|
|
|
يك ماجرا
تاوان يك اشتباه
|
|
|
فرناز قلعه دار
ابرهاى تيره، آسمان شهر را به يكباره پوشاند و ناگهان رگبار تندى گرفت. در اين ميان حال و هواى خانواده محمود آقا هم دست كمى از بى قرارى آسمان نداشت. سيلاب اشك بود كه از چشمان ابرى و تيره و دل هاى غمزده فرزندان خانه جارى بود. «مريم» و «مانى» در آستانه بهترين روزهاى زندگيشان با مصيبت بزرگى روبه رو شده بودند. چرا كه تنها چند روز به ازدواج مريم مانده بود برادرش هم در تدارك سفر و عزيمت به شهر ديگرى بود تا در دانشگاه و رشته مورد علاقه اش ادامه تحصيل دهد كه داغدار مرگ ناگهانى مادر شدند. نو عروس به جاى پوشيدن لباس سفيد عروسى جامه عزا به تن كرده بود. محمود آقا هم حال و احوالى بهتر از بچه هايش نداشت. البته كه حق داشت. چرا كه مرضيه فقط يك همسر و مادر مهربان نبود. او دوست و يار و ياور همسر و فرزندانش هم بود. ۲۴ سال تمام را با شيرينى ها و تلخى هايش كنار هم گذرانده بودند. اما حالا به يك باره مرضيه خانم به ديار ديگرى پر كشيده بود. تحملش خيلى سخت بود. اما حقيقت را بايد پذيرفت. چرا كه زندگى جريان دارد. بنابراين مريم با اجازه پدرش و بزرگ ترهاى فاميل مدتى پس از برگزارى مراسم سالگرد مادرش به خانه بخت رفت تا شايد كنار همسرش و در زندگى جديد راحت تر غم از دست دادن مادر فداكارش را تحمل كند. مانى هم از ماه ها قبل مشغول تحصيل در دانشگاه شده بود و هر از گاهى به پدر و خواهرش سر مى زد و روزگار تنهايى اش را در كنار آنها سپرى مى كرد. در چنين شرايطى محمود آقا بيش از پيش احساس تنهايى مى كرد. حالا جاى خالى مرضيه بيشتر نمايان شده و او را آزار مى داد. تازه داشت مى فهميد چرا از قديم گفته اند زن چراغ خانه است. ماه ها بود كه ديگر در خانه اش خبرى از روشنايى و اميد نبود. مريم سعى مى كرد هر روز به پدرش سر بزند و كارهاى خانه را انجام دهد. «مانى» هم زود به زود به خانه مى آمد تا مبادا پدرش دلتنگى كند. اما دلتنگى مرد بيش از اين حرف ها بود. چند روز پس از برگزارى مراسم دومين سالگرد مرضيه، يك شب محمود آقا، مريم و مانى را صدا زد و آنچه را كه از چند ماه قبل در دلش نگه داشته و جرأت بيانش را نداشت بالاخره بر زبان آورد. بچه ها شما ها ماشاءالله بزرگ شده و دنبال كار و زندگى خودتان رفته ايد. من هم سعى كردم در اين سال ها خودم را با كار بيرون و دوستانم سرگرم كنم اما همه مى دانيم كه تنهايى و دلتنگى بد دردى است. هيچ كس هم نمى تواند جاى مادرتان را برايم پر كند اما... اما.. مرد به اينجاى حرف هايش كه رسيد آب دهانش را فرو داد. وقتى چشمان متعجب و منتظر بچه ها را ديد دو دل شد. از عكس العمل فرزندانش مى ترسيد. وقتى سكوت پدر طولانى شد مريم گفت: بابا چه مى خواهى بگويى بگو و از اين ترديد و دو دلى رهايمان كن. محمود آقا كه انگار جرأت بيشترى پيدا كرده بود سينه اش را صاف كرد و با حالتى حق به جانب گفت: «راستش مى خواهم زن بگيرم»! با بيان اين جمله در حالى كه احساس مى كرد تمام انرژى اش را از دست داده به يكباره خالى شد و احساس ضعف كرد. سرش گيج رفت. برايش خيلى سخت بود كه در مقابل بچه هايش كه تمام عشق و خاطراتشان در وجود مادر خلاصه مى شد چنين موضوعى را مطرح كند. مريم با شنيدن حرف هاى پدرش به گريه افتاد. آنقدر گريه كرد كه توان حرف زدن نداشت. فقط وقتى به خانه رسيد گوشى تلفن را برداشت و تمام گلايه هايش را از پدر- به قول خودش بى وفايى- به مانى گفت. از برادرش خواست به پدرشان بگويد كه در اين سال هاى بى مادرى او چه چيزى براى پدرش كم گذاشته است از مانى خواست تا بگويد ۲۴ سال زندگى مشترك آيا ارزش نداشت كه سال هاى باقى مانده را با ياد و خاطرات همسر سپرى كند مريم كه مى دانست مادرش در زمان حيات نسبت به هوو بى نهايت حساس بود حالا حتماً با اين كار شوهرش روحش در عذاب خواهد ماند. محمود آقا تمام اين حرف ها را شنيد اما نمى توانست از تصميمش منصرف شود. به همين خاطر دوماه بعد با زن جوانى كه تنها يك سال از دخترش - مريم- بزرگتر بود ازدواج كرد. وقتى خبر اين ازدواج به مريم و مانى رسيد آنها به حالت قهر ديگر پا به خانه پدر نگذاشتند. بعد هم از طريق دوستان و فاميل براى پدرشان پيغام فرستادند تا زمانى كه آن زن درخانه شان و به جاى مادرشان نشسته باشد ديگر اسم پدرشان را هم نخواهند آورد. امامحمود آقا بى توجه به ناراحتى فرزندانش تير خلاص را هم شليك كرد و خانه اش را كه تنها سرمايه زندگى اش و حاصل دسترنج ۲۴ سال سختى و رنج خود و همسرش بود را به نام عروس جوانش كرد. خبر مثل بمب در ميان فاميل و آشنايان پيچيد. مريم كه خود را در ميان اقوام شوهرش سرشكسته مى ديد فقط گريه مى كرد. يك سال بعد هم محمود آقا از همسر دومش صاحب دخترى شد كه اسمش را شقايق گذاشتند. در اين ميان مريم و مانى حتى حاضر نبودند در اين باره حرفى بشنوند. در اين مدت خيلى ها سعى كردند ميان پدر و فرزندانش آشتى برقرار كنند اما نشد. بچه ها حاضر به ديدن پدر نبودند و پدر نيز با آمدن دختر نورسيده اش فارغ از غم هاى زندگى سرگرم زندگى جديد بود. * يك سال بعد در اتاق بازپرسى باز شد. محمود آقا با صورتى شكسته و پشتى خميده در حالى كه دستبند آهنى بر دستانش قفل شده بود وارد اتاق شد. روى صندلى روبه روى بازپرس نشست. قبل از اين كه سؤالى از او پرسيده شود، ناگهان به گريه افتاد. بعد هم در ميان هق هق گريه هايش مشغول حرف زدن شد. ناگهان باز پرس گفت: «مثل اين كه دل خيلى پرى داريد اما مى دانى كسى كه در ۵۵ سالگى زن ۲۵ ساله مى گيرد بايد تحمل مشكلات را هم داشته باشد.» مرد در پاسخ گفت: «اشتباه كردم! حالا مى فهمم كه هم به خودم و هم به بچه هايم ظلم كرده ام.» بازپرس كه قبل از حضور وى در اتاق، پرونده او را مطالعه كرده بود از او خواست يك بار ديگر به طور كامل درباره ماجرا توضيح دهد. «بعد از مرگ همسرم با شيوا ازدواج كردم. مثل بيشتر آدم هاى دنيا اسير وسوسه هاى زودگذر و هوس هاى پيرى شدم. آنقدر سرگرم بودم كه سرزنش هاى مردم و حتى دلشكستگى بچه هايم را هم نديدم. فكر مى كردم شيوا زن زندگى است. چون قبل از ازدواج با من زندگى مشترك ناموفقى را تجربه كرده بود. دلم مى خواست ناكامى هاى گذشته اش را با مهربانى و علاقه زياد به او جبران كنم. از نظر مالى تأمينش مى كردم و حتى سند خانه را هم به نام او كردم تا دلش به زندگى با من گرم تر شود. اما با گذشت نزديك به دوسال از زندگى مشتركمان احساس كردم دائم دنبال بهانه جويى است. هر روز موضوعى را پيش مى كشيد و با من جرو بحث و قهر مى كرد. تا اين كه چند هفته قبل همسرم به بهانه اى قهر كرد و به خانه مادرش رفت و چند روزى آنجا ماند. من هم مثل هر روز به محل كارم مى رفتم و غروب به خانه بر مى گشتم. يك روز كه به خانه برگشتم انگار نيرويى غيبى مرا به سمت اتاق كوچكى كه پنجره اى روبه خيابان داشت هدايت كرد. راستش را بخواهيد من كمتر به آن اتاق رفت و آمد مى كردم اما آن روز حس عجيبى مرا بر آن داشت تا پرده را كنار بزنم و به كوچه نگاه كنم. اما همين كه پرده را كنار كشيدم چشمم به يك بسته سياه رنگ كنار پنجره افتاد. وقتى با ديدن آن احساس كردم از تعجب شاخ در مى آورم. داخل بسته مقدار زيادى هروئين بود. نمى دانستم چه كسى آن را پشت پنجره گذاشته و بسته مال كى بود؛ اما دلم شور مى زد. بوى توطئه به مشامم رسيد. بلافاصله بسته را از بين بردم. هنوز در شوك اين ماجرا بودم كه زنگ خانه به صدا درآمد در را كه باز كردم مأموران پليس وارد خانه شده و با نشان دادن حكم سرگرم جست جوى خانه شدند. مى گفتند به آنها خبر رسيده من در خانه هروئين نگهدارى مى كنم. از ناراحتى در حال سكته بودم. آخر چه كسى با من دشمنى داشت ماجراى آن روز بالاخره تمام شد و با اثبات بى گناهى ام غائله ختم شد. چند روز بعد هم همسرم آشتى كرد و به خانه برگشت. وقتى برايش ماجرا را تعريف كردم خيلى تعجب كرد. اما حالا مى فهمم كه تمام كار ها و رفتارهايش فقط نقشه بوده است. چرا كه چند روز بعد باز هم او به بهانه اى قهر كرد و همراه دختر كوچكمان به خانه مادرش رفت. فرداى آن روز وقتى از محل كارم به خانه برگشتم بار ديگر مأموران كلانترى به سراغم آمدند و با استشهادى كه در دست داشتند به من گفتند: «همسايه ها از شما شكايت كرده و مى گويند، مشكل اخلاقى داريد و معتاد هم هستيد! از شنيدن اين حرف ها عرق سردى روى صورتم نشست. نمى دانستم اين توطئه ها زير سر كيست. بدين ترتيب يك بار ديگر پايم به كلانترى و دادسرا باز شد اما اين بار هم با كمك خدا بى گناهى ام اثبات شد. اما يك هفته بعد در پى كشف مقدارى مواد مخدر در ماشينم از سوى پليس دستگير شدم. در سه روزى كه بازداشت بودم به بررسى زندگى ام پرداختم. تمام عمر ۵۵ ساله ام را مرور كردم تا فردى كه توطئه هاى شوم را برايم پياده كرده بود شناسايى كنم. اما در اين سال ها غير از دو فرزندم كسى را نرنجانده يا به هيچ كس بد نكرده بودم كه بخواهد چنين دشمنى بزرگى در حقم روا دارد. با اين حال مطمئن بودم بچه هايم پاك تر و مهربان تر از آن هستند كه راضى به گرفتارى پدرشان شوند. در اين ميان فقط شيوا باقى مى ماند كه به خاطر رفتار مشكوك چند ماه اخيرش حسابى به او بدبين شده بودم. با اين حال سعى كردم با خوشبينى به ماجرا نگاه كنم. تا اين كه شب سوم بازداشت يكى از متهمان سابقه دار كه به همه مسائل مربوط به دادسرا و زندان آشنايى داشت گفت: «اگر كسى را دارى بگو يك سند برايت آماده كند تا روزى كه به دادسرا مى روى با سپردن سند آزادت كنند و معطل نشوى»! من هم هر طورى بود با خواهش و التماس اجازه گرفتم و از طريق يك نفر با خانه مان تماس گرفتم اما هيچ كس گوشى را بر نداشت. ناچار با خانه همسايه مان تماس گرفتم و براى شيوا پيغام گذاشتم كه فردا با سند به دادسرا بيايد. صبح روز بعد كه به دادسرا منتقل شدم در كمال ناباورى به جاى همسرم يكى از همسايه هاى قديمى را ديدم. با مشاهده او پرسيدم «همسرم كجاست» مرد بيچاره كمى اين پا و آن پا كرد و گفت: «محمود آقا شرمنده نمى خواستم من در اين شرايط به شما خبر بدهم اما مجبورم. همسرت خانه را فروخته و از آنجا اسباب كشى كرده و به هيچ كسى هم نگفته كجا رفته! فقط روز آخر به همسرم گفته بگذار محمود آقا آنقدر در زندان بماند تا بپوسد. تازه از دستش راحت شده ام!» وقتى اين حرف ها را شنيدم پا هايم سست شد. از بى وفايى شيوا حيران مانده بودم حالا ديگر مطمئن شدم همه توطئه ها زير سر او بوده است تا مرا زندانى كند و اموالم را بالا بكشد. اگر از زندان خلاص شوم حقش را كف دستش مى گذارم. آقاى قاضى شما را به خدا كمكم كنيد. من قربانى يك توطئه شوم شده ام. بازپرس پرونده پس از شنيدن اظهارات متهم به او گفت: «تنها كمك قانونى اين است كه تا انجام تحقيقات كامل با قرار وثيقه آزادت كنم. اگر مى توانى سندى فراهم كن.» مرد بيچاره بلافاصله تلفنى با بچه هايش تماس گرفت و از آنها كمك خواست اما آنها حاضر به هيچ كمكى نبودند. حالا با گذشت هفته ها از اين ماجرا، محمود آقا هنوز در زندان است و فقط خودش را سرزنش مى كند. اما افسوس كه پشيمانى سودى ندارد.
|
|
|
|
|