سه شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۱۵ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Tue, Apr 22, 2008
فرهنگ و پايدارى
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك بادبادك
زنگ اول
نگاهى به زندگى و شهادت دريادار شهيد على زارع نعمتى
خاطره اى از يك جنگ دريايى
359157.jpg
قسمت پايانى

ما نيز در مقابل به دشمن تيراندازى كرديم. همچنين هلى كوپترهاى دشمن ما را مورد حمله هوايى قرار دادند و از زمين و آسمان بر سر ما توپ و راكت مى باريد. من نيز روى توپ بودم و پى در پى شليك مى كردم. ناگهان موشكى به عرشه ناوچه برخورد كرد و منفجر شد و در اثر موج انفجار چند متر آن طرف تر پرتاب شدم و از هوش رفتم. وقتى كه به هوش آمدم، ديدم كه دشمن همچنان ناوچه را مورد هدف قرار مى دهد. با چشم خود ديدم كه سر يك نفر از پرسنل ناوچه از بدنش جدا شده و كنارى افتاده بود. برادران همرزمم در خون غلتيده بودند. بسيارى از دوستانم زخمى شده بودند. با عجله جليقه هاى نجاتشان را كه از تنشان بيرون آمده بود، پوشاندم و آنها را درحالى كه نيمه جان بودند، به دريا انداختم تا در تيررس موشك هاى دشمن قرار نگيرند و نجات يابند. درحالى كه به دنبال جعبه كمك هاى اوليه مى گشتم تا به افراد مجروح كمك كنم، صدايى مرا متوجه خود كرد. صدا از اتاق عمليات بود، هرچه در را فشار دادم، باز نمى شد و هر لحظه امكان داشت ناوچه غرق شود. آتش به سرعت همه جا را فرا گرفت و نفرات در داخل اتاق در آتش مى سوختند. به دنبال وسيله اى مى گشتم تا در را بشكنم و به دوستانم كمك كنم. به سينه ناو رفتم و متوجه تبرى شدم كه روى عرشه افتاده بود. تبر را برداشتم و به طرف در به راه افتادم كه ناگهان موشك ديگرى به ناو اصابت كرد و موج انفجارش مرا به دريا انداخت. ناوچه در اثر اصابت موشك ها، بمب هاى ليزرى و گلوله هاى ناوها و هواپيماهاى نيروى دريايى متجاوز آمريكا در حال غرق شدن بود. ۱۰ نفر از خدمه ناو كاملاً مجروح، روى آب شناور بودند.هلى كوپترهاى آمريكايى در بالاى سر ما گشت مى زدند، ولى هيچ كمكى به ما زخمى ها نمى كردند. ناوهاى آمريكايى اجازه نزديك شدن هيچ ناو يا هلى كوپترهاى خودى را به منطقه نمى دادند. سرانجام پرسنل توسط هواناوهاى اعزامى نجات پيدا كردند و از ۴۴ نفر پرسنل اين ناوچه، ۱۱ نفر شهيد شدند.
شهيد دريادار على زارع نعمتى نيز در نبردى نابرابر به عنوان فرمانده دوم ناوچه جوشن مجاهدت ها و رشادت هاى بى شمارى به خرج داد و در حفظ و حراست از ناوچه جوشن ايستادگى جانانه اى كرد، اما افسوس كه در حين نبرد رودررو با مزدوران آمريكايى و با زبان روزه بر اثر اصابت تركش موشك روحش از تن خاكى جدا و به ملكوت اعلا پيوست و به درجه رفيع شهادت نايل شد.
پيكر مطهر شهيد دريادار على زارع نعمتى پس از شهادت هيچ گاه به دست نيامد و مزار پاكش آب هاى نيلگون خليج فارس است.
* شهيد دريادار على زارع نعمتى از زبان همرزمان
راوى: ناخدا يكم على نورى
من ناخدا يكم على نورى در تاريخ ۱۸ آبان سال ۱۳۵۵ همزمان با شهيد على زارع نعمتى به استخدام نيروى دريايى ارتش درآمدم و درست در همان روز وارد مركز آموزش زبان واقع در پيچ شميران (ابتداى خيابان بهار) شدم. از خصوصيات بارز اين شهيد در همان سن جوانى اين بود كه بسيار زودجوش و مردمى بود، آن چنان كه هركس حتى اگر از قبل با وى آشنايى نداشت با همان برخورد اول جذب اخلاق و گشاده رويى او مى شد. من نيز از همان روز اول طورى با شهيد نعمتى صميمى شدم كه به نظر مى رسيد سال ها با هم دوست و نزديك بوده ايم. على از همان ابتداى استخدام در نيروى دريايى عشق و علاقه خاصى به وطن و نظامى گرى داشت و گويى از قبل با درياها آشنا بود و به شغل و وظيفه جديد خود خيلى سريع خو گرفته بود.
شهيد على زارع نعمتى از هوش و ذكاوت سرشارى برخوردار بود و على رغم اين كه كمتر از ديگران مطالعه مى كرد، ولى هميشه در كلاس نفر اول بود و با نمرات عالى يكى پس از ديگرى مدارج را طى مى كرد و به كلاس هاى بالاتر ارتقا مى يافت. از همه جدى تر و جلوتر بود و به ديگران هم كمك مى كرد و ضمناً با همت و زندگى خاصى كه داشت در انجام امور كلاس داوطلب مى شد، به عنوان ارشد كلاس به انجام وظيفه مى پرداخت.
پس از اعزام به ايتاليا و شروع درس در دانشكده دريايى شهر ليورنو كه دوره بسيار دشوارى هم بود و به ويژه در اوايل دوره مشكل زبان داشتيم، اكثر همدوره اى ها بسيار گله مند بودند، اما على و چند نفر ديگر كه قبلاً با سختى و كار و تلاش در زندگى دست و پنجه نرم كرده بودند، با قاطعيت و پشتكار به درس و امور نظامى گرى ادامه دادند، آنچنان كه در بعضى موارد على به كمك بچه هاى ضعيف تر شتافت و با برگزارى كلاس هاى درس و يا رفتن نزد آنها در سالن مطالعه به آموزش آنان كمك كرد و باعث شد آنان نيز بتوانند همراه ديگران از پس درس هاى مشكل بر آيند.
هنگامى كه در تابستان سال ۵۷ با يك فروند كشتى آموزشى ايتاليا به سفر دريايى رفته بوديم، برنامه مان طورى بود كه تقريباً هر ۴ تا ۵ روز دريانوردى ۴ تا ۵ روز نيز در كنار يكى از بنادر اروپايى پهلو مى گرفتيم.
همزمان با سفر دريايى ما اعتراض هاى مردمى و اعتصابات نيز در ايران آغاز شده بود. به ياد مى آورم كه على در اين مورد بسيار كنجكاو بود و هر بار كه وارد بندرهاى خارجى مى شديم، او بى درنگ به سراغ روزنامه ها مى رفت و با بررسى صفحاتشان اخبار ايران را به دقت مطالعه مى كرد و علاقه مند بود اخبار نهضت مردمى و خبرهاى مربوط به حضور امام(ره) در فرانسه را بداند. درست همان روزهايى بود كه حوادث ايران و انقلاب اسلامى رو به شكل گرفتن بود، از جمله اخبار نماز عيد فطر در قيطريه يا كشتار مردم در روز ۱۷ شهريور كه قلب هر ايرانى را به درد آورده بود. در هر صورت اخبار وقايع ايران هر روز به دست ما مى رسيد و از طريق راديو يا جرايد كشورهاى ديگر از نحوه پيشرفت نهضت مردمى و انقلاب اسلامى كه هر روز شكل جديدى به خود مى گرفت با خبر مى شديم. گاهى اوقات ما ايرانى ها كه حدود ۱۵ نفر بوديم دور هم در كشتى جمع مى شديم و اخبار و اطلاعات مان را با هم رد و بدل مى كرديم تا اين كه سفر دريايى به پايان رسيد و ما به ايتاليا مراجعت كرديم. هنوز تابستان ۵۷ به پايان نرسيده بود و روزهاى پرحرارت انقلاب اسلامى يكى پس از ديگرى سپرى مى شد. هرروز خبرى جديد در مورد وقوع انقلاب اسلامى به گوش مى رسيد و انقلاب اسلامى ايران روز به روز به پيروزى نزديك تر مى شد تا اين كه در تاريخ ۲۲ بهمن سال ۵۷ با سقوط رژيم شاهنشاهى، انقلاب اسلامى به رهبرى امام(ره) به پيروزى رسيد و دولت اسلامى بر سر كار آمد. شهيد على زارع نعمتى علاوه بر اين كه شاگرد اول دوره ما بود، رهبرى گروه ايرانى را نيز برعهده داشت و اين در حالى بود كه بى درنگ توسط او همبستگى خود را با انقلاب اسلامى و نهضت مردمى به سفارت جمهورى اسلامى ايران اعلام كرديم و پس از گذشت چندماه از پيروزى انقلاب اسلامى تعدادى از دانشجويان، ديگر تمايلى به ادامه خدمت و تحصيل نشان ندادند و با نوشتن استعفاى خود از خدمت در نيروى دريايى كناره گرفتند. در نهايت از ۱۶ نفرى كه در سال ۵۶ به ايتاليا اعزام شده بوديم، تنها ۵ نفر و از جمله شهيد على زارع نعمتى ادامه تحصيل داديم.
با اين كه در سال ۵۹ كشور اسلامى ما مورد حمله دشمن بعثى قرار گرفت و ما سال سوم دانشجويى را طى مى كرديم، اما شكى در ادامه تحصيل به خود راه نداديم و تا تيرماه سال ۶۰ و در حالى كه حدود يك سال از جنگ تحميلى مى گذشت، به كشورمان مراجعه كرديم. در شهريور همان سال ما راهى خط مقدم جبهه دريايى يعنى بوشهر شديم و در آماده ترين يگان هاى شناور نداجا يعنى ناوچه هاى جديد موشك انداز كلاس پيكان به خدمت پرداختيم. شهيد زارع نعمتى در سال ۱۳۶۰ به فرماندهى يكى از ناوچه هاى ۶۵ پايى منصوب شد و چون مأموريت اين گونه ناوچه ها در خورموسى و آبراه هاى بندرامام(ره) بود، مرتب از بوشهر به مأموريت هاى فوق اعزام مى شد و در اسكورت كاروان هاى نفتكش و كشتى هاى تجارى شركت مى كرد. حتى چندين بار نزديك بود ناوچه وى مورد اصابت موشك هواپيماهاى دشمن قرار گيرد، اما شهيد زارع نعمتى كه عاشق دين و خدمت به وطن بود، بدون هرگونه ترسى به مأموريت هاى خود در اين راه پرخطر ادامه داد و با نشان دادن رشادت و دلاورى هاى بسيار به يكى از فرماندهان نمونه و دلسوز و با علم و تدبير در آن منطقه پرخطر تبديل شد. او توانسته بود ضربات مهلكى به نيروى هوايى و دريايى عراق وارد سازد . به ياد دارم هنگامى كه ما براى اولين بار به بوشهر انتقال يافتيم، شهيد نعمتى به علت بيمارى چند روزى ديرتر به ما پيوست و وقتى به بوشهر كه خط مقدم جبهه دريايى هم بود وارد شد، به خاطر ۴ روز تأخير ش ابراز ناراحتى مى كرد. وقتى در بوشهر بوديم، على بارها و بارها براى من تعريف كرده بود كه چگونه تا مرز شهادت پيش رفته و چگونه شاهد موشك پرانى و حملات هوايى و دريايى عراق در خور موسى بوده، اما او هيچ گاه در راه ادامه خدمت به وطن و نيروى دريايى شكى به خودش راه نداده بود. شهيد على زارع نعمتى در مورد يكى از مأموريت هاى خود كه فرماندهى آن عمليات را نيز برعهده داشت، اين گونه تعريف مى كرد: «در خورموسى در كنار يك فروند كشتى صدمه ديده تجارى كه قبلاً مورد اصابت موشك هاى عراقى قرار گرفته و به گل نشسته بود، پهلو گرفته بوديم و پدافند هوايى منطقه را برعهده داشتيم. براى اين كه از ديد دشمن پنهان شويم و در واقع سنگرى براى خودمان داشته باشيم، در كنار كشتى فوق پهلو گرفته بوديم. من ناگهان احساس خطر كردم و به كاركنان گفتم بسرعت از اين كشتى جدا شويد! در حالى كه ناوچه را از كشتى مزبور دور مى كردم، هنوز چند مترى دور نشده بوديم كه از طرف ساحل عراق يك فروند موشك زمين به دريا درست در جايى كه پهلو گرفته بوديم اصابت كرد كه اگر جدا نشده بوديم كليه كاركنان ناوچه به شهادت رسيده بودند و ناوچه نيز غرق مى شد.
راوى: ناخدا يكم عبدالرضا پوررحيم
من در آبان ماه سال ۱۳۵۵ همراه با شهيد على زارع نعمتى كه تازه به استخدام نيروى دريايى درآمده و به مركز آموزش زبان آمده بود، آشنا شدم. به علت شبانه روزى بودن مركز آموزش، دانشجويان سريع تر با يكديگر و ويژگى هاى اخلاقى هم آشنا مى شدند. شهيد زارع نعمتى بسيار خوش برخورد و گشاده رو بود و به همين دليل ما خيلى زود با هم دوست شديم. در ۳۱ شهريور ،۱۳۵۹ وقتى كشور عزيزمان مورد تهاجم عراق قرار گرفت، اخبار جنگ را لحظه به لحظه دنبال مى كرديم. تا اين كه در تير ماه ۱۳۶۰ به ايران برگشتيم و از اوايل مرداد ماه همان سال به خط مقدم جبهه دريايى در بندر بوشهر اعزام شديم و بر روى شناورهاى رزمى نداجا به فعاليت پرداختيم.
شهيد على زارع نعمتى در ابتدا بر روى ناوچه ۶۵ پايى خدمت مى كرد و من و دو نفر ديگر نيز بر روى ناوچه هاى موشك انداز كلاس پيكان مشغول خدمت بوديم. حالا ديگر من و شهيد نعمتى به ندرت يكديگر را مى ديديم، ولى هر بار كه ديدارمان تجديد مى شد، از اخبار و وقايع جنگ در دريا و منطقه استحفاظى ما سخن به ميان مى آمد، از تجربيات و عملكرد ديگر همكاران مان باخبر مى شديم و خود را با تاكتيك هاى دشمن آشنا مى كرديم.
باوجود مشكلات جنگ، زندگى همچنان ادامه داشت و ما به تدريج تأهل اختيار كرديم. پس گذشته از ملاقات هاى زمان خدمت، در فرصت هاى مناسب ديگر نيز به ديد و بازديد يكديگر مى رفتيم. در طول سال هاى جنگ يكى پس از ديگرى به تجربيات و مسئوليت هاى ما افزوده شد و سمت هاى مشابهى را بر روى ناوچه هاى موشك انداز عهده دار شديم.
شهيد زارع نعمتى فرمانده دوم ناوچه جوشن بود و من نيز فرمانده دوم ناوچه اى ديگر. ما پس از ازدواج در آپارتمان هاى سازمانى پايگاه دريايى بوشهر مستقر شده بوديم و جالب اين كه در آن ساختمان ۴۰ واحدى، آپارتمان من و شهيد نعمتى نزديك به هم بود و فقط ۷ تا۸ پله از هم فاصله داشتيم؛ ديگر از اين بهتر نمى شد! وقتى هر كدام مان در مأموريت بوديم، نگرانى كمترى داشتيم و خيال مان آسوده بود، زيرا همسران مان هم خيلى زود با هم صميمى شده بودند. به رغم اين كه مأموريت هاى ما بسيار سنگين، خسته كننده و خطرناك بود، اما شهيد نعمتى پس از هر مأموريتى هميشه چهره اى بشاش و شاد داشت و بسيار خستگى ناپذير بود. او بسيار خانواده دوست بود، آن چنان كه پس از مراجعت از مأموريت، بى درنگ خانواده را براى تأمين مايحتاج و تفريح در بندر كوچك بوشهر به خارج از منزل مى برد تا بتواند مقدارى از خلأ زمانى را كه در مأموريت بود، جبران كند.
سال هاى جنگ تحميلى يكى پس از ديگرى مى گذشت و علاوه بر كاركنان جان بر كف نيروى دريايى ارتش كه مستقيماً با جنگ درگير بودند، خانواده هاى آنان نيز همواره در معرض خطر و حملات دشمن قرار داشتند. از جمله در طول زمان جنگ تأسيسات غير نظامى بندر بوشهر نيز چندين بار مورد تهاجم موشكى و بمباران هوايى هواپيماهاى دشمن قرار گرفتند و آژير حمله هوايى شب و روز شنيده مى شد، ولى خانواده هاى محترم آنان در هنگامى كه همسرانشان در مأموريت بودند، با حضور خود حديث مقاومت و ايثار را سر مى دادند و موجب تقويت روحيه همسران شان مى شدند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |