|
نگاهى به مجموعه شعر كودك و نوجوان «بين ما شمعدانى ست» از حديث لرز غلامى
لابه لاى شمعدانى ها كسى ست
|
|
|
يزدان مهر
يك «كنج چشمان قشنگ باغچه، لابه لاى شمعدانى ها كسى ست گرچه عطرش در هوا پيچيده است پشت گل ها صورتش معلوم نيست * شاپرك دور سرش پرمى زند، روى موهايش پر از پروانه است ميهمان قاصدك ها مى شود، قلب سبزش گرچه صاحبخانه است * برگ ها با خنده نازش مى كنند، غنچه ها پيراهن او مى شوند شاپرك هاى قشنگ باغچه، چين روى دامن او مى شوند * روزهايى هم كه سرما مى خورد با كمى گل روبه راهش مى كنند من نگاهش را نمى بينم ولى، شمعدانى ها نگاهش مى كنند * خوش به حال شمعدانى هاى باغ، صورتش را بارها بوسيده اند چهار فصل سال را گل مى دهند، رازقى هايى كه او را ديده اند * حيف اما راه بين چشم ما، با تن گلبرگ گل ها بسته است كاشكى او روزنى پيدا كند، چشم هاى من كه ديگر خسته است * كاش مى شد روزى از اين روزها، پرده هاى شمعدانى را كشيد يا براى ديدن چشمان او، برگ ها را يك به يك از شاخه چيد.» «بين ما شمعدانى ست» مجموعه شعرى است ويژه گروه هاى سنى «ج و د» كه دربرگيرنده مخاطبان سال هاى پايان دبستان و دوره راهنمايى است. «عينى كردن» ناديده ها، شايد نخستين و مهم ترين ويژگى شعرهاى اين كتاب باشد كه در همان برخورد نخست مخاطب با آن، خود را به رخ مى كشد. «عينى كردن» ناديده ها، يا رؤياها يا تصورات، البته شرط اصلى اش روشن بخشى به آنها و مادى كردن آنها از طريق توصيفات جزءبه جزء است؛ از اين پيش شرط مى توان نتيجه گرفت كه اگر در شعرى، اين «عينى كردن» به مخدوش شدن روابط ادراكى ميان شاعر و مخاطب كودك يا نوجوان منجر شود اصل «روشن بخشى» از دست رفته و «معماگويى» آغاز شده است. اسدالله شعبانى - شاعر و پژوهشگر حوزه شعر كودك - مى گويد: «تخيل در شعر كودك خيلى مهم است، اما نسل پس از ما، آنقدر در ارائه اين تخيل زياده روى كردند كه گاهى تصاوير يا فضاى ارائه شده براى بزرگسالان هم چندان قابل درك نبود! ما در شعر كودك قصد آزمون هوش مخاطبان را از راه طرح معما نداريم، گرچه مى توان از شكل روايى «معما» براى رسيدن به يك شعر خوب استفاده كرد، اما حاصل كار نبايد باعث سرگردانى ذهنى مخاطب شود.» به روايتى ديگر، «سهل بودن» نه تنها امتياز يك شعر كودك خوب است كه نشانه شناخت درست شاعر آن نسبت به حوزه كارى خويش است. احتمالاً مخاطبان اين متن كه حوالى پنج دهه يا بيشتر از عمرشان گذشته، به ياد مى آورند كه در روزگارى كه شعر مناسب كودك در زبان فارسى يافت نمى شد، جاى خالى اين گونه شعرها را در كتاب هاى درسى، شعرهاى «سهل و ممتنع» سعدى پر مى كرد كه براى فهم زبان و فضاى آنها، دانش آموزان چندان دچار دشوارى نبودند، درحالى كه در فهم شعرهاى بزرگان ديگر كه كرشمه هاى زبانى كار مى كردند، به كتاب هاى كمك درسى متوسل مى شدند كه قيمت شان ۱۰ برابر كتاب هاى درسى بود! به گمانم «كيانوش» در بنيانگذارى شعر كودك ايران، خيلى خوب متوجه اين نكته شد و آن را به عنوان «قانون نخست» در اين «نوع ادبى» مطرح كرد. كسانى كه با شعرهاى بزرگسالانه كيانوش حشر و نشرى دارند [آن كتابى را كه به عنوان ترجمه بيرون داد، اما در واقع شعرهاى خودش بود، يعنى «از پنجره تاج محل» را مستثنا كنيم] مى دانند كه زبان و تخيل وى در شعر بزرگسالانه، به هيچ وجه ساده و روان نيست، پس حتماً ضرورتى باعث شده كه كيانوش در شعرهاى كودك اش به سادگى و روانى برسد. شعرهاى حديث لرز غلامى در كتاب «بين ما شمعدانى ست» ميان «سخت گويى» و «روان گويى»، «روشن گويى» و «تاريك گرايى»، «ذهنيت» عينى شده و «عينيت» ذهنى شده در نوسان اند و اين گاهى «كژشدن» گاهى «مژ شدن» اين شعرهاى بى لنگر را بدجورى به دردسر انداخته است! دو «كسى ميان جمع تان، كنارتان نشسته است كسى كه مثل ديگران، كمى دلش شكسته است * كسى كه غصه هاى او، هميشه گنگ و مبهم است كسى كه شانه هاى من، براى گريه اش كم است * كسى كه يا بزرگتر؛ و يا ميان بچه هاست چه فرق مى كند كه او، چرا، چگونه يا كجاست مهم صداى پاى او؛ و لحن خنده هاى اوست اگرچه مهربانى اش مهم تر از صداى اوست» در شعر «مثل ديگران» ما نه با «سختى» يا «نرمى» تخيل، كه در واقع با «معما» رودرروييم و شايد به همين دليل است كه «گزاره هاى معنايى» در اين شعر على رغم ظاهر ساده آن، كلافه كننده اند: «اگرچه مهربانى اش/ مهم تر از صداى اوست» خب! كه چه دانى كف دست از چه بى موست/ زيرا كف دست مو ندارد! وقتى شاعر مى گويد: «مهم صداى پاى او/ ولحن خنده هاى اوست» مخاطب منتظر يك يك «كنش» است كه اهميت بيت اول را مؤكد كند اما در ادامه، ما با تاريكى روبه رو مى شويم و به گونه اى «گزاره معنايى بزرگسالانه» كه شراكت تجربه ده سال بعد خواننده كودك را طلب مى كند برخورد مى كنيم. شاعر مى تواند عيب بگيرد كه «بيت دوم، معنايش روشن است!» اما براى چه كسى حتى در برابر مخاطب بزرگسال نيز، «مبتدا» و «خبر» اين «بند» از صفت «غريب» بودن برخوردارند! يا وقتى شاعر مى گويد: «كسى كه يا بزرگ تر/ و يا ميان بچه هاست/ چه فرق مى كند كه او/ چرا، چگونه يا كجاست » ما با يك پرسش كودكانه روبه روييم يا با پرسشى فلسفى يا صرفاً با يك ضعف تأليف ساده بگذاريد بيت دوم را كمى موشكافى كنيم و آن را به شكل ساده و بسيط اش بنويسيم: ۱- چه فرق مى كند كه او/ چرا ميان بچه هاست ۲- چه فرق مى كند كه او/ چگونه بين بچه هاست ۳- چه فرق مى كند كه او/ كجا ميان بچه هاست ببخشيد! بنده به عنوان بزرگسال سؤال مى كنم كه اين جمله ها چه معنى دارند گزاره اول را در واقع اينطور بايد خواند: «چه فرق مى كند كه او چرا ميان بچه هاست يا نيست !» شما وقتى «چه فرق مى كند» مى آوريد به معناى كاربرد «يا»ست. به نظر مى رسد كه مشكل بيشتر شد و اگر به همين سياق تا گزاره سوم پيش برويم مشكلات سه برابر مى شوند! وانگهى «كسى كه يا بزرگ تر/ و يا ميان بچه هاست» معنى اش چيست به گمانم شاعر مى خواسته بگويد: «كسى كه بزرگ تر از بچه ها يا همقد بچه هاست يا هم سن بچه هاست» منتها با مختصر لغزشى! اين طور شده. البته كتاب از شعرهاى هماهنگ تر در اجزا و البته شنيدنى تر هم برخوردار است مثل شعر «مثل چاى، مثل نان» كه شعر نوآورانه اى نيست اما لااقل، از ابزارها و عناصرى استفاده مى برد كه براى مخاطب كودك قابل درك است و احتمالاً واجد لذت شعرى براى او. «تازه مثل نان گرم، داغ مثل اين حليم سفره اى به رنگ صبح مثل نرمى نسيم مادرى شبيه ابر صاف و مهربان و نرم مثل چاى داغ داغ مثل نان گرم گرم لحظه اى كه پيش ماست از هميشه بهترم چاى مزه مى دهد در كنار مادرم» سه حديث لرز غلامى در اين كتاب، سعى كرده از قالب هاى ديگرى هم جز چارپاره- كه قالب رايج شعر كودك است- استفاده ببرد كه بعضى شبيه به قالب هاى كلاسيك اند و برخى در قالب هاى آزاد تعريف مى شوند. او در مقاطعى كه قصد معماگويى و تاريك كردن صحنه را ندارد، شاعر موفقى است و معلوم نيست كه اين پيچيده گويى كه خصوصيت نسلى وى نيز هست، چه كمكى مى كند به او به عنوان شاعر يا به مخاطب به عنوان كسى كه قصد برقرارى ارتباط فرهنگى با اثر وى را دارد در اين كتاب شعر كودك، يك شعر منثور هم هست كه جاى «اما و اگر» دارد. نه تنها اين قالب كه هم خون موفق ترش «شعر سپيد» هم تاكنون نتوانسته به دليل فقدان موسيقى لازم براى خيال انگيزى در شعر كودك، در اين «نوع ادبى» موفق باشد و آوردن چنين شعرى در كتابى كه ناشر لطف كرده و در كنار شناسنامه كتاب، گروه سنى مخاطبان را مشخص كرده است كمى عجيب به نظر مى رسد؛ البته شما روى معناى «كمى» ، كمى بيشتر درنگ داشته باشيد! «از اين جا تا درياچه ده قدم است با هر قدم يك دانه بكار تا جاى پايت باقى بماند دانه ها كه برويند، از دست هاى ما راه سبزى به جا خواهد ماند، براى تمام پرنده هاى تشنه اى كه راه درياچه را نمى دانند» اگر قرار به ترجيح باشد من به عنوان يك مخاطب بزرگسال شعر كودك، شعر «روى پرچين» را به عنوان شعرى بسيار موفق تر ترجيح مى دهم چه در كاربرد تخيل، چه در نوآورى كاربرد قالب و چه در روشنى بخشى به گزاره هاى معنايى. «تا تو گل هاى من را بيارى يك سبد عطر شبنم ببارى روى گلبرگ گل ها بكارى؛ تا تو شعر بگويى زير باران دلت را بشويى تا دوباره برويى، تا تو را بار ديگر ببينم يك پر بوسه از دست هايت بچينم مثل گنجشك بى آب و دانه روى پرچين دست خدا مى نشينم تا تو را بارديگر ببينم.» حديث لرز غلامى شاعر بدى نيست تنها ارزيابى اش از حيطه اى كه استعداد بالندگى در آن را داراست كمى شتابزده است. البته تكرار مى كنم، شما روى معناى «كمى»، كمى بيشتر درنگ داشته باشيد!
|