پنجشنبه ۲۹ فروردين ۱۳۸۷ - ۱۰ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Thu, Apr 17, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
سياسى
ماجرا
قاب عكس۱
خانواده
درباره «جاعلان» برنده جايزه اسكار برترين فيلم غير آمريكايى سال ۲۰۰۸
پنجشنبه بازار كتاب
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند: «آليس در شگفتزار» [لوئيس كارول]
درباره «جاعلان» برنده جايزه اسكار برترين فيلم غير آمريكايى سال ۲۰۰۸
داستانى كوچك در قالبى بزرگ
ترجمه : وصال روحانى

«جعل كنندگان» يا «بدل سازان» (The Counter Feiters) كه مرتبط با جنگ جهانى دوم و وقايع آن است، جايزه اسكار برترين فيلم خارجى (غير آمريكايى) سال تازه ميلادى را مال خودكرده است و آن هم در سالى كه سر و صداها و حرف ها واظهار نظرها بيشتر پيرامون فيلم هايى بوده كه سزاوار راهيابى به جمع نامزدهاى اسكار اين شاخه بودند ولى به دلايلى از اين مهم باز ماندند و طبعاً شانسى هم در روز توزيع جوايز اسكار ۲۰۰۸ و در زمان برگزارى مراسم مربوطه (روز دوشنبه ۶ اسفند در تالار كداك شهر لس آنجلس آمريكا) نداشتند.
با اين حال «جاعلان» نيز بايد احترام ويژه خود را به عنوان فيلم فاتح اين رده برانگيزد و با اعتبار نسبى به آن نگاه شود، هرچند در سال هاى اخير اكثر فيلم هاى برنده اسكار برترين فيلم غير آمريكايى سال از «جاعلان» قدرى بهتر بوده اند. «جاعلان» در باره يك استاد و متخصص جعل و بدل سازى است كه در ايام برپايى جنگ جهانى دوم مجبورش مى كنند در يكى از زندان هاى متعلق به آلمان نازى و قواى ژرمن ها، براى آنان كار كند و به تبعات چنان قضيه اى مى پردازد.
ماجراى فيلم حقيقى است و با اين كه فيلمى محدود در باره واقعه اى كوچك در ميان هزاران موضوع مهم تر مرتبط با جنگ جهانى دوم به نظر مى رسد، اما آكادمى علوم سينمايى و هنرهاى تصويرى در ميان ۵ فيلم كانديدا شده، آن را واجد خصلت هايى برتر دانسته و آن را صاحب قالبى بزرگ تر توصيف كرده است.
«جاعلان» را استفان روزو ويتزكى اتريشى ساخته و كارگردانى كرده و براساس كتاب خاطرات يك مرد شاغل در حرفه چاپ و چاپ گرى نوشته ادولف برگر و به نام «كارگاه شيطان» تنظيم و ارائه شده است. اين فيلم به روش كارهاى مستند و با دوربين هاى مستقر بر شانه ساخته شده و صحنه ها و سكانس هاى آن با چنين حال و هوا و ادواتى گرفته شده و با زوم هاى تند و سريع و تغيير يابنده بر روى چهره و اعمال كاراكترهايش توانسته است در عين تصاحب و انتقال احساس فيلم هاى مستند، يك كار فيچر و داستانى هم باشد و ماجرايى را شرح دهد كه در زمان برپايى جنگ جهانى دوم واقعاً روى داده بود، اما به همان ميزان توجه بر نيانگيخته بود و نبايد هم بر مى انگيخت، با اين وجود، نگاه روزو ويتزكى به موضوع و واقعه مورد نظرش، نگرشى خاص و متفاوت است و نمى توان آن را كارى عادى و رايج در اين گونه و ژانر فيلمسازى دانست، اين كار گردان اتريشى مستعد مى گويد: «طى تاريخ فيلمسازان برجسته پر شمارى از كشور من به هاليوود آمده و اينجا مستقر شده و خدمات متعدد و وسيعى را ارائه كرده اند. به اينها كه مى گويم فكر كنيد: بيلى وايلدر، فرد زينه من و اتوپره مينجر. آيا بزرگتر از آنها سراغ داريد آنها در دهه ۱۹۳۰ از آلمان و اتريش گريختند زيرا آدولف هيتلر و نازى ها آلمان را در دست گرفته و جنايات خود را شروع كرده بودند و امنيتى براى ادامه كار در آنجا وجود نداشت. با اين توضيحات و اوصاف اولين پيروزى يك فيلم اتريشى در اين شاخه از اسكار (توسط فيلم وى) معنا و مفهوم خاصى مى يابد و مناسبت ويژه اى پيدا مى كند. به واقع فيلم اين اسكار را براى اتريش تصاحب كرده كه به طور مستقيم و وسيع مربوط به اعمال نازى ها در جنگ جهانى دوم است. جنايات آنها شامل خاندان و اعضاى نسل قبلى خانواده من هم شده بود و در نتيجه احساس و هدف من از گذشته و از سال ها پيش اين بود كه حتماً فيلمى را در اين خصوص بسازم و اظهار نظرى در اين باره داشته باشم. جاعلان يك نوع اعلام نظر و بيانيه مستقيم در اين خصوص از سوى من و همفكرانم است.»
كتاب آدولف برگر (كارگاه شيطان) به قدرى جالب بود كه به فاصله فقط دوهفته دو تهيه كننده متفاوت فيلم كه يكى آلمانى بود و ديگرى اتريشى، با روزو ويتزكى تماس برقرار كرده و خواستار ساخته شدن فيلمى توسط وى براساس اين كتاب شدند. دو شخص مورد بحث، افرادى با سليقه ها و ايده هاى كاملاً متفاوت و نگاهى مجزا به كتاب برگر و اتفاقى بودند كه در كتاب توضيح داده شده بود. اما روزو ويتزكى به جاى اين كه با يكى كنار بيايد و ديگرى را رد كند، آن دو تهيه كننده را با يكديگر آشنا ساخت و پيشنهاد كرد كه آن فيلم با همكارى آنان و با كارگردانى خود وى ساخته شود و آنها هرچه دارند، روى اين پروژه مشترك بگذارند و در اين خصوص تفاهم حاصل آمد.
حاصل اين تفاهم و همكارى، بسيار مثبت بوده و اين بخصوص براى خود اتريش صدق مى كند، زيرا گزارش هاى واصله از وين حاكى از آن است كه اتريشى ها اين فيلم را بسيار پسنديده اند و طى ماه هاى اخير و در زمان اكران آن، براى ديدن فيلم صف مى بسته اند و در كشورى كه اصولاً سينما در آن تحت الشعاع هنرهاى ديگرى مثل اپرا و تئاتر و موسيقى قرار داشته و سرزمين موتزارت ها بوده (و نه لزوماً عرصه فيلمسازان موفق در ۳۰ سال اخير) اين يك پروسه و توفيق خاص به شمار مى آيد.
روزو ويتزكى در آستانه بهار ۲۰۰۸ مى گويد: «وقتى مشخص و اعلام شد كه جاعلان كانديداى اسكار شده، تمامى ملت (اتريش) به هيجان و وجد آمدند و نوعى جشن سازماندهى نشده در اينجا و آنجاى كشور برپا شد. اميد بزرگ و اصلى من اين است كه جاعلان باعث تقويت صنعت فيلمسازى در اتريش و اعتلاى اين روند در اين كشور شود و عاملى براى كمك هاى بيشتر دولت به فيلمسازان اتريش باشد. به واقع جاعلان و پيروزى بزرگ آن مى تواند فشار بر روى دولت اتريش را براى حمايتى بيشتر و مؤثر تر از حرفه فيلمسازى فزونى بخشد و يك عامل مهم كليدى در اين ارتباط باشد.» با اين حال، همان طور كه پيشتر آمد، خبرساز اصلى در شاخه اسكار برترين فيلم خارجى (غير آمريكايى) سال نه فيلم «جاعلان» و پيروزى بزرگ آن بلكه مسئله حذف برخى فيلم ها بود كه از ديد كارشناسان نه تنها بايد در عرصه مى ماندند و نامزد اسكار مى شدند، بلكه اين جايزه را تصاحب مى كردند. سر آمد فيلم هاى حذف شده و راه نيافته به كورس اسكار برترين فيلم «خارجى» سال كارى از سينماى رومانى به نام «۴ ماه، ۳ هفته و ۲ روز» ساخته كريستين مونگيو بوده است. اين فيلم در باره تلاش يك زن رومانيايى براى سقط جنين و خلاص شدن از فرزند در آستانه تولدش در دوران و روزهايى است كه رومانى توسط دولت نيكولاى چائوشسكو هدايت مى شد و سركوب آزادى ها توسط وى بر تمام كشور سايه انداخته بود. «۲-۳-۴» (عنوان مخفف و خلاصه شده اى از عنوان فيلم) در جشنواره معتبر كن ۲۰۰۷ جايزه برترين فيلم را صاحب شده و به واقع بر نخل طلايى چنگ زده بود و بسيارى از منتقدان آمريكا و ساير كشورها هم اين فيلم را تحسين كرده و برترين فيلم غير آمريكايى سال توصيف كرده بودند و در اين ارتباط جوايز متعددى از سوى سازمان هاى ناظر بر فيلم در آمريكا و ساير كشورها به آن اختصاص يافته بود.
مارك جانسون رئيس بخش فيلم هاى خارجى آكادمى علوم سينمايى و هنرهاى تصويرى يكى از كسانى است كه چنين مى انديشد و ارج و قربى آشكار براى اين فيلم رومانيايى قايل است. او مى گويد: «۲-۳-۴» بدون شك بحث برانگيز ترين فيلم غير آمريكايى سال، در آمريكا بوده است و هر چه فكر مى كنم نمى فهمم كه چرا اين فيلم به جمع كانديداهاى اسكار برترين فيلم خارجى سال راه نيافت و به رغم گذشت روزها از اهداى اسكار به جاعلان، اين موضوع هنوز براى من يك راز است. با اين اوصاف راهى نمى ماند جز اين كه بافت و شكل و چرخه كار اعضاى كميته انتخاب برترين فيلم خارجى سال را عوض كنيم. ما از بافت فعلى نيز راضى هستيم، اما حقيقت آن است كه بايد روند كار و شكل بهترى به كميته انتخاب كننده و افراد شاغل در آن بخشيده شود.»
اما هيچ يك از ماجراهاى فوق را به روزو ويتزكى نگوييد، زيرا او چنان در شوق پيروزى خودش و كشورش غرق و بابت آن مسرور است كه به ساير مسائل و افراد حذف شده و دور مانده از افتخار و بحث و جدل هاى آن كارى ندارد و صرفاً مى گويد: «مرا ببخشيد، اما من آن قدر كار دارم و گرفتار و مشغول كانديدايى و سپس پيروز شدن خودم هستم كه نمى توانم به ناكامى هاى ديگران فكر كنم.»
با اوصاف فوق «جاعلان» براى تصاحب اسكار برترين فيلم خارجى سال بر فيلم هايى پيشى جست كه مانند خودش كانديدا شده بودند و از آن جمله بودند «كاتين» از لهستان، «مغول» از قزاقستان و «۱۲» از روسيه، قياس آنها با يكديگر هنوز هم كار سختى است و فقط بيان اين نكته قطعى و به دور از ترديد است كه «جاعلان» با فضا سازى دقيق و وسيع ايام جنگ جهانى دوم به راحتى توانسته است به حدود و ثغورى برسد كه در سينماى اتريش طى سال هاى اخير كم سابقه بوده و به خاطر بعد بين المللى و فراگير بودنش و زوم شدن روى واقعه اى بزرگ و جهانگير همچون جنگ جهانى دوم، فيلمى مختص اتريش نباشد و ابعاد برون مرزى و بين المللى محسوس بيابد و در نهايت به پيروزى در اسكار امسال دست پيدا كند.
پنجشنبه بازار كتاب
چهار گوشه جهانى
358077.jpg
ساير محمدى

گروه فرهنگ و هنر - هفته اى كه گذشت در حوزه شعر يك كتاب شامل مجموعه مقالات همايش نظريه هاى ادبى معاصر و شعر ايران منتشر شده كه علاقه مندان اين حوزه را راضى خواهد كرد. در زمينه داستان و رمان يك رمان از آمريكاى لاتين - پرو - به نام «رودهاى ژرف» نوشته آرگداس به بازار آمد و ترجمه تازه اى از «محاكمه» كافكا كه متفاوت تر از ترجمه هاى گذشته است. در حوزه تاريخ «داريوش و ايرانيان» نوشته والتر هينتس براى علاقه مندان به مطالعات تاريخى، حتماً حرف هاى تازه اى دارد. مرموزات اسدى در مزمورات داودى، اثر نجم الدين رازى با تصحيح و تعليقات و مقدمه دكتر شفيعى كدكنى براى خوانندگان كتاب هاى دينى و عرفانى جذابيت ويژه اى دارد. ضمن اين كه مطالعه «جامعه شناسى دين» از جابر دانش مى تواند خوانندگان را خرسند كند و... در هر حال در هر حوزه چند كتاب عميق و جدى منتشر شده كه نام حداقل يك عنوان را پيشاپيش آورده ايم. عناوين و مشخصات ديگر آثار تازه منتشر شده را در گزارش خواهيد يافت.

* شعر
«ديوانه و پيشگام و سرگشته» عنوان جلد سوم از مجموعه آثار جبران خليل جبران شاعر برجسته لبنانى است كه با ترجمه موسى اسوار از سوى انتشارات سخن چاپ و منتشر شده است. اسوار پيش از اين «پيامبر و باغ پيامبر» و «ماسه و كف و خدايان زمين» را از جبران به فارسى ترجمه و توسط انتشارات سخن در دو جلد منتشر كرده بود. مجموعه آثار اين نويسنده و شاعر طيف رنگارنگى از خلسه و بيدارى، از غيبت و حضور، از لمحه و تأمل است كه در خوانش و بازخوانى آنها روح و وجدان را به تسخير درمى آورد. شايد به دليل همين جادوى كلام است كه مترجمان مختلفى در ايران به سراغ ترجمه آثار او رفته اند و مخاطبان بسيارى پيدا كرده است. «غبارزدايى از مسير تماشا» مقاله هاى همايش نظريه هاى ادبى معاصر و شعر ايران است كه به اهتمام دكتر كاووس حسن لى از سوى نشر روزگار چاپ و منتشر شده است. اين همايش كه در اسفند ماه ۸۵ و فروردين ۸۶ برگزار شد با همكارى ستاد برگزارى مراسم روز جهانى شعر، بنياد فارسى شناسى و دانشگاه شيراز شكل گرفت، منتقدان و صاحب نظرانى چون صابر امامى، حسين پاينده، محمد دهقانى، پروين سلاجقه، سيدمهدى زرقانى، مهشيد مشيرى، حسين على نوذرى و... با مقالات و مطالب معتبرى حضور داشتند كه در اين كتاب آمده است.
* داستان، رمان
«قمارباز» اثر معروف فئودور داستايوسكى كه بدون شك يكى از ماندگارترين آثار نويسنده بزرگ روس شناخته مى شود، با ترجمه جلال آل احمد از سوى نشر روزگار منتشر شده است. «قمارباز» مترجمان و ناشران متعددى دارد كه آل احمد يكى از نخستين مترجمانى بود كه به سراغ ترجمه اين اثر رفت و در سال هاى پيش از انقلاب آن را به بازار عرضه كرد. «بسترى در آتش» رمانى از فيث مك نالتى با ترجمه نفيسه سلطانى است كه نشر روزگار منتشر كرده است. موضوع رمان مربوط به زندگى فرانسين هوگز در سال ۱۹۷۷ ميلادى است كه متهم به قتل همسرش شد. اين پرونده نمونه اى از يك درگيرى خانوادگى بود كه در زمان رويداد افكار عمومى را سخت متأثر كرد. «محاكمه» يكى از برجسته ترين رمان هاى فرانتس كافكا با ترجمه على اصغر حداد از سوى نشر ماهى چاپ و منتشر شده است. «محاكمه» كه در گذشته به فارسى ترجمه و منتشر شده بود با اقبال عمومى روبه رو شد.
ترجمه اين رمان در زمان حاضر به قلم على اصغر حداد كه از زبان اصلى (آلمانى) به فارسى صورت گرفته، علاوه بر تفاوت هايى در متن رمان، سه پيوست نيز دارد.
پيوست اول فصل هاى ناتمام رمان است كه كافكا آنها را در جريان تكميل رمان نيمه كاره رها كرد. پيوست دوم بخش هايى از رمان است كه كافكا در زمان آماده كردن اثر بنا به دلايلى آن راحذف كرده بود. پيوست سوم شامل پسگفتارهاى ماكس برود (دوست صميمى كافكا) به اضافه وصيتنامه كافكاست.
على اصغر حداد يك پيشگفتار و يك پسگفتار هم در اين ترجمه دارد كه مجموعه اين مطالب براى نويسندگان جوان آموزنده است و حس كنجكاوى خوانندگان را ارضا مى كند. جلد دوم مجموعه داستان هاى رمى اثر آلبرتو موراويا نويسنده ايتاليايى تحت عنوان «آدم بدشانس» با ترجمه مژگان مهرگان از سوى نشر كتاب خورشيد چاپ و منتشر شده است. امروز داستان هاى رمى مى تواند در رديف آثار تاريخى به جا مانده از گذشته به حساب آيد، با همان جذابيت خيره كننده كه در قدرت روايت گرى موراويا جلوه مى كند. ترجمه دقيق و روان مژگان مهرگان نيز بر جذابيت متن مى افزايد. نشر كتاب خورشيد، «كافه زير دريا» داستان هاى كوتاه استفانو بنى را با ترجمه رضا قيصريه منتشر كرده است.
كافه زير دريا كه جلد اول از داستان هاى كوتاه استفانو بنى نويسنده ايتاليايى است، چاپ اول آن در سال ۸۴ و چاپ دوم آن در سال ۸۵ در قطع جيبى منتشر شد و اكنون چاپ سوم آن در قطع رقعى به بازار آمد. «كوچه هاى شيدايى» رمانى از سهيلا باميان توسط انتشارات البرز به بازار آمد. «زندگى شهرى» مجموعه داستان هاى دونالد بارتلمى با ترجمه شيوا مقانلو است كه چاپ اول آن در سال ۸۲ و چاپ دوم آن اخيراً از سوى انتشارات بازتاب نگار منتشر شده است. كتاب حاضر نخستين مجموعه از داستان هاى دونالد بارتلمى يكى از معتبرترين نويسندگان پسامدرن آمريكاست كه به فارسى ترجمه مى شود. انتشارات بازتاب نگار ويراست دوم «زندگى در پيش رو» رمان مطرح رومن گارى با ترجمه ليلى گلستان را به بازار عرضه كرد. چاپ اول اين رمان توسط انتشارات بازتاب نگار در سال ۱۳۸۰ و چاپ هشتم آن به تازگى منتشر شده است.
«گزارش يك آدم ربايى» اثرى از گابريل گارسيا ماركز با ترجمه جاهد جهانشاهى است كه مؤسسه انتشارات آگاه چاپ سوم آن را به بازار فرستاده است. چاپ اول اين رمان در سال ۷۶ منتشر شده بود. داستان اين رمان روايتى از يك آدم ربايى مستند است كه با جادوى قلم ماركز تبديل به يك رمان ماندگار شده است. «تجاوز قانونى» مجموعه شش داستان و يك گفت وگو با كوبوآبه نويسنده ژاپنى است كه با برگردان على قادرى از سوى انتشارات مرواريد در سال ۸۵ منتشر شد و چاپ دوم آن در ماه جارى به بازار عرضه شد.
«زندگى من» مجموعه گفت وگوهاى خوان آرياس نويسنده برزيلى با پائولوكوئيلو نويسنده هموطن است كه خجسته كيهان آن را به فارسى ترجمه كرده و انتشارات مرواريد آن را در سال ۸۱ به بازار فرستاد. هم اكنون چاپ چهارم اين كتاب به بازار آمد. «رودهاى ژرف» رمانى به قلم خوزه ماريا آرگداس نويسنده پرويى با ترجمه مصطفى مفيدى است كه انتشارات نيلوفر اقدام به چاپ و انتشار آن كرده است. رودهاى ژرف از خاطرات خود نويسنده منشأ مى گيرد و به ديكتاتورى در كشور آرگداس اشاره دارد. ماريو بارگاس يوسا نويسنده ديگر پرويى كه در ايران آثارش از محبوبيت ويژه اى برخوردار شد، در پى گفتارى به ستايش اين رمان مى پردازد. «پرتره» رمانى به قلم على ثمودى است كه از سوى نشر پيكان منتشر شد. ثمودى در اين اثر زندگى يك خانواده متوسط شهرى را با همه دغدغه هايش روايت مى كند و در اين روايتگرى خيال و واقعيت را در هم مى آميزد.
«اشك ليلى» رمانى به قلم مهندس سيد غلامرضا اسلامبولچى است كه از سوى انتشارات بهجت به بازار آمد. اين رمان كه از زبان سوم شخص روايت مى شود داستان دخترى به نام ليلى است كه در جريان نقل مكان از خانه اى در خيابان مختارى به خيابان اسكندرى زندگى اش متحول مى شود. اين رمان در قالب قصه نقل مى شود و ساختار يك رمان مدرن را ندارد. «براى يك روز ديگر» جديدترين اثر ميچ آلبوم نويسنده رمان معروف «سه شنبه ها با مورى» است كه با برگردان زهره زاهدى از سوى نشر جيحون منتشر شده است.
نويسنده اين رمان به شيوه كلاسيك خاطرات شخصيت محورى داستان را از روى دفتر خاطرات او - كه حالا درگذشته است - روايت مى كند. «و حتى يك كلمه هم نگفت» رمانى از هاينريش بل با ترجمه حسين افشار است كه چاپ اول آن در سال ۸۰ و چاپ سوم آن اخيراً از سوى نشر ديگر منتشر شده است. هاينريش بل در اين رمان اروپاى بعد از جنگ را با كيفيتى بسيار هنرمندانه توصيف مى كند. از مجموعه قصه هاى شاهنامه «گردآفريد» و «رستم و سهراب» و «سياوش» سه كتاب به روايت آتوسا صالحى با تصويرگرى نيلوفر ميرمحمدى است كه نشر افق براى كودكان و نوجوانان منتشر كرده است. نشر افق تاكنون شش جلد از اين مجموعه را منتشر كرده بود و سه كتاب مذكور اين مجموعه را به ۹ جلد افزايش داده است.
«اوديسه» شاهكار هومر يكى از كهن ترين و بزرگ ترين منظومه هاى جهان كه قدمتى سه هزار ساله دارد توسط ياروسلاو هولاك بازنويسى شده و حسين ابراهيمى (الوند) آن را به فارسى ترجمه كرده و توسط نشر افق چاپ و منتشر شده است.
متن مصور اوديسه به گونه اى بازآفرينى شده كه در عين وفادارى به متن براى مخاطبان جوان جذاب و خواندنى است.
* دين و فلسفه، تاريخ و سياست، هنر
«جامعه شناسى دين» كتابى به قلم جابر دانش است كه از سوى پژوهشگاه فرهنگ و معارف منتشر شده است. كتاب حاضر در هفت فصل تدوين شده و به مباحثى چون تبيين چيستى دين پژوهى، چيستى جامعه شناسى، جامعه شناسى دين، عرصه هاى مطالعاتى، جامعه شناسى دين و موقعيت كنونى جامعه شناسى دين مى پردازد. «تعليم و تربيت از ديدگاه امام سجاد (ع)» كتابى به قلم محمدجواد لياقت دار از سوى پژوهشگاه فرهنگ و معارف و با همكارى معاونت پژوهشى نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها منتشر شده است. «آئين تزكيه» كتابى تأليف محمدحسن رحيميان و محمدتقى رهبر است كه بوستان كتاب در قم منتشر كرده است. اثر حاضر باتوجه به اهميت تزكيه در تكامل انسان، اين مقوله را در هشت فصل بررسى كرده است. «تحليل اجتماعى از صله رحم» نوشته سيدحسين شرف الدين كتابى است كه از سوى بوستان كتاب به بازار آمد.
ابعاد فقهى صله و قطع رحم، صله و قطع رحم در آيات و روايات و برخى اديان ديگر، تحليل كاركرد صله رحم، نقش آن در ايجاد و تحكيم روابط اجتماعى و علل ضعف و قطع ارتباطات خويشاوندى از مباحث مهم اين كتاب است. «منشور عفاف» عنوان كتابى از آيت الله دكتر احمد بهشتى است كه به تفسير سوره نور اختصاص دارد. اثر حاضر سوره نور را با موضوع عفاف به شيوه روايى-عرفانى تفسير كرده است. ناشر اين كتاب هم بوستان كتاب است. «رساله هفت ركن دين در عبادات اهل يقين» نوشته اميرحسين شاه خليلى از سوى نشر چشم انداز منتشر شده است. اين كتاب رساله اى موجز در باب آداب عبادى و فرايض دينى مسلمانان شيعه اسماعيلى است.
«ظهور و سقوط بنيادگرايى (افغانستان)» كتابى از محمد قراگوزلو است كه انتشارات قصيده سرا منتشر كرده است. نويسنده در اين كتاب به اسلام طالبان، وهابيگرى سعودى و راديكاليسم بن لادن مى پردازد كه با هر آن چه از جنس فرهنگ است، ولو فرهنگ مردم مسلمان خصومت مى ورزد و از تخريب مدفن پيامبر (ص) به دست وهابيون و تنديس بودا در باميان و برج هاى دوقلو در نيويورك ابا ندارد.
«مرموزات اسدى در مزمورات داودى» اثر نجم الدين رازى با مقدمه تصحيح و تعليقات دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى از سوى انتشارات سخن منتشر شده است. چاپ اول اين كتاب در سال ۸۱ و چاپ سوم آن اخيراً به بازار آمد.
«داريوش و ايرانيان» كتاب تأليف والتر هينتس استاد تاريخ دانشگاه اشتوتگارت كه متخصص تاريخ ايران است با ترجمه دكتر پرويز رجبى از سوى نشر ماهى چاپ و منتشر شده است. داريوش و ايرانيان كه دو جلد آن در يك كتاب آمده، كوششى است براى شناخت تاريخ و فرهنگ ايران زمين در عصر هخامنشى.
تاريخ سياسى هخامنشيان از مهاجرت پارسى ها تا اوج درخشان آن يعنى پادشاهى داريوش، نظام اجتماعى و قضايى و ادارى، نيروى نظامى، كشاورزى، هنر و... جنبه هاى گوناگونى هستند كه در اين اثر به آنها پرداخته مى شود. «نويسنده، نقد و فرهنگ» اثر جورج لوكاچ با ترجمه اكبر معصوم بيگى از سوى نشر ديگر به چاپ دوم رسيد.
لوكاچ يكى از برجسته ترين نظريه پردازان ادبى است كه در اين اثر زبده ترين مقالات او در زمينه نقد ادبى و فرهنگ آمده است. «گذر از مرزها» اثر آلبرت هيرشمن با ترجمه محمد مالجو از سوى نشر آگه منتشر شده است. گذر از مرزها زندگينامه آلبرت هيرشمن است. هم روايت دست اول سفرها و خانه به دوشى هاى فراوان يكى از پيشگامان علم اقتصاد توسعه و هم حكايت سفرهاى ميان رشته اى اقتصاددانى تكرو كه در منطقه خاكسترى ميان علم اقتصاد و علم سياست زندگى مى كند.
«جشن هاى ايرانى» اثر دكتر پرويز رجبى از سوى انتشارات آرتاميس به چاپ دوم رسيد. نويسنده در اين كتاب ضمن پرداختن به جشن هاى كوچك و بزرگ ايرانيان كه در طول تاريخ از سوى عامه مردم برپا مى شد، جشن هايى مانند نوروز، تيرگان، مهرگان و... سعى دارد به چگونگى پيدايش و ماهيت آنها نيز دست يابد. «گوانتانامو» جنگ آمريكا عليه حقوق بشر كتابى به قلم ديويد رز است كه ارزيابى جامع و شفافى از متهم سازى بى رحمانه دولت آمريكاست كه ياسمين نيك سرشت آن را به فارسى ترجمه كرده و انتشارات آرتاميس ناشر آن است.
«زندگى در پرتو عرفان» اثرى از وين داير است كه سيدمهدى جعفريان آن را به فارسى برگردانده و نشر افكار ناشر آن است. كتاب مذكور مجموعه اى از تجربه هاى عرفانى است جهت درمان و سلامت روان و جسم همراه با دستورالعمل هاى عينى كه به طور چشمگير و مؤثر در زمينه روانشناسى عرفانى پاسخگوى سؤالات و كنجكاوى هاى پژوهشگران است.
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند: «آليس در شگفتزار» [لوئيس كارول]
شگفتى هاى ذهن يك استاد رياضى
358083.jpg
يزدان سلحشور

*يك
«آليس از نشستن كنار خواهرش لب آب و از بيكارى حوصله اش داشت حسابى سر مى رفت. يكى دو بار سرك كشيده بود توى كتابى كه خواهرش مى خواند، اما كتاب نه عكس داشت، نه گفت وگو. آليس با خودش گفت: «كتاب بى عكس و گفت وگو به چه درد مى خورد »
داشت با خودش فكر مى كرد (تا جايى كه مى شد فكر كرد چون داغى هوا حسابى بى حالش كرده بود) درست كردن زنجيرى از گل مينا به زحمت از جا بلند شدن و گل چيدن مى ارزد يا نه، كه ناگهان خرگوش سفيدى با چشم هاى صورتى «بدو» از كنارش گذشت.
نه پيشامد چندان قابل توجهى بود و نه به نظر آليس چندان غيرعادى آمد وقتى كه شنيد خرگوش دارد با خودش حرف مى زند: «خدايا چقدر ديرم شد!» (بعدها كه ماجرا را مرور مى كرد به فكرش رسيد بايد از اين قضيه تعجب مى كرد، اما در آن لحظه انگار همه چيز كاملاً طبيعى بود)؛ ولى وقتى كه خرگوش از جيب جليقه اش ساعتى بيرون كشيد، نگاهى به آن انداخت و با عجله به راهش ادامه داد، آليس از جا پريد، چون به ذهنش رسيد تا حالا نديده خرگوشى جليقه بپوشد و تازه از جيب جليقه اش، ساعت هم بيرون بياورد. در حالى كه كنجكاوى داشت خفه اش مى كرد توى دشت دنبال خرگوش كرد و درست موقعى سررسيد كه خرگوش جست زد توى سوراخ بزرگى زير پرچين.
لحظه اى بعد آليس هم دنبال خرگوش رفت توى سوراخ و اصلاً هم فكر نكرد بعد چطور بايد از آن تو بيايد بيرون.
سوراخ مثل دالانى دراز تا مسافتى مستقيم مى رفت و بعد يك باره سرازير مى شد، چنان يكباره كه آليس هنوز مجال پيدا نكرده بود خودش را جمع و جور كند و بايستد كه ديد دارد درجاى عميق چاه مانندى سقوط مى كند.
يا چاه خيلى عميق بود يا آليس خيلى آهسته سقوط مى كرد چون همان طور كه پائين مى رفت حسابى وقت داشت دور و برش را نگاه كند و از خودش بپرسد بعد چه پيش مى آيد »
«۱۸۶۲» سال مهمى است مخصوصاً فصل تابستانش و اگر اجازه دهيد به اين «توجه شما» يك روز خاص تابستانى - آن هم عصر آن روز را - اضافه كنم! در اين عصر دل انگيز و شايد هم خيلى گرم- چون آن موقع اداره هواشناسى به شكل امروزش نبود!- يك استاد خيلى منطقى رياضيات در دانشگاه اكسفورد - كه حتى امروز هم همه ما متفق القوليم كه بايد آدم خيلى مخى باشد - كلاه حصيرى اش را از سر برداشت و شلوار سفيد و كت بلندى را كه لباس مرسوم روزهاى گردش عهد ويكتوريا بود - از همان لباس هايى كه به طور معمول در فيلم هاى مربوط به انگليس قرن نوزدهم مى بينيم - با لباس خانه عوض كرد. بعد پشت ميزتحريرش نشست و به جاى نوشتن يك سرى فرمول هاى خيلى منطقى رياضى ، در دفترچه خاطرات روزانه اش نوشت: «امروز بعدازظهر با رابينسون داكورت و خانواده ليدل قايق سوارى كرديم.» اتفاقى كه در يادداشت آن روز به آن اشاره نشد - و حالا منتقدان ادبى از كجا مى دانند خدا داند! - اين بود كه آليس ليدل، دختر رئيس «اين استاد گرانقدر» در اكسفورد، وقت قايق سوارى گفته بود: «لطفاً براى ما قصه بگوييد» و استاد موردنظر كه از قضا لكنت زبان هم داشت براى آليس و خواهرانش قصه تعريف كرد. اين استاد دانشگاه اكسفورد نامش چارلز لوتويج داجسن است كه خوانندگان پروپاقرص يكى از مشهورترين رمان هاى دوقرن اخير، او را با نام «لوئيس كارول » مى شناسند. الغرض! در پايان گردش، وقت پياده شدن از قايق، آليس سر كوچكش را بالا برد و در حالى كه انگار داشت باد را از روى صورتش كنار مى زد گفت: «آقاى داجسن ، اى كاش ماجراهاى آليس را براى من مى نوشتيد.»
اين اتفاق پيش پا افتاده در آن عصر آفتابى قرن نوزدهم حتماً فراموش مى شد اگر اين استاد رياضى سى ساله و قدبلند و خجالتى كه علاقه زيادى داشت به بچه ها ، نوشتن شعرهاى به ظاهر بى معنا، بازى با كلمات و سرگرمى هاى رياضى، تصميم نمى گرفت كه دل آن بچه را با چند سطر بى اهميت خوش كند. چند سطر بى اهميت چند روز بعد از آن عصر طلايى، داجسن به همكار و دوستش رابينسون داكورت گفت: «تمام شب بيدار ماندم براى نوشتن لاطائلاتى كه آن روز وقت قايق سوارى براى آليس سر هم كردم.» لاطائلات قصه اى كه براى آليس نوشته شد بعد از چاپ ستايشگران زيادى پيدا كرد، چه در ميان بچه ها، چه بزرگ ها. معروف ترين اين آدم بزرگ ها ، ملكه ويكتوريا بود كه مى گويند بعد از خواندن ماجراهاى آليس در شگفتزار خواست بقيه كتاب هاى نويسنده را هم برايش بفرستند اما بقيه كتاب هاى نويسنده كه تا آن وقت نوشته بود چيزهايى بود درباره جبر،حساب استدلالى و رياضيات!
«روانه در اين نيمروز طلايى،
سبك زورق ما جهد از سر موج
دو بازوى كوچك، دو بازوى ناشى،
دهد با دو پارو به رؤياى ما اوج
*
شما اى سه ظالم! به اصرار خواهيد
كه من در هوايى چنين سكرآور،
كنم سر يكى قصه كودكانه،
نه زورى مرا تا زنم جا به جا پر!
*
دهد اولى حكم «فوراً بياغاز!»
«و هرچه...» و اين خواهش دومين است؛
دود سومى توى حرفم پياپى،
بله، عادت كودكان اين چنين است
*
به زودى سكوت است و آن هرسه مشتاق
پى كودك شوخ رؤيا روانند:
چه چابك گذر مى كند از عجايب،
چه مأنوس با او همه مرغكانند،
دد و دام با او شده همزبانان،
ديار عجايب كه جويى همين جاست!
- « عزيزان من ، باقى قصه فردا»
برآيد سه فرياد «فردا كه حالاست!»
*
غروب است و آليس و يك قصه ... اما
رسد كم كمك قصه ما به پايان
سه دريانوردند سرخوش روانه
كنون سوى خانه درين شامگاهان...»
[گرچه نمى توان انتظار داشت كه شعر كودكى متعلق به دوره ويكتوريا بهتر از اين باشد اما لااقل مى توان از مترجم فارسى متوقع بودكه براى ترجمه آن از يك شاعر كودك حرفه اى كمك بگيرد كه خب... نگرفته!
«آليس در شگفتزار» يا «آليس در سرزمين عجايب» در فارسى داراى دو ترجمه مشهور است كه اولى در دهه سى شمسى [دكتر هنرمندى] و دومى در دهه هفتاد [پيرزاد] صورت گرفته است.]
داجسن يا همان لوئيس كارول، بعدها در يكى از يادداشت هاى خود نوشت «قهرمان قصه ام را يكراست فرستادم توى سوراخ خرگوش، بدون آن كه فكر كنم بعد قرار است چه اتفاقى برايش بيفتد.»
و چند سال بعد در دفترچه خاطراتش خطاب به اين كتاب مى نويسد: «از آن نيمروز طلايى كه زادروز تو بود سال هاى زيادى گذشته اما لحظه هاى تولدت را چنان به وضوح به ياد مى آورم كه انگار ديروز بود: آبى بى ابر آسمان، آب آينه گون رودخانه، قايق كه بى هدف مى لغزيد و پيش مى رفت، ريزش قطره هاى آب از پاروها و سه چهره كوچك، مشتاق شنيدن ماجراهاى شگفتزار؛ همه و همه دست به دست سرنوشت دادند تا تو زاده شوى!»
اين متنى است كه هر پدرى آرزو دارد براى فرزندش بنويسد!
رابينسون داكورت هم شهادت به تولد فى البداهه اين كتاب مى دهد وقتى كه مى نويسد: «قصه درست بغل گوشم شكل گرفت. داجسن و من پارو مى زديم و آليس و دو خواهرش سراپا گوش بودند و شيفته دنياى قصه.»
داجسن البته - همانطور كه همه ما مى دانيم - اين رمان را با نام خودش - كه به عنوان يك استاد عاليقدر رياضى در اكسفورد مى شناختندش- چاپ نكرد. چرا
چون آن موقع، نوشتن براى بچه ها به خودى خود يك «جرم نانوشته» بود و اگر اين متن به «افسانه پريان» هم «آغشته» مى شد، مى توانستى به يكى از قديسان دوران «كنستانتين مقدس» قسم بخورى، كه از اكسفورد با يك تيپاى كاملاً مؤدبانه پرت ات مى كنند بيرون! [حدود ۱۲۰ سال بعد، در روزگارى كه «ادبيات كودك» ديگر به عنوان «ادبيات» حق حيات داشت، هنگامى كه خودم مى خواستم كتاب را از يكى از كتابداران كتابخانه اى عمومى (و تخصصى) براى خواندن به امانت بگيرم با لحنى تقريباً به اندازه يك ناسزاى مؤدبانه گفت: «هى! فقط سوادت مى كشه كه كتاب جغله ها را بخوانى!»]
«پائين و پائين تر، باز هم پائين تر! چرا اين سقوط تمامى نداشت آليس شروع كرد به بلند بلند حرف زدن «در اين فكرم كه تا الآن چند كيلومتر پائين رفته ام بايد به جايى نزديكى هاى مركز زمين رسيده باشم. ببينم! يعنى با اين حساب بايد شش هزار كيلومترى شده باشد،» (آليس سر كلاس چيزهايى از اين قبيل زياد ياد گرفته بود و هرچند حالا اصلاً وقتش نبود معلوماتش را به رخ كسى بكشد، چون كسى آنجا نبود كه بشنود، با اين حال مرور درس ها هم تمرين بدى نبود.)، «- بله، چيزى در همين حدود.- فقط نمى دانم به كدام طول و عرض جغرافيايى رسيده ام » (آليس اصلاً نمى دانست طول جغرافيايى يا عرض جغرافيايى يعنى چه، ولى فكر كرد اين ها كلمه هاى دهن پر كن و قشنگى هستند.)
از نو باز شروع كرد. «شايد از وسط زمين رد شوم و از آن طرفش سر در بياورم! چه خنده دار! وسط آدم هايى بيرون مى آيم كه روى سرشان راه مى روند! گمانم بهشان مى گويند كله پاها. (اين بار هيچ بدش نيامد كه كسى نبود حرف هايش را بشنود، چون به نظر خودش هم كلمه درستى به كار نبرده بود.) «ولى بالاخره مجبورم اسم كشورى را كه آنجا سردرمى آورم از يكى بپرسم، «ببخشيد خانم، اينجا استرالياست يا زلاند نو » (و سعى كرد در حال پرسيدن تعظيم مؤدبانه اى هم بكند- مجسم كنيد! تعظيم. در حال سقوط! فكر مى كنيد شما بتوانيد درحال سقوط تعظيم كنيد ) «و اين خانم حتماً با خودش مى گويد چه دختر بى هوش و حواسى! نه، پرسيدن فايده ندارد! شايد اسم كشور را جايى نوشته باشند.»
پائين و پائين تر، باز هم پائين تر! آليس كه كار ديگرى نداشت باز شروع كرد به حرف زدن «گمانم امشب داينا دلش برايم خيلى تنگ شود.» (داينا گربه اش بود.) «خدا كند يادشان باشد وقت عصرانه كاسه شيرش را پر كنند. داينا، عزيزم، كاش تو هم اين پائين با من بودى! متأسفم، اينجا توى هوا موشى پيدا نمى شود. ولى شايد مى شد خفاشى شكار كنى. مى دانى كه خفاش خيلى شبيه موش است ولى راستى گربه خفاش مى خورد » و به اينجا كه رسيد چون چرتش گرفته بود با صدايى خوابالو شروع كرد به تكرار اين جمله «گربه خفاش مى خورد گربه خفاش مى خورد » گاهى هم مى گفت «خفاش گربه مى خورد » چون جواب هيچكدام را نمى دانست. فرقى نمى كرد كدام را بپرسد.»
كمال بهروز كيا - منتقد - [در كتاب ماه كودك و نوجوان - خرداد تا مرداد ۸۵-] نوشته است: «ادبيات فانتاستيك به معناى امروزى، در سده هجدهم، يعنى عصر خرد در اروپا پديد آمد؛ هرچند عناصر آن در افسانه ها و اسطوره ها و قصه هاى عاميانه كهن وجود داشته است. عصر خرد، انديشه داستان نويسان را نسبت به انسان و جهانى كه در آن زندگى مى كرد، تغيير داد.»
و نوشته است: «سه حادثه بزرگ سياسى، صنعتى واجتماعى در نيمه سده هجدهم، تحولات عظيم جهانى در پى داشت. نخست، شورش و انقلاب در مستعمرات انگلستان در آمريكا كه با پيروزى شورشيان، به استقلال ايالت هاى مهاجرنشين و تشكيل جمهورى منجر شد. دوم، انقلاب صنعتى در انگلستان كه با كشف نيروى بخار و اختراع ماشين هاى بزرگ، شروع شد و به صنعتى شدن انگلستان انجاميد. سوم، انقلاب اجتماعى در فرانسه كه به سلطنت در فرانسه پايان داد و طبقات اجتماعى جديدى در آن كشور پديد آورد.»
او نتيجه مى گيرد كه «در چنين اوضاعى، داستان نويسان اروپايى به تشريح و تحليل وضعيت انسان در جهان نو پرداختند و به كمك گونه هاى مختلف فانتزى در داستان هاشان دو جهان فراترى و فروترى را تصوير كردند. فانتزى، داستان نويسان را قادر ساخت تا روابط پيچيده دوران جديد را در فرايند پيشرفت هاى تاريخى آن، با نگرشى متفاوت، تشريح و توصيف كنند و متناسب با توانايى هاى فكرى و جايگاه اجتماعى خويش، آن را مورد نقد و بررسى قرار دهند. از اين رو، داستان فانتاستيك نه تنها تبيين دنياى جديد، بلكه با هنجار شكنى در زبان و بيان واقعيت ها، بيانيه انتقادآميز و گاه طنزآميزى عليه آن بود.»
شايد به همين دليل است كه يك استاد رياضيات اكسفورد يك دفعه به فكر مى افتد يك قصه كودكانه و لبريز از «شگفتى» بنويسد كه با نگاهى دقيق تر، نه داستانى براى كودكان كه نقد همه جانبه سنت هاى ويكتوريايى، آداب دربارى و اخلاقيات بورژوازى نوپاى انگليس است. لوئيس كارول در «آليس در شگفتزار» از همه آن بندهاى فرهنگى - طبقاتى دوران ملكه ويكتوريا، خود را رها مى كند تا به شكل يك «سيال دست نيافتنى» هم از «جهان واقعيت» سقوط كند هم آزادى نقد آن را به دست آورد. بگذاريد داستان علاقه ملكه ويكتوريا به اين كتاب را مورد بازنگرى قرار دهيم. مى دانيم كه تاريخ نويسى هميشه زير سيطره قدرت هاى حاكم بوده است؛ پس بياييد كمى مثل لوئيس كارول به اين قضيه نگاه كنيم: ملكه ويكتوريا كتاب را مى خواند و بعد عصبانى - خيلى عصبانى - وزير دربار را صدا مى زند - كه شباهت عجيبى به خرگوش توى قصه دارد!-: «عاليجناب! اين لاطائلات چيست كه اذهان كودكان ما را مشوش مى كند »
- عليا حضرت! فقط يك كتاب كودكانه است
- نويسنده اش يكى از همين پدرسوخته هاى ايرلندى نباشد!
- نه علياحضرت!
- و كتاب هاى ديگرش
- يك مشت عدد و ارقام و رياضيات. همين!
- به نظرم بايد فكرى براى اين جوان هاى خطرناك بكنيم. خيلى خطرناك مى نويسند!
- بله علياحضرت!
تصور كنيد كه در انگليس دوره ويكتوريا، همچون دوران روسيه كاترين كبير نمى شد سر هر آدمى را كه بلندتر از درباريان آن عصر بود گوش تا گوش بريد! بنابراين براى ساكت كردنش معمولاً يك لقب «سر» به او مى دادند و تمام! سنتى كه امروزه هم در انگليس قرن بيست و يكم تكرار مى شود!
*دو
«آليس در شگفتزار» يكى از نخستين آثارى بود كه سينما از بدو تولدش به آنها توجه ويژه نشان داد. نخستين نسخه سينمايى از اين رمان متعلق به «۱۹۰۳» است! [خدا مى داند كه در آن نسخه چند دقيقه اى با دوربين ثابت و نبود صدا و جلوه هاى ويژه بواقع هيچ! چه بلاهايى نمى شد سر اين «شگفتزار» آورد!] اما مشهورترين نسخه سينمايى از اين رمان متعلق به ۱۹۵۱ و كمپانى ديزنى است كه بدل به يكى از مشهورترين انيميشن هاى پس از جنگ جهانى دوم شد. كارگردانى اين اثر را كلايد جرونيمى و ويلفرد جكسون به عهده داشتند و فيلمنامه را وينستون هيبلر نوشته بود. در اين انيميشن ۷۵ دقيقه اى، دنياى لوئيس، رنگ و بوى آثار ديزنى را به خود گرفت و آليس بدل به سپيدبرفى ديگرى شد كه در جست وجوى هفت كوتوله تازه به اين در و آن در مى زد! فضاى ذهنى «والت ديزنى» كه بر همه ساخته هاى كمپانى ديزنى سايه انداخته بود، گزاره هاى «فلسفى» اثر را حذف كرد و گزاره هاى اخلاقى توصيه شده و امر شده توسط پدرخوانده هاليوود «سسيل.ب.دوميل» را جايگزين آن كرد. حاصل كار، اثرى سرگرم كننده بود كه شگفتى هايى هم داشت اما ابداً شباهتى با «شگفتزار» لوئيس نداشت!
در «۱۹۹۹» يك نسخه تلويزيونى زنده از اين كتاب ساخته شد كه اثرى مشترك بود [و از تلويزيون ايران نيز يكى - دو بار به نمايش درآمد] اين نسخه ۱۵۰ دقيقه اى در واقع تلفيقى بود از دو كتاب «آليس در شگفتزار» و Through the looking Glass [كه در ايران به نام «آليس در سرزمين آينه ها» ترجمه شده است]. كارگردانى اين اثر را نيك ويلينگ بر عهده داشت و فيلمنامه اش را پيتر بارنز نوشته بود. در اين فيلم - كه در فنلاند و چند كشور ديگر به شكل دو فيلم جدا از هم نشان داده شد - «ووپى گلدبرگ» و البته يك چهره افسانه اى سينما يعنى سربن كينگزلى [بازيگر نقش «گاندى» در فيلمى به همين نام ساخته «سر ريچارد آتن بورو»] نيز بازى مى كردند و از جلوه هاى ويژه مقبولى برخوردار بود اما باز، آن گزاره هاى فلسفى رمان لوئيس، ناموجود بود و بايد به «تخيل» موجود در فيلم بسنده كرد و بى خيال مسائل جدى تر بود. در واقع سازندگان هر دو فيلم ياد شده تنها مخاطبان كودك و نوجوان كتاب را مدنظر داشتندو براى آنها فيلم ساخته بودند كه بد هم نبود اما در يك نتيجه گيرى تمام عيار، اتفاقاً بد بود! چرا كه مخاطبان رمان لوئيس كارول را به يك گروه از مخاطبان آن تقليل داده بودند و اين يعنى همان بلايى كه احتمالاً ملكه ويكتوريا مى خواست سر آن بياورد!
*سه
«جى.آر.آر.تالكين» [ پروفسور زبان و ادبيات انگليسى در دانشگاه اكسفورد] در يكى از سخنرانى هايش مى گويد: [با ترجمه غلامرضا صراف‎/ كتاب ماه كودك و نوجوان]: «در عمل، پيوند كودكان با داستان هاى پريان، حادثه اى در تاريخ درونى ماست. در جهان باسواد مدرن، داستان هاى پريان به كنج «اتاق بچه ها» انداخته شده اند؛ همان طور كه مبلمان فرسوده يا از مدافتاده را در اتاق بازى بچه ها مى گذارند، در وهله اول براى اين كه بزرگسالان آن را نمى خواهند و نگران بى استفاده بودنش نيستند. انتخاب كودكان در اين تصميم گيرى دخيل نيست. كودكان به عنوان يك قشر - به جز فقدان تجربه اى مشترك كه آنها را يكى نمى سازد - نه خيلى داستان هاى پريان را دوست دارند و نه آنها را بهتر از بزرگسالان مى فهمند. [كودكان] بسيارى از چيزهاى ديگر را بيشتر از داستان هاى پريان دوست دارند. كودكان كم سن و سالند و در حال رشد و به طور طبيعى ميل و اشتياق تند و حساسى دارند و بنابراين، از داستان هاى پريان، تنها به عنوان نمك پاش اين ميل استقبال مى كنند. با وجود اين، تنها بعضى از كودكان و بزرگسالان علاقه خاصى به اين داستان ها دارند و آنهايى هم كه چنين علاقه اى دارند، علاقه شان نه منحصر به فرد است و نه لزوماً آشكار.»
شنيدن چنين سخنانى از زبان كسى كه تأثيرگذارترين رمان انگليسى اين ژانر را در قرن بيستم نوشته است، تا حدودى شگفت انگيز است اما چه مى شود كرد! استادان اكسفورد از قرن نوزدهم به اين سو، كمابيش داراى عملكردهاى متضاد با گفته هاى خود - گفته هاى عموماً منطقى خود - بوده اند و اين رازى نيست كه بتوان ساليان دراز پوشيده نگاهش داشت.
«آليس گفت «واى، كه چه خواب عجيبى ديدم!» و براى خواهرش تعريف كرد هرچه يادش مانده بود، تمام ماجراهاى عجيبى را كه شما تا اينجا خوانديد. حرف هايش كه تمام شد خواهرش گفت: «واقعاً هم چه خواب عجيبى! ولى عزيزم، حالا عجله كن! وقت عصرانه است و دارد دير مى شود.» آليس پا شد و دويد و در حال دويدن، تا جايى كه يادش بود، به خواب خارق العاده اش فكر كرد.
اما خواهرش، بعد از رفتن آليس باز هم آنجا نشست، سر تكيه داده به دست، محو تماشاى آفتاب غروب، به آليس كوچولو فكر كرد و به ماجراهاى عجيبش تا كه خود نيز به نوعى دچار رؤيا شد.»
مى دانيد ويرجينيا وولف درباره اين كتاب چه گفته نمى دانيد ! او كه ادبيات مدرن را به مسيرى جديد رهنمون شده بود احتمالاً در يكى از همان حالات «ناخودآگاه شرقى» خود گفت:
«لوئيس كارول كارى كرد كه هيچ كس موفق به انجامش نشده بود - به دنياى كودكى بازگشت و از نو خلقش كرد. ماجراهاى آليس در شگفتزار كتابى براى كودكان نيست، تنها كتابى است كه در آن همه ما مى توانيم دوباره كودك شويم.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |