يكشنبه ۸ ارديبهشت ۱۳۸۷ - ۲۰ ربيع الثانى ۱۴۲۹
Sun, Apr 27, 2008
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
داخلى
ايران زمين
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
سلامت
كتاب انديشه
كتاب انديشه
درآمدى بر فراز و فرود مدرن
از رنسانس تا جنگ سرد
* سيدمجيد امامى ‎/ با مقدمه پروفسور حميد مولانا ‎/ * ناشر: نور مطاف

«جهانى شدن مشكلات» سال ها است كه بزرگ ترين خبر روز ما است. هضم و البته انكارش سخت است!
چرا دنيا اين همه در التهاب و بحران است چرا همه از زندگى و وضع فعلى شكايت دارند چه عواملى اعتصاب هاى گسترده فرانسه را به وجود آورده و آن كشور را به حالت نيمه تعطيل درآورده است چرا رونق اقتصادى آلمان تحت اعتصاب بخش حمل و نقل آن كشور مورد تهديد قرار گرفته است چرا آمريكايى ها و انگليسى ها و هلندى ها اين همه مضطرب و افسرده هستند و از سازمان هاى دولتى خود شكايت دارند و همه چيز را از دريچه «تروريسم» و ناامنى مى بينند و ديگران را درباره وضع فعلى خود سرزنش مى كنند چرا پاكستان كه به بهانه تشكيل يك دولت و ملت اسلامى از هند جدا شد هميشه با ژنرال ها و كودتاى نظامى درگير بوده و آتش بى نظمى و هرج و مرج در آن كشور شعله ور است ولى همين كشور داراى بمب اتمى و هسته اى است چرا تركيه كه خود را از يوغ سلطنت و خلافت عثمانى ها رها كرده و رو به سوى ناسيوناليسم و غرب گرايى شتافت اكنون در بحران هويت غوطه ور است اين همه شورش و اعتراض در قفقاز و گرجستان و ناحيه بالكان براى چيست چرا اعراب در بين خود منازعه و اختلاف دارند تفرقه و نفاق در لبنان و فلسطين را چه كسانى دامن مى زنند چرا كشورهاى آمريكاى لاتين، آفريقا و قسمت بزرگى از آسيا با اين همه منابع طبيعى و ثروت خدادادى هنوز در فقر به سر مى برند
پروفسور حميد مولانا در مقدمه اى كه بر كتاب حاضر نگاشته ريشه اصلى بسيارى از اين بحران هاى پيش گفته را در مدرنيته يا تجددگرايى مى داند و بر اين باور است كه براى درك بحران هاى سياسى عصر معاصر بايد تمدن و انديشه غرب را درك كرد؛ بحران مدرن امروزى را دنياى غرب ساخته است زيرا دنياى مدرن ساخته غرب است. ما نمى توانيم آسيب و تلفات وارده از غرب را از ترقى و پيشرفت به وجود آمده از غرب جدا كنيم. تأثيرات اجتماعى، فيزيكى، روانى و محيط زيستى تمدن و استعمار غرب بر جوامع شرق و بويژه دنياى اسلام انكارناپذير است. ريشه هاى بحران امروزى از اسلام و حتى تمدن قرون وسطاى اسلامى نيست، بلكه ريشه در تمدن و ايدئولوژى مدرن و ماديات غرب دارد كه مى خواهد خود را در چارچوب جهان بينى مدرنيته جايگزين معنويات و عواطف انسانى كند. البته مولانا اين نكته را هم متذكر مى شود كه اين سخنان او را نبايد چنين تعبير كرد كه اگر غرب و افكار تجددگرايى غرب مردم را به حال خود مى گذاشت همه مشكلات برطرف مى شد و همه در صلح و آرامش زندگى مى كردند. اما اين كه اگر ما راه زندگى و انديشه غرب را دنبال كنيم وضع ما بهتر خواهد شد يك تصور كاملاً اشتباه است؛ زيرا اين افكار و آداب خود غرب را در بحران فروبرده است و ما هم با تقليد كوركورانه از آن خود را قربانى مدرنيته و تجددگرايى كرده ايم. راه صحيحى كه مولانا پيش رو مى نهد اين است كه ما خود مستقل و آزاده فكر كنيم و عقل و دل خود را در مسير خودشناسى، خداشناسى، جهان شناسى، هستى شناسى و دلالت شناسى به كار اندازيم. تأسيس جامعه اسلامى و امت اسلامى با همه لوازم ملموس و ناملموس آن بيش از هر چيز به شناخت وضع موجود و راه برون رفت از آن، نيازمند است. كتاب «فراز و فرود مدرن» براى تأمين اين شناخت مقدمه و آغاز شايسته اى است. مؤلف، سيدمجيد امامى، مباحث خود را در دو بخش اصلى و ۱۰ فصل تدوين و تنظيم كرده است. بخش نخست را به تحولات فرهنگى اروپا در سده هاى ۱۵ تا ۱۹ اختصاص داده است و در بخش دوم با نيم نگاهى به وقايع تاريخى، سير رو به انحطاط تمدن در غرب را تجزيه و تحليل مى كند. امامى در اين كتاب به دو موضوع انقلاب معرفتى هگل و انديشه هاى مشرب اگزيستانس به دليل نقش بى بديل آنها در تحولات فرهنگى - تمدنى مدرن توجه بيشترى داشته است. ۱۰ فصل اين اثر چنين عنوان گرفته اند: ۱- رنسانس ۲- نظام هاى دوره رنسانس ۳- ماهيت كنازانه عهد جديد ۴- تحقق و تقوم نظام جديد ۵- تشكيك و تزلزل در نظام جديد ۶- آن سوى مدرنيته ۷- پنج قرن يوتوپيسم ۸- گذار از يوتوپى به استراتژى ۹- ارمغان مدرنيسم برابر مستعمرات ۱۰- قرن بيست؛ آن روى سكه.
روزگار سپرى شده چارچوب ها
360189.jpg
سعيد زيباكلام‎/ استاد فلسفه دانشگاه تهران

ويتگنشتاين ژرف بينانه مى بيند كه: «ما نبايد فراموش كنيم كه حتّى ترديدهاى ظريف تر و فلسفى تر ما بنيانى در غريزه دارند. فى المثل آنچه در اين عبارت ظهور يافته است كه «ما هرگز نمى توانيم بدانيم كه: ...».»
(۱۹۸۰: ص۷۳).
با اين سخن تأمل انگيز ويتگنشتاين رويهمرفته موافقم، آنهم بدين دليل كه نقطه عزيمت بسط پذير و راهگشايى است: از فيلسوف بت شكن، سنّت شكن، و فوق العاده ژرف انديشى چون ويتگنشتاين به دلايل چندى متعجب و بل متحيرم: نخست اينكه، چرا ويتگنشتاين فقط از «ترديدها» سخن گفته است و ثانياً اينكه، چرا اين حكم را شامل مواضع ظريف تر و بنيانى تر فلسفى نكرده است بعنوان مثال، هنگامى كه فيلسوفان قائل مى شوند كه: «مسلّم است كه . . . » ، «پرواضح است كه . . . »، و يا «اين امرى بديهى است كه . . . »، «معلوم است كه ...»، «مستحسن و مقبول است كه . . .»، «منصفانه است قائل شويم كه . . .»، و يا «معقول است كه قائل شويم
كه . . .» ، مواضعى بسيار بنيانى و بلادليل را اعلام مى كنند. تعجبم از اين است چرا ويتگنشتاين فقط ترديد ها را معطوف به شالوده اى انفسى يا، به تعبير وى، غريزى كرده است. در حالى كه آشكار است كه نه فقط ترديد ها كه مواضعى از قبيل آنچه بعنوان مثال ذكر كرديم نيز ريشه در نفس ما دارند و عميقاً انفسى هستند.
اما دليل سوم تعجّب و تحيرم اينست كه چرا ويتگنشتاين خاستگاه يا، به تعبير وى، شالوده ترديد ها را منحصر و محصور به «غريزه» كرده است آيا مقصود ويتگنشتاين از اين سخن اينست كه همه انسان ها، فيلسوف يا فيل دوست، از آن جهت كه انسانند و غرايز مشخص و معين مشتركى دارند همگى در ترديدهايشان مشتركند يعنى، همه ابناء بشر ترديدهاى معين و مشخص يكسانى دارند روشن است كه نه تنها ابناء بشر چنين وحدتى ندارند كه بدتر از آن، فلاسفه نيز به ندرت در ترديد ها يا مواضعشان همگون و همرأى اند: اگر مقصود ويتگنشتاين از «غريزه» همان باشد كه عموماً و عرفاً از اين لفظ فهم مى شود دچار مشكلى اساسى مى شويم. فهم عرفى و متداول از غريزه يا غرايز انسان اين است كه آنها هر چه هستند - و در اين زمينه مناقشات و مواضع متعارض و متخالف امرى فراگير و جهانشمول است - بطور عام در جميع ابناء حضرت آدم(ع) مشتركند. و اگر بنا را بر بينش تأمل انگيز ويتگنشتاين بگذاريم - «ترديدهاى ظريف تر و فلسفى تر ما بنيانى در غريزه دارند» - مى توانيم نتيجه بگيريم كه چون غرايز مشترك هستند ترديد ها نيز مشترك خواهند بود. و حال آنكه مرورى بر تاريخ فلسفه به نحو بين و بارزى آشكار مى كند كه ترديدهاى فيلسوفان چقدر گرفتار تشتّت و تغاير و تعارض است. ملاحظه مى شود كه بينش ويتگنشتاين در صورت فعلى اش چندان صائب و درست بنظر نمى آيد. اما به گمان من، مى توان سخن تأمل انگيز ويتگنشتاين را چنان جرح و تعديل كرد كه اولاً حصر و اطلاق آن به ترديد ها را منتفى كند، و ثانياً از مفهوم سراپا مسئله آميز و مسئله ساز غريزه اجتناب كند، و ثالثاً جانشينى براى غريزه قرار دهد كه هم با تشتّت و تنوع و تكثر آراى فيلسوفان در تاريخ همخوانى داشته باشد و هم بواقع آن تشتت و تنوع و تكثر آراء را تبيين كند. و لابد روشن است كه سخنى كه بتواند چنين كند صورت و سيرت و سِمت نظرى دارد:
نه فقط ترديدها، بلكه تبيين ها، اقامه براهين و دلايل، و اخذ مواضع ظريف تر و فلسفى تر، در تحليل نهايى، مولود آمال، اميال، و ارزشهاى ماست: تعلقات و تمنياتى كه بنوبه خود زاده و پرورده قلوب ما هستند.
با اين صورتبندى كاملاً جديد، از معضلات مذكور مى توان به سهولت اجتناب كرد. نخست اينكه، ترديد ها مى توانند متناسب و متلائم با آمال و اميال و ارزشهاى يكايك انسان هاى فيلسوف يا غيرفيلسوف - چه فرقى مى كند - باشند و بنابراين تفرق و تشتت ترديدها، آنچه بواقع با آن مواجه هستيم، مشكلى ايجاد نمى كند. ثانياً، مواضع فلسفى متنوع و متكثر، همچون ترديدهاى متنوع و متكثر، طول تاريخ بشر قابل فهم و قابل تبيين مى شود. ثالثاً، از معضله چيستى غرايز كه مسئله اى بس بغرنج و پررنجى در فلسفه، انسان شناسى، و روانشناسى و روانكاوى است، اجتناب كرده ايم. آمال و اميال و ارزش ها نه عرفاً دلالتى بر يكپارچگى و جهانشموليت دارند و نه با وجود زادگاه و پرورشگاهى كه براى آن احراز كرديم، مى توانيم چنين مدلول هايى را از آن مراد و منظور كنيم.
نظريه فوق را مى توان به بيانى ظاهراً بسيار متفاوت، اما در نهايت بسيار شبيه و قريب به آن، نيز صورتبندى كرد:
ترديدها، تبيين ها، تعقّل ها، استدلال ها، و اخذ مواضع فلسفى هيچگاه نمى توانند فراتاريخى، فرافرهنگى، و فراپارادايمى - يا ثابت و لايتغير و ابدى - باشند زيرا آنها، در تحليل نهايى، زاده و پرورده قلوب يكايك فيلسوفان هستند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |