|
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند: «خوشه هاى خشم» [جان اشتاين بك]
زراعت در كشتزارهاى اندوه
|
|
|
يزدان سلحشور
*يك «روى علف هاى كنار جاده لاك پشتى مى خزيد، بى جهت مى پيچيد، برجستگى كاسه اش را به هر سو مى كشيد. با پاهاى سنگينش كه مجهز به ناخن هاى زرد بود علف ها را مى آزرد. درحقيقت راه نمى رفت، خودش را مى كشيد. كاسه اش را بلند مى كرد، جوانه هاى جو زير كاسه اش مى لغزيد، دانه هاى گشنيز روى آن مى افتاد و به زمين مى غلتيد. نوك شاخى اش نيمه باز بود. چشم هاى سبع ريشخندى اش، از زير ابروهاى ناخن وار، راست به جلو مى نگريست. توى علف ها پيش رفت و شيار له شده اى به دنبالش باقى گذاشت. خاكريز جاده گرده اش را در برابر او گسترده بود. لحظه اى، با سر برافراشته، ايستاد، چشمكى زد، بالا و پايين را ورانداز كرد و از خاكريز بالا رفت، پاهاى پنجه دارش به جلو دراز شد ولى به جايى بند نشد، كاسه اش علف ها و شن ها را مى خراشيد، پاها كاسه را به جلو هل داد. به تدريج كه شيب دامن خاكريز مى شد، كوشش لاك پشت نيز بيشتر مى شد. خم شد و كاسه را جاكن كرد، بلند كرد و به جلو راند. سر استخوانى تا آنجا كه گردن كشيده مى شد به جلو دراز شد. اندك اندك لاك پشت از خاكريز بالا رفت تا به لب جاده رسيد... حالا ديگر به آسانى مى رفت. دست و پا به كار افتاد. كاسه به چپ و راست تلوتلو مى خورد. اتومبيل شكارى اى نزديك شد. زن چهل ساله اى آن را مى راند. راننده لاك پشت را ديد. يك مرتبه به طرف راست، بيرون جاده فرمان داد. چرخ ها زوزه كشيد، ابرى از گرد و خاك زبانه كشيد. يك ثانيه ماشين روى دو لاستيك ماند و سپس روى هر چهار چرخ افتاد. ماشين از جا كنده شد، دوباره به روى جاده افتاد و آهسته تر دور شد. لاك پشت به سختى به زير لاكش پناه برده بود ولى حالا مى شتافت زيرا جاده سوزان بود. ماشين بارى كوچكى پيش مى آمد. وقتى كه خوب نزديك شد، راننده لاك پشت را ديد. به تندى فرمان داد تا آن را له كند. يكى از چرخ هاى جلو كنار لاك فرود آمد. لاك پشت مثل پول خرد غلتيد و مانند يك تيله بازى بيرون جاده پرت شد و قل خورد. ماشين بارى دوباره در مسير خود قرار گرفت. سنگ پشت طاق باز افتاد. زمان درازى توى لاكش كز كرد. آخر سر پاهايش در هوا جنبيد. چيزى را مى جست تا به كمك آن به رو بيفتد.» سطرهايى كه خوانديد تقريباً يك سوم از فصل سوم - و بسيار كوتاه- «خوشه هاى خشم» است؛ رمانى با بيش از ۶۰۰ صفحه وسعت ظاهرى كه لاجرم خواننده حيرت مى كند كه چطور فصلى به اين كوتاهى- دو صفحه از اين ۶۰۰ و اندى صفحه- در آن قابل رصد است و تمام فصل نيز به توصيف يك لاك پشت اختصاص يافته ! «اشتاين بك» - يا به روايت برخى ترجمه هاى ديگر «استين بك» - اين رمان را در ۱۹۳۹ منتشر كرد [تاريخ انتشار رمان را به نقل از ويل دورانت در «تفسيرهاى زندگى» مى آورم كه خود، تاريخ نگار است و البته لااقل مى توان در ذكر تاريخ انتشار يك رمان به او اطمينان كرد!] سال بعد در ۱۵ مارس ،۱۹۴۰ جان فورد كبير فيلمى را سر و سامان داد براى حضور بر پرده نقره اى كه بسيارى از منتقدان سينماى جهان هنوز معتقدند اگر اين اثر بهترين فيلم فورد نباشد لااقل در ميان پنج اثر برتراش داراى جايگاه ويژه اى است. فورد وسترن ساز كه در زمينه ساختن فيلم هاى شهرى هم، تجربه هايى به ياد ماندنى در كارنامه اش داشت ]«مرد آرام» و«آقاى لينكلن جوان»] در بازسازى سينمايى اين رمان، توانست براى نخستين بار در آثارش بر «افسانه موفقيت آمريكايى» [كه محور اصلى جهان نگرى اوست- حتى در «گروهبان راتليچ» يا «آن دو با هم تاختند» كه اساساً فيلم هاى تلخى هستند- و شايد فقط در اواخر عمرش در «پائيز قبيله شاين» و «چه كسى ريبرتى والاس را كشت » از آن تخطى كرده باشد] غلبه كند و اثرى واقع گرايانه، تأثيرگذار و در يك كلام نقيضه اى بر «بر باد رفته» [۱۹۳۹] بسازد كه درباره همين «جنوب» توصيف شده در «خوشه هاى خشم» بود [گيرم در زمان هايى دور] و البته پر از افسانه، پر از زرق و برق و موفقيت و توصيف زندگى طبقه زميندار و بورژوازى تازه پا گرفته آمريكا. «خوشه هاى خشم» در واقع «بر باد رفته»ى طبقه كشاورز است كه زمين هايشان توسط بانك ها، دولت، زمين داران بزرگ و زمين خواران كوچك فرصت طلب از دست مى رود و ناچار مى شوند تبديل به طبقه كارگر شوند در بحران اقتصادى دهه ۳۰. شايد به همين دليل است كه هم فيلم، هم رمان سال هاى سال همچون پرچمى در دست مبارزان عدالت طلبى اجتماعى در همه جهان برافراشته مانده است. يعنى از حوزه ادبيات به حوزه جامعه شناسى و تأثيرات اجتماعى پا نهاده است و موجب تغييرات ساختارى در نظام هاى اجتماعى جهان سرمايه دارى در ۶۰سال اخير شده است. حيرت انگيز است اما بايد پذيرفت كه كمتر رمانى [و فيلمى] چنين در بافت قواعد اقتصادى و مديريت سياسى قرن بيستم تأثيرگذار بوده است. «مباشرها مى گفتند: «خيلى متأسفيم. بانك، مالك پنجاه هزار جريب گناهى ندارد. شما روى زمينى هستيد كه مال شما نيست. اگر راه بيفتيد شايد به پنبه چينى پائيز برسيد. شايد بتوانيد از صندوق بيكارى كمك بگيريد. راستى چرا به غرب نمى رويد. به كاليفرنيا آنجا كار هست، هرگز هم سرد نمى شود. همه، همه جا پر از مركبات است. كافى است كه دستتان را دراز كنيد و بچينيدشان. همه، هر وقت يك محصولى هست. چرا آنجا نمى رويد.» و نماينده ها اتومبيل هايشان را به راه انداخته ناپديد مى شدند. اجاره دارها دوباره روى پاشنه هاشان مى نشستند و با چوب دستى هاشان خط خطى كردن زمين را از نو آغاز مى كردند. بى اراده مى انديشيدند. چهره هاى آفتاب سوخته شان كدر بود و چشم هاى آفتاب زده شان مى درخشيد. زن ها با احتياط آستانه ها را ترك مى كردند، مى رفتند نزديك شوهرهاشان. بچه ها پشت سر زن ها با احتياط و آماده فرار پيش مى رفتند. پسر بچه هاى بزرگتر نزديك پدرانشان چمباتمه مى زدند تا در شمار مردها درآيند. پس مى پرسيدند: «چه مى خواستند » و مردها يك ثانيه چشم ها را بلند مى كردند و در ته چشم هاشان درد موج مى زد: « بايد برويم، يك تراكتور و يك محافظ. مثل كارخانه ها» زن ها مى پرسيدند: «كجا خواهيم رفت » - «نمى دانيم نمى دانيم.» و زن ها، بى صدا، به تندى بچه ها را پيش مى كردند و به خانه هاشان بازمى گشتند. مى دانستند يك مرد زخمى و سرگردان ممكن است خشمش را حتى روى كسى كه دوست دارد بريزد. مردها را تنها مى گذاشتند تا بينديشند و شن را خط خطى كنند. پيش مى آمد كه پس از اندكى اجاره دار به دور و برش هم نگاهى مى كرد: تلمبه اى كه ۱۰ سال قبل كار گذاشته بود، دسته اش كه به گردن غاز مى مانست و گل هاى فلزى دهانه آن، كنده اى كه رويش سر هزارتايى جوجه از تن جدا شده بود، گارى توى گاراژ بى در و پيكرش و صندوقى كه بالاى آن به ديرك آويزان بود - اينها را مى ديد اما بقيه را... بچه ها توى خانه ها دور و بر زن ها شلوغ مى كردند و مى گفتند: - «چه كار مى كنيم. مامان كجا مى رويم » - هنوز نمى دانيم برويد بازى كنيد، اما به پدرتان نزديك نشويد. اگر نزديك شويد خوب به حساب تان مى رسد. و زن ها دوباره به كارشان مى پرداختند، ولى همچنان نگاهشان را از مردهاى حيران و انديشمند كه در گرد و خاك چمباتمه زده بودند برنمى گرفتند.» جهان توصيف شده در «خوشه هاى خشم» اشتاين بك، فضايى آخرالزمانى است. مردمى كه توسط او تصوير مى شوند در پايان جهان ايستاده اند و لازم نيست كه خورشيد ديگر نتابد تا آنها نااميد شوند. براى آنها ديگر نه زمينى مانده، نه آفتابى تا خوشه هاى گندم را زرين كند، نه نهر آبى كه تابستان ها در آن خنك شوند و نه غرش رعدى كه نويد بارش هاى بهارى باشد. آنها همه چيز را از دست داده اند و مثل همان لاك پشت ، سعى مى كنند كه دوباره روى پاهاشان بايستند. تلاشى كه نافرجام است چه در جنوب، چه در غرب آمريكا. *دو جان اشتاين بك در ۱۹۰۲ در ساليناس كاليفرنيا متولد شد. در اوايل دهه ۱۹۲۰ به دانشگاه استانفورد رفت و در همين زمان، نخستين رمان ها يش را منتشر كرد. نويسندگى در اين دوران، غير از وقفه هاى طولانى در تحصيل اش حاصلى برايش نداشت. رمان هاى اولش Cup of Gold (۱۹۳۳)، The Pastures of Heaven (۱۹۳۲) و To a God Unknown (۱۹۲۹) موفقيت خاصى نداشتند. به روايت ويليس ويگر [تاريخ ادبيات آمريكا/ ترجمه دكتر حسن جوادى] «اين تا حدى به علت ركود اقتصادى آن روزگار و تا حدى هم به اين سبب بود كه اشتاين بك هنوز نتوانسته بود رابطه اى مؤثر بين جنبه هاى حقيقى و افسانه اى داستان هايش برقرار كند.» ويگر مى نويسد: «ولى او با انتشار «تورتيلا فلات (۱۹۳۵) به مقامى شامخ در داستان نويسى رسيد. در اين رمان يك دسته دهاتى ساده و زنده دل ايتاليايى، به نام «دوستان دنى» در مونترى (كاليفرنيا) به وضعى زندگى مى كنند كه در زيست شناسى «همزيستى» خوانده مى شود - به گفته اشتاين بك - آنها در عين حال شبيه آرتور شاه و دلاوران ميزگرد هستند. كتاب ديگر او «در جنگ مشكوك» (۱۹۳۶) نام دارد و درباره اعتصاب سيب چينان دره تورگاس است. داستان از زبان مرد جوانى حكايت مى شود كه طى اغتشاشاتى كه به وجود مى آيد كشته مى شود و نويسنده نه با باغداران همدردى مى كند و نه با افراد حزب، چون هر دو افراطى هستند. اشتاين بك اسم داستان خود را از «بهشت گمشده» گرفته است و پرسيوال يكى از قهرمانان افسانه هاى شاه آرتور، الهام بخش شخصيت مرد جوان بوده است.» با «موش ها و آدم ها» (۱۹۳۷) جان اشتاين بك، يكى از آثار ماندگارش را خلق مى كند و در واقع، به آن تركيب آرمانى افسانه و واقعيت دست مى يابد. او كه شيفته «كهن الگو»هاست اينجا نيز، سعى بر زنده كردن اساطير در جهان امروز دارد [مسيرى كه از آثار «پروست» كمابيش احساسات گرا تا آثار «جويس» تقريباً فاقد احساس، در نوسان است]. اثر بعدى او بى گمان شاهكار تمام عيار اوست: خوشه هاى خشم (۱۹۳۹) او كه پس از ساخته شدن فيلمى موفق از روى «موش ها و آدم ها» به گفته ويل دورانت «اكنون شايد مى توانست از ياد ببرد كه روزگارى فقير بوده است» به گذشته خود پشت نكرد. دورانت مى نويسد: «او از ياد نبرد، بلكه برعكس، در «خوشه هاى خشم» حمله خود به كارفرمايان كشاورزى كاليفرنيا را دو برابر كرد. ميليون ها آمريكايى و اروپايى مجذوب توصيفات «كميك - تراژيك» او از خانواده جاد شدند؛ افراد اين خانواده مزرعه داست باول خود را در اكلاهما از دست دادند، باروبنه اى را كه نجات داده بودند در كاميون قراضه اى ريختند و هزار و ششصد كيلومتر پر از رنج و عذاب را طى كردند تا به كشتزارهاى انگور كاليفرنيا برسند؛ در آنجا با «شرايط كارى» مانند گذشته روبه رو شدند و همچون گذشته - كه روى زمين هاى خشك، گرسنگى كشيده بودند- نوميد و دلشكسته برجا ماندند. كتاب در سرتاسر كشتزارهاى بوستن تا ساليناس موجى از خشم برانگيخت؛ سر و صداى كشتكاران بلند شد كه وجود واسطه هاى سازمان يافته و ترس از فاسد شدن محصولات كشاورزى، آنها را درمانده كرده است، با اين وصف پرداخت مزد بيشتر به كارگران مهاجر كه غيرقابل اعتماد و بدون مهارتند آنها را خانه خراب مى كند. همين بحث، با شدت بيشترى، امروزه هم ادامه دارد و مبارزه براى ايجاد اتحاديه و انسانى كردن شرايط كار در اين مزارع سرسبز با همان شدت و حدت آن سال ها در جريان است.» او در ۱۹۶۲ جايزه ادبى نوبل را دريافت كرد. احتمالاً براى نوشتن «خوشه هاى خشم» و البته «موش ها و آدم ها» و يك رمان محشر ديگر [شرق بهشت- ۱۹۵۲]. شرق بهشت كه با كارگردانى اليا كازان به اثرى به يادماندنى در تاريخ سينما بدل شد شايد مهم ترين رمانى است كه اشتاين بك در تلفيق «كهن الگو»ها و واقعيت قرن بيستم نوشت. روايت او در اين رمان، بازآفرينى داستان «هابيل و قابيل» از كتاب مقدس بود و رمان، بدل به يكى از شاخص ترين آثار استعارى قرن بيستم شد. اشتاين بك مدافع حقوق محرومان - شايد بر اثر شوك كشته شدن فرزندانش در جنگى كه ربطى به آنها نداشت - ناگهان عليه آنانى كه خيلى هاشان با خواندن ترجمه «خوشه هاى خشم» در آسياى جنوب شرقى دست به اسلحه برده بودند، موضع گيرى بى رحمانه اى كرد: «بكشيد اين ها را!» پايانى بد براى يك نويسنده خوب و تأثيرگذار بر روند مديريت جهان سرمايه دارى به نفع طبقات فرودست. شايد در اين مورد خاص بتوان به دعاى مشهور اگوستين مقدس تكيه كرد كه خسته از اتفاقات نامبارك روزگار، گريان دست به دعا برداشته بود: «خداوندا، چنين پايانى را از ما دريغ كن.» *سه «وقتى كه تام جاد در جست و جوى اردوگاه ويدپاچ به بيراهه افتاد، دير شده بود. روشنايى هايى در گوشه و كنار دشت سوسو مى زد. پشت سر آنها، در آسمان يك لكه نورانى جهت بيكرز فيلد را نشان مى داد. كاميون كجدار و مريز راهش را مى پيمود و گربه ها را در شكار شبانه شان مى هراساند. در چهارراهى، گروه كوچكى از ساختمان هاى چوبى سفيد رنگ برپا بود. مادر روى صندلى خوابش برده بود و پدر از مدتى پيش خاموش بود. تام گفت: - نمى دونم كجاس شايد بهتر باشه تا دم صبح صبر كنيم از كسى بپرسيم. در محل تلاقى خيابانى براى اطاعت از يك چراغ راهنما ايستاد. اتومبيل ديگر در كنار كاميون ايستاد. تام از در خم شد. - ببخشين، نمى دونين اردوگاه بزرگ كجاس - راست برين. تام از خيابان گذشت و چند صد مترى در طرف ديگر راند، بعد ايستاد. يك رشته نرده بلند از سيم آهن دوسوى جاده را احاطه كرده بود. در وسط آن در آهنى بزرگى به چشم مى خورد. دورتر خانه اى با پنجره اى روشن ديده مى شد. تام داخل شد. تمام كاميون بلند شد و با سر و صدا فرو افتاد. تام گفت: - يالله! من اين دست اندازو نديدم. نگهبان شب از روى ايوان برخاست و به اتومبيل نزديك شد. با آرنج به در آن تكيه داد. گفت: - خيلى زود راه افتادين. دفعه ديگه يواش تر برين. - موضوع چيه نگهبان شب خنديد. - آه! هميشه يه عده بچه اينجا بازى مى كنن. همه اش به اينها گفته مى شه مواظب باشن، خيلى وقتها يادشون ميره. اما وقتى يه چشم زخمى ديدن ديگه حالا حالاها يادشون نمى ره. دست اندازها! اگر بخواهيم يك «شكل روايى» براى اين رمان «تعريف كنيم» همان «دست اندازها»ست. از نخستين سطرهاى رمان تا سطرهاى پايانى آن، تكرار اين «دست اندازها» چه به شكل توصيف واقعگرايانه، چه به شكل تمثيلى، چون قابى حوادث رمان را در بر گرفته است. تداوم اين دست اندازهاى واقعى يا مجازى، وجهى استعارى - علاوه بر وجهى واقع نمايانه- به رمان داده و دست منتقدان را در تفسير و تأويل به رأى، بازگذاشته است. گرچه اين شكل روايى ظاهراً نه مورد توجه ناتالى جانسون به عنوان فيلمنامه نويس قرار گرفته است و نه جذابيت خاصى را براى جان فورد كهنه كار به عنوان كارگردان داشته است. «خوشه هاى خشم» جان فورد، همچون ديگر آثار او استعاره گريز است. «فورد» احتمالاً به اين نتيجه رسيده بود كه واقعيت به تنهايى آنقدر داراى جذابيت و معانى پنهانى هست كه نخواهيم مفاهيمى از ذهن هنرمند را - گيرم به شكلى كاملاً طبيعى و استادانه - در آن «جاسازى» كنيم و درواقع، به «كهن الگو»هاى موردتوجه اروپاييان، توجه نشان دهيم. سينماى فورد شايد به اين دليل كه متكى به ذات خود است به عنوان وقايع نگار روزگارى بدون گذشته و سازنده گذشته و حال خود [مخصوصاً در آثار وسترن اش]، «كهن الگو» گريز است. «كهن الگو»ها متعلق به «جهان قديم» اروپايى اند و «جهان نو» كه تقريباً فاقد تاريخ است [لااقل از منظر مهاجرين سفيد پوست] بايد متكى به رويكردهاى خود باشد و «كهن الگو» خلق كند! خلق «كهن الگو» در «جهان نو»، دستاورد بزرگ سينماى جان فورد است. فورد براى رسيدن به اين هدف، از سينما مدد مى گيرد كه همچون كشور آمريكا، جايگاه و پايگاهى در «جهان قديم» ندارد و هنرى نوظهور است. شگردى كه به طور مسلم، براى اشتاين بك كه وابسته به سنت هاى داستانى هنرى جيمز از يك سو و ارزش هاى روايتگرى ديكنز از سوى ديگر است، تقريباً غيرممكن به نظر مى رسد! *چهار بازيگر نقش «تام جاد» در اين اثر سياه و سفيد ۱۲۸ دقيقه اى [بعدها در آلمان غربى و در نسخه اى كوتاه شده، ۱۰۸ دقيقه اى] هنرى فاند است. او كه روزگارى در «آقاى لينكلن جوان» نقش وكيلى را باز مى كرد كه مى رفت تا رئيس جمهور آمريكا شود، در اين فيلم، جوانى آس و پاس است و درگير نزاع هاى كارگران و پليس ها. بازى ها در اين نسخه ،۱۹۴۰ بسيار گيرا و پذيرفتنى است. گرچه غير از فاندا، بقيه ستاره نيستند و حتى نام هاشان هم ـ با توجه به زمان اكران فيلم ـ چندان آشنا نيست. بازيگردانى اين اثر كلاسيك و همچنين اقتباس نوشتارى رمان در فيلمنامه جانسون محشر است و مخصوصاً «گفت وگو»ها خيلى خوب طراحى شده اند [گرچه نبايد از ياد برد كه گفت وگوهاى كتاب هم، از نقاط برجسته آن به شمار مى روند.] «خوشه هاى خشم» فورد آنقدر خوب ساخته شد كه تا سال ها كسى جرأت نكرد كه به شكل مستقيم فيلمى از روى رمان بسازد. در ۱۹۹۱ يك نسخه تلويزيونى به كارگردانى «Frank Galati» و «kirk Browning» كه فيلمنامه آن نيز نوشته «Galati» بود به نمايش درآمد. در اين نسخه ۱۴۲ دقيقه اى، «Gary sinise» نقش تام جاد را برعهده داشت. منتقدان استقبال خوبى از اين نسخه تلويزيونى كردند و بازى هاى «Sinise» و «Lois smith» [در نقش مادر تام] را ستودند. اين نسخه رنگى البته بيشتر يك اداى دين بود به اثرى كلاسيك تا فيلمى كه بتواند به راحتى و بدون اتكا به حافظه تاريخى به جا مانده از فيلم فورد و كتاب اشتاين بك، روى پا بايستد. *پنج «آل گفت: ـ مطمئن باش من زود برمى گردم. با جيب پر از پول با هم به هاليوود مى ريم و فيلم هاى سينمارو تماشا مى كنيم... دختر پرسيد: ـ فكر مى كنى چقدر طول بكشه آل جواب داد: ـ اوه! يه ماه، شايد هم كمتر. شب فرو مى افتاد. پدر و عمو جان در ايوان چمباتمبه زده بودند و با پدران خانواده هاى ديگر كنكاش مى كردند. شب را مى كاويدند و آينده را مى كاويدند. مدير با لباس هاى پاكيزه، سفيد و راه راه، با آرنج به نرده ها تكيه داده بود. چهره اش خسته و پرچين بود. هوستن سرش را به سوى او گرداند: ـ خوبه برين يه چرتى بزنين. ـ آره اگه بخوابم حالم جا مياد. ديشب، در بخش سه بچه به دنيا اومد... هوستن گفت: ـ خوبه آدم از همه چيز سررشته داشته باشه... پدر گفت: ـ ما فردا صبح مى ريم. ـ آه، راسى، از كدوم ور مى رين ـ ما فكر كرديم بهتره بريم به طرف شمال. بايد سعى كنيم كه موقع پنبه چينى برسيم. اينجا كارى گير نمى آورديم. ديگه هيچى نداريم بخوريم. هوستن گفت: ـ خبر دارين اونجا حتماً كار پيدا مى شه ـ نه، ولى مسلم اينه كه اينجا كارى گير نمياد.» رمان اشتاين بك، پيش از آن كه يك حماسه باشد ـ چنان كه طى جنگ سرد، توسط منتقدان اردوگاه اتحاد جماهير شوروى تبليغ مى شد ـ يك مرثيه است براى وضعيتى تمام شده، براى عشق مرد به زمين و دفاع از خانه اش. «خوشه هاى خشم» را نمى توان حماسه لقب داد؛ چرا كه در حماسه، اگر قهرمان يا قهرمانانى به جبر شرايط يا سرنوشت رودرروى مرگ قرار مى گيرند به دليل خصايل اخلاقى ويژه خود، حفظ ايده آل هاى خود را بر زندگى ارجح مى دانند اما شخصيت هاى اين رمان، تنها به دنبال زندگى اند يعنى تداوم زندگى. مى خواهند جايى پيدا كنند كه حقوق هفته اى ۱۰دلارش را بتوان به زخمى زد و شكمى را سير كرد. خوشه هاى خشم، داستان يك قحطى اعلام نشده است كه مبنايش فقدان مواد غذايى نيست بلكه انباشت پول در جاهايى است كه اكثر مردم به آن دسترسى ندارند و در نتيجه پولى ندارند تا با آن غذايى بخرند. «سيستم» هم ارتباط طبيعى آنها را با «زمين» قطع كرده است و بنابراين نمى توانند از «مادر طبيعت» چيزى طلب كنند. پايانى اينچنينى، يعنى رسيدن به محدوده آخرالزمانى. به قول تى.اس اليوت: «پايان بر آغاز پيشى مى گيرد، و پايان و آغاز هميشه در ازلند كمى پيش ازآغاز و پس از پايان و هميشه در اكنون.»
|