سه شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۱۵ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Tue, Apr 22, 2008
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك بادبادك
زنگ اول
ديدگاهى جامعه شناسانه در باب اشتراك و افتراق علم و هنر
رنگ عقل و نقش عاطفه بر بوم هنر
359112.jpg
دكتر اعظم راودراد

هنر نوعى شناخت است؛ شناخت از جهان طبيعى و جهان اجتماعى، همان طور كه علم هم شناخت از اين دو جهان است. اجزاى اين شناخت در هر دو حوزه، يعنى هنر و علم، يكسان است. اين اجزا عبارتند از كشف، بيان و دريافت[...]
كشف هنرى به معانى آگاهى پيدا كردن از زيبايى پديده هاى طبيعى و اجتماعى است. اين زيبايى حاصل رابطه و پيوستگى همه اجزاى جهان (طبيعى و اجتماعى) با يكديگر است كه درك آن و كشف اين رابطه و پيوستگى به شيوه اى شهودى موجب احساس زيبايى مى شود. در حقيقت، زيبايى امرى صرفاً ديدنى و صورى نيست، بلكه حس كردنى است؛ احساس وجود وحدت در عين كثرت و كثرت در عين وحدت در جهان (طبيعى و اجتماعى) است. به همين دليل، در آثار هنرى نمادها و نشانه هاى زيادى كه هر يك در خدمت آفرينش احساس يا معناى متفاوتى است (كثرت)، در مرتبط شدن با همديگر به يك حس كلى يا يك معناى كلى اشاره مى كنند كه احساسات و معانى جزئى ترى در زير مجموعه آن قابل درك و دريافت است.
با تعريف زيبايى به عنوان احساس رابطه وحدت در عين كثرت ميان جهان (طبيعى و اجتماعى) و اجزاى آن، ديگر نيازى نيست كه اشاره شود يك اثر هنرى مى تواند واقعه زشتى را (مثل قتل عام مردم غيرنظامى) چنان زيبا به تصوير بكشد كه موجب شود زشتى واقعه را مخاطب با تمام وجود احساس كند و نسبت به آن واكنش نشان دهد. در اينجا نيز زيبايى اى شكل گرفته است كه به شيوه احساس و نمايش موضوع مربوط مى شود، نه به محتواى آن. بنابراين، كشف در هنر به معناى ايجاد رابطه بى واسطه اى ميان بودن و احساس است كه در آن انسان پيوستگى جهان واجزاى آن را حس مى كند.
پس از مرحله كشف، نوبت به بيان مى رسد. ممكن است برخى از افراد به اين چنين كشفى نائل آيند، اما اين براى هنرمند شدن آنها كافى نيست. لازم است كشف به قالب بيان درآيد؛ يعنى اثر هنرى به وجود آيد. بنابراين، بيان هنرى به معناى خلق اثر هنرى است. تنها افرادى كه به كشف زيبايى نائل آمده اند، قادر خواهند بود آن را با خلق اثر هنرى به ديگران نيز منتقل كنند. اين افراد دو دسته اند: يا به طور ذاتى توانايى آفرينش هنرى شان از ساير توانايى هايشان قوى تر است (مثل نابغه هاى هنرى)، يا اين كه آموزش هنرى به اندازه كافى ديده اند كه شيوه بيان آنچه كشف كرده اند بدانند و به كار بندند. تا اين مرحله خلق هنر تكميل شده است و به لحاظ نظرى تنها آثار هنرى اى كه بر كشف و شهود هنرمند از زيبايى طبيعى و اجتماعى مبتنى اند، هنر تلقى مى شوند و آثارى كه چنين پشتوانه اى را نداشته باشند، تنها اسباب بازى و تقليدهايى كودكانه به حساب مى آيند.
اما مشكل جامعه شناسى اين است كه نمى تواند از اين دو ويژگى به تنهايى به شناسايى آثار هنرى دست يابد و بنابراين آنها را به شيوه اى عينى مطالعه كند. تعريف فلسفى هنر تعريفى انتزاعى است كه در ميدان عمل و مطالعه جامعه شناسانه نمى تواند كاربرد داشته باشد. در اينجاست كه عامل سوم، يعنى عامل دريافت، وارد تحليل مى گردد و نقش مخاطب هنر برجسته مى شود. مخاطب هنر دريافت كننده آن است. اوست كه با مواجهه با اثر هنرى نسبت به آن واكنش نشان مى دهد. كشف هنرمند را كه به قالب بيان درآمده است احساس مى كند و با حالت عاطفى وى سهيم مى شود. البته، اين ايده آل مرحله دريافت در هنر است. اما واقعيت اين است كه مخاطب علاوه بر مشاركت در حالت عاطفى هنرمند كه اثر او را بدان هدايت مى كند، احساسات خود را نيز دارد و آنها را نيز به اثر هنرى منتسب مى كند. به عبارت ديگر، مخاطب، اثر هنرى را در هر بار دريافت بازآفرينى مى كند. اما، مبناى اين بازآفرينى، اثر هنرى ساخته هنرمند است و بنابراين، نمى تواند كاملاً از اثر مستقل باشد.
محور ارتباط متقابل اين سه جزء در هنر، يعنى كشف، بيان و دريافت، احساس است نه تفكر. مخاطب به طور عام با اثر مواجه مى شود. احساساتش در اين مواجه غنى تر مى شود و در حالت ايده آل آن پيوستگى و وحدت را با تمام وجود حس مى كند. اين احساس كه همان حس زيبايى است، وى را به سمت مواجهه بيشتر با آثار هنرى سوق مى دهد؛ اگرچه مخاطب خاص يا، به عبارت ديگر، منتقد هنرى در مواجهه خود با اثر از احساس زيبايى فراتر مى رود و سعى مى كند علت به وجود آمدن اين احساس را در اجزا و كليت اثر بيابد. از اينجاست كه در مرحله دريافت، تفكر نيز، علاوه بر احساس، نقش بازى مى كند و هنر به لحاظ زيبايى شناختى مورد قضاوت و داورى قرار مى گيرد.
از همين جاست كه رابطه ميان علم و هنر شكل مى گيرد و معنادار مى شود. در حالى كه هر دو نوعى شناخت اند، در عين متفاوت بودن، مكمل همديگر نيز هستند. هر دو به شناخت مى رسند؛ يكى شناخت عقلانى و ديگرى شناختى مبتنى بر احساس و شهود. رابطه اين دو مانند رابطه جسم و روح است. اگرچه جسم و روح ماهيت متفاوت و ويژگى هاى خود را نسبت به همديگر دارند، يكديگر را تكميل مى كنند؛ به طورى كه روح بدون جسم محسوس نيست و جسم بدون روح زنده نيست.
هنر و علم در ابتدا يكى بودند و به انسان براى شناخت بهتر جهان و ايجاد رابطه اى متقابل با انسان كمك مى كردند؛ رابطه اى كه در آن انسان با شناخت عقلانى، از يك طرف و شناخت احساسى، از طرف ديگر، در كار تسخير طبيعت براى رسيدن به موقعيتى بهتر در آن بود.
انسان اوليه در عين به كارگيرى فكر خود براى ساخت ابزارهاى ابتدايى شكار حيوانات پيرامون خود، با به كارگيرى توانايى هنرى اش شكل حيوانات را هم، به منظور در اختيار گرفتن روح آنها و آسان تر شدن شكار، ترسيم مى كرد. به گفته دانشمندان و مردم شناسان، علم و هنر هر دو از جادوى اوليه ناشى شده اند و در طول تاريخ راه خود را از هم جدا و حياتى ظاهراً مستقل كسب كرده اند. اما در دوره هاى بعدى دوباره به سمت همديگر حركت كرده و انسان با كمك گرفتن از قابليت هاى هر يك در هر دوره اى به ميزان هاى متفاوتى از شناخت علمى و هنرى دست يافته است. امروز جدايى علم و هنر در ظاهر بيش از هر زمان ديگرى است، اما در باطن بيش از هر زمان ديگرى اين دو شيوه شناخت به همديگر متكى اند و از امكانات يكديگر بهره مى برند. اگرچه هنر وعلم به عنوان روش هاى متفاوت شناخت جهان مطرح مى شوند كه يكى به مدد احساس و ديگرى به مدد عقل به شناخت مى رسد، اين بدان معنا نيست كه عقل و تفكر در بيان هنرى و احساس و عاطفه در بيان علمى دخالتى ندارد. اين گفته بدان معناست كه هرگونه شناختى كه انسان به دست مى آورد با هر دو بعد عقلى و احساسى وى در رابطه است، اما وقتى بعد عقلى غلبه دارد اصطلاحاً با علم و وقتى بعد احساسى غلبه دارد اصطلاحاً با هنر سر و كار داريم. اين كه چقدر تفكر در اثر هنرى به كار گرفته شده است و چقدر احساس، چيزى نيست كه قابل اندازه گيرى و تعيين كردن باشد. بنابراين، براى تشخيص اين كه يك اثر، اثرى علمى است (يعنى مبتنى بر كشف و بيان عقلانى است) يا هنرى (يعنى مبتنى بر كشف و بيان احساسى است) نمى توان از اين معيار استفاده كرد.
به نظر مى رسد كه مى توان يك معيار اندازه گيرى را براى اثر هنرى در دوران معاصر مطرح كرد. اين معيار عبارت است از قصد و انگيزه آفرينش هنرى؛ بدين معنا كه اگر فردى به قصد آفرينش اثر هنرى دست به خلاقيت زد، صرفنظر از خوب يا بد بودن حاصل كار، مى توان وى را هنرمند ناميد. حال اين هنرمند مى تواند ضعيف يا قوى، كوچك يا بزرگ باشد. با اين معيار آثارى كه امروز ما در مورد آن ها صحبت مى كنيم اما مربوط به گذشته هاى دورند، به شرطى مى توانند به عنوان آثار هنرى (از نظر سازندگان آن ها) مطرح باشند كه كاربرد عملى براى رفع نيازهاى روزمره مادى گذشتگان نداشته باشند. در غير اين صورت، اين آثار از نظر ما (كه وجه زيباشناسانه آن ها برايمان اهميت دارد) هنر و براى معاصران آن ها علم است.
مشاهده مى شود كه رسم مرز قاطعى ميان علم و هنر كارى عبث و بيهوده است. زيرا اين دو هيچ گاه به طور مطلق از يكديگر جدا نبوده اند و نمى شوند. آنچه مهم است انگيزه فرد است. حال، چگونه مى توان پى برد كه انگيزه فرد از خلق يك اثر، انگيزه علمى بوده است يا انگيزه هنرى به عقيده نگارنده، از تحليل خود اثر مى توان به اين انگيزه دست يافت: چنانچه يك اثر نتيجه اى عملى و كاربردى در زندگى معاصران خود داشته باشد، يعنى توانايى مبارزه انسان را با طبيعت افزايش دهد، اثرى علمى و به عبارت بهتر، يك اختراع است؛ اگر يك اثر نتيجه عملى به آن معنا نداشته باشد، بلكه زيبايى، يعنى وحدت در عين كثرت طبيعت جامعه، را به نمايش بگذارد، اثرى هنرى است. اگر اولى به بهتر شدن زندگى مادى انسان ها و توسعه جسم آن ها كمك مى كند، دومى ابعاد معنوى زندگى انسان ها را عمق مى بخشد و به توسعه روح آن ها منجر مى شود.
اين نتيجه مادى يا معنوى داشتن را هم از ميان سه عنصر كشف، بيان و دريافت، به سومى نسبت مى دهم؛ چرا كه در تعريف قصد و انگيزه هنرى، نتيجه كار مهم است كه آن هم در بحث دريافت معلوم مى شود. اگر مخاطب اثر با دريافت و استفاده از آن به توسعه زندگى مادى خود كمك كرد، آن اثر، اثرى علمى است و اگر مخاطب اثر با دريافت و استفاده از آن به توسعه زندگى معنوى خود كمك كرد، آن اثر، اثرى هنرى است. با اين تعريف ممكن است بگوييم اگر هنرمند با خلق آثار هنرى و در معرض فروش گذاشتن آن ها به ثروت كلانى دست يافت و بنابراين، زندگى راحت ترى را براى خود فراهم آورد، اثر وى هنر نيست، بلكه علم است چون متكى بر تفكر عقلانى است. اما اگر توجه كنيم كه مخاطب با استفاده از اثر هنرى نه وجود مادى، بلكه روح خود را توسعه داده است، علت انتساب نتيجه به عنصر دريافت براى تشخيص اثر هنرى از اثر علمى روشن مى شود.
بنابراين مى توان در تعريف هنر گفت هر حاصل كار خلاقه انسان كه نتيجه غيرمادى داشته باشد و احساسات مخاطب خود را هدف بگيرد، نه عقل ابزارى و تفكر منطقى وى را، هنر است. اين هنر سه هدف اصلى دارد: اول، كشف بى واسطه زيبايى در جهان هستى و جامعه بشرى به مدد احساس فرد هنرمند؛ دوم، بيان آنچه كشف شده است در قالب قراردادها و اصول زيباشناختى و خلق اثر هنرى؛ و سوم، كشف بى واسطه اين زيبايى ها توسط مخاطب از طريق مواجهه با اثر هنرى و سهيم شدن در احساس هنرمند. تعريف هنر تنها در جمع اين سه هدف كامل مى شود.

* عضو هيأت علمى دانشگاه تهران
* مكتوب حاضر گزيده اى از متن سخنرانى دكتر راود راد با عنوان «تعريف هنر از ديدگاه جامعه شناسى» است كه در نخستين هم انديشى جامعه شناسى هنر كه از سوى فرهنگستان هنر برگزار شد، ارائه گرديد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |