سه شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۱۵ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Tue, Apr 22, 2008
كودك بادبادك
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك بادبادك
زنگ اول
كاردستى
حرف حساب
روزهاى نارنجى
شهروند خوب
كاردستى
دايناسور برجسته
359133.jpg
اشرف پورمند

** وسايل لازم
مقواى ضخيم، قيچى، ماژيك، چسب مايع، مداد، خط كش، نوار چسب كاغذى، خودكار مشكى نوك نازك، رنگ اكرليك، اسفنج
**طرز ساخت
يك تكه مقواى ضخيم را از وسط تا بزنيد و تاى بالايى را با استفاده از اسفنج، رنگ آميزى كنيد.
طرح دايناسور را روى مقواى ضخيم بكشيد و با ماژيك رنگ بزنيد.
اطراف طرح را با خودكار نوك نازك خط بكشيد و چشم هاى دايناسور را هم بكشيد. اگر بعضى قسمت ها خوب بريده نشده، رنگ آميزى كنيد تا مشخص نباشد.
محل قرار گرفتن دايناسور را روى مقوا با مداد علامت بزنيد. مقوا را به داخل تا بزنيد و از طرف تا با قيچى دو شكاف تا محلى كه با مداد علامت زده ايد، ايجاد كنيد.
مقوا را باز كنيد، بين دو شكاف را تا بزنيد و باز كنيد، سپس مقوا را دوباره تا بزنيد و روى تا فشار بياوريد. اين كار موجب مى شود قسمت بريده شده در جاى درست خود قرار گيرد.
مقوا را باز كنيد و پاى دايناسور را در لبه اى كه در اثر شكاف ايجاد شده قرار دهيد و چسب بزنيد. اگر مى خواهيد دايناسور برجسته تر شود بين آن و مقوا يك تكه مقواى تاخورده يا چيزى شبيه آن بگذاريد.
حرف حساب
قدرت بخشش را احساس كن
359094.jpg
فريبا عربزاده

انتقام گرفتن و ضربه زدن به شخصى ديگر، درد و رنج تو را تسكين نمى دهد. اگر كسى موجب ناراحتى ات شد، او را ببخش. بخشش و گذشت، به معنى موافقت با كارهاى ديگران يا چشم پوشى از آنها نيست بلكه به اين معناست كه ديگر نگذارى آسيب هايى كه ديگران در گذشته به تو وارد كرده اند، فكر و ذهنت را مشغول كند و مانع پيشرفت تو شود. بخشيدن ديگران به اين معنى نيست كه مى خواهى دوباره از آنان ضربه بخورى، بلكه اين قدرت را به تو مى دهد كه فكر، وقت و انرژى ات را به جاى انتقام، براى برداشتن قدم هاى مثبت به كار ببرى و خودت را قوى تر كنى تا آسيب پذيرى كمترى داشته باشى.
وقتى به فكر انتقام افتادى، لحظه اى صبر كن و به خودت يادآورى كن كه واكنش قدرتمندترى هم هست. بخشش راهى است كه تو را در بهترين وضع ممكن قرار مى دهد.
مى توانى قدرت بخشش را احساس كنى ديگران را ببخش و مطمئن باش با اين كار قوى تر خواهى شد.
من «جيم» بودم «فريد جيم»!
359151.jpg
باران طلايى

«لعنتى!»
داد زده بودم. وسط مهمانى، سرم به بازى گرم بود و «جيم» مرد خشن توى بازى، هنوز به وسط بازى نرسيده، بازهم كشته شده بود احمق!
مادر برگشته بود و چپ چپ نگاهم مى كرد. قبل از مهمانى از من خواسته بود اين دستگاه «بى خود و بى مصرف» را كنار بگذارم و «مثل بچه آدم، كمى با فاميل و بچه ها معاشرت كنم.»
حالا حواس همه مهمان ها كه توى پذيرايى بودند به من بود كه آن كنج باخودم خلوت كرده بودم. خلوت كه نه با «جيم» بودم. ناچار دستگاه را كنار گذاشتم. بچه ها توى حياط بازى مى كردند و بزرگترها گپ مى زدند، اما من حوصله هيچ كدام را نداشتم. راستش نمى توانستم دستگاه را كنار بگذارم. دلم مى خواست بدانم آخر سر كه «جيم» همه دشمنانش را كه همه جا كمين كرده بودند، مى كشد و از همه تله هاى سر راهش رد مى شود، به كجا مى رسد و چه مى شود، اما هر بار تا قسمتى از بازى پيش مى رفتم و «جيم» به طرز احمقانه اى مثل گاو! سرش را مى انداخت پائين و مى رفت روى مين يا توى تله و كشته مى شد و مجبور مى شدم بازى را از سر شروع كنم.
«جيم» ، «فريد جيم»!
روز اولى كه دستگاه را دست گرفتم، خيلى يادم نيست كجا و كى بود. فكر مى كنم خانه خاله ام بود و پسر خاله ام آن را به من داد. اميد، هم سن و سال خودم بود و دائم سرش توى اين دستگاه. مادرش مى گفت سرش توى دستگاه گير كرده ، اما اين را با شوخى نمى گفت با عصبانيت مى گفت، اين طور فكر مى كنم. فكر مى كنم فقط توانستم يكى - دو دقيقه با آن ور بروم. مرد توى بازى كشته شد و پسرخاله ام دستگاه را از دستم قاپيد.
آن قدر نق زدم و پا به زمين كوبيدم! و روى اعصاب پدر و مادرم رفتم كه بالاخره رضايت دادند و لنگه دستگاه را برايم خريدند. كمى بعد، سر من هم توى آن دستگاه گير كرده بود. «جيم» برايم مهم بود. بايد مى فهميدم آخر سر چه مى شود. انگار او نبود كه داشت به سمت هدف پيش مى رفت، بلكه من بودم. من بودم كه مى جنگيدم، مى پريدم، جلو مى رفتم، از كوه بالا مى رفتم و آنهايى را كه سر راهم كمين كرده بودند، مى كشتم. من «جيم» بودم، «فريد جيم»! توى تعطيلات، در مهمانى ها، توى خانه، دستگاه دستم بود و توى مدرسه و كوچه و خيابان فكر و ذكرم. با دوستان و بچه هاى فاميل هم كه حرف مى زدم درباره بازى بود. اين بود كه حوصله شان كم كم از من و حرف هايم سر رفت. نمى دانم چرا موضوع به آن مهمى را نمى توانستند هضم كنند!
كم كم، سر و صداى همه و بخصوص پدر و مادرم درآمد، اما هنوز كسى نتوانسته بود حريفم شود. فكر مى كردم اگر به آخر راه نرسم، اين من هستم كه از فرط (يا فرت به گمانم همان فرط باشد) عصبانيت و ندانستن آخر كار مى ميرم نه «جيم»!
دنيا جور ديگرى شده بود. مثلاً كنار دريا و در تعطيلات، مردم دنبال بازى توى آب و بازى با هم و لذت بردن از طبيعت بودند، اما انگار من هيچ كدام را نمى ديدم. مردم از شنيدن صداى امواج آب حظ (من با اين لغت هميشه مشكل دارم. حذ يا حظ ) مى بردند، اما من صدايى جز صداى الكترونيكى دستگاه نمى شنيدم، بچه ها بادبادك هوا مى كردند، من دنبال راهى براى جان به در بردن «جيم » مى گشتم، خواهرم شكل ابرها را توى آسمان آبى نشان مى داد و من نمى توانستم سرم را بلند كنم و به كپه ابر سفيد كه شبيه اسب يا خرگوش يا يك ملكه قصه ها، سوار بر كشتى بود! نگاه كنم، آخربازى به جاى حساس رسيده بود. بعضى شب ها هم خواب «جيم» را مى ديدم يا وقتى همه سر كلاس دنبال راه حل مسئله بودند من به راه فرار جيم فكر مى كردم، تا اين كه بالاخره «جيم» به آخر راه رسيد و قهرمان شد.
انگار من به آخر بازى رسيده بودم، انگار من «جيم قهرمان» بودم. بازى تمام شده بود. همين!
خب، بايد دنبال بازى ديگرى مى گشتم. آخر روزها بلند و كش دار بود و من هيچ چيز براى پركردن اوقات فراغتم نداشتم.
من «فريد جيم» هستم، «فريد جيم تنها»!
نمى دانم اول تنها بودم، بعد سراغ آن دستگاه رفتم يا اول سراغ آن دستگاه رفتم و بعد تنها شدم
نه اين كه از اول خيلى اهل بازى با دوستان و بچه هاى فاميل باشم، نه، اما اين قدرها هم تنها نبودم. بعد از تمام شدن بازى جيم، هيچكس دور و برم نبود.
پدر و مادرم به طور «عكيد» (يا «اكيد» ) مخالفت خود را چنان با خريد دستگاه يا بازى جديد اعلام كردند كه جرأت مطرح كردن دوباره آن را نداشتم. حالا مادرم از اين كه يك گوشه مى نشستم و با هيچكس حرف نمى زدم، غصه مى خورد.
قبل از پيدا شدن سر و كله «جيم» مى گفت به جاى بازى توى كوچه به درس و مشقت برس، حالا مى گفت «فريد جان، نمى خواهى كمى با بچه ها بازى كنى »
نه، نمى خواستم. سختم بود. آنها تيم داشتند و تيم شان هم تكميل بود. نمى دانم چه مرگم شده بود. فكر مى كنم به خاطر اين بود كه يكدفعه، بعد از تمام شدن بازى «جيم» متوجه شدم كه همه آنها يك «بازى» است. نه اين كه از اول نمى دانستم كه يك «بازى» است. فكر مى كنم اين كه چيزى را «بدانى» با اين كه همان را شخصاً تجربه كنى و بفهمى كمى فرق دارد. «جيم» كه يك روز قهرمان بود و جاى همه را برايم پر كرده بود، حالا هيچ نبود، يعنى يك «هيچ» بود. مثل بادكنكى كه تركيده بود و جايش خالى مانده بود.
به خاطر حفظ محيط زيست
يك روز، پدرم گفت: «چشم هايت را باز كن و دور و برت را خوب ببين؛ زندگى بازى نيست.»
آن روز، از خوش شانسى، آسمان آبى بود، دو- سه روز باران باريده بود و آسمان و زمين را شسته بود. از در خانه كه بيرون آمدم، انعكاس نور آفتاب از روى آينه يك ماشين، چشمم را زد. رنگ ها، توى آفتاب و در آن هواى تميز، براق تر و زيباتر بودند، برگ هاى درخت سر كوچه شسته شده بود و توى آسمان آبى، يك كپه ابر سفيد بود، مثل پنبه، شبيه يك خرگوش خندان. نمى دانم چه اتفاقى افتاده بود، اما خوشحال بودم. انگار تميزى و خوشحالى ماشين و درخت و آسمان و خرگوش خندان و شهر، در من هم اثر كرده بود. آن روز، در كمال تعجب، يك دوست جديد هم پيدا كردم و خوراكى هاى مان را هم قسمت كرديم و تا قسمتى از راه برگشت به خانه با هم مسابقه داديم. فكر مى كنم به توصيه پدرم گوش كرده بودم و شروع كرده بودم به ديدن دور و برم. كم كم دوستان قديمى هم سراغى از من گرفتند. يعنى راستش من سراغ آنها رفتم. كمى بعد، انگار هيچ اتفاقى نيفتاده بود. روزها مثل روزهاى قديم بود. روزهاى پيش از پيدا شدن سر و كله «جيم». حالا حوصله داشتم با دوستانم بازى كنم، با فاميل گپ بزنم و معاشرت كنم، سربه سر خواهرم بگذارم، به صداى امواج دريا گوش كنم و بادبادك هوا كنم. روزها دوباره «خوش» شده بود. (فكر مى كنم بايد بنويسم «خوب» شده بود اما «خوش» واقعى تر به نظرم مى رسد.) روزهايى خالى از آدم هاى خشنى كه يكديگر را مى كشتند. انگار نه «جيمى» آمده بود و نه «جيمى» رفته بود.
و يكى از همين روزها بود كه دوستانم به جشن تولدم آمدند و من مجبور شدم براى گم نكردن آنچه دوباره پيدا كرده بودم، ازجمله دوستانم، يكى از هديه ها را كه يكى از همين دستگاه هاى بازى بود، به موزه مادرم يعنى انبارى خانه بسپارم. آخر نمى شد آن را توى دريا انداخت، به خاطر حفظ محيط زيست.
احساساتتان را بگوييد قبل از اين كه شما را خفه كند!
359097.jpg
غزاله مرعشى

بعضى وقت ها سخت ترين كار نشان دادن احساسات و صحبت كردن درباره آنها با ديگران است. چه احساس خوبى داشته باشيد و چه احساس بد، در ميان گذاشتن آن با ديگران موجب مى شود احساس بهترى پيدا كنيد. از طرفى اين كار موجب مى شود با دوستان يا اعضاى خانواده تان بيشتر احساس صميميت و نزديكى كنيد.
احساساتتان را بشناسيد
چطور مى توانيد به دوستتان بگوييد چه چيزى در كوله پشتى تان داريد در حالى كه خودتان هم نمى دانيد كه چه چيزى توى آن است احساسات هم همين طور هستند. قبل از اين كه درباره احساساتتان با ديگران صحبت كنيد بايد آنها را خوب بشناسيد.
در ذهنتان يا روى كاغذ فهرستى از احساساتى كه داريد تهيه كنيد. آيا چيزى شما را آزار مى دهد اين اتفاق شما را عصبانى كرده است يا غمگين آيا اين احساس را فقط بعضى وقت ها داريد يا بيشتر مواقع
بعضى وقت ها به اتفاقاتى كه در گذشته برايتان افتاده است فكر كنيد. آن زمان چه احساسى داشتيد مثلاً ممكن است به خود بگوييد «وقتى دوستم با من بازى نمى كند غمگين مى شوم» يا «وقتى برادرم هميشه بازى را مى برد عصبانى مى شوم» اين طورى مى توانيد احساساتى را كه الآن داريد بهتر بشناسيد.
چرا بايد درباره احساساتمان با ديگران حرف بزنيم
احساساتى كه هر فردى دارد بسيار بااهميت است. خيلى سخت است كه وقتى ناراحت، عصبانى يا مضطرب هستيم به هيچ كسى هيچ چيز نگوييم، حتى اگر اين احساسات بد را درون خودمان نگه داريم و روى هم انبار كنيم ممكن است مريض بشويم!
ولى اگر با كسى كه مى دانيد دوستتان دارد، مثل مادر يا پدرتان، در اين باره صحبت كنيد، كم كم احساس بهترى پيدا خواهيد كرد. حالا ديگر شما با مشكلات و نگرانى هايتان تنها نيستيد. البته اين به اين معنى نيست كه همه ناراحتى ها و مشكلات به طور معجزه آسايى ناپديد مى شوند ولى حداقل يك نفر ديگر مى داند كه شما از چه چيزى ناراحت هستيد و مى تواند كمكتان كند تا راه حلى پيدا كنيد.پدر و مادرتان چون شما را خيلى دوست دارند، مى خواهند بدانند كه در زندگى شما چه مى گذرد و اگر مشكلى داريد به شما كمك كنند. ولى اگر به هر علت دوست نداريد با آنها در اين مورد حرف بزنيد با يك بزرگتر كه مورد اعتماد شما هم هست صحبت كنيد. مثلاً يكى از اقوام يا مشاور مدرسه. آنها حتى مى توانند كمكتان كنند كه مشكلتان را راحت تر با پدر و مادرتان در ميان بگذاريد.
چطور درباره احساساتمان حرف بزنيم
حالا كه مى دانيد با چه كسى مى خواهيد حرف بزنيد، زمان و مكان مناسبى را براى گفت و گو انتخاب كنيد.شايد دوست داشته باشيد با آن فرد تنها باشيد يا بخواهيد مشكلتان را در جمع مطرح كنيد. اگر فكر مى كنيد نمى توانيد چيزى را كه در ذهن داريد، خوب بيان كنيد آن را روى يك ورق كاغذ و به صورت نامه بنويسيد. اگر طرف صحبت تان منظورتان را درست متوجه نشد، سعى كنيد جور ديگرى توضيح دهيد. برايش مثال بزنيد. همه آدم ها بعضى وقت ها به كمك يكديگر احتياج پيدا مى كنند و نخستين قدم براى استفاده از كمك و همفكرى ديگران، صحبت كردن درباره مشكل با آنها است.
روزهاى نارنجى
پرواز با بال هاى شكسته
359148.jpg
جيم هالى هان‎/ تهمينه مهربانى

شايد اين ضرب المثل را شنيده باشيد كه: «پرنده بال شكسته، خيلى بلند نمى پرد.» مطمئنم كه «تى.جى.ور» هر روز در مدرسه ناچار بود چنين احساسى را مزمزه كند.
تا موقع دبيرستان، تى.جى در همه شهر به «دردسرسازى» شهرت داشت. معلم ها وقتى اسم او را در فهرست كلاس شان مى ديدند، واقعاً پا پس مى كشيدند. تى.جى كم حرف بود، به سؤالات جواب نمى داد و در بيشتر دعواها شركت مى كرد. از وقتى به دبيرستان آمده بود، در همه كلاس ها رد شده بود. معلم ها واقعاً دل شان نمى خواست او در كلاس شان باشد. تى.جى با همين وضع پيش مى رفت، ولى مسلماً پيشرفتى نداشت.
اولين بار تى.جى را در جلسه آخر هفته دانش آموزان مدرسه ديدم. آنها آمده بودند در دوره تربيتى ثبت نام كنند. در اين دوره قرار بود بچه ها با مسائل اجتماعى شان عملاً درگير شوند. تى.جى يكى از ۴۰۵ دانش آموزى بود كه براى اين دوره ثبت نام كرده بودند. سرگروه ها، شناختى كلى از بچه هاى شركت كننده به من دادند: «اينجا طيف گسترده اى از دانش آموزان حضور دارند. از نماينده ممتاز آنها تا تى.جى، پسرى كه مفصل ترين ركورد دستگيرى در شهر را دارد.» مى دانستم من اولين كسى نيستم كه چنين توصيف تلخى را درباره شخصيت تى.جى مى شنوم.
در آغاز جلسه، تى.جى جداى از ساير بچه ها، به ديوار تكيه داده بود و جورى نگاهم مى كرد كه انگار مى گفت: «اگه راست مى گى روى من اثر بذار.» خيلى كم در بحث ها شركت مى كرد و انگار چيز زيادى براى گفتن نداشت، ولى كم كم، بازى هاى متقابل توجهش را جلب كرد. وقتى گروه هاى مختلف شروع به تهيه فهرستى از اتفاقات مثبت و منفى اى كه در سال تحصيلى گذشته برايشان پيش آمده بود، كردند، يخ وجود تى.جى واقعاً آب شد. او صاحب افكار خاصى بود و جالب اين كه بچه ها هم نظرات او را مى پذيرفتند. او يك مرتبه چشم باز كرد و ديد جزو گروه شده است و طولى نكشيد كه نقش رهبرى را بر عهده گرفت. حرف هايش بسيار معنى دار بود و همه گوش مى دادند. تى.جى پسر باهوشى بود و نظرات خارق العاده اى داشت.در آخر جلسه، او به گروه بى خانمان ها پيوست. او درباره فقر، گرسنگى و نااميدى اطلاعات دست اولى داشت و ساير بچه هاى گروه، سخت تحت تأثير او قرار گرفتند و او را نايب رئيس گروه كردند. رئيس شوراى دانش آموزى دستورالعمل كارهاى خود را از تى.جى مى گرفت.
صبح روز دوشنبه كه سر و كله تى.جى در مدرسه پيدا شد، توفانى درست و حسابى برپا شد. گروهى از معلم ها به نايب رئيس بودن او اعتراض داشتند. قرار بود اولين طرح خدمات اجتماعى مدرسه، يعنى طرح بسيار بزرگ توزيع آذوقه را همين گروه بى خانمان ها انجام بدهند. معلم ها نمى توانستند باور كنند، مدير اجازه مى دهد كه چنين طرح اجرايى سه ساله آبرومندى، در دست هاى ناتوان تى.جى باقى بماند. آنها مى گفتند: «ركورد دستگيرى هاى او سر به جهنم مى زند. از كجا معلوم كه نصف آذوقه را ندزدد.»
مدير مدرسه به آنها گفت كه هدف از اين برنامه اين است كه شور و اشتياق مثبت را در وجود دانش آموز كشف و آن را عملاً تقويت كند تا تغيير واقعى در وجود او اتفاق بيفتد. معلم ها با تأسف سرشان را تكان دادند و با اين اعتقاد راسخ كه طرح شكست خواهد خورد، جلسه را ترك كردند.
دو هفته بعد تى.جى و دوستانش، يك گروه ۷۰ نفرى از دانش آموزان را براى جمع آورى غذا رهبرى كردند. آنها در مدرسه مقام اول را به دست آوردند، چون در عرض فقط دو ساعت، توانستند دو هزار و ۸۵۴ قوطى غذا را از همسايه ها بگيرند و اين مقدار، غذاى خانواده هاى نيازمند منطقه را براى ۷۵ روز تأمين مى كرد. روز بعد، روزنامه محلى يك صفحه كامل را به شرح اين واقعه اختصاص داد. روزنامه را در جعبه اعلانات اصلى مدرسه، در كنار در ورودى نصب كردند تا همه بتوانند آن را ببينند. عكس تى.جى را به خاطر رهبرى هوشمندانه جنبش گردآورى آذوقه، بالاى صفحه چاپ كردند و هر روز، به خاطر قابليت رهبرى اش از او تقدير شد.
حالا تى.جى هر روز به مدرسه مى آمد و جواب سؤال معلم ها را مى داد. دومين طرح خدماتى شامل جمع آورى ۳۰۰ پتو و ۱۰۰ جفت كفش براى بى خانمان ها هم با رهبرى او با موفقيت اجرا شد. حالا او قرار گذاشته بود كه بتواند در روز ۹ هزار قوطى غذا جمع كند تا ۷۰ درصد نياز سالانه آذوقه خانواده هاى نيازمند تأمين شود.
تى.جى به يادمان مى آورد كه يك پرنده بال شكسته فقط نياز به درمان دارد و وقتى شفا پيدا كرد، مى تواند به اندازه ديگران بلندپرواز كند. تى.جى سرانجام شغلى اختيار كرد و به انسانى سازنده و خلاق تبديل شد.
اين روزها او بسيار عالى پرواز مى كند.
شهروند خوب
ماهى قرمز
359118.jpg
پدرام شهپرى

از سفره هفت سين خانه ما فقط ماهى قرمز باقى مانده بود؛ اگر اصرار من براى خريد ماهى نبود، مامان امسال تصميم نداشت ماهى قرمز بخرد. مى گفت گناه دارد و تعطيلات تمام نشده مى ميرد. مى خواستم چند تا بخرد، اما فقط به يكى رضايت داد. البته قول داده بودم كه رسيدگى به ماهى را به عهده بگيرم و مواظبش باشم. ماهى قرمز با آن چشم هاى قلمبه و دهانى كه مدام باز و بسته مى شد، توى تنگ مى چرخيد. روزهاى اول خوب بهش مى رسيدم، آب بموقع عوض مى شد و غذا هم بموقع بود، ولى كم كم در انجام قولى كه داده بودم، تنبلى مى كردم. يك شب بابا رفت سراغ ماهى و به من نگاهى انداخت و سرش را تكان داد. شصتم خبردار شد كه آب ماهى كثيف بود، سريع آب را عوض كردم و به ماهى غذا دادم. بعد از شام بابا به من گفت آخر هفته قراره كه بريم پارك. تا تنبلى جنابعالى، كار دست ماهى نداده، ببريمش توى طبيعت تا از شر ما و تنگ كوچكش راحت شود.
آخر هفته رفتيم پارك. عجب هوايى بود. داشتم كفش هاى كتانى ام را مى پوشيدم تا پى بازى بروم كه بابا اشاره اى به ماهى كرد. گفتم چشم. ماهى قرمز را بردم كنار استخر بزرگ پارك و ظرفش را توى آب گذاشتم. ماهى يواشكى سر خورد و رفت.
تنگ خالى ماهى توى دستم بود. بهش عادت كرده بودم، ولى عادت من مهم نبود، مهم اين بود كه دوران اسارتش توى خانه ما به خير و سلامتى طى شد . شايد عيد سال بعد، سراغ ماهى قرمز سفره هفت سين نروم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |