من خيره به ساعت خورشيد، به تركيب نجيب «مرنجاب» مى انديشم؛ مرنجاب، چه اسم با مسمايى. مرنجاب. چيزى در ذهنم ضرب مى گيرد. مرنجاب. شلاق خورشيد بر گرده ستبر كوير خراشيده مى شود. مرنجاب. قافيه بيدار مى شود. مرنجاب. شعرى در هزارتوى درونم مى چرخد و مى چرخد و به دهان پرتاب مى شود:
مرنج اى آب! مرنجى اى آب! مرنجى!
مرنجى كه اينجا آب، آب نيست، گوهر حيات است. طلا نيست، جان است.