|
مكتب تفكيك در گفت وگو با آيت الله جعفر سيدان
اسلام خود بنياد
|
|
|
عليرضا سميعى
مكتب تفكيك يكى از ديدگاه هاى فكرى درباره رابطه دين از يك سو و عقل و علوم بشرى از سوى ديگر است. معرفى دو باره اين مكتب از سوى محمدرضا حكيمى مباحث گسترده اى را در تأييد و نقد اين مكتب موجب شد. براى آگاهى بيشتر از آراى اين مكتب و بررسى برخى از انتقادات مطرح شده گفت وگويى با آيت الله جعفر سيدان از نظريه پردازان اين مكتب انجام داده ايم كه با هم مى خوانيم.
* وقتى يك علاقه مند به مباحث نظرى با مكتب تفكيك و منتقدان آن مواجه مى شود، احتمالاً از خود مى پرسد تفاوت يا تفاوت هاى اصلى مكتب تفكيك با اخبارى گرى چيست در ارتباط با مكتب تفكيك مكرر گفته ام كه امرى تازه و نوظهور نيست. مقصود اصلى در تفكيك اين است كه افكار بشرى را از اقوال وحيانى جدا كنيم و وحى را مستقل مورد دقت قرار داده به محك تعقل بزنيم، اينچنين نباشد كه پيش فرض هايى را كه از افكار بشرى در ذهن داريم، هنگام فهم وحى دخالت دهيم. بلكه وحى را بايد با بررسى كامل و مقايسه و در نظر آوردن همه آنچه از راه وحى مى رسد، تعبير كرد. بايد توجه داشت كه نبايد نتايج كار فكرى بشرى را به وحى نسبت دهيم. فقط زمانى مى توانيم از توجيه عقلى خود استفاده نماييم كه چيزى در وحى، آشكارا با عقل ناسازگار باشد. همچنين مكرر گفته ايم كه در وحى هيچ چيز را نمى توان يافت كه با عقل ناسازگار باشد و در همه مواردى كه چنين به نظر مى رسد، خود وحى قبل از همه و بهتر از ديگران به توضيح آن نشسته است. پس تاويل عباراتى از قبيل «جاء ربك» يا «نفخت فيه من روحى» و «الى ربها ناظره» در خود وحى موجود است. به كمك وحى مى توان فهميد كه «جاء ربك» به معناى فرمان خدا آمده است. يا در مورد «نفخت فيه من روحى» گفته اند كه اضافه روح به خداوند، اضافه تشريفى است. مانند يدا... يا نارا... مسئله اخبارى ها بايد در مقابل اصولى ها مطرح مى شود. اخباريون در ارتباط با فهم احكام برنامه خاص خود را دارند كه از برنامه اصوليان متمايز است. آنها دو شيوه جدا در فهم احكام از آيات و روايات را پيش مى گيرند در حالى كه تفكيك بحث ديگرى دارد و اساساً مسئله در جاى ديگرى مطرح است و ربطى به آن اختلاف ندارد. تفكيكى معتقد است پس از آن كه به حكم عقل به اين نتيجه رسيدم كه وحى بهترين و بى خطا ترين منبع است، شايسته است كه از آن استفاده كنم، زيرا مورد اطمينان است. پس همواره جايگاه تعلق و تفكر محفوظ خواهد ماند. از نقطه نظر يك تفكيكى روش فهم معارف حقه همان شيوه اى است كه فقهاى اماميه معمول داشته اند. همت آنها استفاده از آيات و روايات به شرط اعتبار سند و روشن بودن دلالت بوده است. در كل استفاده از وحى هم نزد تفكيكيان وهم نزد اخبارى ها و اصولى ها جدى و معتبر است. * فرض كنيد كسى هنوز به وحى معتقد نيست. آنگاه براساس شيوه هاى مدون در علوم عقلى استدلال مى كند و به وسيله آن به اين نتيجه مى رسد كه وحى مطمئن تر است. سپس ايمان مى آورد. اما به نظر مى رسد چنان كسى حتماً لوح سفيد نيست بلكه پيش فرض هاى فلسفى دارد كه با كمك همان مبانى وحى را قبول كرده و حالا چه بخواهد و چه نخواهد با همان مبانى هم وحى را تفسير مى كند. چنين كسى چگونه مى تواند تفكيكى شود آنچه مثال زديد واقعيت دارد. اساساً حركت صحيح، حركت عقلانى است و راهى جز آن نيست. كسى كه به وحى معتقد نيست مى بايست با تعقل پيش رود اما بايد دقت كند كه تخيلات خود را به جاى تعقل نگيرد. نبايد حدس هاى خويش را به جاى نتايج روشن عقلى بگيرد و مادامى كه به وحى نرسيده بر مدار عقل باقى بماند. پس از اعتقاد به وحى نيز جايگاه تعقل محفوظ خواهد ماند، اما از آنجا كه منشأ وحى علم خداست، علم او وسيع تر و غيرقابل قياس با علم بشر است. بنابراين براى فهم يك آيه بايد از آيات كمك بگيريم چه آن كه مى دانيم خطايى در وحى نيست. * ولى در جريان رسيدن به وحى ما يك كار عقلى مى كنيم كه به طور طبيعى همراه با پيش فرض است. مقصود من پيش فرض هاى غيرعقلى بود. اگر از وحى كمك نگيريم، با خيال خود افكارى خواهيم داشت كه در حقيقت عقلانى نيستند. به اين دليل كه اگر عقلانى بودند، با هم متضاد نبودند. همه كسانى كه در علوم عقلى تلاش مى كنند مايلند حركتى عقلى از مجهول به معلوم داشته باشند، اما اختلاف شديدى ميان آنها ديده مى شود. اين اختلافات در مورد مسائل مهمه نشان مى دهد كه بسيارى از نتايج عقلى نبوده اند؛ چه اگر عقلانى بود به يك جا ختم مى شد. * اما آنگونه كه معتقديم حقايق طبقه بندى دارند. گفته مى شود بعضى آيات ۷۰ بطن دارند. پس نبايد انتظار داشت حتى در تفسير يك آيه، الزاماً اشتراك نظر وجود داشته باشد. اما آن معانى با هم متضاد نيستند. بطن ها در طول هم قرار دارند و نه در عرض هم. تفاسير وقتى غلط هستند كه با هم متناقض باشد حتى اگر ۷۰ تفسير در ادامه هم قرار گيرند، مانعى ندارد. ولى نمى تواند يك موضوع را هم نفى كرده و هم اثبات نمود. ۲*۲ يا با ۴ برابر است و يا با ۵ اما نمى تواند با هر دو برابر باشد. * اما ما در حال بحث در باب حقيقت الهى هستيم. حقيقتى كه نزد خداست خير. بحث ما در باب ذات الهى و حقيقت او نيست. با عقل خود نمى توانيم به ذات خداوند دست بيابيم. اما قرآن ذات خداوند نيست. در آن مطالب مختلفى وجود دارد كه بايد آن را بفهميم مانند مفهوم عدالت كه قابل تأمل و بحث است. * مشكل ما در اين بحث منبع نيست، بلكه راه و روش بررسى منبع است. فلاسفه اسلامى با مطالعه ارسطو نمى خواهند فقط عقايد او را اثبات كنند، بلكه مى خواهند به وسيله روشى كه او بنياد نهاده است، به حقيقت برسند. يكى از چيزهايى كه احتمالاً مى خواهند درك كنند، خود معرفت است. از نظر شما به عنوان يك تفكيكى، معرفت چيست درك روشن كه ادراك خود عقل باشد، نه درك وهمى و ضمنى. * اما شيوه اى كه براى ارائه تعريف استفاده نموديد، فلسفى بود اشكالى ندارد. ما با شيوه خاصى مخالفت نداريم. ما معتقديم عقل اساس همه چيز است و مقصود از عقل همان درك بيّن و روشن است. درست و نادرست به وسيله همين درك روشن قابل تشخيص هستند. پس اگر عقل به اين نتيجه برسد كه عالم خداوندى دارد كه او نيز پيامبرى را مبعوث فرموده و گفتار ايشان بى خطاست، ضمناً خواهد گفت كه نبايد از قول آنها غفلت ورزيد. توجه داشته باشيد كه در بعضى موارد عقل دسترسى به هيچ جايى ندارد. مانند مسئله معاد و دنياى قبل از اين عالم. با توجه به محدود بودن شعاع عقل كه به تصديق عموم عقلا رسيده و خطاكارى آن كه با توجه به اختلافات فراوان مشخص مى شود، بايد به وحى مراجعه كرد. درحالى كه گاهى فلاسفه به خاطر شبهاتى كه براى ايشان به وجود آمده، آيات را به گونه اى غير از وحى تأويل كرده اند. به عنوان مثال در باب معاد در وحى از رستاخيز بدن خاكى ياد شده. در سوره ياسين داستانى نقل مى شود كه مردى استخوان به دست نزد رسول الله مى آيد. سپس استخوان را پودر مى كند و مى پرسد آيا همين استخوان پودر شده زنده مى شود. خداوند به پيامبر مى فرمايد كه به او بگو وقتى آن استخوان نبود، آن را ساختيم، حال دوباره زنده كردن آن نبايد دشوار باشد. * آيا نظر ملاصدرا با اين آيات اختلاف دارد تفاوت ملاصدرا اين است كه مى گويد در قيامت خبرى از اين بدن خاكى نيست. او معتقد به اين است كه روح انسان يك صورت مثالى ايجاد مى كند و اين درحالى است كه خداوند در سوره هاى مختلف از جمله سوره قيامت بر رستاخيز بدن خاكى تأكيد مى كند. ملاصدرا معتقد است كه اين به لحاظ عقلى دچار اشكال است، زيرا با معيارهاى محدود خود به اين معنى مى نگرد. كسانى بوده اند كه بر خلاف صدرا مى انديشند. مثلاً خواجه نصير طوسى مى گويد معاد جسمانى به معناى تجديد بدن خاكى ممكن عقلى است. * اما مى توان به راحتى با ملاصدرا هم عقيده بود، زيرا وقتى خداوند چيزى را خلق مى كند، قوانين و خاصيت هاى آن را نيز به همراه آن مى آفريند. يكى از قوانين جسم زوال پذيرى آن مى باشد. از طرفى بهشت جاى نابودى نيست، در نتيجه مى توان در معاد جسمانى شك كرد. مگر نه اين كه خداوند قانون طبيعت را وضع نموده است. پس خود مى تواند آن را تغيير دهد. كسى كه مى تواند كالبد را ۱۰۰ سال نگاه دارد، مى تواند آن را بيشتر حفظ كند. * اما آيا خداوند خلاف قوانين خود عمل مى كند بله، ولى آن قانون لايتغير اين است كه او خود قوانين خود را همان گونه كه اراده مى كند، وضع مى كند و هيچ كس بر او ولايت ندارد. از اين رو مى تواند آن قوانين را نيز دگرگون كند. خداوند در قرآن مى فرمايد: «ان الله يبعث من فى القبور» خداوند مبعوث مى كند آنچه را در قبرهاست. چه چيز در قبرهاست آيا جز بدن خاكى ما و روشن تر از آن «لا اقسم بيوم القيامه» و «لا اقسم به نفس اللوامه» يا مى فرمايد آيا انسان پنداشت ما استخوان هايش را جمع نمى كنيم نكته مهم در اينجا، جمع بعد از تفرقه است، يعنى جمع كردن چيزى كه متفرق شده بود. پس مى فرمايد: بلكه قدرت داريم سرانگشتانش اش را جمع كنيم. اين كلمات محال عقلى نيست. كسى كه انسان را از هيچ بيافريند، مى تواند به هم ريخته آن را دوباره و اين بار طبق ضوابط آن عالم جمع كند. چنانچه يك بار آن را طبق شرايط دنيا آفريد. سال ها پيش طى مسير تا مكه يك سال طول مى كشيد، اما امروز در چند ساعت انجام مى شود. بنابراين دو تصوير مى توان از معاد داد. يكى مكانى بسيار تكنولوژيك كه همه چيز در آن با تكنيك بالا انجام مى شود. و ديگر اين كه جسم به صورتى رقيق مى شود كه نفس بتواند از طريق آن به راحتى حركت كند. براى مثال ماده خام پنبه را درنظر بگيريد. مى توان آن را به يك پارچه معمولى تبديل كرد و در عين حال مى توان آن را به قدرى لطيف توليد نمود كه بسيار منعطف تر باشد. * بنابراين نمى توان آن را همان بدن دانست. زيرا خواص آن تغيير كرده است. اين سخن وحى است. واگر نه اصرار خاصى نداريم. اما چرا بايد حرف قرآن را بى دليل عوض كرد. ملاصدرا در اسفار اربعه در ۱۹ مورد معاد جسمانى را رد مى كند. در جايى مى گويد اگر همه انسان ها با بدن خاكى برخيزند فضاى زمين نسبت به آن حجم كم خواهد بود. حال بايد پرسيد جناب فيلسوف با چه سنجه اى اندازه گرفته است. جسم در زمين و جسم در قيامت دو خاصيت دارد، اما دو تا نيست. مانند بچه اى كه بزرگ مى شود. خواص خردسال با خاصيت هاى يك پيرمرد يكى نيست، اما در تمام مدت يك انسان وجود دارد. * آيا مكتب تفكيك اين دغدغه را دارد كه مسائل فلسفه جديد را مطالعه و نقد كند برنامه مكتب تفكيك مشخص است. هر گرايش فلسفى،احكام مشخصى دارد كه يا با احكام ما يكى است و يا متفاوت است و در صورت تفاوت بايد مورد بحث قرارگيرد. * اسلامى كه مكتب تفكيك مى شناسد عمل سياسى انجام مى دهد يا غيرسياسى است اسلام دين اجتماعى با قوانينى براى رتق و فتق امور است. اگر امر سياسى را به معناى اجتماعى بودن بدانيم، بله هست. اما مسئله قدرت و چگونگى حاكميت و شرايط آن قابل بحث مى باشد.
|