پنجشنبه ۵ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۱۷ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Thu, Apr 24, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
قاب عكس۱
خانواده
معماى پليسى
*پاسخ معماى پليسى
معماى پليسى
دسيسه
359733.jpg
خسرو مبشر

ساعت ۳۰: ۱۲ دقيقه ظهر زنگ تلفن همراه سرگرد اشترى به صدا درآمد. همين كه گوشى را برداشت از آن سوى خط صداى رئيس شعبه ويژه قتل را شنيد كه از كشف جسد مرد جوانى در نزديكى يك بوستان در خيابان شكوفه خبر مى داد. پيكر قربانى جنايت پشت فرمان خودروى پيكان ليمويى رنگ در حالى پيدا شده بود كه با ضربه هاى كارد از پا درآمده بود. سرگرد حدود ۴۵ دقيقه بعد به محل موردنظر رسيد اما هنوز مأموران تشخيص هويت نرسيده بودند. او با ديدن خودروى گشت كلانترى و تجمع مردم حركت كرد. نزديكى هاى محل تجمع وقتى صداى گريه دو مرد جوان را شنيد با خود گفت: آنها به طور حتم از آشنايان و يا دوستان مقتول هستند. بله او درست فكر كرده بود. محمد و حسين از همكاران سجاد - مقتول - بودند.
دقايقى بعد سرگرد از گروهبان اكبرى - مأمور گشت كلانترى - خواست جمعيت را از محل جنايت دور كند تا صحنه به هم نخورد. سپس به آرامى در خودرو را از طرف راننده باز كرد. پيشانى مقتول روى فرمان قرار داشت. در سمت چپ پهلوى او آثار چهار ضربه و روى سينه - كنار قلب - هم دو ضربه كارد ديده مى شد. روى فرمان و شيشه جلو سمت راننده هيچ آثارى از خون نبود. فقط زير صندلى راننده چند قطره خون خشك شده به چشم مى خورد. روى گلگير سمت راننده هم آثار خون بود. در حقيقت شواهد موجود نشان مى داد سجاد در محل ديگرى به قتل رسيده و عاملان جنايت پيكر مقتول را داخل خودرويش قرار داده و به اين مكان انتقالش داده اند بعد هم با صحنه سازى سعى در انحراف مسير تحقيقات داشته اند.
سرگرد همچنان با دقت سرگرم بازرسى پيكر سجاد بود. دقايقى بعد گروهبان اكبرى كه خودش را به افسر ويژه قتل رسانده بود در گزارش كوتاهى به سرگرد گفت: ساعت ۱۵: ۱۲ دقيقه از طريق اپراتور پليس ۱۱۰ درجريان كشف جسد قرار گرفتيم. پس از حضور در محل حادثه و انجام نخستين تحقيقات متوجه شديم سجاد - مقتول - در يك نمايشگاه خودرو كار مى كرد. وقتى به محل قتل آمديم دوستان او حسين و محمد به همراه گروهى از اهالى محل در اطراف خودرو تجمع كرده بودند. دوستان قربانى هم به خاطر مرگ غيرمنتظره دوست شان بسيار متأثر و ناراحت بودند. سرگرد در نخستين گام به تحقيق از محمد - يكى از دوستان مقتول - پرداخت. مرد جوان در حالى كه بشدت گريه مى كرد با صداى بغض آلود گفت: جناب سرگرد سجاد مثل برادرم بود. من عزيزترين دوستم را از دست داده ام. او آنقدر خوب و مهربان بود كه آزارش حتى به يك مورچه هم نرسيده بود. اگر بدانم چه كسى او را كشته خودم نفسش را مى گيرم.
سرگرد: آرامش تان را حفظ كنيد و به اعصابتان مسلط باشيد، راستى چگونه از قتل مطلع شديد
محمد: به اتفاق حسين در نمايشگاه بوديم كه ناگهان تلفن همراهم به صدا درآمد. از آن سوى تلفن مردى -يكى از اهالى محل - خبر قتل سجاد را داد. بعد هم با سرعت، همراه همكارم حسين خودمان را به اينجا رسانديم.
دوست مقتول در ادامه گفت: سجاد حدود دو سال پيش با دخترى به نام سيمين آشنا شده بود و چند بار هم به خواستگارى اش رفت اما خانواده دختر مخالف ازدواج آنها بودند . سرانجام با اصرار سيمين اين وصلت انجام شد و حدود ۹ ماه پيش آنها پاى سفره عقد نشستند. مرد جوان در حالى كه اشك مى ريخت توضيح داد: «حدود ساعت ۳۰: ۷ دقيقه صبح سجاد، تلفنى با من تماس گرفت و گفت: امروز كارش زياد است و مى خواهد مادرزنش را به آزمايشگاه ببرد بنابراين ديرتر به نمايشگاه مى آيد.
سرگرد: ايشان با كسى اختلاف يا مشكل خاصى نداشته. مثلاً اختلاف مالى و يا مسائل خانوادگى
محمد: نه جناب سرگرد. البته در كار ما هميشه مشكلات مالى وجود دارد اما نه به اين صورت كه به خاطرش قتلى رخ دهد. در رابطه با مسائل خانوادگى هم هميشه از خانواده همسرش تعريف مى كرد، مخصوصاً از مهربانى هاى مادرزنش! ولى جناب سرگرد يك مسئله ذهن مرا حسابى به خود مشغول كرده است. چند نفر از اهالى محل، از جمله آقا مهدى كه مرا در جريان قتل قرار داد،گفتند: حدود ساعت ۱۰ صبح سجاد را با يك زن داخل خودرويش در حال گفت وگو در همين محل ديده اند. ضمناً يك فرد موتوسيكلت سوار كه صورتش را با كلاه پشمى پوشانده و از فاصله ۵۰ مترى آنها را تحت نظر گرفته بود نيز ديده شده است.
سرگرد پس از چند پرسش و پاسخ ديگر از گروهبان اكبرى خواست خيلى سريع كبرى - مادرزن سجاد - را براى تحقيق احضار كنند. بعد هم سرگرد تحقيق از مهدى، يكى از شاهدان را آغاز كرد.
او بدون مقدمه گفت: «جناب سرگرد، آقا سجاد خيلى آقا و بامعرفت بود. آزارش به كسى نمى رسيد. به همه محبت و كمك مى كرد. امروز - روز حادثه - حدود ساعت ۱۰ صبح براى تعميرات خانه مان در خيابان دنبال چند كارگر مى گشتم كه ناگهان در كنار پارك نزديك خانه ، آقا سجاد را داخل ماشينش ديدم. او با يك زن كه مانتوى سرمه اى و روسرى آبى با گل هاى سفيد به سر داشت در حال گفت وگو بود. البته آقا سجاد پشت فرمان بود و چهره اش هم برافروخته و عصبانى به نظر مى رسيد اما چهره زن را نديدم چون پشتش به در ماشين بود. وقتى پس از ۴۵ دقيقه همراه چند كارگر برگشتم باز هم ماشين آقا سجاد را ديدم. خدا بيامرز سرش را به فرمان چسبانده بود اما از آن زن خبرى نبود. من هم فكر كردم شايد از خستگى خوابش برده است، البته ناگفته نماند كه همان موقع يك جوان موتوسيكلت سوار كه كلاه پشمى سرمه اى هم به سر داشت چند بار در اين خيابان ديده شده بود و با دقت به خودروى آقا سجاد نگاه مى كرد. فكر مى كنم او با آن خدابيامرز كار داشت.
در همين هنگام گروهبان اكبرى همراه مادرزن مقتول به طرف سرگرد آمدند. كبرى، با ديدن پيكر دامادش با گريه و شيون به طرف ماشين رفت اما مأموران اجازه ندادند در خودرو را باز كند. سپس با چشمانى گريان به طرف سرگرد اشترى برگشت و گفت: «سجاد مثل پسرم بود، قاتل او را از شما مى خواهم. او خيلى مظلوم بود. كارى به كسى نداشت. سجاد تازه داماد بود و هزاران آرزو داشت. اگر دخترم بفهمد كه شوهرش را با چاقو كشته اند، خودش را خواهد كشت چون آنها عاشق هم بودند.»
سرگرد: خانم خواهش مى كنم آرامش تان را حفظ كنيد. به من بگوييد امروز شما با دامادتان -سجاد- قرار داشتيد
كبرى : بله، ساعت هفت صبح به خانه ما آمد و همراه هم به آزمايشگاه رفتيم. حدود دو ساعت كارمان طول كشيد. هنگام بازگشت از او خواستم كنار پارك بايستد تا كمى درباره دخترم با او صحبت كنم. چرا كه دخترم از مادرشوهرش خيلى ناراحت بود و مرتب مى گفت: او خيلى در زندگى شان دخالت مى كند. به همين خاطر حدود يك ساعت درباره دخترم و مادرشوهرش با او صحبت كردم. در همين موقع متوجه موتوسيكلت سوارى شدم كه با كلاه پشمى مشكى رنگى صورتش را پوشانده بود. آن مرد چند بار با موتورش در اطراف پارك گشت زد. او ما را تحت نظر داشت. فكر مى كنم او سجاد را كشته باشد.
سرگرد: چرا دخترتان مشكلش را با همسرش - سجاد - مطرح نكرد.
كبرى: سجاد با خانواده ما حسابى انس گرفته بود و هر از گاهى مشكلات خود را با من در ميان مى گذاشت. ما هم كمكش مى كرديم.
سرگرد: شما بعد از صحبت با سجاد كجا رفتيد
كبرى: ساعت ۱۱ صبح با سجاد خداحافظى كرده و به خانه رفتم، مشغول آشپزى شدم.يك ساعت و نيم بعد مأمور كلانترى به خانه ما آمد و از من خواست كه به اينجا بيايم، ترسيدم كه نكند براى سجاد اتفاقى افتاده باشد.
سرگرد: چرا حدس زديد كه براى سجاد اتفاقى افتاده است
كبرى: فكر كردم موتورسوارى كه ما را تحت نظر داشته، سجاد را كشته باشد.
سرگرد: شما امروز روسرى آبى با گلهاى سفيد به سر داشتيد
كبرى: نه، من چنين روسرى ندارم اما فكر كنم دخترم پريسا يك روسرى با همين مشخصات داشته باشد. ضمناً من از روسرى آبى متنفرم و هميشه از لباس هاى تيره و روسرى هاى ساده بدون طرح استفاده مى كنم.
در همين هنگام گروهبان اكبرى به سرگرد اطلاع داد با مشخصاتى كه از جوان موتورسوار به مأموران انتظامى گشت داده شده بود، آنها موفق شدند وى را در يكى از خيابان هاى شهر شناسايى و دستگير كنند.
ساعاتى بعد تحقيقات سرگرد از بهزاد - جوان موتوسيكلت سوار- آغاز شد.
به عنوان نخستين سؤال پرسيد: امروز بين ساعت ۱۰ تا ۳۰: ۱۱ دقيقه كجا بوديد
بهزاد: جناب سرگرد، به خدا من كسى را نكشته ام. منو اشتباهى دستگير كرده اند.
سرگرد: چه كسى گفته تو آدم كشته اى
بهزاد: در اينجا شنيدم آقا سجاد را كشته اند.
سرگرد: سجاد - مقتول - را از كجا مى شناسى و چه ارتباطى با او داشتى
بهزاد با گريه پاسخ داد: يك ناشناس با پرداخت ۵۰۰هزار تومان از من خواست از سجاد كه مزاحمش شده بود، زهر چشم بگيريم اما اين فرصت را پيدا نكردم.
سرگرد: چرا
بهزاد: از ساعت۷ صبح سجاد را تعقيب مى كردم. او همراه يك زن ميانسال ابتدا به آزمايشگاه رفتند. پس از حدود دو ساعت آنها وارد يك ساندويچ فروشى شدند، بعد هم به اين پارك آمدند. زن مرتب چيزهايى به سجاد مى گفت من هم چندبار با موتور در اطراف گشت زدم. البته صورتم را با كلاه پشمى سرمه اى پوشانده بودم. در يك لحظه متوجه شدم كه سجاد عصبانى شد و به طرف زن حمله كرد. او قصد داشت زن را از ماشين بيرون بيندازد اما زن مقاومت مى كرد. حدود ساعت ۱۱ صبح براى خريد سيگار به مغازه اى كه همين نزديكى ها بود رفتم. وقتى بيرون آمدم زن داخل ماشين نبود. سجاد نيز سرش را به فرمان ماشين چسبانده بود. با موتوسيكلت به آرامى به ماشين نزديك شدم، خواستم در را باز كنم اما وقتى فكر كردم ممكن است براى او اتفاق بدى افتاده باشد از ترس فرار كردم.
سرگرد: فردى كه اجيرت كرده بود، از كجا تو را مى شناخت
بهزاد: اسماعيل- دوستم- مرا به او معرفى كرد. در همان جلسه اول پنج فقره تراول چك ۱۰۰ هزار تومانى داد و از من خواست كه با كارد يك زهر چشم از سجاد بگيرم اما موفق به اين كار نشدم.
سرگرد: اما شما را در حال باز كردن در ماشين مقتول ديده اند.
بهزاد: جناب سرگرد به خدا وقتى در را باز كردم و پيراهن خونين سجاد را ديدم ترسيدم و فرار كردم.
سرگرد: كاردى را كه همراه داشتى كجاست
بهزاد: از ترس آن را داخل ماشين انداختم.
سرگرد: اما كاردى پيدا نشده است و...
دقايقى بعد زمانى كه به دستور سرگرد اشترى كبرى و بهزاد مواجهه حضورى شدند هر دو همديگر را متهم به قتل كردند. بدين ترتيب سرگرد اشترى پس از بررسى هاى دقيق و ادامه بازجويى ها قاتل را شناسايى و اورا به اتهام قتل بازداشت كرد.
شما خواننده عزيز با ذكر سه دليل قاتل را شناسايى و بنويسيد سرگرد اشترى به كدام دلايل قاتل را شناسايى و دستگير كرده است. لطفاً نامه هاى خود را به نشانى روزنامه ايران، تهران، خيابان خرمشهر- آپادانا- پلاك۲۱۲ ارسال نماييد.
*پاسخ معماى پليسى
مرگ مرموز
سرگرد على اشترى به دلايل زير منوچهر - دوست مقتول - و محمد - سرايدار - را به اتهام قتل پژمان بازداشت كرد.
۱- منوچهر در بازجويى ها به سرگرد گفته بود داور ساعت پنج عصر سوت پايان بازى فوتبال را زده است، درحالى كه بازى ساعت ۴‎/۴۵ دقيقه پايان يافته بود.
۲- منوچهر در بازجويى ها درباره لباس مقتول گفته بود پژمان براى شنا با گرمكن به استخر رفته بود، اما مقتول شلوار لى و پيراهن آستين كوتاه به تن داشت.
۳- سرايدار در بازجويى ها اعتراف كرد بر اثر تزريق مواد مخدر از بازوى چپ پژمان خون جارى شده بود، اما در صحنه قتل روى بازوى سمت راست مقتول آثار خون به چشم مى خورد.
۴- سرايدار در بازجويى مبلغ دقيق پول نقد و تراول چك هاى موجود در كيف پژمان - مقتول - را اعلام كرده بود، درحالى كه هيچ كس نمى دانست پژمان چقدر پول همراه داشته است.

*اسامى خوانندگان معماى پليسى

زهرا صالحى از تهران، محمدرضا مشتاق از اراك، شهرزاد تقسيمى از تهران، زهرا حلاجيان از رامسر، حميدرضا حسين نژادى از بندر آستارا، مهرى صالحى از تهران، سيروس اعلايى از چالوس، فرامرز عطرى از قزوين، بهرام يگانه از رودسر، آريا پيمان نژاد از كيش، فاطمه مولوى از كرج، اختر امامى از اسلامشهر، آزاده عسگرى از مشهد، بنفشه شريفى از مشهد، فائزه ملكى از تهران، فرشاد ملكى از تهران، مارينا خانى از نيشابور، سادات از تهران، طاهره نوروزى از همدان، حميدرضا خوشرو از شيراز، مينا فولادى از تهران، كريم مشگينى از تبريز، مرتضى خانى از بهشهر، اكرم افشارى از تهران، على باقرى از تهران، داوود مختارى نژاد از كرج، سيمين بهارى از كرمان، پژمان ايمان وردى از شهررى، مژگان حسامى از تهران، على درخشان راد از همدان، هوشنگ بختيارى از شهريار (شهرك انديشه)، محمد زمان ستوده از گرگان، محمود حسامى كرمانى از كرج، محسن تافتاچى از اروميه.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |