|
رمان هايى كه به سينما لبخند زدند: «دن كيشوت» (سروانتس)
دلاورى هاى متن سرخوردگى هاى شخصيت
|
|
|
يزدان سلحشور
*يك «دن كيشوت پس از فراغت از تدارك مقدمات كار نخواست بيش از اين در اجراى نقشه خويش درنگ كند. چيزى كه او را چنين به شتاب وامى داشت محروميتى بود كه گمان مى كرد از تأخير وى نصيب جهان خواهد شد، چه پهلوان اميدها داشت به اين كه انتقام تعدى ها را بكشد، در رفع ظلم ها بكوشد، بيدادگرى ها را جبران نمايد، جلوى تجاوزها را بگيرد و حساب ها را تسويه كند. بدين جهت بى آنكه تصميم خود را با ذى روحى در ميان گذارد و يا كسى او را ببيند يك روز صبح پيش از طلوع آفتاب، صبح يكى از گرم ترين روزهاى ماه ژوئيه، سر تا پا مسلح شده بر «روسى نانت» سوار شد، به اصطلاح كلاهخود خود را بر سر نهاد، سپرش را به شانه آويخت، نيزه اش را به دست گرفت و از در خلوت حياط اصطبل به صحرا زد، و از اين كه به اين سهولت به هوس بزرگوارانه خويش ميدان داده بود از شادى بر سر پا بند نمى شد. ليكن هنوز پا در راه ننهاده بود كه فكر هولناكى بر او مستولى شد، چندان كه نزديك بود از كارى كه آغاز كرده بود چشم بپوشد: به يادش آمد كه به آئين پهلوانان سلاح برنگرفته يعنى رسماً پهلوان نشده است و لذا برطبق قوانين پهلوانى نمى تواند و نمى بايد با هيچ پهلوانى در ميدان هماورد شود و حتى، در صورت پيش آمدن چنين ضرورتى، بايد به رسم نوچه پهلوانان جامه رزم بى نشان دربر كند و بر روى سپر خود علامتى نداشته باشد تا روزى كه اين حق را به زور بازوى خويش به دست آورد. اين افكار وى را در كار خويش مردد ساخت ولى چون جنونش بر هر منطقى مى چربيد تصميم گرفت به تقليد بسيارى از پهلوانان ديگر كه چنين كرده بودند و او شرح اعمالشان را در كتاب هاى پهلوانى خوانده و از خواندن آنها به اين حال افتاده بود از دست هر كه نخستين بار با وى روبه رو شود سلاح پهلوانى برگيرد. در باب بى نشان بودن اسلحه نيز با خود انديشيد كه در نخستين فرصت سلاح هاى خود را آنقدر بسايد تا از قاقم سفيدتر شوند. بدين ترتيب، پهلوان خيال خود را راحت كرد و به راه خويش ادامه داد، يعنى به راهى كه اسبش مى رفت. چه او مى پنداشت كه اسِ اساسِ حادثه جويى در همين رويه است.» «دن كيشوت» احتمالاً مشهورترين رمان تاريخ ادبيات جهان است و البته، نخستين آنها! اين كتاب كه شرح احوال يك «ايده آليست از پيش شكست خورده» است از ادبيات به حوزه هاى ديگر، جهان نگرى خود را تسرى داده و امروزه در عرصه هاى مختلف از اقتصاد گرفته تا روان شناسى، جامعه شناسى، فلسفه، سياست و... از «عملكرد دن كيشوتى» سخن به ميان مى آيد. «دن كيشوت» عموماً در ذهن ما، سوار بر استرى در حالى كه لگن سلمانى را به جاى كلاهخود برسر دارد و نيزه اى به دست گرفته و مقابل يك آسياب بادى كه مى پندارد هيولايى است، آماده رزم ترسيم شده است. تصورى كه از نقاشى ها، كاريكاتورها، انيميشن ها و پوسترهاى آثار سينمايى مختلفى كه از زندگى او ساخته شده در ذهن ما بيدار مى شود. جذابيت اين شخصيت از كجا مى آيد شايد از آنجا كه همه ما به نوعى «دن كيشوت» جهان كوچك خود هستيم. مى پنداريم كه مى توانيم با ابزار رزم ناقص خود در روزگارى كه «رزم فردى» به تاريخ پيوسته، همه مشكلات را حل كنيم. اگر «دن كيشوت» دچار اين توهم مى شود كه «جهان پهلوان ها» هنوز پابرجاست از جادوى «كتاب ها»ست و دن كيشوت هاى قرن بيستم هم هر يك با خواندن كتاب يا كتاب هايى، زره بر تن كردند و به جنگ آسياب هاى بادى رفتند! سوزاندن كتاب هاى دن كيشوت توسط نزديكانش - براى نجات او از اين طلسم - بعدها بدل به يك «نشانه شناسى فرهنگى» در قرن بيستم شد. هميشه كسانى هستند كه تشخيص مى دهند كه چه چيزهاى سازنده دن كيشوت هاى آينده اند و آنان را از ميان مى برند. فيلم «فارنهايت ۴۵۱» فرانسوا تروفو، كه درباره فضايى آخرالزمانى است كه كار آتش نشان ها نه فرونشاندن آتش كه سوزاندن كتاب هاست، تجليلى از دن كيشوت هاى زمانه است! ادبيات و هنر به هر حال از خود و از «لذت تخيل» و «قدم نهادن در راه آرزوها» دفاع مى كنند. سروانتس نيز به رغم آن كه اين كتاب در آغاز به عنوان رمانى با شخصيتى خنده دار شهره عام و خاص شد، در جست و جوى يك تجليل تاريخى از آن بود. همه ما آرمانگرايان را دوست داريم گرچه هنگامى كه پاى هزينه اجتماعى و فردى رفتار آنان به ميان كشيده مى شود ترجيح مى دهيم كه به زندگى «منطقى» و «طبيعى» خود برگرديم و آنان را در جامه هاى آهنين خود تنها گذاريم تا بهاى خربزه اى را كه خورده اند با لرز خود پس بدهند! «پيتر ادوارد راسل» درباره زندگى سروانتس مى نويسد: «شغل دلخواهش سربازى بود. و چون روزگار سربازيش به پايان رسيد مى خواست كارمند دولت در آمريكا شود. اما پادشاه اسپانيا، فيليپ دوم، درخواست نامه او را براى چنين شغلى رد كرد و سروانتس چاره اى نداشت جز آن كه دل بدان خوش دارد كه مأمور ماليات پادشاه در جنوب اسپانيا باشد. كتاب نخستين اش را تا سال ۱۵۸۵ منتشر نكرد؛ و او در آن سال پا در آستانه چهل سالگى داشت. آنگاه بيست سال گذشت تا كتاب دومش را به بازار آورد و اين يكى بخش اول كتاب دن كيشوت بود (كه در سال ۱۶۰۵ انتشار يافت). فاصله ميان اين دو تاريخ را سروانتس دورانى توصيف مى كند كه او «در خاموشى آنان كه فراموش شده اند» خوابيده بوده است؛ و ما از زندگانى او در اين دوره همين قدر مى دانيم كه به تأليف نمايشنامه هاى فراوان سرگرم بوده است، كه بيشتر آنها از صفحه روزگار محو و نابود شده اند. اين را هم مى دانيم كه در همين ايام مانند گذشته لجبازانه به سرودن شعر نيز ادامه مى داده است و اين در شرايطى بود كه هيچ نتوانسته بود به كسى، از جمله به خودش، بباوراند كه از قريحه شاعرى اندك بهره اى دارد.» «ميگل دو سروانتس سآودرا» در ۱۵۴۷ در شهر آلكالا از شهرهاى اسپانيا چشم اش را باز كرد و فهميد كه دنيا جاى سختى است براى زندگى كردن! احتمالاً قبل از ورود به اين دنيا كسى به او در اين باره حرفى نزده بود! [همانطور كه مى دانيد در قرن شانزدهم، «اطلاع رسانى» آنقدرها هم پيشرفته نبود و اگر از «دهكده جهانى» كسى حرفى مى زد ملت فكر مى كردند منظور «طرف» ده بالايى است!] پدر سروانتس از طبيبان دوره گرد بود كه از شهرى به شهر ديگر مى رفت. اطلاع دقيقى نداريم اما محتمل است از همان سنخ آدم هايى بوده باشد كه اين روزها به آنها مى گوييم: «دكتر علفى»! و كارشان فروش گياهان طبى است. سروانتس خردسال - كه آن موقع صرفاً صدايش مى كردند: «ميگل!»- در بيشتر سفرهاى پدرش همراهش بود. مى گويند هرگز به مكتب نرفت. پس چطور خواندن و نوشتن ياد گرفت احتمالاً از پدرش و به شيوه تدريس خصوصى كه لااقل در دوران زندگى سروانتس كارآمدتر بود! مى گويند در سن جوانى جسور و شمشيرزن و دلبسته سير و سفربود. در ۲۳ سالگى به ايتاليا رفت و سپس به خدمت در قشون پرداخت. در ۲۵ سالگى در يك نبرد دريايى چند زخم برداشت و سال بعد [۱۵۷۲] به گروهى كه در كار اكتشافات دريايى بودند، پيوست. سال ،۱۵۷۵ در يكى از جنگ ها يا صلح ها [!] - به هرحال نمى دانيم - توسط دزدان دريايى اسير شد و چهار، پنج سالى به عنوان غلام زرخريد، مالكان مختلفى را به خود ديد از جمله حسن پاشا، والى الجزيره. پدر و مادرش، كيسه زرى تهيه ديدند و جانش را خريدند. آزاد شد اما عبرت نگرفت. دوباره به يك مأموريت ديگر رفت. در جنگ هاى «آزورس». زن گرفت اما عاقل نشد! تازه بدتر هم شد؛ تصميم گرفت نويسنده هم بشود! چند نمايشنامه نوشت كه خودش آنها را با صفت «قابل ستايش» توصيف كرده اما درواقع ارزش چندانى نداشتند. در اين روزگار شعر هم مى سرود اما به گفته «لوپ دو وگا»، نمايشنامه نويس معروف همزمان سروانتس، «در تمام اسپانيا شاعرى به بدى سروانتس ديده نشده است». در ۱۵۸۴ رمانسى به نام «گالايتا» نوشت كه برايش شهرتى به همراه آورد. «نقد نو» درباره اين رمانس [و نه رمان كه داراى ويژگى هاى ديگرى است] چنين اظهارنظر كرده است: «هرچند از فصاحت و روانى نثر دوران رنسانس برخوردار است، تصنعى در نهاد آن است كه رئاليسم درخشان سروانتس را دچار خفقان مى كند.» خود سروانتس هم ظاهراً بر اين نكته واقف بود و درباره كتاب خود گفته است: «چيزى بر مى انگيزد ولى به نتيجه اى نمى رسد.» او كه دريافته بود از راه نوشتن نمى تواند نان شبش را به قاتقى برساند به شهر «سويل» رفت (۱۵۸۷) تا كارى دست و پا كند. شغلى كه به او محول شد رسيدگى به امور خواربار يكى از نواحى بود، ولى اين كار هرگز او را دلگرم نكرد. پس عريضه اى به پادشاه نوشت و با يادآورى خدمات خود به اسپانيا، درخواست كرد كه شغلى در مستعمرات اسپانيا در آمريكا به او واگذار كنند. [آن موقع، افسانه طلاى آمريكا و شايعاتى مبنى بر اين كه هر كس به اين مستعمرات مى رود به شكل يكى از ياران آرتور شاه- با خدم و حشم بسيار - به كشور بازمى گردد، بر سر زبان ها بود.] در پاسخ، كاتب دربار از قول پادشاه نوشت: «بهتر است در جايى كه به خاك وطن نزديك تر باشد كارى بجويد.» كسى نبود كه به سروانتس بگويد كه اگر دربار اسپانيا قصد حاتم بخشى هاى اينچنينى را داشت به «كريستف كلمب» كه خود اين قاره را كشف كرده بود، عنايت بيشترى مى كرد! در ،۱۵۹۰ آنقدر وضع مالى اش به هم ريخت كه براى اين كه لباس هاى درب و داغانش را با لباس هايى نو - و نه لزوماً برازنده - عوض كند مجبور شد كه از در و همسايه قرض بگيرد. در اين ميان سروانتس از سر ناچارى دوباره به عرصه نويسندگى بازگشت. با ناشرى قرارداد بست كه شش نمايشنامه بنويسد و براى هر كدام ۵۰ «دوكا» بگيرد، مشروط براين كه هر يك از آنها، به تشخيص ناشر، «از بهترين نمايشنامه هايى باشند كه تاكنون در اسپانيا نوشته شده است» [بيچاره سروانتس!] نتيجه اين قرارداد از پيش مشخص بود. دوباره به سويل برگشت و اين بار مأمور وصول ماليات شد اما... خدا نكند كه كسى بد بياورد تا آخرش مى آورد! در سال ۱۵۹۷ به علت غفلت و ناآشنايى با آداب كسب و كار و فن حسابدارى، از صندوق كسر آورد و پس از بازخواست، منفصل خدمت شد. درباره سه سال بعد زندگى او اطلاعات دقيقى در دست نيست. عده اى نوشته اند احتمالاً تا سال ۱۶۰۰ در زندان بوده و بخشى از دن كيشوت را آنجا نوشته است. شايد هم نبوده! به هر حال مشخص است كه خواسته يا به ناچار، خودش را گم و كور كرده كه طلبكارها اثرى از وى نيابند! به هر حال - و به هر بدبختى! - قسمت اول «دن كيشوت» را در سال ۱۶۰۵ به چاپ رساند كه از همان ابتدا در اسپانيا و پرتغال مورد استقبال بى سابقه اى قرار گرفت. در «دايرة المعارف بريتانيا» نوشته شده: «محبوبيت آنى دن كيشوت بيشتر ناشى از تنوع حوادث آن و غنا و فراوانى كمدى و مضحكه هاى آن و شايد هم ناشى از تازيانه هايى بوده كه در اين كتاب بر تن معاصران برجسته و ممتاز فرود آمده است؛ غم نهفته و بى سر و صداى آن، انسانيت عظيم آن و انتقاد نافذى كه در آن از زندگى شده است، به كندى مغتنم شمرده شد.» سروانتس قسمت دوم «دن كيشوت» را پس از ۱۰ سال يعنى در ۱۶۱۵ منتشر كرد. اين تأخير در انتشار جلد دوم باعث شد كه نويسنده اى ديگر به خيال اين كه سروانتس پير و درمانده است، يك جلد دوم قلابى بنويسد و منتشر كند! اين را هم مى توانيد به خوشبختى هاى سروانتس اضافه كنيد! سروانتس پس از انتشار دن كيشوت در اوج شهرت بود و اين كتاب در ۱۶۱۲ به انگليسى و در ۱۶۱۴ به فرانسه ترجمه شد اما ثروتى نصيب سروانتس نشد و او همچنان به عنوان «سربازى پير و فقير» به انتهاى زندگى اش نزديك و نزديك تر شد. «دن كيشوت» در واقع تجسم آرزوهاى خود سروانتس است كه مى خواست به افسانه ها بپيوندد اما پايش در واقعيت گير كرده بود. مى گويند سروانتس هنگام مرگ، در بستر دائم تكرار مى كرد: «سانچو، سانچو» و منظورش خادم وفادار «دن كيشوت» بود! كسى چه مى داند كه آن استر بى رمق دن كيشوت هم بر در خانه اى كه سروانتس در آن درحال احتضار بود بسته شده بود يا نه! اما احتمالاً آن نيزه زنگ زده و آن لگن سلمانى كه جاى كلاهخود را گرفته بود مى شد زير تخت سروانتس پيدا كرد كه آرام، مثل نجواى مادرى در گوش نوزادش، او را صدا مى زدند و به «افسانه ها» فرامى خواندند. چه كسى مى داند كه ما هنگام مرگ، به اين نجوا چگونه پاسخ مى گوييم ! *دو «در آن اثنا كه هر دو مستقيم پيش مى رفتند سانچو به ارباب خود گفت: «ارباب، اجازه مى فرماييد كه من چند كلمه اى با شما خودمانى صحبت كنم از وقتى كه آن جناب فرمان جابرانه رعايت سكوت را به بنده تحميل فرموده ايد بيش از چهار موضوع در دلم مانده و پوسيده اند ولى الآن يكى از آن موضوعات بر نوك زبانم است كه حيف است ناگفته ضايع شود.» دن كيشوت جواب داد: «بگو، ولى زياد طول و تفصيلش مده چون صحبتى اگر طولانى باشد شيرين نيست.» سانچو گفت: «پس عرض مى كنم: من در اين چند روز مشاهده كرده ام كه سرگردان بودن حضرتعالى به دنبال ماجراها در اين بيابان ها و در پيچ و خم اين جاده ها چقدر اندك فايده و كم ثمر است و به علاوه مخاطرات اتفاقى و پيروزى هاى حاصله هر چه باشد چون كسى نيست كه آنها را به چشم ببيند و از آنها مطلع شود هنرنمايى هاى حضرتعالى على رغم نيات خير شما و ارج و قدر آنها در ظلمت نسيان ابدى مدفون خواهند شد. بنابراين به نظر من، در صورتى كه جنابعالى نظر بهترى نداشته باشيد، صلاح در اين است كه ما هر دو به خدمت امپراتور يا شاهزاده والايى كه در جنگى درگير شده باشد درآييم تا حضرتعالى بتوانيد در خدمت آن بزرگوار زور بازو و نيروهاى ذاتى و فراست خويش را كه از اين همه بالاتر است نشان بدهيد. مسلماً وقتى آن عاليجناب كه ما به خدمت او درمى آييم پى به فضايل حضرتعالى ببرد هر يك از ما را به قدر لياقت خويش پاداش خواهد داد، به علاوه در دربار او كشيشان وقايع نگار نيز خواهند بود كه داستان دلاورى هاى شما را به رشته تحرير بكشند تا ياد آن در خاطره ها بماند. من از شخص خود چيزى نمى گويم زيرا هنرهاى من از حدود افتخارات مهترى تجاوز نمى كند، با اين وصف به جرأت ادعا مى كنم كه اگر در آئين پهلوانى رسم بر اين جارى مى بود كه دلاورى هاى مهتران را نيز ثبت كنند معتقدم كه شاهكارهاى من در حاشيه نمى ماند.» دن كيشوت گفت: «بد حرفى نزدى سانچو، ولى قبل از رسيدن به آن مرحله، ابتدا پهلوان از سر آزمايش در اقطار جهان به دنبال حوادث بگردد تا با هنرنمايى هاى خود كسب نام و آوازه كند، به طورى كه چون به دربار پادشاه بزرگى درآيد قبلاً با كارهاى خود شناخته شده باشد و هنوز از دروازه شهر به درون نرفته كودكان به دنبالش بيفتند و دوره اش كنند و در پى او فرياد برآورند كه «اينك پهلوان شمس» يا «اينك پهلوان ثعبان» و يا او را با علامت مشخصه ديگرى كه حاكى از شهرت او به خاطر هنرنمايى هاى بزرگش باشد بنامند، مثلاً بگويند: «اينك آن پهلوان كه در نبرد تن به تن بر ديو مهيب بروكابرونو زورمند پيروز شده است... و بدين گونه كوبه كو بروند و اين شاهكارهاى پهلوانى را شايع كنند تا پادشاه آن كشور از قيل و قال كودكان و از بانگ و همهمه مردم شهر به ايوان قصر خود برآيد و همين كه چشمش به پهلوان بيفتد از رنگ جامه رزم و نشان سپرش او را بشناسد و ناگزير فرياد برآورد كه «اى پهلوانان دربار من، فوراً به استقبال گل سرسبد پهلوانان عالم كه اينك پيش مى آيد بشتابيد!» به شنيدن اين فرمان همه بيرون بريزند...»... «و پس از اداى اين كلمات چون مهميز به پا نداشت هر دو زانوى خود را به پهلوى رسى نانت فشرد و مركب را تازاند.» دكتر موريس باردن مى نويسد: «از اسپانيا تا كشور پرو در آمريكاى جنوبى هر جا بالماسكه اى برپا بود شبيه اين دو مصاحب ضد و نقيض، يعنى پهلوان و مهترش، را نيز براى خنده و تفريح مردم درست مى كردند.» «پينهروداوگا» سفير پرتغال در دربار اسپانيا نيز هنگام جشن هاى نامگذارى شاهزاده فيليپ وليعهد اسپانيا نوشت: «به عنوان ميان پرده بين برنامه هاى جشن، دن كيشوت در جامه ماجراجويى دلير يعنى مبارز ميدان، پيش مى آمد و جلوتر از او مهترش سانچو پانزا راه مى رفت.» يك شرح حال نويس دربار اسپانيا هم - به نام ماركز [خدا مى داند چه نسبتى با گابريل گارسيا ماركز دارد !] - درباره سؤالات همراهان «دوك دوماين» سفير فرانسه (نوشته است: «اين نجيب زادگان) فرانسوى از من راجع به سن و شغل و خصال و موقعيت اجتماعى نويسنده دن كيشوت سؤال كردند. من ناچار به ايشان گفتم او پير سربازى ست نجيب زاده ولى فقير. يكى از ايشان از من پرسيد چرا اسپانيا چنين مردى را به ثروت نرسانده است چرا هزينه زندگى او را بيت المال تأمين نمى كند يكى از نجيب زادگان كه مردى زيرك بود، رندانه گفت: اگر فقر و احتياج است كه اين مرد را به نوشتن وامى دارد خدا كند هيچ وقت ثروتمند نشود تا با فقر خود آثار ديگرى خلق كند و با آنها دنيا را غنى سازد.» ميلان «كوندرا» - نويسنده بزرگ چك- گفته است: «رمان نويس خانه زندگى اش را ويران مى كند تا با مصالح آن، كاخ رمانش را سر و سامان دهد» و گابريل گارسيا ماركز گفته است: «متأسفانه تا موقعى كه سلامتى كامل براى «خوردن» داشتم پول كافى نداشتم كه غذاهاى خوب بخورم و وقتى كه مشهور و ثروتمند شدم سلامتى كامل نداشتم كه غذاهاى مورد علاقه ام روى ميز باشد! به نظر من در هر دو صورت، امثال من - نويسندگانى كه با فقر شروع مى كنند - بازنده ايم!» دربار اسپانيا كه به تقاضاى سروانتس براى شغلى در آمريكا، جواب سر بالا داده بود از فخر اين كه چنين نويسنده اى اسپانيايى ست، كمال استفاده را برد و بعد هم به ديپلمات هاى خارجى درباره كمك نكردن به چنين نويسنده اى، جواب هاى رندانه داد در حالى كه با اندك توجهى از سوى حكومت اسپانيا، احتمالاً سروانتس بيش از يك دهه بيشتر زندگى مى كرد و شايد اندكى - صرفاً اندكى - طعم لذت هاى مشروع زندگى را مى چشيد. خب! نخواستند، نشد! *سه «دن كيشوت» از معدود رمان هايى است كه تعداد اقتباس هاى سينمايى و ادبى از آن چشمگير است. در نگاهى به اقتباس هاى ادبى احتمالاً به فهرستى پر و پيمان و در محدوده اى بيش از ده ها هزار گزينه مى رسيم! آثارى كه به صراحت يا به كنايه، در زمان هاى مختلف قهرمان هايى مانند دن كيشوت خلق كرده اند؛ اما يحتمل در ميان تمام اين آثار، شاهكار گراهام گرين با نام «عاليجناب كيشوت» يك استثناست، داستان يك كشيش كاتوليك به همين نام كه در اسپانياى پس از فرانكو - اما هنوز زير سيطره انديشه هاى او - مورد تعقيب قرار مى گيرد و به همراه سانچوى خود - يك شهردار سابق ماركسيست كه در اعتقادات ماركسيستى اش دچار شك شده - سراسر اسپانيا را زير پا مى نهد تا به سانچو بياموزد كه در ارتباط با خدا نبايد «طلبكار » بود. در ميان اقتباس هاى سينمايى از روى دن كيشوت، سه اثر، ممتازتر و درخشان تر از ديگران به چشم مى آيند. نخستين آنها متعلق به ۱۹۳۳ است و متعلق به «گئورگ ويلهم پابست» كه از سينماگران مهم «دوران اكسپرسيونيسم آلمان» است و در اين اثر ۷۳ دقيقه اى - با فيلمبردارى سياه و سفيد - از «سايه - روشن »هاى صحنه بسيار استفاده برده تا هر نما، بدل به يك قاب نقاشى شود. اين نسخه، يك اثر كلاسيك است كه بارها مى توان آن را ديد و از آن آموخت اما به هر حال روايت «پابست» است از دن كيشوت نه فيلمى كه سعى اش بر تصويرى كردن رمان سروانتس باشد [چنان كه در بسيارى از نسخه هاى تلويزيونى از اين اثر شاهد آن بوده ايم.] نسخه دوم متعلق به ۱۹۵۷ است از يكى از مستعدترين و شگفت آورترين كارگردانان سينماى شوروى كه تماشاگران ايرانى وى را با نسخه منحصر به فردش از «هملت» و همچنين از «ليرشاه» مى شناسند: «گريگورى كوزينتسف» اين نسخه رنگى ۱۱۰ دقيقه اى ، التزامش به جهان و روايت سروانتس - مسلماً - بيش از نسخه پابست است با اين حال، «كوزينتسف» بر اين اثر نيز همچون «هملت» و «ليرشاه»، مهر «به روايت كوزينتسف» را به روشى ناديدنى اما «قابل درك» زده است! سومين نسخه كه به اندازه در به درى هاى دن كيشوت و بدبختى هاى سروانتس داراى قصه اى بالابلند است متعلق به نابغه سينما «ارسن ولز» است كه در «۱۹۹۲» يعنى هفت سال پس از مرگ كارگردان به نمايش درآمد! ساخت اين نسخه ۱۱۶ دقيقه اى سياه و سفيد سال ها به طول انجاميد. چون «ولز» براى ساخت آن تهيه كننده نداشت و خودش، پولش را تأمين مى كرد. ولز در اين باره گفته است: «هرچند وقت به چند وقت توى فيلمى بازى مى كردم و دستمزدش را صرف ساختن بخشى از «دن كيشوت» مى كردم. فقط حساب يك جايش را نكرده بودم و آن هم اين كه، آدم ها پير مى شوند! با پير شدن هنرپيشه هاى فيلم چه بايد مى كردم !» اين فيلم را مى توان به عنوان واپسين شراره هاى نبوغ «ارسن ولز» پذيرفت و همچنين به عنوان سندى كه يادآور سرنوشت مشترك تمامى نوابغ در طول تاريخ است! به نظرم همه ما بايد خوشحال باشيم كه نابغه نيستيم! شما با اين نكته موافق نيستيد !
|