يكشنبه ۸ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۲۰ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Sun, Apr 27, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
سلامت
جويندگان عاطفه
جويندگان عاطفه
هديه گمشده
شقايق آرمان

همه ماجرا از فروردين ۱۳۶۱ شروع شد.
نم نم باران با گودى چشمانم تلاقى مى كرد. ۹ سال از ازدواجمان مى گذشت وهنوزصدايى از گهواره خالى اتاق خانه نمى آمد. وقتى بقيه زن ها به دنبال رخت و لباس مى گشتند چشمان من تنها به لبخند كودكانشان خيره مى ماند. در تمام آن روزهاحسرت شنيدن شيرين زبانى هاى يك طفل روزگارم را به تيرگى كشانده بود، تا اين كه بعد از عيد نوروز همان سال مادرشوهرم تماس گرفت و گفت: «مژده بده كه برايت يك هديه دارم. عروس يكى از دوستانم دريكى از پرورشگاه هاى تهران كار مى كند. از مدتى پيش به او گفته بودم اگر خواستند بچه اى را به پرورشگاه بسپارند زودتر به ما خبر بدهد تا دل غمگين عروسم با داشتن يك طفل دوباره شاد شود. حالا امروز بعد از مدت ها تلفن زده و گفته بياييد دوراهى يوسف آباد تهران بچه را بگيريد.»
باشنيدن حرف هاى مادرشوهرم دلم مى خواست در سايه غروب طولانى بهار ساعت ها بدوم. مادرشوهرم رانندگى مى كرد. تارسيدن به محل قرار «دل در دلم نبود.» وقتى رسيديم از دور دختر كوچولويى را در دست دو زن ديدم. بچه شباهت زيادى به يكى از زن ها داشت. دخترك به سختى از او جدا مى شد. دلم داشت گر مى گرفت. درسكوت نگاهش كردم. آرام و قرار نداشتم. روى كارت كوچك همراه دخترك نوشته بود : «هديه عليزاده»رويا نيرى و جعفرعليزاده، اسم و تاريخ چند واكسن هم زير كارت ديده مى شد.
وقتى هديه را در آغوش گرفتم قسم خوردم نگذارم تا آخر عمر سختى بكشد. دلم مى خواست برايش مادرى كنم. حسرت هايم داشت به انتها مى رسيد. كارت را براى مدتى زير وسايلش گذاشتم اما از ترس اين كه روزى برود پيدايش كند و غمگين شود پاره اش كردم. تمام كارهاى دريافت شناسنامه هم به شكل قانونى انجام شد.
۲۵ سال گذشت. شب ها و روزهاى زيادى همراه همسرم براى پاگرفتن هديه ام ازلحظه هاى شيرين جوانى مان گذشتيم. وقتى كوچولو بود براى هر لحظه از خنده هايش غش و ضعف مى رفتيم. چند سال بعد دختر ديگرى هم ازپرورشگاه گرفتيم. نمى خواستيم هديه مان حس كند تنهاست. اما درخت زندگى پراز شاخه هاى شادى و غم است.
دوسال و نيم پيش شوهر مهربانم به ابديت پيوست. غصه نديدن و نبودن مرد زندگى ام خود به تنهايى كمرم را مى شكست اماروزگار زخم عميق ترى بردلم نشاند.
قبل ازمراسم چهلم شوهرم چند زن از خدا بى خبر هديه را به گوشه اى كشاندند و گفتند: هيچ مى دانى آدمى كه در اين قبر است و برايش اشك مى ريزى پدرواقعى ات نبوده و زنى كه مامان صدايش مى زنى تو را از سر راه برداشته است
با شنيدن اين حرف ها آوارى از نفرت و كينه برسر هديه خراب شد. روزهاى اول با خودخورى به رويش نمى آورد اما طى سه سال گذشته سكوتى مرگبار بر جوانى و طراوت دختركم چنگ انداخته است. حالا هديه مرا تنها عامل اندوه هاى بى پايانش مى داند. باز هم دلم غصه دارد. وقتى هديه گفت از من متنفر است دست هايم را رو به آسمان بردم و از خدا خواستم براى پيدا شدن هويت واقعى دخترم كمكم كند. اگرازگذشته اين دخترك اطلاعى داريد با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران (۸۸۷۶۱۶۲۱) تماس بگيريد تا زندگى دخترى جوان دوباره رنگ و بويى بهارى به خود بگيرد.
وكيل قلابى
360192.jpg
فرناز قلعه دار

اتاق بازپرسى مانند هميشه شلوغ بود. چند زن و مرد در همهمه و هياهوى جمعيت منتظر انجام كارشان بودند.
در اين ميان زن جوانى آرام و بى صدا روى صندلى رديف آخر نشسته بود. دقايقى بعد همزمان با خلوت شدن اتاق، بازپرس كه تازه متوجه حضور زن ناشناس شده بود از وى درباره علت حضورش پرسيد.
زن از روى صندلى برخاست و ورقه اى را روى ميز گذاشت. بازپرس پس از مطالعه نوشته ها سرش را بالا آورد و با تعجب پرسيد: نوشته هاى روى كاغذ حقيقت دارد
زن با صراحت گفت: «بله همه آنها حقيقت محض است.»
سپس بازپرس از زن جوان كه به عنوان شاكى در دادسرا حاضر شده بود خواست همه ماجرا را از ابتدا برايش شرح دهد.
- آقاى قاضى حدود يك سال قبل همسرم به خاطر مشكلات مالى و بدهى مجبور شد سهم خانه اش را به شريكش واگذار كند. پس از عقد قرارداد خريدار يك فقره چك ۵۰ ميليون تومانى به شوهرم داد. اما چند روز بعد كه براى وصول چك به بانك رفتيم متوجه شديم پولى در حساب نيست.
شوهرم كه به شدت ناراحت و عصبى بود به سراغ شريكش رفت اما گفت وگوهايشان به نتيجه اى نرسيد. تا اين كه بالاخره مجبور به شكايت از او شد.
از طرف ديگر براى اين كه كارمان زودتر به نتيجه برسد به پيشنهاد يكى از دوستان، با يك وكيل آشنا شديم. دوست خانوادگى مان مى گفت آقاى وكيل در كارش مهارت زيادى دارد. بنابراين تلفنى با او تماس گرفته و پس از طرح موضوع شكايت از او خواستيم تا نشانى دفتر وكالتش را بدهد و براى ادامه صحبت ها به آنجا برويم. اما او گفت دفترش در دست تعمير است. بنابراين در يك رستوران قرار ملاقات گذاشته و من و همسرم به آنجا رفتيم.
مرد جوان شيك پوش كاملاً قابل اعتماد به نظر مى رسيد. از آنجا كه يكى از دوستان قديمى هم او را معرفى كرده بود كار را به وى سپرديم.
در نخستين جلسه ملاقات توافق كرديم به دليل ناتوانى مالى، حق الوكاله را پس از پايان كار بپردازيم. او هم پذيرفت و كار را شروع كرد. مدتى بعد نيز همسرم همراه آقاى وكيل به دادگاه رفت.
آن روز جلسه دادگاه تشكيل نشد اما تمام مدارك و چك ۵۰ ميليون تومانى نزد آقاى وكيل ماند.
بعد از چند هفته شوهرم سراغ چك را گرفت. من كه بدون اطلاع او چك را در اختيار وكيل قرار داده بودم از ترس اين كه شوهرم عصبانى شود گفتم چك در محل امنى است. بنابراين همان روز با آقاى وكيل تماس گرفته و از او خواستم چك را به من برگرداند. اما او براى بازگرداندن چك شرطى تعيين كرد كه با شنيدن آن شوكه شدم.
او از من خواست براى دريافت چك، تنها به خانه اش بروم.
گيج و مبهوت مانده نمى دانستم چه كنم. اگر موضوع را با شوهرم در ميان مى گذاشتم كار به جنجال و شايد هم به قتل مى كشيد.
خودم هم به تنهايى قادر به مقابله با مرد شيطان صفت نبودم. به ناچار موضوع را با قاضى پرونده شوهرم و شريكش در ميان گذاشتم. او از من خواست تا در حضور خودش به وكيل مان تلفن بزنم و موضوع پس گرفتن چك را مطرح كنم. در واقع آقاى قاضى مى خواست مطمئن شود من حقيقت را مى گويم. من هم با تلفن همراهم و در حضور قاضى به وكيل تلفن زدم. او كه متوجه نقشه ام شده بود با صراحت منكر قضيه شد و گفت كه چك دستش نيست. در اين ميان هرچه قدر هم اصرار كردم فايده اى نداشت و او همه چيز را انكار كرد.
تلفن را قطع كرده و به خانه برگشتم. همان موقع تلفن زنگ زد. گوشى را كه برداشتم صداى وكيل را شنيدم كه گفت: «هنوز بچه تر از آن هستى كه بخواهى مرا به دام بيندازى. تو نمى توانى مدركى عليه من پيدا كنى» و پيشنهاد شيطانى اش را دوباره مطرح كرد.
زن جوان با حالتى نگران و مضطرب ادامه داد: آقاى قاضى در تنگناى شديدى قرار گرفته ام. حالا هم آمده ام تا شما كمك كنيد. گفتند اگر از اين مرد به دادسرا شكايت كنم زودتر نتيجه مى گيرم شايد از اين گرفتارى نجات يابم.
در طول اين چند ماه نيز شوهرم به شدت نسبت به من شك كرده و اختلاف هاى زيادى هم پيدا كرده ايم. حال آن كه مطمئنم اين مرد يك شياد حرفه اى است كه قصد نابودى زندگى ام را دارد.
بازپرس پس از شنيدن اظهارات زن جوان گفت: حرف هاى شما در حال حاضر در حد يك ادعا است. تا زمانى كه مطمئن نشوم، نمى توانم اقدامى انجام دهم. با اين حال دستور تحقيق و بررسى همه جانبه در اين باره را صادر خواهم كرد. مطمئن باشيد اگر درستى اظهارات شما ثابت شود با اين مرد شياد به شدت برخورد قانونى خواهد شد.
يك هفته بعد مرد جوان دستبند به دست مقابل ميز بازپرس نشسته بود. قاضى رو به زن جوان و همسرش گفت: حدس شما درست بود. اين آقا يك وكيل قلابى است كه شگردش به دام انداختن زنان جوان و سوءاستفاده از آنهاست. در بازجويى ها خيلى سعى كرد منكر اتهام هايش شود اما اينجا آخر خط است.
وكيل قلابى كه چاره اى جز بيان حقيقت نداشت به ناچار لب به اعتراف گشود و گفت: ديپلمه هستم اما به خاطر علاقه زياد به مسائل حقوقى اغلب كتاب هاى قانون و حقوق را خوانده ام. وقتى اطلاعاتم در اين مسائل زياد شد تصميم گرفتم با معرفى خودم به عنوان وكيل از اين راه امرارمعاش كنم.
ابتدا تعدادى كارت ويزيت با عنوان وكيل پايه يك دادگسترى چاپ كردم و با پخش آن بين دوستان و آشنايان فعاليتم شروع شد.
بعد از مدتى وسوسه هاى شيطانى بار ديگر سراغم آمد. از اين رو در پرونده هايى كه زنان و دختران جوان و پولدار طرف حسابم بودند به بهانه هاى مختلف سعى مى كردم از آنها سوءاستفاده و اخاذى كنم. بيشتر آنها هم از ترس آبرويشان تسليم خواست هايم شده و شكايتى هم نمى كردند.
پس از اعتراف هاى وكيل قلابى، بازپرس پرونده گفت: مجازات تو چند برابر خواهد بود چراكه از عنوانى سوءاستفاده كرده اى كه باعث سلب اعتماد مردم و بدبينى آنها نسبت به اين قشر جامعه مى شود. بنابراين خواستار اشد مجازات برايت خواهم شد.
بدين ترتيب وكيل قلابى با اعتراف به ۷ فقره كلاهبردارى، اخاذى و رابطه نامشروع با صدور قرار مجرميت تا زمان محاكمه روانه زندان شد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |