|
نگاهى به مجموعه داستان «مو به مو» مجيد دانش آراسته
آدم هاى شگفت طبيعى اطرافمان!
|
|
|
يزدان سلحشور
* يك «دلم نمى خواست با مادر و دايى محمد تهران بروم اما مادر اجازه من و حسين را از مدرسه گرفته بود. حسين از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. خيال مى كرد كه او را براى گردش مى برند. نمى دانست كه به ملاقات پدر مى رويم. تهران رفتن در آن موقع يك رؤيا بود. براى همين بچه هاى محله حرفش را باور نمى كردند. آن هم موقع مدرسه. من از حسين بزرگتر بودم، ولى قيافه ام طورى بود كه از حسين كوچكتر به نظر مى آمدم. شب مادر لباس ما را شست. صبح به ما سفارش كرد كه لباس خود را كثيف نكنيم. حسين كه عاشق بازى بود از خانه بيرون نرفت. مى ترسيد كه بچه ها لباس اش را كثيف كنند و مادر او را تهران نبرد. اما من از خانه بيرون آمدم. دلم مى خواست «آفاق» را ببينم. اگر يك روز او را نمى ديدم، انگار كه چيزى را گم كرده بودم... چند سال پيش با دايى محمد و مادرم تهران رفته بودم. مادرم برايم بليت نگرفته بود. در تمام طول راه سر پا بودم. مى ترسيدم كه باز برايم بليت نگيرند. از مادرم پرسيدم: ـ برايم بليت گرفتى مادر جوابم را نداد. دايى محمد ناراحت شد و گفت: ـ انگار پول علف خرسه. پول كجا بود كه برايت بليت بگيريم. مگر براى تفريح مى رويم توى دفتر گاراژ بوديم. دلم مى خواست فرار كنم. خيال مى كردم كه آفاق مرا مى بيند كه سرپا ايستاده ام ... ساعت ده دقيقه به پنج دفتردار گفت: ـ پنج بعدازظهر تهران سوار شوند. مسافران از دفتر بيرون آمدند .... ماشين كه پر شد، راننده مسافران را شمرد. دلم از ترس مى زد. راننده ليست را نگاه كرد و به دايى محمد گفت: ـ بليت. دايى محمد بليت را داد. راننده گفت: ـ چرا براى اين ها بليت نگرفتى دايى محمد خنديد و گفت: ـ اين ها كه بچه اند. راننده با پوزخند گفت: ـ اين كه بچه نيست. حسين را نشان داد. مادر گفت: ـ قدش را نبينيد، به خدا از آن يكى كوچكتر است. راننده به شاگردش گفت: ـ برو احمدآقا را صدا كن.» «مو به مو» مجموعه ۱۵ داستان كوتاه است كه روايتگر روزهاى گذشته و حال نويسنده اى هستند به نام مجيد دانش آراسته. دانش آراسته البته تازه آمده نيست. چهره اى است كه لااقل با دو داستان كوتاه درخشان «روز جهانى پارك شهر» و «مجاهد پير» [درباره واپسين خاطرات نهضت ميرزاكوچك خان] در اوايل دهه پنجاه شناخته مى شد و رمانش [نسيمى در كوير] در ميان آثار اجتماعى آن سال ها، يك «اتفاق» بود. او كه دوران نويسندگى اش را در كانون پرورش فكرى به انسجام رسانده بود، در همان جا نيز ـ در سال هاى پس از انقلاب ـ سابقه خدمتى اش را با پاسخگويى به آثار داستانى نسل نوى كودك و نوجوان درآميخت و بخشى از داستان هاى مؤخرش، بى گمان ـ اگر در ژانر كودك و نوجوان نگنجند ـ بسيار متأثر از فضاى اين ژانرند و نوع روايت، آن زوايه ديد قابل ردگيرى در بهترين آثار كودك و نوجوان را نشانمان مى دهد. از داستان هاى دهه پنجاه، تا مجموعه «مو به مو»، دانش آراسته البته از لحاظ «اتكا به موقعيت» راهى دراز را پيموده است. او كه در آن سال ها، كمتر متكى به موقعيت ها مى نوشت و بيشتر با اشاراتى صريح به فرهنگ عامه و نثرى كه قصد شگفت زده كردن خوانندگان با جملاتى غيرقابل انتظار را داشت، به ديدار مخاطبانش مى رفت اكنون به جذابيت موقعيت ها التزام عملى دارد و حتى در روايت گذشته، «حركت» بر «سكون» ممزوج با «گفت وگوهاى قهوه خانه اى اش» مى چربد. دانش آراسته گرچه هميشه، به سوى فضاهاى تازه توجه نشان داده و در جست وجوى دگرگونى بوده است اما هرگز با مد همراه نشده. او در سال هاى ۶۰ از «مد» ناگهان استيلا يافته بر داستان نويسى ايران «يعنى «رئاليسم جادويى» به سلامت گذشت و نه تنها زير بار رفتارهاى عجيب و اتفاقات غريب «اين گونه نويسى» نرفت كه حتى از «كاربرد مكرر صفت ها» كه به ويژگى سبكى اين نوع نگارش بدل شده بود، دورى جست و زبان روان و خالى از صفت اش را ادامه داد. در دهه ۷۰ ، با اشتعال تب داستان هاى پست مدرنيستى، او تنها به «كوتاه نويسى» اين گونه داستان ها روى خوش نشان داد و با «غريب نويسى»،«استعاره گرايى» و «مبهم نگارى» آنها سرناسازگارى گذاشت. داستان هاى «مو به مو» از آثار پست مدرنيستى و تفكر رايج دهه هفتاد با اين زاويه ديد، تنها كوتاه نويسى آنها را به همراه دارند و البته دانش آراسته مى تواند معترض باشد كه اين كوتاه نويسى را در كتاب نخست خويش نيز آزموده و آن موقع، صحبت اين گونه «ايسم»ها نبوده! با اين همه، نمود بارز اين گونه كوتاه نويسى در داستان هاى وى، در دهه اى است كه او اكثراً با درج داستان در نشريات شهرستانى و پرهيز از حضور در نشريات تهرانى، نوعى اعتراض را به روند دگرگون شده ادبيات داستانى نشان مى داد. دانش آراسته در دهه هفتاد، بخشى از مضمون هاى داستان هايش را نيز به اين اعتراض اختصاص داد و احتمالاً اكنون ـ شايد با نگاهى واقع بينانه تر به گذشته ـ بپذيرد كه آن «آثار زماندار و ستيزه گر با مدهاى زمانه»، ديگر جز وجه «آن زمانى» خود واجد وجوه ديگرى نيستند و براى مخاطبان جديد، جذابيت چندانى ندارند. * دو «من با مشترى ها خيلى راحت حرف مى زنم. آنها را به آينده نگرى دعوت مى كنم. سؤال مى كنم كه مى خواهى زندگى بكنى يا بندگى. معلوم است كه سؤال بدى مى كنم. همه مى خواهند زندگى بكنند... بازارم داغ است. خانه هاى من، مشترى ها را از بندگى نجات مى دهد ولى آنها حرفم را باور نمى كنند. وقتى دليلش را مى گويم، مات شان مى برد. چطور بگويم از آسمان به زمين مى افتند. با اين حساب مى خواهى زندگى كنى. خانه را ديدى. از نظرت ايرادى ندارد. فقط راه پله اش تنگ است. ولى من برعكس تو فكر مى كنم. در واقع خانه را نديده اى وگرنه از خودت مى پرسيدى چرا راه پله اش را تنگ كرده ام. البته وقتى اين حرف را مى زنم، مشترى خيال مى كند دارم بازارگرمى مى كنم، ولى من مى دانم كه دارم چه مى گويم. من توى مردم زندگى مى كنم. كارم ايجاب مى كند كه از زندگى آنها باخبر باشم. سابق بر اين كسى فكر نمى كرد مردم رشت آپارتمان نشين بشوند. يادم مى آيد فقط دو ، سه تا آپارتمان داشتيم. يكى آپارتمان معروف به «عمارت جلوه» بود. دو ، سه تا هم توى خيابان سعدى بود كه ارمنى ها مى نشستند. خب، حالا چطور شد كه آپارتمان نشينى رواج پيدا كرد هزار تا دليل دارد. يك دليل ساده اش اين كه شهر بزرگ شده بود. زمين قيمت پيدا كرده بود. ديگر كسى هالو نبود پولش را بخواباند كه در يك خانه درندشت زندگى كند. من تا حالا چند خانه عوض كرده باشم خوب است. به خدا ۱۰ تا. همه از اين خانه بهتر و شيك تر. ولى يك نفر نگفت چه فضاى بازى دارى. چرا دليلش را بعد مى گويم. حالا هر كسى به خانه ما مى آيد اولين حرفى كه مى زند اين است: «چه فضاى بازى دارد. آدم مى تواند تويش نفس بكشد. حيف كه راه پله اش تنگ است. يعنى حرف تو را مى زنند. آنها هم مثل تو نمى دانند مطلب از چه قرار است.» من هالو نيستم پولم را دور بريزم. عقلم مى رسد چه كار كنم. بايد پرسيد چه دليلى دارد راه پله را تنگ مى كند. موضوع اين است كه من كارم خانه سازى است. همه مى دانند چقدر خانه توى اين شهر ساخته ام. اگر خانه ها روى دستم مى ماند، چطور مى توانستم دوباره خانه بسازم » فضاهايى كه دانش آراسته در «مو به مو» به سراغ شان مى رود عموماً فضاهاى شهرى است يا در واقع شهرستانى است يعنى واقع است از لحاظ فرهنگى ميان فرهنگ روستايى و فرهنگ مدرن شهرنشينى كه اين «وقوع»، دائم در «روابط»، «رويكردها» و «نظرات شكل گرفت مردم حاضر در داستان هاى وى» در حال جزر و مد است. اين «جزر و مد» فرهنگى البته از جامعه اى كه نويسنده در آن شكل گرفته، منشأ گرفته و در داستان هاى مجموعه «مو به مو» بدل به «شكلى روايى» شده؛ «شكلى» كه متفاوت است با رويكرد عمومى نويسندگان شهرستانى - چه در جنوب، چه در مركز، چه در شمال كشور - به مقوله «شكل بخشى به روايت». آدم هاى دانش آراسته، آدم هاى معمولى و در دسترسى اند؛ اگر شگفت مى نمايند از آن منظرى است كه نويسنده دوربين اش را روى آنها ميزان كرده است، نه به اين دليل كه ماهيتاً «غريب اند» و «يافت مى نشوند» در زندگى روزمره خودمان. از اين نظر، «مو به مو» شباهت بسيارى دارد به «داستان هاى رمى» موراويا و آدم هاى اين كتاب همچون آدم هاى موراويا و طبيعى اند و شگفت. در دسترس اند و شگفت. قابل فهم اند و شگفت. عامه فهم اند و شگفت. به اين خصوصيات بايد سهل بودن روايت در عين ممتنع بودن نظر نويسنده نسبت به شخصيت ها را نيز افزود: «چطور شد زن گرفتم پرسيدن ندارد. خاك مرده سرد است. چند روز به ديدنت مى آيند. برايت دلسوزى مى كنند. بعد فراموشت مى كنند. زنم كه مرد، دخترم برايم غذا درست مى كرد.» [داستان مو به مو] يا: «كارمندان رياحى را آدم باتجربه اى مى دانستند. خيال مى كردند كه او بهتر از آنها دنيا را مى بيند. با او از آينده خود حرف مى زدند كه چه خواهد شد. رياحى هرچه قسم مى خورد كه آينده شناس نيست، كارمندان حرفش را باور نمى كردند.» [داستان تك روى] يا: «سكوتى سنگين خانه كرده بود. درگاهى آن را شكست و گفت: «من اين مجموعه را اينجا مى گذارم.» مى خواست بگويد: «مى دانم كه چاپ نمى كنيد.» اما نگفت. نوشته ها را روى ميز گذاشت و بيرون رفت. چون فكر مى كرد انتظار كشيدن بهتر از هيچ است.» [داستان به شرط چاقو] كوتاه نويسى دانش آراسته در اين كتاب، مؤيد التزامش به «مد» نيست بلكه او به خوبى دريافته كه برش هاى كوتاهى كه او از زندگى روزمره شهرستانى انتخاب مى كند توانايى نوسان در مدارى طولانى تر را ندارند و اگر طول داستان ها افزايش يابد به «اطناب» مى رسند و به از رمق افتادن داستان و خواننده - توأمان - منجر مى شوند. او در به كارگيرى اين اقتصاد سفت و سخت و بستن كمربندها اما از سهميه «حال و هوا» نمى زند و به «بيمه خدمات اجتماعى روحيات شخصيت ها» عنايت ويژه دارد. همه مى دانيم و دانش آراسته نيز مى داند كه «بيمه» در زندگى امروز، نقشى حياتى دارد! * سه بگذاريد حالا از مدح به ذم برسيم! پايان بندى داستان هاى «مو به مو» عموماً تعريفى ندارند. دانش آراسته به «ضربه پايانى هر داستان» نينديشيده و داستان ها، بى آن كه حاوى «تير خلاص» باشند دائم در ذهن خواننده «دست و پا مى زنند» به جاى اين كه چون «روحى رها» به حياتى ديگر دست يابند! با نگاهى دوباره به «داستان هاى رمى» درمى يابيم كه داستان هاى آن كتاب، همگى از اين عنصر حياتى [تير خلاص!] برخوردارند و به همين دليل است كه اگر از دانش آراسته درباره «داستان هاى رمى» سؤال كنيم احتمالاً تك تك داستان ها را به ياد مى آورد. خواننده «مو به مو» چندان ذهنش را به داستان هاى اين كتاب نمى سپرد چون عادت ما ايرانى هاست كه نازك دليم و طاقت دست و پا زدن مرغ و خروس را هم نداريم چه برسد به داستان هاى يك كتاب! به نظرم دانش آراسته بايد فكرى به حال اين نازك دلى ما مى كرد!
|