، مستقيم به آن گوش مى دادند. جايى هم براى اصلاح اشتباه نبود، فشار عصبى و استرس بشدت آزارم مى داد. كنترلم را از دست داده بودم كه يك دفعه تمام صفحات متن از دستم بر روى زمين افتاد. اين بار تماشاچيان حاضر در استوديو به خاطر خنده هاى شديد و طولانى شان مجال اجرا را از ما گرفتند.
۹ بار توپوق زدنم موجب شد آن اجرا در ذهن ها به يادگار بماند و در پايان سال به عنوان توپوق سال در برنامه صبح جمعه نيز شناخته شود.
پايان عصيان
357732.jpg
ايران واشقانى فراهانى

«پروانه» به دست هاى پينه بسته اش نگاهى انداخت و انگشتان خسته اش را به صورت پرچين و چروكش كشيد. تمام وجودش بى اختيار به لرزه افتاد. عرق سرد روى پيشانى اش را پاك كرد.
زنبيل سبزى را وسط آشپزخانه گذاشت. سردرد عجيبى داشت. همزمان با مرگ شوهرش، ديگر قادر به كنترل رفتارهاى دخترش «سوسن» نبود. او دائم به بهانه هاى مختلف از خانه بيرون مى رفت.
زن براى لحظاتى به ياد سال هاى دور افتاد. به روزى كه به عنوان مستخدم در يك اداره دولتى استخدام شد و اين كه چقدر در اين سال ها به خاطر تأمين راحتى و آسايش فرزندانش زحمت كشيده بود.
هر روز صبح زود قبل از آمدن كارمندان در آبدارخانه اداره حاضر مى شد و عصرها هم پس از تعطيلى اداره و رفتن كارمندان كارها را انجام مى داد و بعد راهى خانه مى شد.
او حتى ساعات به اصطلاح استراحتش در خانه را نيز با پاك كردن سبزى، تهيه ترشى و مربا براى همكاران و رسيدگى به كارهاى خانه اش سپرى مى كرد. همه اين تلاش ها براى آن بود كه شايد فرزندانش آسايش بيشترى داشته باشند و بتوانند مثل ساير همكلاسى هايشان زندگى كنند و چيزى كم نداشته باشند.
خدا بيامرز شوهرش هم مرد زحمتكشى بود. اما درآمد ناچيزش كفاف زندگى شش سرعائله را نمى داد و قادر به سيركردن شكم بچه ها نبود. همزمان با بزرگ تر شدن فرزندانشان مشكلات آنها هم افزايش مى يافت.
سرانجام براى تهيه هزينه هاى ازدواج و جهيزيه دخترهاى بزرگتر مجبور شدند خانه كوچكشان را بفروشند و اجاره نشين شوند. شوهرش «مراد» نيز پس از چند سال اجاره نشينى و تحمل بيمارى لاعلاج يك روز گرم تابستان آنها را تنها گذاشت و به خوابى ابدى رفت. همزمان با مرور خاطرات گذشته اشك از چشمان غم زده پروانه جارى شد. پس از مرگ شوهرش سختى هاى زندگى شكل ديگرى به خود گرفت. «سوسن» آخرين فرزندشان كه ۲۰ ساله بود بشدت سركش و نافرمان شده بود هيچ كس قادر به مهار رفتار و حركات و نحوه زندگى او نبود. آبروى خانوادگى كه تنها سرمايه شان بود، در نظر «سوسن» هيچ مى آمد. او به خاطر خوشگذرانى هاى لحظه اى، از خانه فرار مى كرد.
گرفتارى هاى سوسن از زمان آشنايى با دخترى به نام «مهناز» شروع شد. او دختران زيادى را فريب داده بود تا اين كه يك روز در راه مدرسه سوسن را هم فريب داد و همراه خود برد. پروانه خانم كه سرگرم تدارك براى مراسم سالگرد مرگ شوهرش بود ناچار ماجراى ناپديد شدن ناگهانى دخترش را به حضور او در يك اردوى آموزشى ربط داد. تا اين كه بعد از يك ماه، دخترش دستگير و به شلاق و زندان محكوم شد.
با اين حال، «سوسن» ديگر دختر سر به راهى نبود. مادرش «پروانه» هم براى پايبند كردن دخترش به درس و زندگى و دلگرمى او، با هزار بدبختى يك دستگاه كامپيوتر قسطى و تلفن همراه خريد. در خانه همه چيز براى دختر فراهم بود تا با فراموش كردن رفتارهاى نادرست و گذشته پراشتباهش در كنار مادر زندگى آرامى داشته باشد، اما رفتارهاى «سوسن» روز به روز بدتر از گذشته به نظر مى رسيد.
«سوسن» ديگر عادت كرده بود هر طور كه مى خواهد لباس بپوشد، بخورد، بگردد و رفتار كند. حوصله شنيدن پندها و نصيحت هاى اطرافيان را هم نداشت.
تحمل اين وضع براى پروانه خانم آنقدر سخت و غير قابل تحمل بود كه با وجود علاقه زياد به فرزندش، براى او آرزوى مرگ كرد. ديگر نمى توانست او را ببخشد. رفتارها و زندگى غير اخلاقى دخترش بر سر زبان ها افتاده بود.
«پروانه» بشدت احساس خطر مى كرد. پسرانش همقسم شده بودند تا اگر اين بار خواهرشان مرتكب اشتباه شد، او را تنبيه كنند . بنابراين باز هم نزد فرزندانش براى حفظ جان دختر گمراه خود پادرميانى كرد و از آنها خواست به خواهرشان فرصت ديگرى بدهند. زن صبح زود با هزار اميد از خانه خارج شد، به آرامى در را بست تا دخترش بيدار نشود. با اين حال دلشوره امانش را بريده بود. دلش گواهى حادثه تلخى را مى داد. طاقت نداشت تا ذره ذره آب شدن پسرانش را ببيند. بعد از شوهر خدابيامرزش آنها هميشه عصاى دستش بودند.
«پروانه» خانم نفس نفس مى زد. از مدت ها قبل دچار تنگى نفس شده بود و اضطراب، بيمارى اش را شديدتر مى كرد. بايد هر طور بود، خود را به خانه مى رساند. مى دانست حادثه اى در راه است.
با عجله كيف پولش را برداشت و به بهانه خريد قند و چاى از اداره خارج شد. ماشينى كرايه كرد و خود را به خانه رساند. به محض اين كه در را باز كرد، نگاهش به كفش هاى ناشناس مردانه خيره ماند. همان موقع هم صداى دورگه مردى را شنيد كه با وعده ازدواج و اميد به خوشبختى و آينده سعى داشت تا دختر را راضى به فرار از خانه كند. زن بيچاره با شنيدن اين حرف ها ديوانه وار به طرف آشپزخانه دويد و چاقويى برداشت. اما قبل از آن كه به مرد نزديك شود، در اثر هيجان و اضطراب شديد دچار تنگى نفس شد و فرياد در گلويش خشكيد. مرد ناشناس هم به سرعت به طرفش دويد و در حالى كه با يك دست سعى داشت چاقو را از دست زن بگيرد، با دست ديگر هم جلوى دهان او را گرفت.
«پروانه» در حال جان دادن بود كه مرد غريبه با فريادهاى دختر جوان، او را رها كرد و پا به فرار گذاشت.
دو روز از اين ماجرا گذشته بود كه «سوسن» باز هم ناپديد شد. وقتى يكى از همسايه ها گفت كه دختر جوان را ساعتى قبل در ترمينال مسافربرى ديده همگى خود را به آنجا رساندند قبل از آن كه دختر جوان سوار اتوبوس شود او را به خانه بازگردانده و در زيرزمين زندانى اش كردند. حدود يك هفته اى گذشته بود. دختر جوان لب به غذا نمى زد و فقط گريه مى كرد. مادر دلشكسته با قلبى پر از درد از مقابل دخترش برخاست و بى هدف از خانه بيرون رفت. ناگهان خود را سر خاك شوهرش ديد.
بى امان اشك مى ريخت. هوا تاريك شده بود كه به خانه بازگشت. اما از دخترش خبرى نبود.
تا اين كه دو روز بعد، جسد دختر عصيانگر در جنگل هاى اطراف تهران پيدا شد. روز بعد نيز خانواده اش با حضور در پزشكى قانونى جسدش را شناسايى كردند. بدين ترتيب مشخص شد «سوسن» بر اثر اصابت ضربه هاى كارد به قتل رسيده است بى آنكه سر نخى از قاتل در دست باشد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |