يكشنبه ۱ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۱۳ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Sun, Apr 20, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
سلامت
گفت وگو با يوسف جان نثار فيلمبردار افغانى
نگاهى به مجموعه داستان كودكان«دوستت دارم» از مهدى ميركيايى
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند: «ابله» (فيودور داستايفسكى)
گفت وگو با يوسف جان نثار فيلمبردار افغانى
نمى دانستم مستندچيست
358599.jpg
مريم درستانى

كشور افغانستان دوره هاى مختلف جنگ و نزاع و درگيرى را پشت سر گذاشته است و اين شرايط عدم ثبات، آسايش و آرامش را براى اين كشور به ارمغان آورده است. حمله روسيه، حمله پاكستان، گروه طالبان، حمله القاعده و تروريسم و گروهك هاى داخلى از نمونه هاى اين درگيرى هاست و همه اين ها اما؛ منابع سرشارى است براى مستند سازان و فيلمسازان فيلم كوتاه و حتى سينماى بلند و حرفه اى كه تاريخ سينماى جنگ را زنده نگه دارند. يكى و تنهايكى از اثرات اين شرايط ناهمگون و نا عادلانه، عدم پيشرفت فرهنگ و هنر و سينماى يك كشور است. جالب است كه از دل اين شرايط و بى برقى موجود در افغانستان مستند سازى رشد كند كه چيزى حدود ۲۰ سال روايت كننده درگيرى در افغانستان باشد. «يوسف جان نثار» ۳۸ ساله و افغانى است. او ۱۰ سال تمام در كنار احمد شاه مسعود و با مجاهدين جبهه او عليه طالبان و القاعده و ... صحنه هاى زيادى را به ثبت رسانده است. فيلم او در واقع فيلم نيست، تنها تصويرى به هم چسبيده است كه نمايش دهنده تمرينات گروه احمدشاه مسعود و درگيرى ها و تيراندازى هاى آن دوره است. جان نثار بدون اين كه بداند چه صحنه هايى را به تاريخ سينماى جنگ جهان مى افزايد با دوربين اخت مى شود و حالا او گنجينه اى از تصاوير ناب جنگى دارد كه اگر قدر آنها را بداند، مى تواند تأثير گذار ترين فيلم هاى جنگى جهان را از دل راش هايش بيرون بكشد. جان نثار در چهاردهمين سالگرد شهادت سيد مرتضى آوينى به ايران آمد تا در مراسم دو روزه اى با نام «بازيابى خاطرات» در مركز گسترش سينماى مستند و تجربى حضور يابد. گپ و گفت ما براى آشنايى بيشتر با اين همسايه شمال شرقى كشورمان را بخوانيد:



* خيلى جالب است كه در كشور شما (افغانستان) به دليل بى برقى وكمبود امكانات ديگر هنرى و سينمايى شما به عنوان مستند ساز جنگى فعاليت داريد
بله، اما من اصلاً نمى دانستم كه دارم چه كار مى كنم، فيلم را نمى شناختم و فيلم هم نديده بودم، ۱۵ سالم بود كه مكتب ۷ را رها كردم و به جبهه رفتم. اگر الآن كه جنگ تمام شده ، آن زمان اين تجربه را داشتم، فيلم هاى بهترى مى گرفتم.
* يعنى هيچ فيلمى نديده بوديد پس از كشور ما هم هيچ فيلمى نديديد
نه فقط امروز ديدم. فيلم مستند كه نديده بودم، هميشه در كابل فرهنگ ما با فيلم هاى هندى شكل مى گرفت. وقتى هم كه به جبهه رفتم ديگر از تلويزيون و فيلم خبرى نبود. از ايران فيلم هايى كه راجع به افغانستان ساخته شده بود را ديده بودم.
* چطور شد كه به عنوان فيلمبردار جنگ فعاليت خودتان را شروع كرديد
با اين كه سن پائينى داشتم، مادرم موافق بود به جبهه بروم، نكند كه در خانه بمانم و كمونيست ها من را بگيرند. احمدشاه مسعود مركز كوچكى را ترتيب داده بود كه در آنجا ما در زمينه هاى مختلف سياسى و عقيدتى تعليم مى ديديم. احمدشاه مسعود به من گفت تو خيلى بچه اى، بهتر است در گروه فيلمبردارى كمك كنى. جمع ما ۵-۴ نفر بيشتر نبود، چند نفر شهيد شدند و من مسئول فيلمبردارى شدم و هميشه در كنار احمدشاه مسعود بودم و تا الان ۵ هزار ساعت فيلم مستند از زندگى شخصى و مبارزاتى احمدشاه مسعود دارم كه هيچ جا به نمايش درنيامده است.
* شما مى دانيد كه چه گنجينه مهمى را داريد چگونه آنها را نگهدارى كرديد با توجه به اين كه كشور شما دوره هاى مختلف جنگى را پشت سر گذاشته است، جنگ با روسيه، با طالبان و پاكستان...
بله، سال ۱۳۷۰ هر چه كه در جبهه فيلمبردارى مى شد به كشور پاكستان فرستاده مى شد ولى من هيچكدام از فيلم هايم را ندادم و خودم نگهدارى كردم.
* چگونه فيلمبردار شديد به قول خودتان نه فيلم ديده بوديد و نه دوربين فيلمبردارى
از همان ۱۵ سالگى شروع كردم به فيلمبردارى، ده ها دوربين فيلمبردارى و عكاسى را خراب كردم تا متوجه شدم كه چگونه بايد با دوربين كار كرد. من هيچ چيز را به شكل حرفه اى و يا در كلاس درس ياد نگرفتم، هر چه فيلمبردارى كردم به شكل تجربى است.
* خب چگونه متوجه شديد كه بايد از چه لنزى و چه نورى و چه كادرى استفاده كنيد
به عنوان مثال هميشه كه در جنگ مى رفتيم يك موقعيتى را براى خودمان انتخاب مى كرديم و از آنجا بيشتر نمى رفتم و مجاهدين را فيلمبردارى مى كردم. مثلاً من براى اولين بار بود كه هنگام جنگ دوربين را در دست مى گرفتم و با مجاهدين مى دويدم و آن زمان فكر مى كردم كه اين ابتكار من است، چون مى توانستم با دوربين بدوم، در واقع ما هر كارى در فيلمبردارى را از صفر شروع كرديم و هر حركت دوربين براى من هيچ معيار و اندازه خاصى نداشت و بعد كم كم متوجه شدم كه بايد چه كنم.
* فقط آرشيو فيلم داريد آرشيو عكس نداريد
دو، سه هزار قطعه عكس هم دارم. گاهى با دوستانمان مى خنديدم كه اى كاش اين چينى ها، بذركاشت دوربين را هم به ما مى دادند تا ما هم بتوانيم بكاريم و دوربينى محصول كشورمان را درو كنيم.
* فيلمى كه ما از شما ديديم درباره جنگ افغانستان با طالبان بود. چرا فيلم شما هيچ نامى ندارد
چون در واقع اين فيلم نيست، اين فقط يك روايت و يك گزارش از جنگ است كه با حضور احمدشاه مسعود گرفته شده، به اين خاطر اسمى هم ندارد.
* چرا نخواستيد اين گزارش ها را تبديل به فيلم كنيد و آنها را مونتاژ كنيد
ما حتى از مونتاژ هم چيزى نمى دانستيم، نه دستگاه مونتاژ و نه برق و نه امكانات تكنيكى وجود داشت. اصلاً نمى دانستيم اين فيلمى كه مى بينيم قبل از آن كه نشان داده شود كلى كار روى آن صورت گرفته است و مونتاژ مى شود و صداگذارى مى شود و... تا زمانى كه سال ۷۱ كابل را گرفتيم و وارد استوديو كابل شديم تازه متوجه شديم كه براى يك فيلم چقدر زحمت كشيده مى شود.
* پس موسيقى كه روى فيلمتان گذاشتيد چه حكمتى دارد به نظر ناهماهنگ و ناموزون است !
من خودم اين آهنگ ها را روى راش ها گذاشتم، راش ها ۲۰ دقيقه بود و در طول ۲۲-۲۰ سال جنگ نشان مى داد كه در جبهه احمدشاه مسعود چه گذشته است.
* نمى خواهيد راش ها را تبديل به فيلم مستند كنيد و يا از هر صحنه اى حتى فيلمى كوتاه بسازيد كه داستانش واقعى است
خب خيلى دوست دارم اما در افغانستان يك مشكل بسيار اساسى وجود دارد و آن هم اين است كه ما برق نداريم كه بتوانيم فيلم ببينيم. درحالى كه ۲۰ كشور دنيا براى كمك به كشور افغانستان آمده اند، ولى ما برق نداريم و توسط ژنراتور هم نمى توانيم امكانات تدوين و مونتاژ و يا فيلمبردارى را ادامه دهيم.
* الآن ديگر فيلمبردارى نمى كنيد
من تا زمان حيات احمد شاه مسعود در فيلمبردارى جدى بودم، اما وقتى او شهيد شد و سرنوشت مجاهدين نامعلوم ماند، من هم ديگر دست كشيدم.
* در فيلم شما صحنه هاى زيادى از تمرين مجاهدين به رهبرى احمد شاه مسعود وجود دارد، مى خواستيد تاكتيك هاى جنگى او را نشان دهيد يا اين كه مثل هميشه فقط صحنه ها را مى گرفتيد
هر جا كه احمدشاه مسعود مى رفت و هر كارى را كه مى كرد، فيلم مى گرفتيم، حمله او مراحل مختلفى داشت، يكى حمله مجاهدين بود كه خودش يك مرحله داشت و اول پلان گذارى مى شد و بعد طرح آن منطقه را مى ريختند و براى حمله مى رفتند و من هم با دوربين همه اين صحنه ها را مى گرفتم.
* در اين راش ها شما خيلى به نقطه اصلى جنگ و درگيرى نزديك هستيد، اضطراب و ترس نداشتيد كه نكند تير بخوريد فكر كنم حس مى كرديد دوربين محافظ شماست
بله، يك جاهايى هم مى ترسيدم، اما ديگر همه چيز عادى شده بود و وقتى وارد جبهه مى شديم، صداى تير و تفنگ و توپ و تانك همه چيز را عادى مى كرد.
* شيرين ترين يا سخت ترين صحنه هاى جنگ را به ياد داريد
در واقع ما شيرين ترين صحنه نداشتيم، هرچه بود كشت و كشتار و خونريزى و تكه تكه شدن اجساد در اطراف ما بود، به خاطر همين هميشه فكر مى كردم كه اگر تلخ ترين صحنه ها را بگيرم، بهتر است. يكى از بدترين صحنه ها، صحنه هايى بود كه من در همين راش هايم دارم و آن زمانى است كه يكى از دوستان ما تير مى خورد و تا زمانى كه جلوى دوربين من بود، جان مى داد. من اشك مى ريختم، اما دوربين را خاموش نمى كردم.
* يكى از صحنه هاى تلخ فيلم شما، صحنه اى است كه يك پيرزن روى جنازه هايى كه روى زمين افتاده، سنگ مى اندازد و با عصبانيت ناسزا مى گويد. جريان آن چه بود
اتفاقاً من سفرى به كشور فرانسه داشتم. وارد خانواده اى شدم كه همه فيلمساز و كارگردان بودند. وقتى اين فيلم را ديدند، گفتند: فيلم خوب بود، ولى اگر اين صحنه نبود، بهتر بود. من براى آنان توضيح دادم كه آن پيرزن مهربانى است، اما شما نمى دانيد چند نفر از اعضاى خانواده او كشته شدند كه او اين طور عصبانى است! شما نمى دانيد چه بر او گذشته! آنها تعجب كردند و سكوت و ديگر هيچ نگفتند.
* فكر مى كنيد جنگ خوب است
فكر مى كنم جنگ بعضى وقت ها مقدس است و بعضى وقت ها باعث خرابى و ويرانى است.
* جنگ در كشور شما مقدس بود
بله، چون جنگ ما براى آزادى و در مقابل تجاوز بود و ما مجبور بوديم از ميهن خودمان دفاع كنيم.
* در كدام شبكه ها و رسانه هاى خارجى راش هاى متعلق به شما را نمايش دادند
بله شبكه هاى BBC و CNN و همين طور نشنال جيوگرافى فيلم هاى من را نشان دادند و در سال ۲۰۰۱ از همين شبكه مسابقه اى برگزار شد كه در آن به شجاع ترين فيلمبردار جنگى جايزه مى دادند، آن جايزه آن سال به من تعلق گرفت و جايزه «ايمى آوارد» در نيويورك را به عنوان شجاع ترين فيلمبردار گرفتم.
* دوست نداريد به شكل آكادميك با سينما بيشتر آشنا شويد، تحصيل كنيد و سينما و كارگردانى بخوانيد
چرا خيلى دوست دارم و اگر بخوانم حتماً در اين رشته ها مى خوانم اما شرايط سخت زندگى و امكانات ناكافى اجازه نمى دهد.
* الآن در سالگرد ۱۴ سال شهادت مرتضى آوينى به كشور ما آمديد. او را مى شناسيد
نه اصلاً.
* اما يك فيلم از او ديديد. نظر شما درباره مستند جنگى ايرانى چيست
برايم جالب بودم. براى اولين بار فيلم جنگى ايرانى مى ديدم. جنگى بود كه منظم بود و براى بار اول بود كه مى ديدم يك خط مدافع به چه شكل در مقابل دشمن مبارزه مى كند. در حالى كه در جنگ هاى ما فقط فرار و گريز بود، زمان ۲۰ـ ۱۵ دقيقه اى جنگ درمى گرفت و من در آن مدت فيلمبردارى مى كردم اما در جبهه ايران مى شد زمان زيادى را به فيلمبردارى اختصاص داد و از صحنه حمله دشمن تصاوير خوبى گرفته شده بود. مصطفى دالايى فيلمبردار شهيد آوينى خيلى شجاعت به خرج داده بود.
* چند تا بچه داريد
۸ تا بچه دارم، بزرگه ۱۵ ساله و كوچيكه يك سال و نيمه. دو پسر دارم و شش دختر.
* حتماً شرايط سخت زندگى را سپرى مى كنيد
من ۲۲ ساله بودم كه ازدواج كردم. در سال ۱۳۷۱ اولين بار كه مجاهدين در جبهه پيروز شدند اولين بچه ام به دنيا آمد.
نگاهى به مجموعه داستان كودكان«دوستت دارم» از مهدى ميركيايى
تمثيل گربه و قمرى
358596.jpg
يزدان مهر

يك
«دوستت دارم» مجموعه داستان يا بهتر اگر رصدش كنيم مجموعه حكايتى است از مهدى ميركيايى كه با توجه به نقاشى هاى داخل صفحات و اعلام صفحه نخست، ويژه گروه هاى سنى ب و ج است يعنى سال هاى دبستان.
ميركيايى، نويسنده فعالى است در اين حوزه و چند جايزه بين المللى و داخلى را هم در كيسه دارد و بنابراين، ديگر چندان نگران «خطركردن» نيست. «دوستت دارم» البته از نظر «رويكرد»، «مفاهيم» و «تربيتى» حوزه اى بى شك پرخطر محسوب مى شود؛ گرچه «نشانه »هاى طراحى شده در كتاب ميركيايى از حوزه هاى «تعريف شده» و «متعارف» براى اين گروه سنى فراتر نمى رود اما اين «نشانه»ها كه پيش از اين به وسيله كلماتى بيان مى شدند كه چندان از سوى كودك با «پرسش» روبه رو نمى شد ـ مثل دوستى، رفاقت، برخورد عاطفى و ... ـ اكنون به كلماتى سركشيده اند كه براى كودك تازه اند مثل «دلباختگى، عشق، عاشق، محبوب و ...»
اين ها كلماتى پرسش برانگيزند براى كودك. آيا پرسيدن جز بدى است براى كودك ابداً! اما اگر كودك وارد حوزه اى شود كه ما يا مربى يا والدين، قادر به پاسخگويى متناسب با سن او نباشيم، كودك قادر به درك درست «مفاهيم» نخواهد بود. كلمات تازه اى كه ميركيايى به كار گرفته البته در زبان فارسى و صبغه هزارساله ادبيات بزرگسالانه اش، داراى مفاهيم ضمنى بسيارى است كه از مفاهيم فلسفى تا مفاهيم آئينى و دينى، همچون رودخانه اى درجريان است و ميركيايى نيز به اين مفاهيم ـ از «تمثيل ها» مى فهميم ـ بيشتر نظر دارد. او درواقع خواسته در تداوم حركتى كه در ادبيات كودكان و نوجوانان با شعرهاى رحماندوست در سال هاى نخست دهه هشتاد شروع شد و به دليل تبيين درست رويكردهايش، مورد پذيرش جامعه ايران قرار گرفت، مسير اين رود را به سوى داستان بچرخاند و در حوزه نثر هم ـ در چالشى به مراتب مشكل تر؛ چون نثر، زبان صراحت و روشنى است ـ از كلماتى «پرسش برانگيز» براى كودكان، براى ارتقاى ذهنى آنان استفاده كند. اما اين تلاش كه از سوى رحماندوست و چند شاعر حرفه اى ديگر در حوزه ادبيات كودك و نوجوان پى گرفته مى شود و با استقبال خوب مخاطبان، جامعه و ناشران روبه رو شده است زيربناى «تربيتى ـ پرورشى» اش چيست
دونانورتون در كتاب «از ميان چشمان كودك» [شناخت ادبيات كودكان: گونه ها و كاربردها ‎/ از روزن چشم كودك ‎/ قلمرو ‎/ ۱۳۸۲] مى نويسد: «هنگامى كه كودكان جرأت مى كنند از محيط خانواده جدا شوند و روند دشوار رشد را آغاز كنند، با چالش هاى بى شمارى روبه رو مى شوند. برقرارى روابط و حفظ آن با همسالان، وظيفه بسيار مهمى است. افزون بر اين شايد كودكان نيازمند چيرگى بر مشكلات عاطفى، تكامل يا بهبود خودباورى و نيز تعيين نقش خود در جهان پهناور باشند. كودكان همچنان كه بزرگ مى شوند ممكن است از تغييرات جسمى خود آگاهى يابند. آنها بايد با حقايق ديگر زندگى، از جمله بقا و ناگزيرى از مرگ هم روبه رو شوند. كتاب هايى كه به دغدغه هاى كودكان مى پردازند، مى توانند با كودكانى كه با چنين دغدغه هايى روبه رو شده اند، بحث و گفت وگو كنند. افزون بر اين، چنين كتاب هايى به كودكان امكان مى دهند، بدانند كه آنان تنها نيستند، بلكه كودكان ديگر نيز چنين تجربه هايى داشته اند و بر آنها چيره شده اند.»
ميركيايى البته در «دوستت دارم» از زبان تمثيل ـ كه سابقه اى طولانى در ادبيات ايران دارد ـ و شخصيت هاى غيرانسانى ـ كه مشهورترين جد ادبى آن منطق الطير عطار است ـ استفاده مى برد تا با كودك در حوزه هايى كه مى خواهد در قالب «كلماتى تازه» تعريف شان كند، وارد گفت وگو شود.
دونانورتون درباره داستان هاى تمثيلى مى نويسد:
«درونمايه هاى دينى پيوندهاى نيرومندى بين فانتزى سنتى و نو فراهم مى آورد. به نظر برونو بتلهايم (۱۹۷۶) «بيشتر افسانه هاى پريان از دورانى سرچشمه مى گيرد كه دين بخش بسيار مهمى از زندگى بود، بنابراين آنها مستقيم يا با واسطه به درونمايه هاى دينى پيوند مى خورند.» قصه هاى سنتى در همه جاى جهان
بازتاب دهنده سرچشمه زمانى و مكانى دين هاى مهم و پرآوازه اند.»
بى هيچ ترديدى كلماتى كه توسط ميركيايى در حوزه ادبيات كودك ـ و در اين كتاب ـ مطرح مى شوند هم گذشته آئينى دارند هم بيانگر مفاهيم ضمنى «شريعت محور» اند اما نويسنده بيشتر سعى براستفاده چند گانه از كلمات را دارد تا به ژانرى كه ميان داستان و حكايت، حكايت و متن شاعرانه در نوسان است دست يابد. در «دوستت دارم» ما شاهد همان شخصيت هاى آشناى ادبيات كودكان مثل «گرگ»، «طوطى»، «لك لك»، «كبوتر»، «ماهى»، «خرس»، «جيرجيرك» و... هستيم كه هركدام در حكايتى مى خواهند به نكته اى اخلاقى درباره دوست داشتن اشاره كنند. مى دانيم كه در قصه هاى تمثيلى حيوانات، آنان بخشى از شخصيت و رفتار طبيعى شان را بيرون قصه مى گذارند و بخشى از شخصيت و رفتار انسانى را به وام مى گيرند و وارد «متن» مى شوند.
ميركيايى اما در اين كتاب، از آن بخش هايى كه به طور معمول بيرون قصه مى ماند هم استفاده مى برد و آن را به درون «متن» راهنمايى مى كند.
دو
«پولك نقره اى، ماهى كوچكى بود كه عاشق شده بود
محبوبش از تماشاى پولك هاى نقره اى او سير نمى شد.
فقط او در آن دريا پولك هاى نقره اى داشت.
پولك نقره اى براى آن كه محبوبش را بيشتر شاد كند، راه تازه اى ياد گرفته بود. او به طرف بالا شنا مى كرد و جايى كه نور آفتاب به آب دريا مى خورد، در آب هاى روشن، مى چرخيد و مى چرخيد. پولك هايش هر لحظه بيشتر مى درخشيدند.
يك روز كه پولك نقره اى همين نمايش تازه را براى محبوبش انجام مى داد و مثل يك تكه الماس، جلوى چشم هاى او مى درخشيد، يك دفعه ميان دو چيز سخت گرفتار شد.مرغ ماهى خوار، از ميان همه ماهى ها فقط او را ديده بود و گرفته بود، چون فقط پولك هاى درخشان او از بيرون آب هم پيدا بود!»
در داستان «الماس دريا»، وجه «هشدارى» آن بيشتر مدنظر است تا وجه شاعرانه اش.
درواقع، اين داستان نوعى «تعليم» غيرمستقيم است و «مفاهيم اخلاقى» موردنظر نويسنده را به مخاطبان انتقال مى دهد اما آيا اين «مفاهيم اخلاقى» براى كودك قابل فهم هم هست يا فقط ظاهر داستان را مى فهمد اگر بخواهيم داستان را از آرايه هاى آن جدا كنيم و به جوهره معنايى اش برسيم به توصيه هاى «امورتربيتى» مدارس مى رسيم كه چه پوشش هايى را براى دانش آموزان مناسب تر مى بينند. البته اين بخشى از تأويل هاى اين داستان يا حكايت است و در هر داستان تمثيلى مى توان به «استناد»هاى ديگرى نيز دست يافت. با اين حال نبايد از ياد برد كه اين اثر تمثيلى مورد بحث، با توجه به نياز يك گروه سنى خاص - سال هاى دبستان - وارد فرايند توليد هنرى شده است و بنابراين بنابر خاستگاه ذهنى خود، نمى تواند با تأويل هاى بى شمار مواجه شود مگر اين كه نويسنده در پى توليد اثرى «چند مخاطبى» بوده باشد يعنى كتابى كه در عين حال هم براى كودكان هم براى بزرگسالان كاربرد داشته باشد آيا واقعاً چنين است
«سار كوچكى به دام پيرمرد پرنده فروشى افتاد.
در دكان پيرمرد، سار عاشق قنارى زيبايى شد كه در قفس آواز مى خواند.
پيرمرد، قفس سار را برداشت و به خيابان برد تا يك نفر آن را بخرد و آزاد كند.
دختر كوچكى، سار را خريد و آزاد كرد. اما سار اصلاً خوشحال نبود، او به قنارى فكر مى كرد.
روز بعد، سار به طرف دام پيرمرد پرواز كرد و خودش را در دام او انداخت. پيرمرد سار را از دام بيرون آورد، آن را خوب نگاه كرد و گفت:
- اين طفل معصوم، ديروز هم به دام من افتاده بود.
سار را رها كرد.
سار با اندوه پرواز كرد.
روز بعد، دوباره خودش را به دام پيرمرد انداخت. پيرمرد، سار را از دام برداشت و گفت:
- آه، چه سار كم حواسى... مگر چند بار بايد به يك دام بيفتى پيرمرد سار را به طرف آسمان رها كرد!»
در داستان «دام» ديگر نمى توان از تأويل هاى مربوط به توصيه هاى امور تربيتى سراغ گرفت. اين داستان به طور مستقيم به مفاهيم «اشراقى» اشاره دارد و به گمانم جز يك نكته اخلاقى ساده: «سعى كن در دوستى زياده روى نكنى!» يا يك نكته اخلاقى با بدآموزى ضمنى: «سعى كن در دوستى زيادى از خودت مايه نذارى» پيامى براى مخاطبان ب و ج ندارد اما براى مخاطبان بزرگسال مى تواند محل تأويل هاى بسيارى باشد.
به نظر مى رسد كه مهدى ميركيايى در جست وجوى زبانى مشترك براى كودكان و بزرگسالان، به كتاب «دوستت دارم» رسيده است. بگذاريد چند «فرض» را مطرح كنيم:
الف - ميركيايى مى خواهد به آثارى دست يابد كه همچون «آليس در شگفتزار»، «پينوكيو»، «چارلى و كارخانه شكلات سازى» و... داراى مخاطبان دوگانه باشند و هم مورد پذيرش بزرگسالان واقع شوند هم بچه ها خوششان بيايد.
ب - ميركيايى مى داند كه در حوزه ادبيات داستانى مدرن، پيش از او يك نويسنده مشهور آرژانتينى به نام خورخه لوئيس بورخس، از داستان هاى تمثيلى - مخصوصاً حكايات تمثيلى شرقى و بيشتر از همه، ايرانى - استفاده برده است تا براى مخاطبان بزرگسال خود، جهانى چند وجهى را ترسيم كند كه وسيع تر از مفاهيم «خير و شر» در ادبيات رسمى و كلاسيك غرب است.
ج - ميركيايى خواسته با استفاده از رويكرد «اختلاط ژانرها»، در واقع با زبان كودكان براى بزرگسالان بنويسد و با «زبان»، مخاطبان كودك را راضى كند و با «مفاهيم» و «رويكردها»، بزرگسالان را.
د - گزينه هاى فوق هيچ كدام صحيح نيست! چه كسى مى داند در ذهن يك نويسنده چه مى گذرد
سه
«گربه هيچ وقت نتوانسته بود قمرى را بگيرد.
هر بار كه از پشت سر به قمرى نزديك شده بود، قمرى خطر را احساس كرده بود و زود پرواز كرده بود.
يك روز كه قمرى روى شاخه درختى نشسته بود، گربه، نرم و بى صدا از ساقه درخت بالا رفت. وقتى پايش را به آرامى روى همان شاخه گذاشت، شاخه تكان خورد. گربه مطمئن بود كه قمرى پرواز مى كند.
اما قمرى از جايش تكان نخورد.
گربه تعجب كرد. يك قدم ديگر برداشت. شاخه بيشتر تكان خورد، اما قمرى همانجا نشسته بود. گربه فكر كرد شايد قمرى همان جا روى شاخه مرده باشد. جلوتر رفت. شاخه باز هم تكان خورد. خوب نگاه كرد، ديد چشم هاى قمرى باز است. قمرى زنده بود و جايى را نگاه مى كرد. گربه سرش را گرداند. قمرى ديگرى روى شاخه ديگرى نشسته بود. آنها همديگر را تماشا مى كردند و اصلاً نمى دانستند در اطراف شان چه مى گذرد.
گربه ياد روزهاى گذشته خودش افتاد. آهسته از درخت پائين آمد و از آنجا دور شد!» داستان «نگاه» بيشتر از درونمايه هاى «شيخ صنعان» بهره مند است تا داستان هاى تمثيلى كودكان. ظاهر داستان با دو شخصيت گربه و قمرى البته براى كودكان قابل فهم است اما چه جوابى بايد به كودك داد وقتى از مربى يا پدر و مادرش مى پرسد [و اتفاقاً خيلى ساده هم مى پرسد]: «چرا گربه قنارى رو نخورد » و جواب مى شنود: «چون قمرى داشت به يه قمرى ديگه نيگا مى كرد!» و او مى پرسد: «خب! چرا هر دو تا رو نخورد »!
بايد پذيرفت كه بخش اعظم حكايات اين كتاب، تنها با ذهن بزرگسالانه قابل تأويل و توجيه است و براى اين تأويل و توجيه نيز بايد پشتوانه اى غنى از ادبيات مكتوب هزار ساله فارسى را هم مدنظر داشت. با اين همه، داستان ها در حد ارائه شخصيت هاى جذاب و آشنا و ورود كمى طنز به پيكره روايت و ضربه هاى پايانى هر حكايت [البته نمى توان مطمئن بود كه براى مخاطبان كودك هم اين «ضربه هاى پايانى» ملموس باشد] براى مخاطبان كودك جذاب اند بنابراين مى ماند آزمون پايانى! به قول مصطفى رحماندوست تمام اين دليل ها ـ به نفع يا به ضرر اثر ـ موقعى معناى واقعى و كاربردى دارند كه مخاطبان كودك، در مواجهه با اثر، متناسب با آنها واكنش نشان دهند.
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند: «ابله» (فيودور داستايفسكى)
بازگشت گناهان به سرزمين خسران زده
يزدان سلحشور
358581.jpg
* يك
سامرست موآم- نويسنده اى كه بيش از هرچيز به روانى اثر مى انديشيد و به توجه عامه خوانندگان به رمان - درباره داستايفسكى مى گويد:
«حقيقتش را بخواهيد، خانواده داستايفسكى جزو طبقه پشت ميزنشين هاى ادارى فقير بودند. پدرش آدم سختگيرى بود. او، خود را نه تنها از تجمل، بلكه از آسايش هم محروم كرده بود تا به اين وسيله هفت بچه اش را خوب تربيت كند.»
موآم، البته نويسنده اى نيست كه همين طور بى مقدمه سرش را بيندازد پائين و وارد متن شود. آثارش مقدمه اى دارد، مؤخره اى دارد. مقدم بر سطور فوق، او ابتدا به معرفى زاد و بوم فرهنگى - طبقاتى داستايفسكى پرداخته است: «فيودور در ۱۸۲۱ به دنيا آمد. پدرش، كه در بيمارستان «سن مارى» مسكو شغل جراحى داشت، از نجبا بود و اين چيزى بود كه ظاهراً رمان نويس به آن اهميت مى داد. چون وقتى محكوم شد و مقام نجابتش را از او گرفتند - اگر بشود اسمش را مقام گذاشت - پكر شد و وقتى از زندان درآمد، به رفقاى متنفذش فشار آورد كارى كنند كه اين مقام را دوباره به او بدهند. ولى، تشخص و نجابت در روسيه، با چيزى كه در كشورهاى ديگر اروپايى وجود دارد، تفاوت داشت؛ مثلاً، اين مقام را مى شد با رسيدن به رتبه ادارى كمى، به دست آورد و اين طور پيداست كه اهميتش بيشتر از اين نبود كه شما را از دهقان و پيشه ور سوا كند و اجازه بدهد كه خودتان را «آقا» بدانيد.»
اما قضيه محاكمه داستايفسكى: «ولى زندگى ادبى او ناگهان خاتمه يافته بود. او به گروهى از جوانان كه افكار مساوات طلبانه داشتند پيوسته بود. اين افكار، آن روزها در اروپاى غربى متداول بود. جوانانى كه داستايفسكى به آنها ملحق شده بود، متمايل به پاره اى اقدامات اصلاحى، مخصوصاً متمايل به آزادى رعايا و آزادى بيان بودند. اين جوان ها، خيلى بى آزار بودند و جز اين كارى نمى كردند كه هفته اى يكبار دور هم جمع مى شدند و راجع به عقايد خودشان بحث مى كردند. ولى پليس، آنها را تحت نظر داشت و يك روز، توقيف شان كرد و به «قلعه پتر-يل» فرستاد. اعضاى گروه، محاكمه و محكوم به تيرباران شدند.
صبح يك روز زمستانى، آنها را به محل اعدام بردند، ولى وقتى سربازها آماده مى شدند تا حكم را اجرا كنند، قاصدى رسيد و خبرداد كه مجازات اعدام به حبس با اعمال شاقه در سيبرى، تخفيف پيدا كرده است. داستايفسكى به چهارسال زندان در «اومسك» محكوم شد، بعد از آن مى بايستى مثل يك سرباز عادى در ارتش خدمت كند.»
داستايفسكى خود درباره اين محاكمه و بلاى از سرگذشته، به برادرش ميخاييل نوشت: «امروز، ۲۲ دسامبر، همه ما را به ميدان سمنوفسكى بردند. آنجا حكم اعدام را براى ما خواندند، صليب آوردند كه ببوسيم، بالاى سرمان خنجر شكستند و كفن (پيراهن هاى سفيد) تن مان كردند. بعد، سه نفر ما را به تيرهاى اعدام بستند تا حكم را اجرا كنند. من نفر ششم صف بودم؛ ما را به دسته هاى سه نفرى تقسيم كرده بودند و به اين ترتيب من جزو دسته دوم بودم و بيش از يك لحظه به پايان زندگى ام نمانده بود. برادرم، به تو و به خانواده تو فكر كردم. در آن لحظه آخر، فقط تو در ذهنم بودى. آن وقت، براى نخستين بار دانستم كه چقدر دوستت دارم، برادر عزيز و گرامى من! آنقدر فرصت يافتم كه پلسچيف و دوروف را كه نزديك من ايستاده بودند، در آغوش بگيرم و با آنها خداحافظى كنم.
بالاخره، طبل بازگشت زدند؛ آنها را كه به تيرك هاى اعدام بسته بودند سرجايشان برگرداندند و حكمى را براى ما خواندند كه اعليحضرت امپراتور، زندگى ما را به ما بخشيده اند. بعد احكام نهايى با صداى بلند قرائت شد. فقط «پالم» كاملاً عفو شده است. او با همان درجه به صف برگشته است.»
كسى واقعاً نمى داند كه چطور و به چه علت تزار، اين «گروه بى آزار» را كه يك نويسنده مشهور هم در ميانشان بود ابتدا محكوم به اعدام و بعد محكوم به بخشايش كرد! بياييم تصور كنيم كه اگر تزار، يك دفعه به دليل پادرميانى كسى - نمى دانيم چه كسى- اين گروه را عفو نمى كرد، آن وقت تكليف ادبيات روسيه، ادبيات جهان، ما خوانندگان، نبود رمان هايى مثل جنايات و مكافات، برادران كارامازوف، جن زدگان و ابله چه مى شد چه متن هايى مى توانستند مورد استناد روانشناسى مدرن قرن بيستم قرار گيرند تا به كند و كاو در روح آدمى بپردازند اين همه سريال هاى ريز و درشت تلويزيونى در روسيه، فرانسه، انگليس و حتى آلمان، براساس چه شخصيت هايى از چه رمان هايى ساخته مى شدند به نظر من خدا به روسيه و بيش از آن به تزار خيلى رحم كرد كه توانست مختصر آبرويى را در اين قضيه براى خود ابتياع كند!
موآم درباره دوران زندگى داستايفسكى مى نويسد: «كتاب مقدس، تنها كتابى بود كه اجازه داده بودند با خود داشته باشد، و او دائماً آن را مى خواند. تأثير اين كتاب در او عميق بود. از اين به بعد، فروتنى و لزوم سركوب اميال بشرى، اميال آدم هاى طبيعى و معمولى را، موعظه مى كرد و (تا آنجا كه طبع خودسر او اجازه مى داد) حرف هاى خود را به كار مى بست. مى نويسد: «قبل از هرچيز، خود را فروتن كن. ببين كه زندگى گذشته تو چه بوده است، ببين كه در آينده چه كار مى توانى بكنى، ببين كه چه پستى وحقارت و فساد عظيمى در عمق روح تو جمع شده و كمين كرده است.» زندان، روح خودبين آمر متكبر او را نرم كرد. وقتى از محبس درآمد، ديگر يك مرد انقلابى نبود، بلكه يكى از طرفداران پر و پا قرص قدرت تزار و نظم موجود بود و نيز در حالى كه يك مصروع بود از زندان بيرون آمد.»
نبايد از اين دگرگونى شگفت زده شد. مسيحيت ارتدوكس روسيه، ارتباطى تنگاتنگ با دولت تزارى داشت و مفاهيم توصيه شده در آن نه تنها در مقايسه با پروتستانيسم مارتين لوتر كه حتى در برابر كاتوليسم رم هم، جبرى تر و تقديرگرايانه تر بود و تزار را به عنوان مدافع مسيحيت ارتدوكس و پدر روسيه معرفى مى كرد و سرپيچى از دستورات وى را، يك جرم نابخشودنى در پيشگاه كليسا. مفاهيم دينى متعالى «جنايات و مكافات» البته بعد از آن شكل گرفت كه داستايفسكى، هم از زندان مادى تزار و هم از زندان ذهنى او خود را نجات داد و آن روحيه پذيرش «گناه نخستين» در وى ته نشين شد تا به مقولات آئينى از نگاهى «دربارى» ننگرد و جبرگرايى ارتدوكسى در آثارش، به «تنبيه گناهكاران و اقوام خسران زده» بدل شود. با نگاهى گذرا به آثار مشهور او مى توان دريافت كه در اين آثار هيچ كس بى دليل كيفر نمى بيند. بازگشت اعمال اين انسان ها به سوى آنهاست كه آنها را عقوبت مى كند؛ به همين دليل مى توان بى هيچ ترديدى، داستايفسكى را داراى آئينى ترين متون ادبى دو قرن اخير در حوزه رمان دانست.
* دو
«جوان سياه مو... رو به پرنس گرداند و گفت: «پنج هفته پيش بود كه، درست مثل شما، با يك دست بقچه از خانه پدرم فرار كردم و به پسكوف پيش خاله ام رفتم. آنجا تب كردم و افتادم و وقتى پدرم مى مرد بالاى سرش نبودم. سكته كرد. خدا رحمتش كند! اما چيزى نمانده بود كه زير شلاق دخلم را بياورد. باور كنيد پرنس، خدا شاهد است راست مى گويم! اگر فرار نكرده بودم حتماً نفله شده بودم!»
پرنس، كه اين ميليونر پوستين پوش را با كنجكاوى خاصى تماشا مى كرد، گفت: «لابد خيلى اوقاتش را تلخ كرده بوديد!»
هر چند كه يك ميليون پول و بردن ارث خود ممكن است جالب توجه باشد، اما چيز ديگرى نيز بود كه پرنس را به تعجب انداخته و توجه اش را جلب كرده بود. البته راگوژين خود نيز معلوم نبود چرا دوست داشت با پرنس حرف بزند، گرچه احتياجش به حرف زدن بيشتر... به منظور مشغول داشتن ذهن بود تا از سر همدلى. ميلش حرف زدن از تشويش و هيجان بود. مى خواست به كسى يا چيزى نگاه كند و زبانش را به كار اندازد. مثل اين بودكه اگر نگوييم هنوز هذيان مى گفت دست كم تب داشت. اما كارمند چشم از راگوژين برنمى داشت و تكان نمى خورد و جرأت نداشت نفس بكشد. هر كلمه او را به گوش مى گرفت و مى سنجيد. گويى الماس مى جويد.
راگوژين جواب داد: «اوقاتش را كه بله، خوب تلخ كرده بودم. شايد حق هم داشت. اما من از دست برادرم خيلى شكارم. از مادرم كه توقعى ندارم. بيچاره پيرزن همه اش دعا مى خواند و سرش با همدندان هاى خودش گرم است و برادرم يسنكا اختياردار خانه شده و هر كار كه بخواهد مى كند. حالا شما مى فرماييد چرا به موقع به من خبر نداد خب معلوم است! البته من آن وقت بيهوش افتاده بودم. مى گويند كه تلگراف زده اند! اما تلگراف را فرستاده اند براى خاله ام! آن بنده خدا سى سال است كه... نمى شود گفت تارك دنياست اما از آن هم بدتر است. تلگراف كه به دستش مى رسد وحشت مى كند و باز نكرده مى بردش براى پليس! اين تلگراف تا امروز همان جا افتاده است. خدا پدرش را بيامرزد كنى اف، واسيلى واسيليچ بود كه به دادم رسيد و همه چيز را به تفصيل برايم نوشت...»
... پرنس ميشكين از جابرخاست و از راه ادب دست به سوى راگوژين پيش برد و با خوش رويى گفت: «با كمال ميل مى آيم و از اين كه دوستم داريد خيلى تشكر مى كنم... حتى صادقانه بگويم من هم از شما خيلى خوشم مى آيد... از وعده لباس و پالتوتان هم خيلى متشكرم! چون به زودى به لباس و پالتو احتياج خواهم داشت. به پول هم همين طور، چون حالا كه با شما حرف مى زنم مى شود گفت كه جيبم خالى است.»
- «پول هم پيدا مى شود...»
و كارمند تأكيد كرد: «... همين امشب، غروب نشده پول هم پيدا مى شود.»
- «ببينم پرنس، اول بگوييد شما اهل بزم هستيد يا نه »
- «من، من، نه چندان!...»
راگوژين خنديد و گفت: «خب، پس اگر اينطور است تو يك تارك دنياى درست وحسابى هستى. امثال تو را خدا دوست دارد.»
كارمند تكرار كرد: «بله خدا اين جور بندگان خود را دوست دارد.»
راگوژين به ليبدوف گفت: «دنبال من بيا، قلمدون ميرزا!»
و همه از واگن بيرون رفتند.»
در اين صحنه آغازين رمان، دو شخصيت از چهار شخصيت اصلى معرفى مى شوند. شاهزاده ميشكين، سيمايى معصومانه دارد و ذهنيتى پذيرنده، او همان «ابله» مورد نظر رمان است نه به دليل بلاهت ذاتى بلكه به اين دليل كه مكانيزم هاى اجتماعى، «معصوميت» او را نمى پذيرند.
ولاديمير ناباكوف ـ رمان نويس و منتقد بزرگ قرن بيستم ـ درباره اين كتاب مى نويسد:
«در ابله تيپ مثبت داستايفسكى را مى توان ديد. همان پرنس ميشكين، كه مهربانى و قدرت عفوش تا بدان حد است كه فقط مسيح پيش از او چنين صفاتى را نشان داده است. ميشكين عجيب حساس است: هر چه را در درون آدم ها مى گذرد احساس مى كند، حتى اگر كيلومترها با او فاصله داشته باشند. خرد روحانى و عظيم او، احساس همدردى و درك او نسبت به دردهاى ديگران تا به اين پايه است. پرنس ميشكين نفس صفا و صداقت و صراحت است، و اين ويژگى ها لاجرم او را به تعارض هاى دردناك با جهان متعارف و تصنعى ما مى كشاند.»
نظر ناباكوف درباره جهانى كه جهان داستايفسكى ناميده مى شود كم و بيش متناقض اما قابل درك است. ناباكوف، از منظرى به او و آثارش مى نگرد كه ما معمولاً چندان علاقه اى به آن منظر يا منظره نداريم. او در پى يافتن «پاشنه هاى آشيل» اين نويسنده به عنوان يك «پديده» است. او از افسانه ها پرده برمى دارد يا تصور مى كند كه چنين مى كند: «اتفاقاً دانشمندان اين تصور برخى از منتقدان را كه داستايفسكى پيش درآمد فرويد و يونگ بوده است به كلى رد كرده اند. مى توان با قطعيت ثابت كرد كه داستايفسكى در ساخت شخصيت هاى نابهنجارش به وفور از كتاب يك آلمانى، «سى. جى. كاروس» به نام «روان» استفاده كرده است كه به سال ۱۸۴۶ منتشر شد. اين تصور كه داستايفسكى فرويد را پيشگويى كرده است از اينجا سرچشمه گرفته كه اصطلاحات و فرضيات موجود در كتاب كاروس شبيه فرويد است، اما در واقع توازى هاى موجود ميان كاروس و فرويد ابداً در حوزه دكترين مركزى آنها نيست بلكه صرفاً به ترمينولوژى زبان شناختى مربوط است كه در كار اين دو نويسنده محتواى عقيدتى متفاوتى دارد.» او همچنين مى گويد: « وضع من در برابر داستايفسكى وضعيتى است عجيب و دشوار. من در تمام كلاس هاى ادبيات خود از تنها ديدگاهى كه در ادبيات مورد علاقه من است با آن روبه رو مى شوم ـ يعنى ديدگاه هنر ماندگار و نبوغ فردى؛ از اين ديدگاه داستايفسكى نويسنده بزرگى نيست، نويسنده اى است كه كم و بيش متوسط ـ كه شوخ طبعى اش گاه درخشش هاى عالى دارد اما متأسفانه لابه لاى اين درخشش ها برهوت بى مزگى ادبى است.»
پس چگونه است كه ماركز مى گويد: «اگر بخواهم از يك نويسنده، به عنوان بزرگترين رمان نويس تمام دوران ها ياد كنم، آن يك نفر داستايفسكى است.»
اين همه تأثير بر روند رمان نويسى جهان پس از كجا مى آيد آيا وقوف داستايفسكى بر كتاب «روان» ممكن بوده اما وقوف فرويد و يونگ بر اين كتاب ممكن نبوده است گاهى اوقات آن جبر اجتماعى كه پرنس ميشكين را در موقعيتى قرار مى دهد كه ازسوى طبقه اشراف روسيه تحقير شود و نام «ابله» را بر او نهند، دور و بر خوانندگان رمان ها و نقدهاى صد و اندى ساله اخير نيز ديده مى شود. انگار، حتى ناباكوف هم مى خواهد با توليد نظريه هاى ادبى [و حتى «شبه ادبى»] ما را در تقدير اين شخصيت شريك كند و بر خوانندگان خود نامى تازه نهد: ابله!
* سه
«اما نگرانى پرنس هر دقيقه افزايش مى يافت. در پارك پرسه مى زد و مثل منگ ها به اطراف خود نگاه مى كرد و چون به صحنه جلو ايستگاه رسيد و رديف هاى نيمكت خالى و سه پايه هاى نت نوازندگان اركستر را ديد با تعجب ايستاد. اين مكان نظرش را جلب كرد و معلوم نبود چرا در نظرش بسيار زشت جلوه كرد، برگشت و راهى را كه شب گذشته با يپاچين ها براى رفتن به ايستگاه طى كرده بود باز پيش گرفت تا به نيمكت سبزى رسيد كه ميعاد ديدارش بود و روى آن نشست و ناگهان به صداى بلند به خنده افتاد و همين فوراً در او نفرتى شديد پديد آورد. اندوهش ادامه يافت. مى خواست به جايى برود، ولى نمى دانست به كجا. بالاى سرش مرغكى مى خواند و او با نگاه ميان برگ ها به جست وجوى آن پرداخت. مرغك ناگهان از درخت پريد و او فوراً به ياد «مگس ريزه اى» افتاد كه «در پرتو گرم آفتاب» وزوز مى كرد و ايپوليت وصفش را كرده و نوشته بود كه حتى آن موجود حقير جاى خود را در همسرايى عمومى زندگان مى شناسد و فقط اوست كه به صورت جنينى ناخواسته از آن رانده شده است. اين عبارت، وقتى آن را شنيده بود، به نظرش عجيب آمده بود و حالا آن را به ياد مى آورد. خاطره اى از ديرباز از يادرفته اى در خاطرش جنبيد و ناگهان به روشنى زنده شد.
در سوئيس بود. اولين سال مداوايش و حتى اولين ماه هاى اقامتش در سوئيس. در آن زمان مى شد گفت كاملاً به ابلهان مى مانست. حتى نمى توانست درست حرف بزند و گاهى نمى فهميد كه از او چه مى خواهند. يك بار به كوهستان رفته بود. هوا صاف و آفتابى بود و مدتى راه رفت و پيوسته از فكرى كه در سر داشت و نمى توانست به وضوح به آن شكل بخشد عذاب مى كشيد. آسمان درخشان پيش چشمش گسترده بود و زير پايش درياچه اى خندان بود و در اطرافش افق روشن بى حد و انتها! مدتى مديد تماشا كرد و رنج بسيار مى برد. حالا به ياد مى آورد كه چه جور دست هاى خود را به سوى اين سفره كبود بى كران و درخشان دراز كرده مى گريست. رنجش از آن بود كه با اين همه نور و سرور به اين گونه بيگانه است. اين چه ضيافتى است، چه جشن عظيم و پيوسته پايدارى ست كه او هميشه، از همان آغاز كودكى، مجذوب آن بوده اما راه خود را به آن بسته يافته است! هر روز صبح همين خورشيد تابناك است كه برمى آيد و روى آبشار با رنگين كمان پل مى زند و هر غروب بر بلندترين ستيغ برف پوش، آن دورها، در كران آسمان، شعله هاى ارغوانى مى افروزد هر مگس ريزه ناچيز كه در كنار او، در پرتو گرم آفتاب وزوز مى كند در اين همسرايى عظيم سهمى دارد و جاى خود را در آن مى داند و به آن دلبسته و از آن خشنود است و هر ساق حقير علف مى بالد و از رشد خود خرسند است.» شايد همين «درك شرقى» شاهزاده ميشكين است كه براى «كوراساوا» آن قدر جذاب است كه از ميان تمام آثار داستايفسكى، «ابله» را براى «بومى سازى آن» برمى گزيند و يك «ابله» ژاپنى مى سازد.
«كوراساوا» در بومى كردن اين اثر روسى، از منظرى به سراغ موضوع مى رود كه بسيار به آن علاقه مند است يعنى تأثير يك ذهن متعالى بر اجتماعى كه قدرت همگامى با اين ذهن را ندارد. «كينجى كارمدا» [يا همان شاهزاده ميشكين ژاپنى] از «اكيناوا» به «هوكايدو» مى رود تا سرنوشتى همانند همزاد روسى خود بيابد. در اين اثر كوراساوا نيز، خير و شر در كالبد دو زن كه خواهان ازدواج با اويند جلوه مى كنند و او بى آن كه بخواهد يا بتواند از وقوع حوادث آينده پيشگيرى كند، در غلبه گناهان بازآمده ديگران كه همچون «عذابى اعلام شده»، ابر خود را نشان مان مى دهد، پناهى جز گريختن به فضاى ذهنى خود ندارد.
358626.jpg
اين اثر كلاسيك سينماى ژاپن، در سال ۱۹۵۱ به نمايش عمومى درآمد و البته در زمره اقتباس هاى سينمايى مشهور كوراساوا از آثار ادبى نيست [مثل «سرير خون» كه اقتباسى است از «مكبث» يا «آشوب» كه اقتباسى است از لير شاه]. كوراساوا در اين اثر، به كند و كاو روحيه انسان ها مى پردازد و همچون اكثر آثارش كه در فضايى شهرى مى گذرند [آثارى كه كمتر «امپراتور كوراساوا» را به آنها مى شناسيم] قصد اداى دين به سينماى پيش از جنگ دوم ژاپن را دارد و كمتر در پى يافتن زبانى شخصى در اين آثار است [محتمل است كه نوشتن چنين متنى درباره آثار «شهرى» كوراساوا، بسيارى از علاقه مندان وى را برآشوبد اما حتى آنان نيز احتمالاً با اين نظر موافقت دارند كه اگر نامى از او در تاريخ سينماست به دليل زبان ويژه سينمايى اش در به تصوير كشيدن دوره اى خاص از تاريخ ژاپن است كه شامل سال هاى پيش از دوره «ميجى» و همچنين اين دوره خاص است.
Hakuchi كه با نام Idiot [ابله] در آمريكا به نمايش درآمد، سايه روشن هاى سينماى «اُزو» را در بافت خود دارد و البته در حد آثارى همچون «داستان توكيو» موفق نيست چرا كه كوراساوا قصد دارد «تنش» ژانر «سامورايى» را - بدون صحنه هاى پرتحرك آن - به آثار شهرى خود منتقل كند در حالى كه «ازو» به خوبى بر اين امر واقف است كه زندگى قرن بيستمى، آن روحيه سامورايى و تنش هاى آن را از زندگى ژاپنى گرفته است. [كوراساوا تنها در سال هاى پايانى زندگى اش، توانست در چند فيلم «كم خرج» شهرى، از فضايى «بى تنش» بهره مند شود اما در اين آثار نيز، «حركت» را از كف داد!
ابله كوراساوا، تنها ابله تاريخ سينما نيست. لااقل سه «ابله» ديگر را در اين ميان مى توان برشمرد: ۱- نسخه ۱۹۵۸ به كارگردانى و نويسندگى «ايوان پيرف» كه در روسيه به شكل نسخه اى ۱۲۴ دقيقه اى و در آمريكا به شكل نسخه اى ۱۲۲ دقيقه اى نمايش داده شد! ۲- نسخه تلويزيونى ۲۰۰۳ ساخت روسيه كه به شكل سريالى ۵۵۰ دقيقه اى به نمايش درآمد كه كارگردانى و نويسندگى آن را ولاديمير بارتكو بر عهده داشت ۳- يك نسخه منحصر به فرد تلويزيونى ساخته كشورى كه احتمالاً آخرين كشورى است كه براى توليد يك اقتباس سينمايى از رمان داستايفسكى به ذهن علاقه مندان ادبيات روسى مى رسد. اين نسخه ۲۲۳ دقيقه اى ۱۹۹۱ متعلق به كشور هند است! كارگردانى آن را Muni Kaul بر عهده داشت و در شناسنامه آن، نشانى از نام فيلمنامه نويس نيست فقط نام Hemendra Bhatia به عنوان نويسنده ديالوگ ها آمده يعنى فيلمنامه را فيودور داستايفسكى قبلاً نوشته و فقط گفت وگوها را در اين نسخه، بازنويسى كرده اند! [به نظرم اين بازتاب همان گناهان داستايفسكى است كه اين چنين به سوى او بازگشته است و احتمالاً عذابى اليم براى هر نويسنده اى است!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |