|
براساس يك ماجراى واقعى دام هاى شيطانى براى زنان
|
|
|
نگاه كارشناس
در همه جوامع پرجمعيت و بويژه پايتخت هاى شلوغ كه فرهنگ ها و خرده فرهنگ هاى گوناگون و متفاوت دارند، دامنه جرائم و بزهكارى هاى اجتماعى به شكل هاى مختلف بروز مى كند و بنابراين با آموزش و توجه اساسى به هشدارها مى توان از وقوع بخش بزرگى از جرائم پيشگيرى كرد. يكى از مهم ترين جرايمى كه در شهر تهران رخ مى دهد و عامل به وجود آمدن آن نيز سهل انگارى عده اى از مردم است، كم توجهى به استفاده از وسايل حمل و نقل عمومى است. چرا كه گروهى از تبهكاران در لباس رانندگان مسافربر نقشه هاى شوم خود را عملى مى كنند.خطر سوار شدن به خودروهاى شخصى كه در چرخه حمل و نقل عمومى نيستند، علاوه بر زنان و دختران، براى مردان هم وجود دارد. چه بسيار كه شنيده يا خوانده ايم مردان بسيارى هم اسير چنين دام هايى شده اند كه قربانى سرقت يا حتى قتل نيز شده اند.بنابراين بايد بپذيريم كه بازگو كردن چنين مواردى در روزنامه ها و راه هاى پيشگيرى از آن صددرصد و بى ترديد به سود جامعه و مردم خواهد بود، چرا كه تنها از طريق آگاهى دادن به خانواده ها مى توان طعمه هاى خلافكاران را هوشيار كرد و از وقوع چنين جرائمى جلوگيرى كرد.نكته مهم تر اين كه هيچ گاه با خود جرم نمى توان به طور صددرصد مقابله كرد و ريشه آن را خشكاند، چرا كه تا زمانى كه انسان ها وجود دارند، جامعه بشرى به حيات خود ادامه مى دهد، جرم هم در همه جاى دنيا وجود خواهد داشت.در اين ميان نقش رسانه ها در اطلاع رسانى به مردم حائز اهميت است. از اين رو به نظر مى رسد هشدارها براى جلوگيرى و مقابله با جرائم بايد به صورت گسترده در روزنامه ها و نشريات منتشر شود. ساير برنامه هاى فرهنگى مانند ساخت فيلم، سريال و حتى گزارش هاى جذاب و خواندنى هم مى تواند نقش بسزايى در اين راستا داشته باشد.
••• منيژه و راحله از ترم اول همكلاس بودند. هميشه موقع انتخاب واحدهاى درسى طورى برنامه ريزى مى كردند كه كلاس هايشان با هم باشد. رقابت شان در درس خواندن نيز آنها را در رديف دانشجويان موفق قرار داده بود. دختران جوان تصميم داشتند بعد از دريافت مدرك ليسانس مدارج بالاتر را نيز طى كنند. در اين ميان خانواده هايشان هم به واسطه دوستى آنها، رفت و آمد خانوادگى داشتند. آن روز عصر بعد از پايان كلاس از كوچه شيب دار دانشگاه قدم زنان راه افتادند. طولانى بودن مسير خانه تا دانشگاه فرصت خوبى بود تا سى دى هاى آموزشى زبان انگليسى را با واكمن گوش كنند و گاهى هم با هم گپ بزنند. وقتى به صف ماشين هاى خطى رسيدند منيژه آهى از سر خستگى كشيد و رو به راحله گفت: -بيا با شخصى ها بريم. وگرنه حالا حالاها نوبت ما نمى رسد. -شخصى يا تاكسى - تاكسى كه الآن پيدا نمى شه، مجبوريم با شخصى بريم. - بعضى شخصى ها بد و تند رانندگى مى كنند. اعتبارى هم به آنها نيست. باز تاكسى مطمئن تره و خيال آدم هم راحت تره. -اگر بخواهيم به فكر اينها باشيم بايد تا يك ساعت ديگر هم منتظر باشيم. آن وقت ۱۰ شب هم به خانه نمى رسيم. راحله اخمى به ابرويش انداخت و پاسخ داد: - يعنى مى خواهى رفيق نيمه راه باشى منيژه با لبخند گفت: نه امروز خيلى كار دارم. بايد اتاقم را تميز كنم. راحله هم با بى ميلى شانه هايش را بالا انداخت. -هرجور راحتى. اما فرقى نداره. فرقش نيم ساعته. منيژه در حالى كه از دوستش عذرخواهى مى كرد از او جدا شد. راحله همچنان با دلخورى نگاهش مى كرد. بعد سرى به نشانه بى اعتنايى جنباند و خداحافظى اش را جواب داد: -مراقب خودت باش خدا نگهدار. صف مسافرانى كه در انتظار مينى بوس ايستاده بودند انگار تكان نمى خورد و جمعيت چنان زياد بود كه حداقل بايد ۷ ۸، مينى بوس ديگر پر از مسافر مى شدند تا نوبت به او مى رسيد. سرانجام بعد از نيم ساعت راحله سوار يك مينى بوس قديمى شد. مرد ميانسالى با ديدن او از صندلى بلند شد و جايش را به دختر جوان داد. عقربه هاى ساعت هشت شب را نشان مى داد كه به خانه رسيد. شلوغى خيابان ها و راه طولانى حسابى خسته اش كرده بود. آن شب پدرش زودتر به خانه آمده بود و طبق عادت هميشگى اش سر به سر همه مى گذاشت و مى خنديد. شام را دور هم خوردند و مشغول تماشاى سريال تلويزيون شدند كه زنگ تلفن خانه به صدا درآمد. پدر گوشى را برداشت: -الو. بفرماييد... بله بله... خواهش مى كنم. گوشى خدمت تون. بعد دستش را گرفت روى دهنى گوشى و صدا زد: راحله جون. راحله بيا تلفن با شما كار داره. راحله نگاهى به ساعت ديوارى انداخت. ساعت از ۱۱ گذشته بود. با تعجب به پدرش نگاهى كرد و پرسيد: -كيه پدر آهسته گفت: -مادر منيژه خانم. دل راحله با شنيدن اين حرف مثل سير و سركه جوشيد. بى معطلى گوشى تلفن را از پدرش گرفت: -الو، سلام... بله با هم بوديم. سكوتى كرد و ادامه داد: -با هم نيومديم... خدا مرگم بده... هنوز نرسيده شما نگران نباشيد. شايد ماشين تو راه خراب شده... مى خواهيد من هم بيام. تو رو خدا تعارف نكنيد... خداحافظ. پس از پايان تماس، مادر با نگرانى پرسيد: -چى شده دخترم راحله همين طور كه به نقطه اى خيره شده بود، جواب داد: -منيژه هنوز نرسيده خانه. -مگه با هم نيامديد - نه اون با شخصى اومد. گفت كار داره بايد زودتر برسه. - حالا مادرش چى مى گفت - مى خواست كلانترى را خبر كنند. - خب. مى خواهى ما هم با آنها برويم مادرجان! راحله گفت: -آره. اين طور بهتره. منم دل تو دلم نيست. يعنى چه بلايى سرش اومده خداى نكرده تصادف نكرده باشد پدر همين طور كه چاى را داغ داغ سر كشيد گفت: -توكل به خدا. ان شاءالله كه هيچى نيست. دخترم لباسهايت را بپوش سريع بريم. به مادرت نيازى نيست. ساعت حدود دوازده و نيم شب بود كه افسر نگهبان كلانترى بعد از استعلام هاى لازم گفت: هيچ تصادفى در مسير برگشت منيژه اعلام نشده است. بنابراين آنها تا صبح به جست و جو در مسير دانشگاه و خانه پرداختند، اما هيچ خبرى نبود. تا اين كه دو روز بعد راحله متوجه شد دوستش پيدا شده است و همراه پدر و مادرش به اداره آگاهى رفته است. راحله به سرعت خودش را به اداره آگاهى رساند. پدر و مادر منيژه در راهرو ايستاده بودند و منيژه در اتاقى كه روى آن نوشته شده بود«معاونت مبارزه با جرايم جنايى» نشسته بود. راحله دل را به دريا زد و دستگيره اتاق را پيچاند و وارد شد. پليس زن كه مشغول تحقيق بود، پرسيد: - بفرماييد. راحله بريده بريده جواب داد: - من... من... دو... دوست اين خانمم. بعد هم منيژه را نشان داد كه روى نيمكتى چوبى، نشسته بود و با دو دست، سرش را گرفته بود. منيژه با ديدن دوستش، او را در آغوش گرفت و بغضش تركيد. بعد زير لب گفت: - چى شده كارآگاه سروان رمضانى رو به راحله گفت: - شما همكلاسى ايشان هستيد - بله. سروان سپس از او هم خواست كنار دوستش بنشيند. مأمور پليس رو به منيژه كرد و از او خواست ماجرا را تعريف كند. دختر جوان با صدايى بغض آلود و مويه كنان گفت: - من نشستم روى صندلى عقب يك پژو كه راننده اش پسر جوانى بود. اصلاً به چهره اش نمى آمد كه آدم بدى باشد. دو خانم هم عقب نشسته بودند. هوا رو به تاريكى بود كه ناگهان نزديكى هاى تهران راننده پيچيد تو يكى از فرعى ها. تا آمدم اعتراض كنم، يكى از زن ها چاقويى گذاشت زير گردنم. بعد هم با صداى خشن گفت: اگر تكان بخورى، مى كشمت. منيژه درحالى كه گريه مى كرد، هق هق كنان ادامه داد: - راننده رفت وسط بيابان. هوا تاريك شده بود. چراغ هاى ماشين را هم خاموش كرد، بعد دو زن همراه راننده مرا از ماشين پياده كردند. طلاها و كيف و تلفن همراهم را به زور گرفتند، بعد هم آن مرد جوان... با شنيدن اين جمله منيژه دستانش را روى صورتش گذاشت و با صداى بلند به گريه افتاد. حالا راحله هم گريه مى كرد. سروان رمضانى آهى از سر تأسف كشيد و بعد ميزش را دور زد و كنار منيژه نشست: چهره آنها را به خاطر دارى - بله. شماره پلاك ماشين چطور - نه، پلاك ماشين خاكى بود. آنها مى خواستند من را بكشند، آنقدر التماس شان كردم كه دل يكى از زن ها به رحم آمد. سروان سپس به منيژه گفت: - اول بايد آلبوم متهمان را ببينى. اگر سابقه دار باشند كه كار ما راحت تر است. اگر هم تا به حال دستگير نشده باشند، بايد با چهره نگارى دستگيرشان كنيم.
|