شنبه ۷ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۱۹ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Sat, Apr 26, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سياست
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
قاب عكس۱
قاب عكس۲
نگاهى به مجموعه داستان «مو به مو» مجيد دانش آراسته
نگاهى به نمايش كريستال تاور به كارگردانى نصرالله قادرى
نگاهى به مجموعه داستان «مو به مو» مجيد دانش آراسته
آدم هاى شگفت طبيعى اطرافمان!
359919.jpg
يزدان سلحشور

* يك
«دلم نمى خواست با مادر و دايى محمد تهران بروم اما مادر اجازه من و حسين را از مدرسه گرفته بود. حسين از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. خيال مى كرد كه او را براى گردش مى برند. نمى دانست كه به ملاقات پدر مى رويم. تهران رفتن در آن موقع يك رؤيا بود. براى همين بچه هاى محله حرفش را باور نمى كردند. آن هم موقع مدرسه. من از حسين بزرگتر بودم، ولى قيافه ام طورى بود كه از حسين كوچكتر به نظر مى آمدم.
شب مادر لباس ما را شست. صبح به ما سفارش كرد كه لباس خود را كثيف نكنيم. حسين كه عاشق بازى بود از خانه بيرون نرفت. مى ترسيد كه بچه ها لباس اش را كثيف كنند و مادر او را تهران نبرد. اما من از خانه بيرون آمدم. دلم مى خواست «آفاق» را ببينم. اگر يك روز او را نمى ديدم، انگار كه چيزى را گم كرده بودم... چند سال پيش با دايى محمد و مادرم تهران رفته بودم.
مادرم برايم بليت نگرفته بود. در تمام طول راه سر پا بودم. مى ترسيدم كه باز برايم بليت نگيرند. از مادرم پرسيدم:
ـ برايم بليت گرفتى
مادر جوابم را نداد. دايى محمد ناراحت شد و گفت:
ـ انگار پول علف خرسه. پول كجا بود كه برايت بليت بگيريم. مگر براى تفريح مى رويم
توى دفتر گاراژ بوديم. دلم مى خواست فرار كنم. خيال مى كردم كه آفاق مرا مى بيند كه سرپا ايستاده ام ... ساعت
ده دقيقه به پنج دفتردار گفت:
ـ پنج بعدازظهر تهران سوار شوند.
مسافران از دفتر بيرون آمدند .... ماشين كه پر شد، راننده مسافران را شمرد. دلم از ترس مى زد. راننده ليست را نگاه كرد و به دايى محمد گفت:
ـ بليت.
دايى محمد بليت را داد. راننده گفت:
ـ چرا براى اين ها بليت نگرفتى
دايى محمد خنديد و گفت:
ـ اين ها كه بچه اند.
راننده با پوزخند گفت:
ـ اين كه بچه نيست.
حسين را نشان داد. مادر گفت:
ـ قدش را نبينيد، به خدا از آن يكى كوچكتر است.
راننده به شاگردش گفت:
ـ برو احمدآقا را صدا كن.»
«مو به مو» مجموعه ۱۵ داستان كوتاه است كه روايتگر روزهاى گذشته و حال نويسنده اى هستند به نام مجيد دانش آراسته. دانش آراسته البته تازه آمده نيست. چهره اى است كه لااقل با دو داستان كوتاه درخشان «روز جهانى پارك شهر» و «مجاهد پير» [درباره واپسين خاطرات نهضت ميرزاكوچك خان] در اوايل دهه پنجاه شناخته مى شد و رمانش [نسيمى در كوير] در ميان آثار اجتماعى آن سال ها، يك «اتفاق» بود. او كه دوران نويسندگى اش را در كانون پرورش فكرى به انسجام رسانده بود، در همان جا نيز ـ در سال هاى پس از انقلاب ـ سابقه خدمتى اش را با پاسخگويى به آثار داستانى نسل نوى كودك و نوجوان درآميخت و بخشى از داستان هاى مؤخرش، بى گمان ـ اگر در ژانر كودك و نوجوان نگنجند ـ بسيار متأثر از فضاى اين ژانرند و نوع روايت، آن زوايه ديد قابل ردگيرى در بهترين آثار كودك و نوجوان را نشانمان مى دهد.
از داستان هاى دهه پنجاه، تا مجموعه «مو به مو»، دانش آراسته البته از لحاظ «اتكا به موقعيت» راهى دراز را پيموده است. او كه در آن سال ها، كمتر متكى به موقعيت ها مى نوشت و بيشتر با اشاراتى صريح به فرهنگ عامه و نثرى كه قصد شگفت زده كردن خوانندگان با جملاتى غيرقابل انتظار را داشت، به ديدار مخاطبانش مى رفت اكنون به جذابيت موقعيت ها التزام عملى دارد و حتى در روايت گذشته، «حركت» بر «سكون» ممزوج با «گفت وگوهاى قهوه خانه اى اش» مى چربد.
دانش آراسته گرچه هميشه، به سوى فضاهاى تازه توجه نشان داده و در جست وجوى دگرگونى بوده است اما هرگز با مد همراه نشده. او در سال هاى ۶۰ از «مد» ناگهان استيلا يافته بر داستان نويسى ايران «يعنى «رئاليسم جادويى» به سلامت گذشت و نه تنها زير بار رفتارهاى عجيب و اتفاقات غريب «اين گونه نويسى» نرفت كه حتى از «كاربرد مكرر صفت ها» كه به ويژگى سبكى اين نوع نگارش بدل شده بود، دورى جست و زبان روان و خالى از صفت اش را ادامه داد. در دهه ۷۰ ، با اشتعال تب داستان هاى پست مدرنيستى، او تنها به «كوتاه نويسى» اين گونه داستان ها روى خوش نشان داد و با «غريب نويسى»،«استعاره گرايى» و
«مبهم نگارى» آنها سرناسازگارى گذاشت.
داستان هاى «مو به مو» از آثار پست مدرنيستى و تفكر رايج دهه هفتاد با اين زاويه ديد، تنها كوتاه نويسى آنها را به همراه دارند و البته دانش آراسته مى تواند معترض باشد كه اين كوتاه نويسى را در كتاب نخست خويش نيز آزموده و آن موقع، صحبت اين گونه «ايسم»ها نبوده! با اين همه، نمود بارز اين گونه كوتاه نويسى در داستان هاى وى، در دهه اى است كه او اكثراً با درج داستان در نشريات شهرستانى و پرهيز از حضور در نشريات تهرانى، نوعى اعتراض را به روند دگرگون شده ادبيات داستانى نشان مى داد.
دانش آراسته در دهه هفتاد، بخشى از مضمون هاى داستان هايش را نيز به اين اعتراض اختصاص داد و احتمالاً اكنون ـ شايد با نگاهى واقع بينانه تر به گذشته ـ بپذيرد كه آن «آثار زماندار و ستيزه گر با مدهاى زمانه»، ديگر جز وجه «آن زمانى» خود واجد وجوه ديگرى نيستند و براى مخاطبان جديد، جذابيت چندانى ندارند.
* دو
«من با مشترى ها خيلى راحت حرف مى زنم. آنها را به آينده نگرى دعوت مى كنم. سؤال مى كنم كه مى خواهى زندگى بكنى يا بندگى. معلوم است كه سؤال بدى مى كنم. همه مى خواهند زندگى بكنند... بازارم داغ است. خانه هاى من، مشترى ها را از بندگى نجات مى دهد ولى آنها حرفم را باور نمى كنند. وقتى دليلش را مى گويم، مات شان مى برد. چطور بگويم از آسمان به زمين مى افتند.
با اين حساب مى خواهى زندگى كنى. خانه را ديدى. از نظرت ايرادى ندارد. فقط راه پله اش تنگ است. ولى من برعكس تو فكر مى كنم. در واقع خانه را نديده اى وگرنه از خودت مى پرسيدى چرا راه پله اش را تنگ كرده ام. البته وقتى اين حرف را مى زنم، مشترى خيال مى كند دارم بازارگرمى مى كنم، ولى من مى دانم كه دارم چه مى گويم. من توى مردم زندگى مى كنم. كارم ايجاب مى كند كه از زندگى آنها باخبر باشم. سابق بر اين كسى فكر نمى كرد مردم رشت آپارتمان نشين بشوند. يادم مى آيد فقط دو ، سه تا آپارتمان داشتيم. يكى آپارتمان معروف به «عمارت جلوه» بود. دو ، سه تا هم توى خيابان سعدى بود كه ارمنى ها مى نشستند. خب، حالا چطور شد كه آپارتمان نشينى رواج پيدا كرد هزار تا دليل دارد. يك دليل ساده اش اين كه شهر بزرگ شده بود. زمين قيمت پيدا كرده بود. ديگر كسى هالو نبود پولش را بخواباند كه در يك خانه درندشت زندگى كند. من تا حالا چند خانه عوض كرده باشم خوب است. به خدا ۱۰ تا. همه از اين خانه بهتر و شيك تر. ولى يك نفر نگفت چه فضاى بازى دارى. چرا دليلش را بعد مى گويم. حالا هر كسى به خانه ما مى آيد اولين حرفى كه مى زند اين است: «چه فضاى بازى دارد. آدم مى تواند تويش نفس بكشد. حيف كه
راه پله اش تنگ است. يعنى حرف تو را مى زنند. آنها هم مثل تو نمى دانند مطلب از چه قرار است.»
من هالو نيستم پولم را دور بريزم. عقلم مى رسد چه كار كنم. بايد پرسيد چه دليلى دارد راه پله را تنگ مى كند. موضوع اين است كه من كارم خانه سازى است. همه مى دانند چقدر خانه توى اين شهر ساخته ام. اگر خانه ها روى دستم مى ماند، چطور مى توانستم دوباره خانه بسازم »
فضاهايى كه دانش آراسته در «مو به مو» به سراغ شان مى رود عموماً فضاهاى شهرى است يا در واقع شهرستانى است يعنى واقع است از لحاظ فرهنگى ميان فرهنگ روستايى و فرهنگ مدرن شهرنشينى كه اين «وقوع»، دائم در «روابط»، «رويكردها» و «نظرات شكل گرفت مردم حاضر در داستان هاى وى» در حال جزر و مد است. اين «جزر و مد» فرهنگى البته از جامعه اى كه نويسنده در آن شكل گرفته، منشأ گرفته و در داستان هاى مجموعه «مو به مو» بدل به «شكلى روايى» شده؛ «شكلى» كه متفاوت است با رويكرد عمومى نويسندگان شهرستانى - چه در جنوب، چه در مركز، چه در شمال كشور - به مقوله «شكل بخشى به روايت».
آدم هاى دانش آراسته، آدم هاى معمولى و در دسترسى اند؛ اگر شگفت مى نمايند از آن منظرى است كه نويسنده دوربين اش را روى آنها ميزان كرده است، نه به اين دليل كه ماهيتاً «غريب اند» و «يافت مى نشوند» در زندگى روزمره خودمان.
از اين نظر، «مو به مو» شباهت بسيارى دارد به «داستان هاى رمى» موراويا و آدم هاى اين كتاب همچون آدم هاى موراويا و طبيعى اند و شگفت. در دسترس اند و شگفت. قابل فهم اند و شگفت. عامه فهم اند و شگفت. به اين خصوصيات بايد سهل بودن روايت در عين ممتنع بودن نظر نويسنده نسبت به شخصيت ها را نيز افزود: «چطور شد زن گرفتم پرسيدن ندارد. خاك مرده سرد است. چند روز به ديدنت مى آيند. برايت دلسوزى مى كنند. بعد فراموشت مى كنند. زنم كه مرد، دخترم برايم غذا درست مى كرد.» [داستان مو به مو]
يا: «كارمندان رياحى را آدم باتجربه اى مى دانستند. خيال مى كردند كه او بهتر از آنها دنيا را مى بيند. با او از آينده خود حرف مى زدند كه چه خواهد شد. رياحى هرچه قسم مى خورد كه آينده شناس نيست، كارمندان حرفش را باور نمى كردند.» [داستان تك روى]
يا: «سكوتى سنگين خانه كرده بود. درگاهى آن را شكست و گفت: «من اين مجموعه را اينجا مى گذارم.» مى خواست بگويد: «مى دانم كه چاپ نمى كنيد.» اما نگفت. نوشته ها را روى ميز گذاشت و بيرون رفت. چون فكر مى كرد انتظار كشيدن بهتر از هيچ است.» [داستان به شرط چاقو] كوتاه نويسى دانش آراسته در اين كتاب، مؤيد التزامش به «مد» نيست بلكه او به خوبى دريافته كه برش هاى كوتاهى كه او از زندگى روزمره شهرستانى انتخاب مى كند توانايى نوسان در مدارى طولانى تر را ندارند و اگر طول داستان ها افزايش يابد به «اطناب» مى رسند و به از رمق افتادن داستان و خواننده - توأمان - منجر مى شوند. او در به كارگيرى اين اقتصاد سفت و سخت و بستن كمربندها اما از سهميه «حال و هوا» نمى زند و به «بيمه خدمات اجتماعى روحيات شخصيت ها» عنايت ويژه دارد. همه مى دانيم و دانش آراسته نيز مى داند كه «بيمه» در زندگى امروز، نقشى حياتى دارد!
* سه
بگذاريد حالا از مدح به ذم برسيم! پايان بندى داستان هاى «مو به مو» عموماً تعريفى ندارند. دانش آراسته به «ضربه پايانى هر داستان» نينديشيده و داستان ها، بى آن كه حاوى «تير خلاص» باشند دائم در ذهن خواننده «دست و پا مى زنند» به جاى اين كه چون «روحى رها» به حياتى ديگر دست يابند! با نگاهى دوباره به «داستان هاى رمى» درمى يابيم كه داستان هاى آن كتاب، همگى از اين عنصر حياتى [تير خلاص!] برخوردارند و به همين دليل است كه اگر از دانش آراسته درباره «داستان هاى رمى» سؤال كنيم احتمالاً تك تك داستان ها را به ياد مى آورد. خواننده «مو به مو» چندان ذهنش را به داستان هاى اين كتاب نمى سپرد چون عادت ما ايرانى هاست كه نازك دليم و طاقت دست و پا زدن مرغ و خروس را هم نداريم چه برسد به داستان هاى يك كتاب! به نظرم دانش آراسته بايد فكرى به حال اين نازك دلى ما مى كرد!
نگاهى به نمايش كريستال تاور به كارگردانى نصرالله قادرى
آسمانخراش آدم را مى بلعد
359949.jpg
اميد بى نياز

سه روح در لابه لاى ملافه هاى سفيد ديالوگ هايى ساده را بر زبان مى آورند. خوب، بد، زشت، زيبا و... واژگانى هستند كه انگار تقابل پديده ها و ديالكتيك نمايشى را در زمان حال درام ايجاد مى كنند. ما هنوز آنها را نمى شناسيم؛ البته شخصيت و فرديت آن سه نفر را و آنچه در زندگى عينى آنها به وقوع پيوسته است. حسى كه از ديدن اين پرداخت دراماتيك به ما دست مى دهد، توأم با سردى و بى روحى غريبى است. صداى بازيگران آهسته، گرفته و ته گلويى به گوش مى رسد. بيان با فضاى غيرعينى هارمونيك مى شود و اين سه آدم در حال و هوايى مه آلود و سوررئال روايتى ناهمگون را با جريان رئاليسمى روايت تركيب مى كنند.
داريم درباره نمايش «كريستال تاور» نوشته رونالد گرنز به كارگردانى نصرالله قادرى صحبت مى كنيم. نمايشى كه طى روزهاى گذشته ميهمان تالار سايه تئاتر شهر بوده است.
آنچه كه در سطور بالا گذشت تابلوى دوم نمايش است كه پس از معرفى كلى قصه! در ابتداى اثر به پرداخت دراماتيك درمى آيد. كريستال تاور قصه يكى از همان برج ها و ماجراى ۱۱ سپتامبر است؛ قصه اى كه با شيوه روايت رئاليستى خود به فساد ادارى جامعه آمريكا مى پردازد.
با اين حال آنچه كه در همين ابتداى گفتار جاى اشاره دارد، بحث آغاز است. نصرالله قادرى كارگردان اين نمايش در ابتدا، همه قصه را براى ما بازگو مى كند. البته اين بازگو كردن «همه قصه» به شكلى خبرى و ژورناليستى و با اله مان هاى تصويرى بازگو مى شود. تصوير برج ها، روى پرده ويدئوپروجكشن نقش مى بندد، سپس چند بار چهره بوش را مى بينم و پس از آن تصوير برج هايى ديده مى شود كه در ميان دود و آتش غوطه مى خورند.
بى شك اين آغاز نمايش به كليشه اى ترين شيوه ممكن به وقوع مى پيوندد. اين در حالى است كه در تابلوى دوم با سه روح روبه رو مى شويم كه ديالوگ هاى آنان انگار به ابتداى زمان ظهور بشر بازگشته است. سه روح، فارغ از قلمرو زمان و مكان درباره مفاهيم ازلى و ابدى و نظام خوب و بد و زشت و زيبا سخن مى گويند؛ انگار آنان در جهان برزخ قرار دارند و واقعيت ابلهانه جهان مادى را به ريزترين شكل ممكن مى بينند. نصرالله قادرى مى توانست به راحتى تصاوير ابتدايى را از نمايش خود حذف كند. اين كار براى او دو فايده اساسى داشت. اول اين كه به راحتى به مخاطب نمى گفت كه دارم قصه كريستال تاور را روايت مى كنم. اگر هم مخاطب بويژه مخاطب خاص و اهالى رسانه قصه را از قبل مى دانستند، با «روايتى ديگر» روبه رو مى شدند؛ روايتى كه با اين تغيير كوچك زاويه پرداخت دراماتيك كارگردان را نسبت به گزينه هاى متن و مخاطب ۱۸۰ درجه عوض مى كرد. اين كارگردان تئاتر كه خود منتقد حرفه اى تئاتر است، به صراحت بحث «روايت» را مى شناسد. بى شك او نه تنها شيوه هاى نامتعارف را خوانده است بلكه درباره اش صحبت و حتى تدريس كرده است. با اين حال كارگردان از چنين زاويه روايتى غافل مى ماند. اگر تابلوى نخست و به تعبيرى اله مان هاى بصرى از ساختار كلى نمايش حذف مى شدند، داستان دقيقاً از نقطه اى بى زمان و مكان آغاز مى شد. از روايت نامتعارف سه روح لابه لاى پارچه هاى سفيد كه مفاهيم بديهى را براى تعريف قصه به كار مى برند. آنها اگرچه سخت ترين عناصر زبانى و زيبايى شناختى را به عنوان نشانه هاى بيانى خود برگزيده اند، اما به تناسب بافت كلى فضا و آن برش از نمايش جا افتاده هستند. اگر بخواهيم نشانه هاى زبانى صحنه آغازين نمايش را هم با اين قسمت مقايسه كنيم، به شكل هنرى بيان نمايشى پى مى بريم. آنچه در آغاز نمايش مى آيد، بازگويى واقعه است، عناصر خبرى بيانى است. از اين عناصر هم سال ها گذشته است. يعنى جنس بيان با زمان هارمونيك نيست. فرانسوى ها در ژورناليسم سبكى دارند به نام آنكت نويسى كه براى خود جذابيت هاى روايتى فراوانى دارد.
اين سبك در واقع خبر و گزارشى را در عين تحليل ارائه مى دهد. بدون آن كه نويسنده در ارائه خبر دخل و تصرفى داشته باشد. اين شيوه روايتى زبان را در عين زمان به كار مى برد؛ با تعابير منحصر به زبان و استعاره هايى كه ذهن مخاطب را به طور همزمان با اصل خبر و جريان هاى مرتبط يا غيرمرتبط با خبر درگير مى كند.
مثلاً ما تصوير حرف زدن بوش را مى بينيم. اله مان هاى بيانى اين زبان نمايشى خبرى است. آن هم خبرى كه درباره خرد شدن برج هاست. اين در حالى است كه هم اكنون عالم و آدم مى گويند كه منفجر كردن اين برج ها زير سر بوش بوده است. بنابراين زبان از خبرى در زمان گذشته سود مى برد و در زمان درام ارائه مى دهد. در حالى كه اين ماجرا به لحاظ عناصر خبرى قديمى است و جذابيت شنيدارى خاصى ايجاد نمى كند. بى شك براى سخن گفتن از يك ماجراى قديمى تنها زبان تحليل مناسب است. توجه به عناصر زبان شناختى درام از جمله محور «هم زمانى» و «درزمانى» كه پيش از اين در ادبيات و فلسفه بحث شده است، جاى تأمل دارد.
عناصرى كه براى زبان نمايش مانند كالبد ظاهرى معنادارى به شمار مى رود؛ آنجا كه مى توان عناصر مفهومى را در ساختارى همچون عناصر «هم زبانى» و «درزبانى» تعريف كرد. انگار كارگردان از اين مسائل بديهى و البته پايه اى زبان شناسى ادبى و درام غافل مانده است. كارگردان به جاى نشان دادن تصوير قديمى مى توانست از عناصر جايگزينى زبان استفاده كند. مثلاً به جاى حرف زدن بوش مى توانست تصوير فردى را بياورد كه كاريكاتور بوش را مى كشد يا كسى كه آن را به عنوان پلاكارد اعتراض در خيابان به دست گرفته است. در اين صورت او از قرائت زمان نسبت به پديده خبرى سخن مى گفت. مهمتر از اين مسئله هم بحث «هم زبانى» و «در زبانى» زبان شناختى آن است. او عنصر خبرى قديمى يا خبر سوخته اى را به صورت اله مان بيانى «درزبانى» بيان مى كرد.
اما نكته مهمتر از اين بحث بيان سوررئاليستى قسمت دوم نمايش است. زيرا كارگردان ساختارى دايره اى را بر نمايش خود حاكم كرده است. يعنى ما در پايان نمايش با روايت آن سه نفر مرده روبه رو مى شويم كه تنها قربانيان كريستال تاور هستند. آنها كه به هنگام انفجار، تنها آدم هاى داخل برج هستند و در نهايت هم در اين انفجار، آنها زيان مى بينند؛ يك آسانسورچى، مسئول تأسيسات ساختمان و پرسنلى ديگر! با اين حال نصرالله قادرى مى توانست با روايت همين قسمت و تكرار آن در پايان نمايش ادعاى ديگرى هم داشته باشد. روايت متفاوت، روايت سه نفر كه مرده اند. سه نفرى كه در جريان سيال ذهن خود، به عينيت فضا و صحنه را به منزله خاطراتى از دنياى حقير مادى مى دانند.
ذكر اين نكته هم خالى از لطف نيست كه طراحى صحنه نيز در اين نوع روايت با كنتراستى يكدست و تقريباً حجيم به تناسب اتمسفر درگير مى شود. كف صحنه را به طور كل پارچه بلند و يك تكه سفيد دربرگرفته است. آدم هايى كه از سوراخى به قطر سر و گردن خود از بريدگى پارچه ديالوگ ها را ادا مى كنند. چشم به لحاظ حركت بصرى با اين سفيدى سرد و كرخت كننده مى رود و به طور ناگهانى با پرده هاى سياه رنگ دورادور صحنه درگير مى شود. خلأ و فاصله اى كه در ميان اين دو رنگ متضاد و كنتراست آفرين به وجود مى آيد، تأمل دارد. چشم مى ايستد و درست در فاصله خالى اين دو رنگ به تأمل و استراحت نياز پيدا مى كند؛ ادامه حس بصرى انگار چيزى جز خود آن خلأ نيست. خلأ در ميان همان تعريف سياه و سفيد، يا زشت و زيبا. چيزى كه در همان استراحت چشم نهفته است و هرمنوتيك آن كامل فردى و شخصى است.
جذابيت قصه كريستال تاور اين است كه اثرى كاراكترمحور است. آنا هومر يا آنا آسانسورچى كليت داستان و حتى ترسيم فضايى برج را موبه مو به ديالوگ درمى آورد. در كنار آن شخصيت و ناخودآگاه خود را به عنوان فرديتى كه در تعاريف تيپولوژيك گرفتار است، نمايان مى كند. كار آنا پومر اين است كه شخصيت هاى كريستال تاور و البته مديران اين برج را با آسانسور از طبقه اى به طبقه اى ديگر هدايت مى كند. ظاهراً در فرهنگ آمريكايى اين يك شغل است! شغلى اجتماعى البته به قول خودشان در طيف طبقه بى پرستيژ و working class.
نويسنده كريستال تاور با خلق اين كاراكتر نه تنها به شخصيت پردازى خوبى دست يافته است، بلكه فرآيند همان مسخ كافكايى را به شكل آمريكايى اش نشان داده است. آنا آسانسورچى نمودى از تبديل ناباورانه انسان معاصر به شيئى است. او در فرآيندى كه سيستم ادارى حاكم بر كريستال تاور برايش فراهم مى كند، به كالا يا شيئى بى جان تبديل مى شود؛ آنچه كه در فرآيند مسخ كافكايى در نظام فاسد ادارى مى بينيم، دگرديسى استعارى و نمادين است. آنجا بحث سوسك شدن انسان در قالب گروتسك اگرچه بسيار باورپذير پرداخت مى شود، اما در عين حال با بستن كتاب به خواب يا كابوسى شبيه است. اما مسخ شدن آنا، ذهنى است. او به لحاظ ذهنى مسخ مى شود و در مقابل غول سيمانى كريستال تاور به يك شيئى بدون فكر و حس تبديل مى شود. اين در حالى است كه رئيس كريستال تاور يكى دو بار هم وقتى صداى او را مى شنود، مى گويد، صداى سوسك شنيدم! شايد اين به كارگيرى واژه سوسك هم نقبى رندانه به سوى همان جهان كافكايى است. بازيگر نقش آنا پومر (مهرخ افضلى) بازى نسبتاً خوبى از خود ارائه مى دهد. او در تمام لحظه هاى حسى و روحى و روانى نقش خوب عمل مى كند. منتهى مهم ترين ويژگى بارز او بحث عشق است كه شايد جاى كار و پرداخت بيشترى هم داشت. عشقى كه ذات مدرنيته است و روايتگر تصويرى از باورهاى ذهنى انسان امروز غربى است؛ انسانى كه تا نگاه مى كند، خود را در دام توهم هاى درونى مى بيند و آنچه عقل از سر او برده، ساختمانى غول آسا و نه يك آدم است. آنجاست كه در مسخ شدن مطلق خود و هاله اى توهم كوچك مى شود و به شيئى فاقد ارزش تبديل مى شود.
در مقابل اين بازيگر محسن حسينى را داريم كه در نقش مهندس و مسئول تأسيسات ظاهر مى شود. مسئول تأسيسات در واقع مشغول آماده كردن ساختمان و برخورد با هواپيماها و در واقع فروريختن آن است. محسن حسينى كه پيش از اين در سال ۸۵ بازى چشمگيرى را در نمايش پروانه هاى آسيايى ارائه كرد، هم اكنون با نقش خود با تعامل ديگرى روبه رو مى شود. او ريزه كارى هاى نقش را به خوبى شناخته است و با تكنيك و تعاطف توأمان به سراغ آن مى رود.
گاهى شخصيت را محاوره اى مى كند و گاهى متكى به دراماتيسم محض؛ بنابراين گاهى او را مانند فردى مى بينيم كه فقط آموزه هايى را كه از هنر بازيگرى در دانش و بينش خود نهفته دارد، دوباره به زمان حال بازى خود و قصه درام مى كشاند. گاهى هم غرق در نقش مى شود. بنابراين او با شيوه فرار و غرق توأمان خلأ خاصى را مى آفريند كه جاى تأمل نيز دارد. اما بهترين لحظه هاى او در پرداخت نقش تبديل كاراكتر به شخصيتى محاوره اى و دم دستى است؛ شخصيتى دم دستى كه فى نفسه جنبه ديدارى دارد، اما با يك لحن و مزه زبانى بازيگر زيرورو مى شود و هستى ديگرى مى يابد. اين نمايش از بازيگران ديگرى همچون حسام منظور، بهرام تشكر، سارا عباسپور، محمود هنديانى و وحيد جبارى نيز سود مى برد.
با اين حال قصه به دليل كاراكترمحورى با پرداخت آنا پومر گره خورده است و طراحى صحنه بويژه شكل هندسى آسانسور و تلفن داخل آن به فضاسازى ذهنى مخاطب كمك كرده است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |