|
|
|
|
|
|
|
|
عشق تلخ
|
|
|
ايران واشقانى فراهانى
دلش به بادبانى پاره مى مانست كه با وزيدن هر نسيم، تك تك غصه هاى زندگى را به يادش مى آورد. نا اميدى تمام وجودش را گرفته بود. به قايقى گم كرده ساحل، مى ماند و به شعله درد. وحشت زده خاطرات دو سال پيش را بار ديگر در ذهن خسته اش مرور كرد. از پشت ميز كامپيوتر كه بلند شد، احساس كرد همه خانواده صداى قلبش را مى شنوند. نمى دانست پسرى كه آن سوى ديوارها و پنجره هاى بسته شهر با او «چت» مى كند، چه كسى است. اما انگار با ديگران فرق داشت. اين را حس درونى اش مى گفت. هر چه تلاش كرد نتوانست براى لحظه اى از فكر او دور باشد. شب تا صبح بى اختيار و ناآرام به محسن فكر مى كرد. از سه روز پيش كه رابطه اينترنتى اش شروع شده بود، حال و هواى ديگرى داشت. مثل اين كه زمان را گم كرده بود. كتاب ادبيات را سر و ته در دست گرفته و در فكر فرو رفته بود . ناخواسته به سوى كامپيوترش رفت. با ديدن پيام هاى محسن كه آن سوى خط بى صبرانه انتظار جوابش را مى كشيد، دست هايش لرزيد. حرف هاى گرم و پرشور او آرام آرام در قلبش نشست. از شنيدن اين همه علاقه و اشتياق خوشحال بود و دلش مى خواست همه حرف هاى شيرين ناتمام بماند. محسن چند روز بعد در تماس تلفنى با «سپيده» خودش را برنامه نويس كامپيوتر معرفى كرد. آن روز وقتى دختر جوان گوشى تلفن را گذاشت هزار فكر مختلف در ذهنش نقش بست. گيج بود و نمى دانست چه كارى انجام دهد. فقط اين را مى دانست كه روزها و شب ها به انتظار «چت كردن» با محسن مى گذشت. دلش مى خواست اين رابطه را براى هميشه حفظ كند. چرا كه با پيدا كردن پسر دلخواهش عشق برايش معنى پيدا كرده بود. اين احساس پاك را دوست داشت و با اين كه تمام ذهن، قلب و روحش اسير عشق شده بود، خود را از همه بندها رها مى ديد و احساس مى كرد در آسمان پرواز مى كند. ديگر نمى توانست حواسش را متمركز كند و درس بخواند. هميشه در گوشه كلاس كز مى كرد و به فكر فرو مى رفت. ديگر درس و اطرافيان برايش مهم نبود. حالا فقط محسن برايش اهميت داشت و همين! بعد از چند ماه، انتظار كشنده و مرگ آورش سر رسيد. «محسن» در آخرين «چت اينترنتى » با او قرار ملاقات گذاشت تا همديگر را ببينند. عصر آن روز بهارى با ترس و دلهره از خانه بيرون رفت. سؤال هاى بى پاسخ زيادى كه داشت بارها و بارها با خود تكرار كرده بود. مى دانست در اين ملاقات به اغلب سؤال هاى مجهول ذهنش دست مى يابد. دل تو دلش نبود. در طول راه مقابل ويترين مغازه اى ايستاد و به لباس هاى رنگارنگ داخل ويترين چشم دوخت اما انگار چشمش هيچ چيز را نمى ديد. ناگهان با شنيدن صداى شورانگيز «محسن» به عقب برگشت. جوانى لاغراندام با ظاهرى عجيب پشت سرش ايستاده بود. با ديدن او رنگ صورتش پريد. صداى قلبش را مى شنيد. قدرت حرف زدن نداشت. حسابى دستپاچه بود. نخستين ديدارشان در يك كافى شاپ و با ترس و اضطراب گذشت. تماس ها و «چت كردن»هاى هر روز آنان جاى خود را به ديدارهاى روزانه داد. وابستگى آن دو به هم آن قدر زياد بود كه احساس مى كردند حتى يك لحظه هم طاقت جدايى از يكديگر را ندارند. «سپيده» به همين خاطر براى درمان دلتنگى هايش چند قطعه از زيباترين عكس هايش را به «محسن» داد. وقتى هم شنيد كه پسر مورد علاقه اش تصميم دارد عكس ها و خاطرات مشتركشان را در دفترچه خاطراتى جمع آورى كند، از خوشحالى در پوست خود نمى گنجيد. او هم براى آنكه بفهماند در تمام لحظه ها به ياد «محسن» است و بدون او زمان برايش به كندى و همراه با دلتنگى مى گذرد، به نوشتن احساسات قلبى و خاطراتش پرداخت. اين خاطرات آن قدر زياد بود كه خيلى زود چند دفترچه پر شد. اما اين همه شور و اشتياق كم كم جاى خود را به نگرانى و ترديدهاى جدى سپرد. «محسن» جوانى رؤيايى و احساساتى بود. روى ابرها زندگى مى كرد و روى آب راه مى رفت. واقعيت زندگى را ناديده مى گرفت و روزها را با خواندن اشعار و داستان هاى عاشقانه به شب مى رساند و شب را هم با شمردن ستاره ها به انتظار صبح مى نشست. با كوچكترين تلنگرى درهم مى شكست و فرومى ريخت. كاخ شيشه اى آرزوهايش با كمترين حرارت و گرمايى ذوب مى شد طاقت هيچ مشكلى را نداشت. حتى چند بار به خاطر بحث بر سر مسائل جزئى و اختلاف نظر با «سپيده» تا مرز خودكشى هم رفت. حتى بارها از او خواست براى آن كه عشق افسانه اى شان براى هميشه در يادها بماند، با هم و در كنار هم به زندگى شان پايان دهند و... ديگر صداى «محسن» به دختر جوان آرامش نمى داد. از ديدن او وحشت داشت دلش گواهى حادثه تلخى مى داد. حاضر بود حتى براى يك عمر، داغ نخستين عشق و شكست را بپذيرد فقط به شرطى كه خود را نجات دهد. وقتى «محسن» از دلبستگى و تصميم خود براى خواستگارى گفت، سپيده به هيچ عنوان احساس خوبى نداشت. اما غروب آن روز وقتى مادرش در را باز كرد، ناگهان جوان عاشق را با سبد گل و جعبه شيرينى ديد كه همراه خانواده اش به خواستگارى آمده بود. احساس شرم و پشيمانى جاى شادى را در قلبش گرفته بود. گوشش را به در چسباند. «محسن» با گرمى و حرارت از علاقه دوطرفه و تصميم مشتركشان براى تشكيل زندگى حرف مى زد. اما وقتى با مخالفت هاى شديد پدر دختر مورد علاقه اش رو به رو شد، با دلخورى از جا بلند شد و آنها را تهديد به رسوايى و آبروريزى كرد. خانواده «سپيده» او را از هيچ نظر براى ازدواج با دخترشان مناسب نمى ديدند. چند بار هم اين موضوع را با خواستگار جوان درميان گذاشتند. حتى «سپيده» هم با لحنى ملايم از او خواست تا خاطرات گذشته شان را فراموش كند و براى هميشه با هم خداحافظى كنند. از ادامه اين رابطه بشدت احساس خطر مى كرد. به همين خاطر هم تمام تلاشش را براى قطع اين رابطه به كار گرفت. اما فايده اى نداشت و خواستگار سمج با تمام احساس به خود وعده ازدواج مى داد و نمى خواست واقعيت را بپذيرد. «سپيده» به ناچار براى رهايى از اين برزخ خودساخته تصميم گرفت تا با يكى از خواستگارانش ازدواج كند، در واقع ازدواج براى او نوعى گريز از شر مزاحمت ها و پافشارى هاى «محسن» بود اما درست دو هفته پس از برگزارى جشن نامزدى«مهران» نامزدش به طور غيرمنتظره و سرزده به خانه آنها آمد. پسر جوان در حالى كه از شدت عصبانيت و ناراحتى مى لرزيد دفترچه اى را به خانواده عروس خانم نشان داد. عكس بزرگ «سپيده» روى صفحه اول خودنمايى مى كرد. وقتى دختر جوان با انگشت هاى لرزان دفترچه را ورق زد، متوجه شد «محسن» براى انتقام از او تمام اسرار و خاطراتى را كه با هم داشته اند همراه عكس هايشان در دفترچه اى جمع آورى كرده و نسخه اى از آن را نيز براى نامزد «سپيده» فرستاده است. وقتى پيك موتورى يك پاكت دربسته را به درخانه آنها رساند هيچ كس فكر نمى كرد «محسن» نسخه دوم دفترچه را براى خانواده دختر مورد علاقه اش فرستاده باشد. سپيده» كه با ديدن دفترچه خونش به جوش آمده بود براى لحظاتى بى حركت ماند. رنگ به چهره نداشت. دلش نمى خواست اين حقيقت تلخ را باور كند. راستى اين بود تمام عشق «محسن» ! اختلاف هاى «سپيده» و نامزدش به خاطر نوشته ها و دفترچه به اوج خود رسيد. سرانجام نامزدى آنها هم پايان يافت. از سوى ديگر وقتى «محسن» به اتهام «تهيه و توزيع دفترچه و اتهام هاى مختلف» دستبند به دست مقابل قاضى نشست، هرگز فكر نمى كرد كه احساس و علاقه اش «سپيده» و خانواده اش را به خاك سياه نشانده است. «من او را خيلى دوست داشتم. اما وقتى متوجه شدم سپيده نامزد كرده، فكر كردم خانواده اش او را مجبور به اين ازدواج كرده اند. پس از آن خداحافظى تلخ دچار افسردگى روحى شده و چندين بار هم تا مرز مرگ پيش رفتم تا اين كه تصميم گرفتم عشقم را به خانواده او ثابت كنم. به همين خاطر پس از تايپ نامه ها و خاطرات مشترك مان از عكس ها نيز پرينت رنگى گرفتم و با كامپيوتر آنها را در ۳ نسخه ۲۰۰ صفحه اى آماده كردم. يكى از آنها را براى نامزدش، ديگرى را براى خانواده اش فرستادم. سومى را هم به عنوان يادگارى نزد خودم نگه داشتم. اما پس از اين ماجرا با برخورد تند و توهين آميزش متوجه شدم كه (سپيده ) نه تنها درگذشته هيچ علاقه اى به من نداشته، بلكه در طول اين مدت هم براى من نقش بازى كرده است. قاضى دادگاه پس از شنيدن اظهارات خواستگار عاشق، وى را تا زمان محاكمه با قرار وثيقه ۱۰۰ ميليون ريالى بازداشت كرد.
|
|
|
|
|
اظهارنظر كارشناسى
|
|
|
طبق ماده ۶۶۹ قانون مجازات اسلامى هرگاه فردى، ديگرى را به هر شكل تهديد به قتل يا ضررهاى نفسى، شرفى، مالى و يا افشاى اسرار خود يا بستگانش نمايد، هرچند به واسطه آن، تقاضاى پول، مال يا انجام امر يا ترك فعلى را نموده يا ننموده باشد؛ به مجازات شلاق تا ۷۴ ضربه يا زندان از دو ماه تا دو سال محكوم خواهد شد. طبق حكم ماده فوق، تهديد مطلق براى تحقق جرم كافى نيست بلكه مرتكب بايد مخاطب و تهديد شونده و يا بستگانش را از اين موضوع ترسانده باشد تا مشمول اين مجازات شود. براساس آنچه كه در اين پرونده رخ داد، به نظر مى رسد تهديد كننده با چاپ خاطرات و تصاويرى كه در اختيارش بود، قصد داشته تا دختر موردعلاقه اش را وادار و تسليم به خواسته هاى غيرقانونى اش كند و با تهديد به افشا و انتشار تصاوير در مجموعه اى مدون ـ بدون رضايت دختر- وى را مورد تهديد قرار دهد كه اقدام وى از مصاديق بارز ماده ۶۶۹ قانون مجازات اسلامى است. حال آن كه دختر به منظور بيان احساسات قلبى خود و ابراز آن مطالبى را در دفتر خاطراتش به رشته تحرير درآورده و آن را باناآگاهى تقديم پسرى كرده كه او را همسر آينده خود مى دانسته و يا تصاويرى را براى يادگارى دوران آشنايى شان نزد وى به امانت سپرده است كه نبايد حسن نيت وى در اقدامى ناجوانمردانه مورد سوءاستفاده قرار گيرد و وسيله اى براى تحت فشار قراردادن وى يا خانواده و بستگانش قلمداد شود. قاضى على اصغر تشكرى رئيس شعبه ۳۹ دادگاه تجديدنظر استان تهران
|
|
|
|
|